Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

سَرِ سیاهِ زمستان (1)

Posted on 27 جولای 202627 جولای 2026 By حسین دولت‌آبادی

نازو مثل هر روز صبح آتش گیرا کرده بود، پنبه چوب‌های نمدار و پوشال مرطوب بد می‌سوختند، دود غلیظی کلاف در کلاف از دخمه بیرون می‌زد و در ‌فضای قلعۀ سیدّها تُنَک و محو می‌شد. پیرزن پتوی سربازی رنگباخته و مندرسی روی شانه‌هایش انداخته بود و برف‌های سر راه و جلو در را به‌ سختی پارو می‌کرد تا راهی به دالان باز می‌شد. نازو هراز گاهی به‌دستۀ پارو تکیه می‌داد، نفس می‌گرفت و نگاهی به آسمان می‌انداخت. آسمان آن سال خشمگین و هول‌آور شده بود و پیرزن به عمرش زمستانی را به‌یاد نداشت که آن‌همه با سماجت و لجاجت به ‌درازا کشیده ‌باشد و آن‌همه برف پشت برف باریده باشد. برف و برف! آسمان انگار اراده کرده بود تا آن آبادی و آدم‌ها را زیربرف دفن کند و نقطۀ پایان بر کتاب زندگی آ‌ن‌ها بگذارد. ازطرز نگاه نازو پیدا بود که از‌ زمستان سیاه واهمه داشت و می‌دانست که جان سالم به در نمی‌برد. این را چندبار حتا به یاسریتیم، به همسایه‌اش گفته بود:

«به دلم برات شده، برف آخر که بیفته، من می‌میرم.»

یاسریتیم زودتراز نازو بیدار شده بود و راهی باریک از میان انبوه برف‌ها به دالان قلعه بازکرده بود:

«تو هر سال زمستون میگی برف امسال می‌میری. پارسال سه بار برف سنگین افتاد؛ چغوک‌ها مردن، ولی تو زنده موندی.»

خاله جوتی با پارو آسمان را به یاسر نشان داد:

«مگه کوری، غول سیاه و شاخدار رو اون بالاها نمی‌بینی؟ داره برف پوووف می‌کنه، امسال جون منو  می‌گیره.»

کدخدناصر سال گذشته به شوخی به نازو گفته بود که گذر عزرائیل به «قلعۀ سیدّها» نمی‌افتاد و از ترس به او نزدیک نمی‌شد. گفته بودتا اجل کسی نمی‌رسید، نمی‌مرد. کدخدای سرخوش این دو بیت شعر را به ‌آواز و کوچه باغی خوانده بود:

« گر باد اجل چراغ عمرم نکشد

یک بار دگر به دیدنت باز آیم.»

یاسر این شعر را مثل اغلب چهاریتی‌های عاشقانۀ محلی  حفظ کرده بود؛ روزهائی‌که در صحرا تنها بود و کسی صدایش را نمی‌شنید، به یاد هدهد صاحبجان به آواز می‌خواند و شب‌هائی که از سر دلتنگی به‌ کوچۀ پشت قلعه می‌رفت، زیر پنجرۀ بالا خانه زیر لب زمزمه می‌کرد و اگر خاله جوتی به یاد مرگ و عزرائیل می‌افتاد، یاسر صدایش را توی سرش می‌انداخت:

«جانا، گر باد اجل چراغ عمرم نکشد…»

 «یتیمچه؟ یادته زمستون پارسال ‌گفتم اگه آدم چهل روز ‌گوشت نخوره کافر می‌شه؟ یادته؟ من امروز شمردم، چهل روزه که گوشت نخوردم. به خداوندی خدا اگه بخوام دروغ بگم. اگه امروز تا شب گوشت نخورم کافر می‌شم و اگه بمیرم، کافر ازدنیا میرم. چرا پوزخند می زنی؟ باور نمی‌کنی؟»

یاسر یتیم سردماغ بود و سربه سر پیرزن می‌گذاشت:

«چرا نمی‌ری عروسی اجنّه، اونا هرشب کباب می‌خورن.»

نازو نگاهی به طرف چاهی انداخت که یاسریتیم دهانۀ آن را با چوب و هیزم پوشانده بود و زیر برف پنهان بود.

«بیا بیا برو ببین امروز علی لاشور گوسفند نکشته.»

«مگه سلطانِ جن‌ها دوباره پول زیر بالش نازو گذاشته؟»

نازو پارویش را به ‌دیوار پوسیده تکیه داد، پشت‌خم پشت خم به کلبه رفت، یکدم بعد با کیسۀ گندم بیرون آمد و گفت:

«بگو خودش وزن کنه، من که این‌جا ترازو ندارم.»

«اگه علی لاشور گندم قبول نکرد چکار کنم؟»

سؤال سختی بود، خاله جوتی به‌ این مشگل فکر نکرده بود و راه حلی نداشت. دوباره به‌بن بست رسید و دیواری در برابرش قد علم کرد؛ مثل هربار که مشگلی پیش می‌آمد وکارش گره می‌خورد، همه چیز توی سرش به‌‌هم ریخت و قدم به ‌دنیائی گذاشت که یاسر ‌یتیم بهتر از هر کسی می‌شناخت. دنیائی که جن‌ها درته چاه جشن می‌گرفتند و شب‌ها صدای سازوآواز و قهقهۀ خندۀ آن‌ها توی قلعه می‌پیچید و خواب از سرش می‌پراند، ابرهای تیرۀ آسمان دیوهای شاخدار بودند و به قصد جان او برف‌ها را پوووف می‌کردند، مرز خواب و بیداری، رویا و واقعیت محو می‌شد، صفدر به‌خواب‌هایش راه می‌یافت و آن مرد کولی با موهای حنائی بلند و خنجر سرکج از خواب‌هایش گذر می‌کرد؛ صفدر دردل شب جیغ می‌کشید سوختم نازو، سوختم. وحشت‌زده و خیس عرق از خواب می‌پرید، روی جا می‌نشست و درتاریکی به هق هق می‌افتاد. گاهی شب‌ها فانوس به دست تا زیردالان قلعه می‌رفت، با صدای بلند لیـچار می‌گفت و با ترکه کسی را کتک می‌زد که به چشم یاسر یتیم نمی‌آمد.

