از آن جا که در نو جوانی کارگر نقاش بودم و در تبعید نیز دو سالی پیستوله کاری میکردم، امروز عصر به فکرم رسید تا به مناسبت «روز جهانی کارگر» پارهای از رمان «تیرۀ کله سفیدها» را نقل کنم، من این رمان «اتوبیوگرافیک» را ( چهار جلد) در تابستان 2025 به پایان رساندم، گیرم به دلیل جنگ و مشکلات ناشی از آن ، مثل قطع انترنت چاپ و نشر آن به تأخیر افتاد و به آینده موکول شد.
.……………………………………………..]…………………………………………..
… پیرمرد پوزخندی زد و با لحن خاصی گفت:
«شُغو نجیب خونۀ بندرعباسه، نمیدونستی؟»
روستای حومۀ نزدیک بندر به مرور زمان فاحشهخانه شده بود و مردم بهکنایه میگفتند: نجیب خانه!! صالح مسیحا دلچرک و برزخ بود، دست و دلاش به کار نمیرفت و نماند تا خانۀ نوساز خانم رئیس را رنگ بزند، به ساز زنهای تن فروش برقصد و به تعبیر خودش اداهای آن سرخابیهای بیحیا را تحمل کند. انگار معمار به او اهانت کرده بود که مدام سرخ و سفید میشد و زیر لب نق می زد.
«من رفیق نیمه راه نیستم حسین، ولی با این وضع… میبینی؟ آخه جنده خونه… اگه به گوش دوست و آشناها برسه که ما…»
«چکار کنیم؟ مگه جای دیگه کار گیر میاد؟»
مسیحا به تهران برگشت من در بندر ماندگار شدم.
غروبها که خورشید در دریا مینشست، در کوچه پسکوچههای پر ملال شغو پرسه میزدم و شبها اگر گوشۀ دنج وخلوتی مییافتم تأثرات و مشاهداتام را مینوشتم. باری، شغو مانند «قلعه» یا «شهر نو» دروازه، دیوار و حصار نداشت و اگرچه فرار از آنجا غیر ممکن نبود، ولی بیهوده بود، به هر کجا که میگریختند، دو باره بناچار به شغو بر میگشتند، گردن میگذاشتند و تن میدادند و در آن گرد باد ناپیدا میچرخیدند، آواز میخواندند، میرقصیدند، مشروب میخوردند، میگریستند و در جوانی پیر میشدند. پیری زودرس! فاحشههای پیر مانند سگهایِ کچله گرفتة کنار کوچه بودند، مردها حتا به او نگاه نمیکردند و بیاعتنا از کنارش میگذشتند. کپرها پر از پیر زنهای بیمار و آکله گرفته بود و روزها و شبها، از آنسوی دیوارها، صدای موسیقی به گوش میرسید، داود مقامی، آغاسی و یا سوسن آواز میخواندند، مرد سیاه مستی عربده میکشید، زنی در درگاه خانهای برای جلب مشتری میرقصید و زن دیگری چشم به راه، شانه به دیوار داده، سیگار میکشید. نه، شغو با «قلعه» هیچ تفاوتی نداشت. من از پلشتی جان و جسم آدمی بیزار بودم، با اینهمه، کنجکاوی مرا به آنجا میکشاند و مدتها به زنهائی فکر میکردم که در «نجیبخانه» پیر شده بودند و دیگر کسی به سراغ آنها نمیرفت، زنهای از کار افتادهای که دور از خانههای پر رونق و پر مشتری، در کپرهای قوزی پراکندة اطراف «شغو» از گرما عرق میریختند یا از سرما میلرزیدند و مانند اشباح میلولیدند، به بچههای پا برهنه و ولگردی که در کوچههای خاکی وکثیف، درخرابهها و میان خاکروبهها و زبالهها، مانند توله سگها و بچّه گربهها، با آنها میدویدند و بیخبر از همه جا بازی میکردند، به بیکارهها و ولگردهائیکه مأیوس، سرخورده و دلمرده، اینجا و آنجا پرسه میزدند؛ از این خانه به آن خانه بتماشا میرفتند، به گزمهها و مأمورهائی که به هر بهانه «خانم رئیسها» را باج میکردند، به باجخورهای داش مشتی و سبیلکلفتی که چاقو