در بارۀ زندان سکندر ( هاشم سوئد)
امروز خواندن جلد سوم «زندان سکندر» نوشته هم ولايتي عزيزم حسین دولتآبادی را به پایان رساندم؛ کتابی که نه صرفاً رمانی روایی، بلکه سفرنامهای است از رنج، عشق و آوارگیِ نسلی که در طوفان تاریخ وطن گم شد. داستان، از دل خانهای تبریزی آغاز میشود؛ خانهای که پدرش، افسری کارآزموده و سربلند در ارتش رضاشاه، روحی بلندتر از سقفِ تنگ فرمان و اطاعت دارد. مردی که در اوج مقام، حتی در جایگاه معلمیِ ولیعهد، از هیاهوی قدرت روی برمیتابد و تاج افتخار نظام را بر زمین میگذارد تا نان خانواده را بر صندلی سرد یک کامیون بجوید؛ گویی در آن سقوطِ ظاهری، حقیقتی از رستگاری نهفته است.
فرزندش، سهند، سایهاش را ادامه میدهد، اما در مسیری آکنده از آتش آرمان. جوانی که دل در گرو اندیشههای چپ مینهد و برای آن رؤیا، نهتنها از موقعیت و آیندهاش، که از مهتاب—تنها ماه روشنیبخش شبهای عمرش—میگذرد؛ اما این گذشتن، گسستنی نیست، بلکه زخمیست که تا واپسین لحظه با او میماند. سهند سالهای دراز را در زندانهای شاه، در سلولهای نمور تهران تا خاک داغ اهواز میگذراند و پس از انقلاب آزاد میشود؛ بیآنکه بداند اینبار باید در آزادی، نظارهگر خاموش خاموشی یارانش باشد؛ یارانی که از چنگ شاه گریخته بودند، اما از تیغ فردای تازه نه. نویسنده، با قلمی آشنا به تبعید و سردی غربت، عشق سهند و مهتاب را چون نخ نازکی از نور در تار و پود روایت میتاباند؛ عشقی که حتی در دورترین گوشهی پاریس، در بنبست الکساندر، همچون شمعی که بیپروا میسوزد، زنده میماند. او قصهی نسلی را مینویسد که بهرغم همهی داوریها، بر سر عهد خویش با جهان ایستادند؛ نسلی که در تیرگی مطلق، به نور ضعیف یک کرمشبتاب نیز ایمان داشت و آن را نشانهی سحر میدید. شاید راز جانداری این رمان در آن باشد که دولتآبادی خود سالیان دراز تبعید را تا مغز استخوان چشیده است؛ نوشتههایش نه کلمات خشک روی کاغذ، که نبض زخمیست که هنوز میتپد. «زندان سکندر» رمانی معمولی نیست؛ آینهایست که اگر در آن بنگری، چهرهی تبعیدیان، راندهشدگان و دلکَندنها را میبینی؛ نسلی که به حکم زمانه، رسالتی بر دوششان نشست و برای آن رسالتگاه با لگدمالکردن صدا و خواست دل خویش—بر خود جفایی دوباره روا داشت.
این کتاب، مرثیهایست باشکوه برای آنان که در آتش آرزو سوختند و در پی آن سوختن، نور را جاودانه کردند.