«زیره به‌ درد علی لاشور نمی‌خوره؟ یه مشت زیره دارم. حالا دیگه زیره می‌خوام چکار؟ می‌خوام ببرم توی قبرم؟»

 یاسر از سرما قوز کرده بود و پا به پا می‌شد:

«تو به این زودی‌ نمی‌میری، از من بشنو، کالچه رو بفروش و از قلعۀ سیدّها برو، تو که مثل من مجبوری نیستی. من توی این ولایت یه کلوخ ندارم که کاکلی روش فضله بندازه، نازو، تو کالچه رو داری، چرا به‌ تیمورِ خیرالنسا نمی‌فروشی؟ حالا خط تیمور کور، می‌خواد نسیه بخره، وعدۀ سرخرمن بخره، چرا به سیف سلف‌خر نمی‌فروشی؟ اون‌که پولش از پارو بالا می ره؟ نقد می‌خره.»

نازو در دنیای خودش حیران مانده بود و حرف‌های‌ یاسر یتیم را نمی‌شنید. یا می‌شنید و اهمیت نمی‌داد. یک مشت برف بر داشت، توی انگشت‌هایش فشرد و با خشم پرت کرد:

«وقتی برف‌ها آب بشن یه سر میرم تا کالچه، خدایا، خدایا،  چقدر برف، برف… چهل روزه  که گوشت نخوردم.»

یاسر کیسۀ گندم را با یک حرکت روی دوش‌اش انداخت:

«می‌دونم که علی لاشور زمستون گوسفند نمی‌کشه، ولی میرم، میرم، یا بخت و یا اقبال، شاید بجایِ پول گندم قبول کرد.»

چند قدم برداشت، ایستاد و رو به نازو برگشت:

«اگه علی لاشور گوشت نداد، برم دکون یورقه بجاش خرما

بخرم؟ ها؟ حسین یورقه گندم و زیره قبول می‌کنه.»

نازو جواب نداد، پارویش را برداشت و زیرلب تکرار کرد:

«چهل روز، چهل روزه که گوشت نخوردم…»

«خدا کنه  به دل لاشور برات بشه و امروز یه برّه بکشه.»

علی‌‌لاشور قصاب نبود، بااینهمه گاهی گوساله یا گوسفندی می‌کشت، لاشۀ حیوان را توی حیاط خانه‌اش به قناره می‌کشید، از دیوار کوتاه بالا می‌رفت؛ دست بیخ گوش‌اش می‌گذاشت و فریاد می‌زد: «آهای گوشت برّه، گوشت برّه.» پلشتی و بی شعوری علی‌ تا آبادی‌های دوردست زبانزد خاص و عام بود؛ در بهار یا تابستان اگر گوسفند می‌کشت، محتوای شکمبه و روده‌های حیوان ‌را درگوشۀ حیاط خانه‌اش خالی‌ می‌کرد، درگرما، بوی ناخوشایندی توی کوچه می‌پیچید؛ به مشام زنبورهای زرد و مگس‌ها می‌‌رسید و از همه سو به‌آن ضیافت شاهانه هجوم می‌بردند. گیرم در زمستان‌ به‌ندرت این اتفاق می‌افتاد و اهالی از قصابی قلعه گوشت می‌خریدند. از این گذشته، آن‌‌‌هائی که دست‌‌‌شان به دهانشان می‌رسید و چند رأس حشم، بزو میش، برّه و بزغاله داشتند، در پائیز میش، یا بره‌ای سر می‌‌بریدند، گوشت آن ‌را با پیه و دنبه سرخ  می‌‌‌‌‌کردند؛ قورمه‌ها را توی خمره یا مشک می‌ریختند و در جای خنک نگه می‌داشتند. با این‌‌همه اگر علی‌‌لاشور در‌ زمستان گوسفندی از چوبداری رهگذر و غریبه زیر قیمت می‌خرید، آستین‌ها را بالا می‌زد؛ کارد قصابی را بر می‌داشت و رو به تنها دخترش، ریحانه، می‌گفت:

«کاسه رو ورداربیار دختر، حیفه خون رو زمین بریزه و هدر

بره، شاید امروز سر و کلۀ گدا گُشنه‌ای پیدا شد.»

«بابا، چرا به سگ نمیدی؟ مگه آدم خون می‌خوره؟»

«دختر،‌آدم وقتی گرسنه باشه، سنگ هم می‌خوره. تو سال قحطی رو یادت نمیاد، مردم گوشت خَر مُرده می‌خوردن»

ریحانۀ علی‌لاشعور با‌آن چشم‌های اریب زیبا و صورت گرد، دهان تنگ، و لب‌های غنچه به دخترهای هزارۀ افعانستان شباهت نزدیکی داشت، خون‌گرم، دلسوز، مهربان و باشعور بود و اگر کسی او را نمی‌شناخت گمان نمی‌کرد تنها دختر «علی‌لاشعور» بود.

«امسال که هنوز قحطی نیومده بابا،…»

«قحطی به‌خونۀ ما نیومده، رفته جاهای دیگه. یه تک پا برو پشت بوم، ببین ‌از اجاق خونۀ چند نفر دود بلند می‌شه. برو خدا رو شکر کن که باباتون هنوز زنده‌ست و شکم شما رو سیرمی‌کنه.»

ریحانه مثل هربار رنجید و خاموش شد:

«یه سری برو کوچۀ پشت قلعه، برو به قلعۀسیدها …»

اگر چه گذر کسی به ‌قلعۀ سیدّها نمی‌‌‌افتاد، ولی کم و بیش اهالی می‌دانستندکه یاسر و خاله جوتی درآن بیغوله چگونه روزگار می‌گذراندند. همه از زندگی یکدیگر از دور و نزدیک خبرداشتند، و هیچ رازی مدت زیادی پنهان نمی‌ماند، خبرها بانسیم پخش می‌‌‌‌شد و اگر کسی شب سر‌ بی‌شام بربالش می‌گذاشت، فردای آن‌‌‌‌شب همه می‌فهمیدند، هرچند بجز دلسوزی و غمخواریِ کسی بندرت  کمک می‌کرد: «بیچاره خاله جوتی…» یا «طفلک یاسر یتیمچه…» کدخدا دراین باره اغلب می‌گفت: «اگر مهمان یکی بود آدم گاو می‌کشت،» منظور در آبادی نظیر نازو و یاسر بیشتر از یک نفر و دو نفر بودند و اگر ازچند خانوادۀ انگشت شمار می‌گذشتی، همه از فقر بهرۀ کافی  برده بودند، گیرم یاسر و نازو، اهالیِ قلعۀ سیدّها فقر مجسم بودند.

