سالها پیش دوست عزیزی پیشنهاد کرد تا دیر نشده بنشینم و در بارۀ روز و روزگار تبعید و تبعیدیها بنویسم، عرض کردم به این مهم بارها فکر کرده ام و حتا نامی برای آن در نظر گرفته ام، ولی جرأت نمی کنم برگردم و راهی را که به مدت چهل سال با رنج و مشقت بسیار پیمودهام، بنویسم. گذر دوباره از این راه، گذر از رنجها خواهد بود و عذاب الیم. از شما چه پنهان، این روزها، هربار به تصادف مباحث سیاسی و تئوریک را در دنیای مجازی میبینم (صادقانه اعتراف میکنم، من این مطالب را بندرت تا آخر میخوانم، چرا، چون چنین ضرورتی را از مدت ها پیش احساس نکرده ام و احساس نمی کنم.) باری، هربار مطالب این «اهل فن» را که هر روز و در بارۀ هر واقعهای و هر حادثهای از راه دور، بلافاصله واکنش نشان میدهند و قلمفرسائی میکنند، میخوانم، به یاد عنوان کتابی میافتم که نوشته نشد: «سنگهای سرگردان سماوی.» آمده است که بیشتر «شهاب سنگها» در اصل قطعاتی از سیارکها هستند که بر اثر برخورد با یکدیگر جدا شدهاند و به تنهائی در کهکشان سیاست میچرخند، بسیاری از این سنگها پیش از رسیدن به زمین در فضا سرگرداناند، هرچند همه به یک شکل و به یک مقدار و یک کیفیت نیستند، با اینهمه همه کم و بیش حیران و سرگرداناند. این سنگها هراز گاهی به جو زمین نزدیک میشوند، در اثر اصطکاک با فجایع هولناک زمین و زمینی ها شعله ور میگردند، مدتی در آسمان تیره و تار زمانه میدرخشند؛ شماری با شگفتگی بتماشا میایستند، هلهله می کنند و احسنت و مرحبا میگویند و شماری به مذمت و تکذیب زبان می گشایند و غوغا بپا می کنند، هیاهوئی که از کهکشان مجازی فراتر نمی رود. گیرم ستارۀ دنباله دار و آن سنگ آتشگرفته، اگر چه سرا پا میسوزد و هستیاش شعلهور میشود، ولی تأثیری بر زمین و زمینیها ندارد، اگر چه خوش می درخشد، ولی گرما یا روشنائی به زمین وزمینی ها نمیبخشد، خودی مینماید و خیلی زود محو میشود یا نیمسوخته بر زمین میافتد. در اینجاهاست که آدمی به یاد یعقوب لیث صفاری و سخن نغز او میافتد، یعقوب گویا به شاعری که قصیدهای بهزبان عربی سروده بود، گفته بود: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟»
.
Roches errantes de l’espace (1)