زنده یاد عباس معروفی سالها پس از موج اول مهاجرت اجباری اهل هنر و ادبیات، ناچار به مهاجرت شد و به آلمان رفت. من او را نخستین باردر مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران «درتبعید» در شهر ماینز آلمان دیدم. پیش از این دیدار، دو رمان و چند قصۀ کوتاه از او خوانده بودم و میدانستم در ایران نشریۀ گردون را در رقابت با آدینه دایر کرده بود. معروفی پس از ورود به اروپا، در سال اول جار و جنجال زیادی به راه انداخته بود؛ با چند نفر نویسنده، شاعر و اهل سیاست درگیر و سر شاخ شده بود. من این خبرها را آوائی و از راه دور می شنیدم، در همان زمان، یادداشت کواهی همراه دستنوشتۀ مقالۀ « درحاشیۀ تبعید» به نشانی او پست کردم و نوشتم: یا به تشوش و غصه راضی شو/ یا جگربند پیش زاغ بنه. یا دشواری های تبعید را بپذیر یا به ایران برگرد و اینهمه زاری نکن و نگو که من در ایران فلان بودم و در تبعید باید ظرفشوئی کنم و دخترم پیانو داشت و حالا… این بود تا او را شبی در ماینز آلمان از نزدیک دیدم، نیمه مست و برافروخته بود، دوستی ما را بههم معرفی کرد و من در همان دقایق اول آشنائی در بارۀ آثار او از جمله قصۀ « منظرۀ باستانی» مدتی حرف زدم و از آن داستان کوتاه تعریف و تمجید کردم. عباس معروفی مرا در آغوش کشید، سرش را روی شانهام گذاشت و بغض اش ترکید:
« تو اولین کسی هستی که بجای خودم، از آثارم حرف زدی.»
امروز و در اینجا نیز من قصد ندارم در بارۀ زندگی و شخصیت او حرف بزنم، بلکه چند سطر در بارۀ همان قصۀ زیبا مینویسم تا یادی به نیکی از آن نویسندۀ با استعداد و پرهیاهو کرده باشم.
داستان از این قرار است: سه نفر در اتاقکی، روی تختی سه طبقه با هم زندگی می کنند، زندان، بیمارستان، تبعید؟ روشن نیست و بنظر من مهم هم نیست. نکته اینجاست: نفر طبقۀ سوم، زردشتی است و اقبال این را دارد که از پنجرۀ کوچک بالای اتاقک بیرون را ببیند و هر روز مشاهداتاش را برای هم اتاقیهایش شرح بدهد با شور و شوق وصف کند. چشم انداز زردشتی و آنچه که او وصف میکند، به گمان هم اتاقیهایش بهشت برین است و همه حسرت میخورند، به او حسودی میکنند، منتظرند تا بلائی سر زردشتی بیاید و هرچه زودتر جای او را بگیرند. مرد زردشتی می میرد یا از آن اتاقک میرود، مرد مسلمان شتابزده جای او را میگیرد و از پنجره به بیرون نگاه میکند، گیرم از بهشت برین و از آنهمه مناظر زیبائی که زردشتی هر روز حکایت میکرده است هیچ اثری و خبری نیست، بلکه در چشم انداز او خرابه ایست و سگی کچله گرفته و ناخوش که در سایۀ دیوار شکسته خسبده و استخوان میخورد.» … گمان نکنم نیازی به تفسیر و تعبیر باشد.
باری، از شما چه پنهان، دیرور که اهل فرهنک و هنر و سیاست از زنده یاد احمد شاملو ( الف بامداد) درهمه جا یاد کرده بودند و در مدح و منقبت او به تفصیل نوشته بودند، دوستی نیز پاره ای ار مصاحبۀ او را با واتساپ فرستاد، گفتگو در بارۀ مرگ و زندگی و جاودانگی بود. شاملو گفته بود:
…«ارج زندگی در موقتی بودن است، جاودانگی را باید در جای دیگری جست، درکجا؟ در انسانیت»
اگر اشتباه نکنم، بورخس گفته است: نویسنده نمی میرد، پس از مرگ کتاب می شود.
.
عکس یادگاری: سال 2019 میلادی، نمایشگاه کتاب بدون سانسور، پاریس یازدهم