«آها، مادر زنت مهربونه یتیمچه، ذکرخیر تو بود.»

یاسریتیم به لکه‌های خون روی برف‌ها خیره نگاه می‌کرد و دندان‌هایش از سرما به هم می‌خورد:

 «ها؟ مثل خایۀ حلاج می لرزی، سر صبح چی می‌خوای؟»

«اومدم واسۀ خاله‌جوتی گوشت بخرم، نازو می‌گه اگه امروز گوشت نخوره کافر می‌شه.»

«مگه نازو مسلمونه؟ مگه گبرنیست؟ من‌خیال کردم …»

«من نمی‌دونم، گندم آوردم، بجای پول قبول می‌کنی؟»

«من زردالو فروش نیستم که جو بگیرم زردالو بدم؟»

«آخه می‌ترسه اگه امروز گوشت نخوره کافر ازدنیا بره.»

«چی؟ مگه قرار شده امروز ریق رحمت رو سر بکشه؟»

«پاهام یخ زد مرد حسابی، پاهام داره از سرما می‌افته، بگو دیگه، بگو گندم قبول می‌کنی؟»

حیاط خانۀ علی‌‌لاشور در و دروازه نداشت، سگ‌‌های ولگرد آبادی به بوی خون و هوای استخوان وارد می‌شدند؛ در گوشه‌ای به انتظار می‌خسبیدند، به دست‌های خون‌آلود قصاب خیره می‌شدند و چشم از او بر‌‌نمی‌داشتند و پلک نمی‌زدند. طرز نگاه یاسریتیم نیز به مرور زمان شبیه نگاه‌ سگ‌های جلو قصابی شده بود،

«برو یکی دو ساعت دیگه بیا، هنوز دستلاف نکردم.»

 «دو ساعت دیگه؟ چرا حالا دو سیر گوشت نمیدی؟»

«واسۀ این که نمی‌خوام از دست آدم سق سیاه دَشت کنم. خر فهم شدی؟ حالا برو، نزدیک ظهر بیا.»

چانه زدن فایده‌ای نداشت، یاسر کیسۀ گندم را برداشت و دلشکسته راه افتاد: آه، سق‌‌‌سیا؟ پسرک چندبار از این وآن شنیده بود و می‌دانست که مردم از آدم «سق سیاه» دل خوشی نداشتند و از او می‌ترسیدند، ولی نفهمیده بود چرا به ‌او سق سیاه می‌گفتند؟ و از کجا فهمیده بودند که او سق سیاه بود. شاید وقتی روی خشت افتاده بود، قابله سقف سیاه دهان او را دیده بود، شاید به ‌این‌‌‌ دلیل که پدر و مادرش را در کودکی از دست داده؟ شاید….

«هی یتیمچه، مبادا منو نفرین کنی. بیا، بیا اون کاسه رو از ریجانه بگیر، ببر بپز و بخور تا یه ذره جون بگیری.»

ریحانه کاسه لبریزخون برّه را با شرمندگی به طرف یاسر دراز کرد و از او رو برگرداند:

«تا به قلعۀ سیدها  برسی خون دلمه می بنده.»

یاسر نگاهی گذرا به کاسۀ خون انداخت، سگرمه‌هایش را درهم کشید و به اکراه گفت:

«ریحانه، مگه من سگم که خون بخورم؟»

علی‌لاشعور دست به زانویش گرفت، از جا برخاست و کارد قصابی را بسوی یاسر یتیم نشانه رفت:

«لابد توقع داری دل و جیگر سیاه برّه رو بتو بدم؟ یا کله پاچه رو پیشکش کنم؟»

یا سر یتیم از ترس یک قدم به عقب پرید و به زاری گفت:

«من کی گفتم دل و جیگر می‌خوام؟ اومدم گوشت بخرم، خون حرومه، من خون نمی‌خورم.»

«سق سیاه، تو از کی مسلمون شدی که ما خبر نداشتیم؟»

  یاسر‌ کیسۀ گندم خاله جوتی را برداشت، به علی‌لاشعور جواب نداد و ازحیاط خانه بیرون رفت. سر کوچه راه‌اش را به طرف دکان قصابی کج کرد. کلبوسین، قصاب آبادی، از چندی پیش بیمار شده بود و‌گوسفند نمی‌کشت. با این‌همه یاسریتیم تیری به تاریکی انداخت، کسی چه می‌دانست، شاید بهبود یافته بود؟ شاید پسرش به جای او دکان را بازکرده بود؟ امتحان‌اش ضرری نداشت، اگرچه از کوچۀ حمام راه‌اش خیلی دور می‌شد و اگرچه نالۀ انگشت‌های پاهایش درآمده بود و گزگز می‌سوخت؛ اگرچه قفسۀ سینه و مهرۀ پشت‌اش ازدرد تیر می‌کشید، ولی اهمیت نمی‌‌داد. اگر قصاب او را با آن حال و روز و در آن وضعیت می‌دید، دل‌اش به‌رحم می‌آمد و مثل علی لاشعور او را دست خالی برنمی‌گرداند.

«تپاله، لاشور، به من میگه سق سیاه، سق سیاه، هه،»

یاسر مثل هربار خوار، تحقیر و زخمی شده بود، زیر زبان به علی لاشعور و خاله نازو فحش می‌داد و غرولند می‌کرد:

«خیال می‌کنه من سگم که خون بخورم، هه، چقدر دست و دل باز شده، لاشور هه، مگه نازو گَبرنیست؟ تپاله، گَبر مادرته.» 