میکشیدند، گیس میبریدند، از زنها زهرچشم میگرفتند و آخرهای شب، روی تختِ مفروش گوشة حیاط، مانند سلطانی بیجقّه به مخده یله میدادند و تسبیح میچرخاند، معشوقه ها و نشمهها برای آنها عرق میریختند و با آهنگیکه از گرامافون پخش میشد، میرقصیدند. این جماعت انگار زنها و بچّهها را نمیدیدند و گریة نوزادها را توی کپرها نمیشنیدند. شقاوت، بیشرمی، بیرحمی و بیزاری. گیرم با اینهمه شقاوتی که از آسمان میبارید، مهر مادری نابود نشده بود و نابود نمیشد. راستی، چرا این زنها در شغو مادر میشدند؟ بهچه امیدی این بچّهها را به دنیا میآوردند، کسی نمیدانست. لابد نیمههای شب، مردی مست، سر از پا بیخبر گذرش به کپر زنی میافتاد که محتاج سکّهای بود تا کف نانی میخرید، زنی که آفتاب، آب شور و شرجی و فقر او را کبود کرده بود، زنی که پوست دست و صورتاش مانند چرم کهنه شده بود، چشمهای سرمه کشیدهاش نیمه کور و پاهایش لاغر و باریک، باریک، مانند دو پاره استخوانِ تریاکی رنگ… لابد مردی مست و ولگرد نیمه شب راه گم کرده بود و با زن سیاهسوخته روی حصیر پارة کف کپر همبستر شده بود، او را در میانه سالی آبستن کرده بود تا نه ماه بهگدائی روزگار میگذراند و بعد بچهای به دنیا میآورد، طفلیکه مانند توله سگها، توی زبالهها بزرگ میشد، قد میکشید، مانند آن پدری که ندیده بود و نمیشناخت، بیکاره و باجخور از آب در میآمد، در نو جوانی سفلیس میگرفت و توی کپری از دنیا میرفت و آب از آب نمی جنبید.
«مسیحا، من اینجا میمونم، هرچه بادا باد. اگه اینجا کار نبود، میرم شارجه، دوبی، کویت…هرجا که کار گیر بیاد.»
صالح مسیحا تنها کارگری نبود که نا امید و دست از پا درازتر به خانهاش بر میگشت. فرمانداری هر روز «بیکارهها» را با کامیونهای ارتشی، رضا و نارضا، به سر حد میبرد و آنها را در سیرجان و مناطق سردسیر، در سرما پیاده میکرد. با وجود این بندر از کارگرهای بیکار و چتربازها (1) خالی نمیشد و هرروز شماری تازه نفس از راه میرسیدند و جای خالی آنها را پر میکردند. روی دیوار خانهای که من نقاشی می کردم، با خط درشت و با ذغال نوشته بودند: گرسنگی بد دردیست!
«بیا، میخوام یه جانمازی حصیری واسۀ مادرم سوغات بخرم، بیا بریم بازار، زیاد گرون نیست، دیروز قیمت کردم.»
هرچه پول داشتم بابت بهای جانمازی حصیری به زائر نیمه کور بندری دادم و رو به ساحل راه افتادم. روز آخر بود، صالح مسیحا بلیط خریده بود و اتوبوس ساعت هشت شب حرکت میکرد. باری، مدتی روی ماسههای نرم و نمدار قدم زدیم و دور از بندر روی بلم شکستهای به تماشای غروب خورشید در دریای نیلی نشستیم. صالح درچند روزۀ اخیر پیر و فرسوده شده بود، چینهای ریز پیشانی و دور چشمهایش چهرهاش را کدر و محزون کرده بود؛ در آن غروب دلگیر، حزن و اندوه عمیقی در نگاه و ته چشمهای بادامی و زیبای او چرخ میزد و چرخ میزد و اگر غرور وشرم حضور مانعاش نمیشد، بیشک گریه میکرد. شاید به همین خاطر خاموش مانده بود و تا آخر، تا زمانی که خورشید به کام امواج دریا فرو نرفت، لب از لب برنداشت و حتا آه نکشید. گیرم در اتوبوس چشمهایش پرشد، کف دستاش را به نشانۀ وداع به شیشه چسباند و از من رو برگرداند تا اشکهایش را نمیدیدم.