اگر خاله‌جوتی از ترس این که مبادا کافر از دنیا می‌رفت، او را به‌ خانۀ علی‌لاشعور نمی‌فرستاد، آن مردکۀ پلشت و الدنگ به او زخم زبان نمی‌زد و لیچار و کلفت بارش نمی‌کرد: «تپاله‌…» یاسر تا به‌ دکان قصابی برسد، چند بار کلمۀ کافر، گبر را زیردندان جوید و نفهمید: «گوشت با دین و ‌ایمان آدم چه ربطی داشت؟» با این‌همه «شکم» و «گوشت» را از دیر باز می‌شناخت و دو سال پیش، گاهی همراه جلیل و به بهانۀ او تا جلو قصابی می‌رفت و مانند سگ ولگرد و گرسنه‌ای روی سکوی جلو دکان منتظر می‌ماند تا جلیل دو سیر گوشت آبگوشتی می‌خرید و با هم به منزل آن‌ها بر می‌گشتند. از آن‌جا که جلیل محجوب، ساکت و‌ مأخوذ به‌حیا بود، بچه‌های قلعه او را «لب لتّه» صدا می‌زدند.

«آهای یتیمچه، چرا قایم شدی؟»

 کلبوسین هر بار مقداری استخوان، پیه و‌دنبه توی کاغذ می‌پیچید و به‌‌دست‌ یاسریتیم می‌‌داد.

«بیا بگیر، برو بند یقه ت رو ببند.»

 جلیل لب لتّه از قصابی نسیه می‌خرید و کلبوسین بجای قیمت گوشت، «چو بخط» او را می‌گرفت و با کارد تیز قصابی چپ و راست عمیق می‌برید و علامت می‌گذاشت. چو بخط جلیل سه پهلو و به درازی خط کش چوبی مدرسه بود و به مرور چرب و چرکمرد شده بود. روزی از روزها، جلیل دست خالی از قصابی قلعه برگشت، سر به‌زیر و خاموش راه افتاد. جلیل اگرچه غمگین، گوشه‌ گیر و ساکت بود و سگرمه ‌هایش به ندرت باز می‌شد، ولی آن روز مانند پیرمردی هشتاد ساله قوز کرده بود و چشم‌از زمین بر نمی‌داشت. آن‌‌‌‌روز هستیِ جلیل، دوستِ یاسر به‌اندوه بدل شده بود، آن روز جلیل خیرآبادی تجلی و تجسم اندوه بود. از مشاهدۀ او، قلب یاسر

در سینه‌اش تیر کشید و در نیمه راه طاقت نیاورد و پرسید:

«چی شده جلیل؟ چرا گوشت نخریدی؟»

«قصاب گوشت نداد، گفت چوبخط ما پُر شده.»

اگر اندوه وزن می‌داشت، آن روز پاهای جلیل خیرآبادی تا زانو توی زمین فرو می‌رفت. یاسر به دلداری گفت:

«غصه نخور، من که اصلاً چوبخط ندارم چکار کنم؟»

خانوادۀ جلیل دوسال پیش مانند بسیاری از‌قلعه کوچ کرده بودند، گیرم خاطره‌ها جا مانده بودند و یاسر چو بخط او را هنوز از یاد نبرده بود و هربار گذرش به دکان قصابی می‌افتاد، چهرۀ غمزدۀ جلیل و نگاه محزون ‌‌او از منظرش می‌گذشت:

«چوبخط، طفلی لب لته!»

 دکان قصابی‌‌‌‌‌کلبوسین بسته بود، یاسر برگشت، سر‌به‌ زیر و اندوهگین رو به‌قلعۀ سیدها راه افتاد؛ توی کوچه‌ها به برف‌ها لگد می‌زد، از رگ و ریشه می‌لرزید، زیرلب فحش می‌داد و جلد می‌رفت   تا به دخمۀ خاله جوتی رسید؛ کیسۀ گندم را از دوش‌اش واگرفت و بیخ دیوار کلبه انداخت:

«تپاله، لاشور تپاله!»

نازو مرگ، گندم، گوشت،کفر وکافر را پاک فراموش کرده بود و ناباور و پرسا به یاسر یتیم نگاه می‌کرد:

«چی شده؟ تو این برف کجا رفته بودی؟»

لب‌های یاسر کبود شده بود، دندان‌هایش تیک تیک به هم می‌خوردند و به دشواری حرف می‌زد:

«کجا؟ رفته بودم سر قبر مرده‌هام.»

پاهایش از‌زانو به پائین بی‌حس شده بود، یخ زده بود، آن‌ها را درون کفش‌هایِ برف‌آلود احساس نمی‌‌کرد، کفش‌ها را از پا کند، لنگه به لنگه پرت کرد، توی پلۀ کرسی دراز کشید و انگشت‌هایش را به منقل داغ چسباند:

«پاهام رو سرما زد نازو، به خدا فلج شدن.»

«چرا به ننه‌ت نمیگی جوراب پشمی برات ببافه؟»

«ننه‌م کجا برام جوراب ببافه؟ توی قبر؟»

نازو به اجاق خاموش اشاره کرد و به بیراهه افتاد:

«دوتا چغوک اومده بودن اینجا… نبودی که ببینی.»

«گنجیشک‌ها چکار داشتن؟ اومده بودن دید و بازدید؟»

«سقف سورخ شده، چه باد سردی میاد.»

«لابد هوس گوشت گنجیشک کردی نازو. گنجشکک اشی ‌مشی، روی بوم ما منشی، بارون میاد خیس می‌شی، برف میاد گولّه می‌شی، می‌افتی تو حوض نقاشی، می‌گیرتت فراش باشی، می‌پزتت آشپزباشی، می‌خورتت حاکم‌باشی.»

«خروس بی محل، حالا چه وقت اذان گفتنه؟ می شنفی؟»

 «نازو، اگه این‌همه برف رو زمین نبود، می‌رفتم با تیرکمون گنجیشک می زدم و اونا رو می‌پختیم.»

«توی قلعه چه خبر بود؟ کسی مرده؟ دارن اذان میگن؟»

«می دونی نازو، گرگ‌ها شب‌ها میان به قلعه، روباه و شغالا مرغ و خروس‌ها رو می‌دزدن، کاش من و تو شغال می‌شدیم.»

«می‌خوای پاشم یه خرده کاچی برات بار بذارم؟»

«کاچی بهتر از هیچی‌ست. علی لاشور گوشت آبگوشتی به تو نمیده نازو. تا شب کافر می‌شی.»

«گوشم زنگ می‌زنه، اذان میگن. حق‌است، لا الله، محمد…

باقیش یادم رفته، چی بود؟ تو بلدی اشهدت رو بگی؟»

«بلند شو کاچی رو بار بذار، من نمی‌دونم اشهد چیه.»

«مگه ننه‌ت بتو نگفت وقتی گوشت زنگ می زنه، اشهدت

رو بگو؟ برو به مادرت بگو یه سر بیاد اینجا، کارش دارم.»

یاسر لحاف کرسی را نا زیر چانه‌اش بالا گشید و گفت:

«ننه‌م چهل روز گوشت نخورد، بیچاره کافر از دنیا رفت.»

نازو و یاسر همسایۀ دیوار به دیوار بودند، گیرم فرسنگ‌ها دور ازیکدیگردر دو دنیای متفاوت زندگی می‌کردند؛ پیرزن و یاسر گاهی مثل دو گمگشته دربیابان خالی به‌‌‌هم می‌رسیدند و دریچه‌ای به ‌دنیاهای آن‌ها گشوده می‌شد؛ یکدیگر را در روشنائی می‌دیدند، به روز و روزگارشان پی می‌بردند، بادلسوزی، غمخواری و همدردی بسوی هم می‌رفتند؛ گیرم زمان تفاهم ‌کوتاه بود و دو باره نازو در ‌دنیایِ مه آلود رها و سرگردان می‌شد؛ دردنیای‌ او گفتگو‌ئی منطقی و جدی ممکن نبود وحرف‌ها هدر می‌رفتند. یاسر از مدت‌ها پیش به این پوچی و بیهودگی رابطه پی برده بود و بناچارگردن گذاشته بود. شاید اگر دل ودماغ می‌داشت، سر به سر پیرزن می‌گذاشت و پریشانحواسی و پریشانگوئی او را به لودگی برگزار می‌کرد و با او  کنار می‌آمد. شاید اگر جلیل لب لتّه از قلعه نرفته بود، زمستان‌ها که برف سنگینی می بارید، اهالی خانه‌ نشین می‌شدند و او در قلعۀ سیدها با نازو، جغدها و جن‌ها تنها می‌ماند، به‌‌ خانۀ آن‌ها می‌رفت و زیر کرسی به ‌افسانه‌های هیجان‌انگیز جلیل «لب لتّه» گوش می‌داد مادر «لب لتّه» مهربان، غمخوار و دست و دل‌باز بود و اگر چه سال را بسختی به آخر می‌رساندند، ولی یک کاسه آش و یک لقمه نان خشک را از یاسر دریغ نمی‌کرد و هر بار می‌گفت:

«به آدم فقیر چه یه تا نون بدی، چه ازش بگیری.»

لب لتّه دو سال قبل مهاجرت کرده بود و در آبادی کسی به یاسر روی خوش نشان نمی‌داد. با وجود این، هرزمان دلتنگی ظفر می‌شد و قلب‌اش ‌از تنهائی می‌گرفت، به‌پاچراغ صاحبجان می‌رفت؛ در گوشۀ نیمه تاریک چندک می‌زد و به گفتگوی مشتری‌ها گوش می‌داد. یا مثل گربۀ گرسنه‌ای راه می‌افتاد، اگر دَرِ خانۀ کدخدا باز مانده بود، از لای‌در به حیاط می‌سُرید، مدتی گردن کج می‌ایستاد و محتاج به دعا پا به پا می‌مالید. گیرم کدخدا از آدم ذلیل و مظلوم و مفلوک متنفّر بود و از آن‌جا که به‌نظر او، یاسر تجسم و تندیس ذلت و فلاکت بود هر زمان قیافۀ او را می‌دید یا آه و ناله‌هایش را از دور می‌شنید، خود به خود عصبانی می‌شد، بر می‌آشفت و پرخاش می‌کرد یا خاموش سر می‌جنباند، دندان بردندان می‌سائید، لغزی را زیر دندان می‌جوید و یاسر وحشت‌زده، خوار و زار و زخم خورده به قلعۀ سیدها بر می‌گشت و دوباره به نازو پناه می‌برد. یاسر یتیم تا آخر نفهمید چرا کدخدا هربار به او زخم زبان می‌زد و چرا دوست نداشت پسرش با او همپالکی و همبازی می‌شد.

«دیوثه قرمساق، یه روزی زهرم رو به کدخدا می‌ریزم»

«گربه رو زهر داده بودن، دیشب ناله‌هاش رو نشنیدی؟»

«مو از بهرحسین دراضطرابم/ تو از کلثوم می‌گویی جوابم.»

«بخواب صفدر جان، کلاغ‌ها میان بیدارت می‌کنن.»

گذر کلاغ‌ها‌ گاهی به‌قلعۀ سیدها می‌افتاد، تویِ‌گودال پرسه می‌زدند و هر چه را پیدا می‌کردند، می‌خوردند، کلاغ‌های همه چیز خوار و مردارخوار! یاسر یتیم با قارقارکلاغ‌ها از کابوس بیرون پرید. لحاف را کنار زد؛ به‌دیوار یخزده تکیه داد و نفس‌عمیق کشید. جای منقار کلاغ‌ها هنوز روی پیشانی‌اش می‌سوخت، سرش بشدت درد می‌کرد، قلب‌اش می‌تپید و چشم‌هایش سیاهی می‌رفت. یاسر‌ یتیم باتپش قلب ودرد قفسۀ سینه‌اش از دیرباز آشنا بود و بنا به ‌تجربه فهمیده بود که سردرد و سرگیجه‌اش علت دیگری بجز گرسنگی و شکم خالی نداشت، هرچند آن خواب پلشت و قارقار کلاغ‌ها مزید بر‌ علت بود. کلاغ‌ها توی برف‌های گودال وسط قلعه سیدها بر سر لاشۀ گربۀ مرده جار و جنجال می‌کردند و همزمان به لاشه و به هم نک می‌زدند. کلاغ‌های سیاه، با صدای ناهنجار و گوشخراش، اغلب در قبرستان‌ها یا اطراف لاشه‌ها و مردارها دیده می‌شدند و این‌همه با مرگ، نحوست و جهانِ رازآلود پیوند خورده بود، در ضمیر یاسر جاخوش‌کرده بود. از چشم او کلاغ نحس، بدیمن، خبرچین و نکبت بود. یاسریتیم از پیرمردهای ولایت شنیده بود که کلاغ‌ها خیلی باهوش بودند و قیافۀ آدم‌ را تا مدت‌ها از یاد نمی‌بردند. شاید اگر از خونِ کلاغ واهمه نمی‌داشت و از این گناه نمی‌ترسید، تیرکمان‌اش را بر می‌داشت و به جان آن‌ها می‌افتاد:

«نکبت‌ها داشتن چشمم رو از کاسۀ سرم در می‌آوردن»

ترسخورده، به کلاغ‌ها دشنام می‌داد، خواب‌آلود و برزخ به اطراف نگاه می‌کرد و بی‌هدف دور خودش می‌چرخید. ناگهان به یاد کاچی نازو افتاد و رو به اجاق گوشۀ اتاق برگشت. چراغ سه فتیلۀ خوراک‌پزی خاموش بود، برش نازک آفتاب از لای در نیمه‌باز اتاق روی زمین خاکی و ناهموار افتاده بود و اثری و خبری از ‌خاله جوتی و کاچی موعود نبود.

«کدوم گوری رفته پیرگبر…خدایا، اینهمه کلاغ؟»

راستی نازو در‌آن برف و سرما به‌ کجا رفته بود؟ به ‌سؤال‌ها با صدای بلند جواب می‌داد:

«بد بخت لابد رفته سراغ علی لاشور؟»

یک‌دم در آستانه ایستاد تا چشم‌‌اش به نور تند عادت کرد و مثل سگ‌ها هوا را بو کشید. ابرهای چرک و خاکستری از آسمان رفته بودند، آسمان حاشیۀ کویر دوباره زلال، آبی، ژرف و ‌بی‌خش شده بود؛ خورشید از بالای دیوارهای بلند و پوسیدۀ قلعه می‌تابید و برف‌ها زیر تابش آفتاب می‌درخشیدند و در ته گودال کلاغ‌ها به‌ لاشۀ گربه منقار می‌زدند و ورجه ورجه می‌کردند. لاشۀ گربه را چه کسی شبانه به گودال قلعه سیدها انداخته بود؟ چه ‌کسی آن گربۀ بخت برگشته را کشته بود؟ لابد کسی چماقی به ملاج گربه کوبیده بود یا به او زهر خورانده بود و حیوانک شبانه تلو‌تلوخوران به ‌قلعۀ سیدها آمده بود و ته گودال، توی ‌برف‌ها و سرما جان داده بود. نام گربه با نام ابرام شل گره خورده بود. ناگهان به ‌یاد ابرام شل افتاد، گربۀ آتش گرفته‌ای به هوا پرید، از درد جیغ کشید؛ مثل شهاب از پیش چشم‌اش گذشت، پشت‌اش لرزید و‌ دهان‌اش پرآب شد.

«خاله نازو، خاله نازو، کجائی؟ برات حلیم آوردم.»

صدای آشنایِ هدهد او را به خود آورد، دست روی قلب‌اش گذاشت و رو به دختر صاحبجان برگشت.

«نازو نیست، نمی‌دونم کدوم جهنم درّه‌ای رفته.»

هدهد صاحبجان انگار در یک سالۀ اخیر قد کشیده بود یا به ‌چشم یاسر بلند بالا می‌آمد. خدا اگر درخواب کلاغ‌ها را به سراغ او فرستاده بود تا به نوبت منقار بر پیشانی‌اش می‌کوبیدند و رنج و عذاب‌اش می‌دادند، در بیداری فرشته‌ای از آسمان نازل کرده بود تا در کنار او، یک‌دم گرسنگی و دردهایش را از یاد می‌برد. بنظر یاسر خدا فرشته‌ها را بشکل هدهد آفریده بود، هر چند دختر صاحبجان سبزه و با نمک بود و فرشته‌های آسمان سفید ماستی و بی‌نمک.

«شاید رفته تماشای معرکه…»

رازی در چشم‌های سیاه هدهد نهفته بود که هربار یاسر را به وحشت می‌انداخت؛ قلب‌اش بی‌تاب می‌شد و در قفس سینه‌‌اش پرپر می‌زد. صدای مخملی و گوشنواز هد‌هد کافی بود تا پریزاده دوباره جان می‌گرفت و از منظرش می‌گذشت؛ پریزاده‌ای که مانند ماهی در آب زلال جوی غوطه می‌خورد و در هر چرخشی کپل گرد و پستان‌هایش از آب بیرون می‌افتاد:

«آی خدا قلبم! آی خدا قلبم»

«تو که باز دست رو قلبت گذاشتی و می نالی؟»

یاسر دست‌اش را به سرعت دزد و سرش را به‌انکار جنباند:

«خواب پلشت دیدم، کلاغ‌ها به چشمام نک می زدن.»

 «تا لنگۀ ظهر خوابیدی؟ چرا نرفتی تماشا؟ اون نکبت خدا زده دوباره معرکه گرفته، همۀ جلو خراس قلعه جمع شدن.»

یاسر چشم‌های هدهد نگاه نمی‌کرد، اگر دوباره آن چشم‌ها را می‌دید، قلب‌اش ار کار می‌افتاد.

«داشتم از گرسنکی تلف می‌شدم. خدا تو رو رسوند.»

«کی گفته که خدا برا تو حلیم فرستاده؟ ها؟ من واسۀ خاله نازو حلیم آوردم، تابستون قول داده بودم.»

«نازو که شکمبۀ گاو نداره، یه کاسه حلیم نمی‌خوره.»

«چشمات داره چارچار می‌زنه یتیمچه، مواظب‌باش همه‌ش رو کوفت نکنی، مبادا کاسه رو هم بخوری، برام بیار.»

یاسریتیم تا نصف کاسۀ حلیم را نخورد آرام نگرفت و به‌یاد معرکه و ابرام شل نیفتاد، اگر چه هنوز سیر نشده بود، ولی بناچار کاسۀ حلیم را برای خاله جوتی توی دیگچه گذاشت، محض احتیاط در آن را محکم بست و رو به خراس قلعه راه افتاد. نخستین بار بود که یاسریتیم دیرتر از دیگران از ماجرائی مطلع می‌شد؛ هنگامی که کلاغ‌های گرسنه زیر کرسی نازو به جنازه‌اش هجوم آورده بودند و به پیشانی‌اش منقار می‌زدند و چشم‌اش را از حدقه در می‌آوردند، در آن هنگام خبر دهان به‌ دهان شده بود و همه، زن و مرد و بچه، دور تا دور گودال وسط قلعه، روی سکوها به‌تماشا ایستاده بودند.

«پر، پر، پر پروار، پرواز می کنم، پر، پر، پرواز می کنم.»

بام گنبدی خراس قلعه پوشیده از برف بود. ابرام شل بر بام شده  بود، دست‌هایش را مثل بال‌هایِ‌ کرکس غول پیکری باز کرده بود و آمادۀ پرواز بود. گلنسا، مادر ابرام شل و همشیرۀ ارباب عطا دو دستی توی سرش می زد و گریه می‌کرد:

«دیدی چه خاکی بسرم شد داداش، دیدی؟»

عطا روی سکو، جلو دکان مدابرام سر لک نشسته بود و به ‌تهدید‌های خواهر زاده‌اش‌اهمیت نمی‌داد. ارباب خونسرد و ‌بی‌خیال بود و انگار نه انگار. گیرم وقتی شیون و زاری خواهرش بالا گرفت به اکراه، ناس زیر زبان‌اش را بیخ دیوار تف کرد و پرسید:

«این یابو علفی باز چه مرگش شده؟ چی می‌خواد؟»

«مگه دیروزنگفتم، آقاپسر زن می‌خواد. دیشب می‌خواست  خونه رو آتیش بزنه.»

بچه‌ها از آن طرف گودال رو به ابرام شل داد زدند:

«ابرام بپر، ابرام بپر، زودباش بپر…»

ابرام شل مشتی برف برداشت و به ‌طرف بچه‌هائی انداخت  که بیخ دیوار خراس ایستاده بودند و به او می‌خندیدند:

«گلنسا شنیدی، گلنسا، خوخوخودم رومیندازم توخندق.»

ارباب عطا از جا برخاست و با کسالت و بی تفاوتی گفت:

«نترس، این الدنگ گُه زیادی می‌خوره، جرأت نداره. گیرم افتاد، چه بهتر، ننگش کم می‌شه.»

ابرام شنید و جواب دائی جان را کف داست‌اش گذاشت:

«الدنگ خودت…الدنگ پسرت…الدنگ زنت، الدنگ…»

«بیا پائین گوسالۀ سامری، بیا پائین الدنگ…»

ابوالفضل تعزیه پا درمیانی کرد و زیر گوش عطا گفت:

«ارباب، اونو سر لج ننداز، بذار برم باهاش حرف بزنم.»

گلنسا با درماندگی به ابوالفضل تعزیه گفت:

«برار، گلوش پیش هدهدصاحبجان گیرکرده، من چه خاکی بسرم بریزم، حرف حالیش نیست: آخ، الهی آتیش به گورت بباره با این تخم و ترکه‌ت، خودت رفتی و بلا به جون من انداختی.»

«آروم بگیر، استخونای اون بیچاره رو توی گور نلرزون.»

کدخدا ناصر که تا آن زمان خاموش ایستاده بود و لبخند می زد، سیگارش را زیر پا له کرد و رو به فاخر برگشت:

«ابرام تنها نیست، گلوی همه پیش هدهد گیر کرده.»

فاخر زیر لب، انگار برای خودش زمزمه کرد:

«سیب سرخ و دستِ چلاق…»

ابوالفضلِ تعزیه، آن مرد خوشمرام، خوشخو و مهربان که با زبان نرم و چرب مار را از سوراخ بیرون می‌آورد، قدم جلوگذاشت و تا پای دیوار خراس رفت:

«ارباب، بیا پائین، خودم برات میرم خواستگاری.»

«دروغ، دروغ میگی، نمیام، پر، پر، پر پرواز می کنم.»

دیو سفید و دیو سیاه به  لودگی و تمسخر زبان بازکردند:

«ابرام، قمربنی هاشم دروغ نمی‌گه، دروغ تو ذات مرد خدا نیست، دو تا دختر دم بخت داره.»

کدخداناصر بازوی ابوالفضل تعزیه را گرفت وکشید:

«بیا کنار مرد حسابی، فایده نداره، اگه اینجا روخلوت کنیم خودش میاد پائین.»

ارباب عطا دوباره ناس انداخت و نیمزبان گفت:

«کدخدا حق داره، این بوزینه تاوقتی تماشاچی داشه باشه، ادا در میاره. نکبت همه رو منتر خودش کرده.»

«ارباب، این طفلک به حال خودش نیست، مگه نمی‌بینی؟ ممکنه کاردست خودش بده.، گوش کن ابرام جان، من…»

«دروغ میگی شاعر.. تو، تو عاشق هدهدی، دروغ میگی…»

همه رو به‌فاخر شاعر برگشتند و همهمه ای برخاست: فاخر سرخ شد و سرش را پائین انداخت، دیو سیاه داد زد:

«حرف راست رو از بچه بشنو…زنده باد ابرام…بازم بگو…»

«دروغ میگی، دیو سیاه دروغ میگه…»

«بیا پائین نکبت، می‌افتی گردنت می شکنه»

دیو سفید چند قدم جلو رفت و گفت:

«ابرام، می‌خوای خواهر دیو سیاه رو برات بگیرم؟»

«دروغ میگی، دیو سیاه خواهر نداره…»

«بیا پائین، بتو قول می‌دم خواهر خودم رو به عقد نکاح‌‌ت دربیام، خواهرم مثل ماه شب چهارده ست»

«دروغ میگی، تو خواهر نداری، من هدهد رو می‌خوام.»

«به همین خیال باش، او بالا بمون تا آدم برفی بشی.»

«جز جیگر زده، بیا پائین اینقدر عذابم نده»

«هدهد، من هدهد رو می خوام، هدهد صاحبجان.»

همهمۀ زن‌ها و دخترها بالا گرفت، شماری می‌خندیدند و چند نفر دل به حال هدهد صاحبجان می سوزاندند:

«طفلی هدهد، چه بخت و اقبالی داره.»

«ذلیل شده، گفتم فردا میرم خواستگاری، بیا پائین.»

«پول بده، طلا بده، زمین بده قاقاقالی بده.»

«پول میدم، طلا میدم، هرچی بخوان میدم، تو بیا پائین.»

«درررروغ میگی، دوررروغ میگی…»

«خدا الهی عذابت رو زیاد کنه، بیا پائین»

«پرپرپرواز می کنم، پرپرپرواز می کنم….»

«الهی آتیش به گور بابت بیاره، بشین سرجات، یه پیرهن گوشت تنم ریخت، بگیر یه جا بتمرگ.»

ارباب عطا حوصله اش سر رفت و رو به خواهرش گفت:

«ولش کن، مگه نمی‌بینی حرف حالیش نیست؟»

«می‌ترسم عاقبت کار دست خودش بده.»

«پس برو هر چی می‌خواد براش فراهم کن.»

«آخه‌کی زن این‌ بدبخت فلک زده میشه؟ خدایا چه گناهی به درگاهت کردم، این چه نونی بود که گذاشتی تو دامنم؟»

معرکۀ روی بام خراس به دراز کشیده بود و تا نزدیک ظهر کسی موفق نشده بود تا ابرام شل را از خر شیطان پائین بیاورد؛ کدخدا، ابوالفضل تعزیه، ارباب عطا و فاخر را به‌کناری کشید و آنچه را که به فکرش رسیده بود، آهسته با آن‌ها در میان گذاشت:

«گره این کار با سرانگشت دختر صاحبجان باز می‌شه.»

ابوالفضل تعزیه که در چاپلوسی و مجیزگوئی همتا نداشت، کُلَش زیر بغل کدخدا ناصر گذاشت:

«صد آفرین کدخدا، به خدا به عقل شیطون نمی‌رسید.»

ارباب عطا با تردید، بیرازی و بی تفاوتی سر می‌جنباند:

«من می‌دونم، اون دخترۀ چموش زیر بار نمی‌ره.»

«من که نمی‌خوام هدهد بیاد اینجا با ابرام نامزد بشه.»

« با این‌همه چشم من آب نمی‌خوره، کدخدا»

کدخدا با دست به یاسر یتیم اشاره کرد، پسرک با سردوید و حاضر به خدمت نزدیک آن‌ها ایستاد؛ کدخدا او را به کناری برد و زیر گوشش پچپچه کرد:

«فهمیدی؟ بدو برو، بگو کدخدا با تو کار واجب داره.»

امربر بی‌مزد و ‌مواجب آبادی درخیال دیدار هدهد از شادی بال درآورد؛ تا کوچۀ پشت قلعه یک نفس دوید و از پله‌های بالا خانه بالا پیچید، هرچند وقتی به پلۀ آخر و به روی بالکن رسید، نفس‌اش بی باقی برید؛ بیخ دیوار نشست و چند دقیقه نتوانست به سؤال‌های هدهد جواب بدهد:

«چه خبر شده یتیمچه؟ مگه سر آوردی؟»

«ابرام شل… کدخدا… ابرام، کدخدا …گفت بیام دنبال تو…»

«مگه سگ دنبالت کرده که اینجوری دویدی؟»

«ابرام، ابرام می‌خواد خودش رو بندازه تو خندق.»

«خب بنداره، چرا معطله؟ می‌خواد از من اجازه بگیره؟»

«کدخدا میگه ابرام از تو حرف شنوی داره، کدخدا میگه ابرام شل حرف تو رو شهید نمی‌کنه.»

«بیا بریم، این نکبت چلاق منو رسوایِ عالم و آدم کرده، به خدا اگه دستم به این چلاق برسه، شهیدش می‌کنم. بیا بریم.»

ابرام شل از بالای بام خراس هدهد صاحبجان را توی کوچه دید؛ مثل شغال گرسنه‌ای زوزه کشید و پیش ازاین که هدهد به کنار گودال وسط قلعه برسد، از آن سوی بام پائین سرید و از چشم افتاد. بچّه‌ها ابرام شل را هو کردند و به قهقهه خندیدند. هدهد از جلو مسجد پیچید، همۀ سرها به طرف او برگشت و همهمه زن‌ها و دخترها به مرورخوابید. ابوالفضل تعزیه چند قدم به پیشوار هدهد رفت و به خوشباشی گفت:

«ایوالله، معجزه کردی، خدا خیرت بده، زبون ما مو درآورد بس که گفتیم بیا پائین، بیا پائین.»

هدهد به ابوالفضل تعزیه محل نگذاست، رو به گلنسا رفت و کدخدا را شاهد گرفت:

«جلو کدخدا میگم و اتمام حجت می‌کنم، اگه یه بار دیگه این اکبیری بیاد کوچۀ پشت قلعه و از اسمی از هدهد ببره، بلائی سرش میارم که قرشمال سرخرش نیاورد. کدخدا تو شاهد باش.»

هدهد صاحبجان منتظر جواب نماند، روی پاشنۀ پا چرخید و رفت و آن‌ها را حیران و مبهوت به جا گذاشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) این رمان هنوز چاپ نشده است

دسته‌ بندی نشده

راهبری نوشته

Previous Post: سنگ‌های سرگردان سماوی (1)

کتاب‌ها

  • ترازوی گاچی
  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme