Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه

حکایتِ بیگانگی

Posted on 16 آوریل 202616 آوریل 2026 By حسین دولت‌آبادی

تا آخر به برودت هوا، آسمان ابری و دلگیر این دیار، آدمگریزیِ همسایه‌ها و ‏درهای بسته عادت نکردم. تا مدت‌ها از این‌همه رنج می‌بردم و بعدها که ‏گرفتاری‌ها و مشغله‌ام زیادتر شد، اگر‌ چه در‌گیر و دار کارهای روزمره از یاد ‏می‌بردم و زیر‌‌باران سمج و راه بندان، با ابروهای گره خورده، آرواره‌های بر هم فشرده و خاموش رانندگی می‌کردم و تاکسی می‌راندم، ولی ‌اگر روزی از آپارتمان بیرون ‏می‌آمدم و به تصادف با همسایه‌ام رو به‌رو می‌شدم، همه ‌چیز دو باره جان ‏می‌گرفت و تا شب ازآب و  هوا و آدم‌ها پکر بودم و فکرِ بیگانگی و درهایِ بسته ‏یک‌دم رهایم نمی‌کرد. همسایه‌ام، آن‌ مرد ریز نقش،‌ کوتاه قد و طاس، به ‏‏‌احتمال زیاد تحصیلدار و یا کارمند دون پایة اداره‌ای بود و سال‌ها، بله، ‏شانزده سال تمام، هر روز صبح، چند دقیقه زودتر از‌ همراه و همسرش، از آپارتمان ‏بیرون می‌آمد، پیپ‌اش را دم در‌آهنی با فندک روشن می‌کرد، جواب سلام ‏مرا از‌لای دندان‌هائی‌که دستة پیپ‌اش را گاز گرفته بودند، نیمزبان، جویده، جویده می‌داد، از پلّه‌ها سرازیر می‌شد و بویِ دودِ توتون پیپ در‌هوا معلق ‏می‌ماند.

در آن ‌شانزده سال هرگز در آپارتمان‌ آن‌ها به تمامی باز نشد و آن ‏مرد مرتب و اتو کشیده همیشه از‌ لایِ درِ ‌نیمه باز، نیمبر، به بیرون می‌سُرید و هر ‏بار موجی از سرما همراه او بیرون می‌آمد. این سرما گزنده‌تر از سرمای ‏هوایِ بارانی، ابری و پائیزی بود و من تا مدت‌ها گیج بودم و رفتار سرد و ‏بی‌تفاوت او را نمی‌فهمیدم. چند سال بر ما گذشت و من به مرور زمان پی‌بردم که همسایة طاس و پیپی‌ام دیر آشنا و ‏مردمگریز نبود، بلکه من با فرهنگ دیگری، باتوقع و انتظار دیگری با او ‏رو به رو می‌شدم و از سردی و بی‌تفاوتی او حیرت می‌کردم. من در حاشیۀ کویر به دنیا آمده بودم؛ تا سیزده سالگی در آن ولایت زندگی کرده بودم و بعدها در مُلک ری، نزدیک به ده سال در روستاها آموزگار بودم، تصویر و تصور دیگری از «همسایه» و «همسایگی» داشتم و با این فرهنگ در‌ کشورآن‌ها پناهنده شده بودم و به ‌همسایه‌ام و سایر ‏فرانسوی‌ها به چشم میزبان‌ام نگاه می‌کردم. از این گذشته، شرم شرقی و ‏مشکل ‌‌زبان نیز مانع می‌‌شد و هرگز به آشنائی پیشقدم ‏نمی‌شدم و متوقع بودم آن‌ها پا جلو می‌گذاشتند و مانند ما ایرانی‌ها «تعارف» می‌کردند یا به اصطلاح عامیانه «بفرما می‌زدند.» اگر اشتباه نکنم در آن شانزده سال یک بار همسایۀ طبقۀ چهارم، عمرو، ما را به شام دعوت کرد و چندی بعد از آن‌جا به حومۀ دور دست پاریس رفت. آن میانه مرد تونسی پیمانکارو نقاش ساختمان بود؛ من چند روزی برای او کار کرده بودم و آشنائی ما از آن‌جا شروع شده بود و خیلی زود پایان یافته ‌بود. همسایه‌های خوش خلق و خوشروی اسپانیائی رو به روئیِ ما نیز اثاث کشی کردند و رفتند و آپارتمان آن‌ها را مرد ترشروی لائوسی با همسرکوتاه قد و خپل‌اش به اجاره گرفتند، زوجی اخمو، سرد مزاج و منزوی که بر خلاف اسپانیائی‌ها مردمگریز بودند و هیچ علاقه ای به آشنائی و مراوده با همسایه‌ها را نداشتند.

«اینجا که از همسایه ها خیری ندیدیم، بریم، شاید در آپارتمان جدید.»

پس‌از شانرده سال و اندی به ‌آپارتمان بزرگتر و تمیزتری در‌ انتهایِ همان کوچه نقل مکان کردیم و تا به ‌امروز اتفاق تازه ای نیفتاده است. در این ساختمان پنج طبقه، پنجاه و‌شش خانواده زندگی می‌کنند؛  در هر طبقه، درهای شش آپارتمان به سرسرای کوچک و باریک نیمه تاریکی باز می‌شود. در این جا نیز به ندرت همسایه‌ها را می‌بینم و اگر در آسانسور، یا سرسرا یا در‌پارکینک ساختمان کسی‌را ببینم، گفتگوی ما از «روز ‌بخیر»، «شب بخیر»، «خدا نگهدار» فراتر نمی‌رود و گاهی گذرا از هوای سرد و بارانی پائیزی یا از آفتاب  گرمِ سوزانِ تموزی شکوه و شکایت می‌کنند؛ تمام و خداحافظ. در طبقۀ ما شش خانواده از شش کشور و ملیّت مختلف زندگی می‌کنند، روسی، الجزایری، فرانسوی، آفریقائی، ایرانی و لبنانی. لبنانی‌ها چندی پیش رفتند؛ آپارتمان پنجم خالی مانده‌ و هنوز کسی آن را اجاره نکرده‌است.  شگفتی اینجا ست که تا امروز هرکسی را در سرسرا دیده‌ام، اگر بنا به عادت تعارف کرده‌ام، جواب رد داده‌است و جلو در آپارتمان‌‌اش هرگز به من و همسفرم تعارف نکرده‌است. از پیرزن اسپانیائی که بگذرم، ما در این ساختمان هنوز یک پیاله چای یا قهوۀ همسایه‌ها را نخورد‌‌ایم و آن‌ها نیز. پیرزن اسپانیائی درکودکی، در زمان ژنرال فرانکو به فرانسه آمده بود و تبعید را مثل ما تجربه کرده بود. از این گذشته، اُدوان در سرزمین آفتاب، مهربانی و فلامنکو، دراسپانیا به‌دنیا آمده بود و با همسفر من که به سن و سال دختر او بود، اخت و ایاق شده بود. حضور او در این آپارتمان برای ما غنیمت بود، آشنائی ما به‌ رفت و‌ آمد خانوادگی انجامیده بود و مادام اودوان یکبار همسفرم را حتا به خانه ‌اش درجزیرۀ  Île d’Oléron دعوت کرده بود. افسوس و صد افسوس، مادام اُدوان و همسرش به La rochelle  رفتند تا سال‌های آخر عمرشان را کنار دریا بگذرانند. از آن‌ها که بگذرم، چندین سال پیش مازیار ما با دختری فرانسوی آشنا شده بود و این خانواده کمونیست، دو یا سه ‌بار ما را به‌ شام دعوت کرد بودند و ما نیز چند‌بار با غذائی ایرانی‌از آن‌ها پذیرائی کرده بودیم؛ هرچند من ب‌سخیتی حضور ژان، آن مرد خود‌محور، خودخواه و خود‌باور را تحمل می‌کردم. همسایۀ ما درجوانی به هزینۀ کارخانۀ ماشین‌سازی «رونو،» سفری به‌آمریکا رفته بود، دو سالی درینگه دنیا دوره دیده بود و این سفر بزرگترین و تنها حادثۀ زندگی او بود؛ هربار خطاب به همسرش که زنی متواضع، مهربان، مؤدب و مهماندوست بود، می‌گفت:

«ماری، یادت میاد اون سفری‌که به‌آمریکا رفته بودم؟»

 .. من روایت آن سفر به یاد ماندنی او را بس‌که شنیده بودم، هرزمان داستان را شروع می‌کرد، اعصاب‌ام کِش می آمد و زرداب‌ام به ‌هم می‌خورد. شاید اگر همسرش آن‌همه مهربان نبود از خیر مهمانی و دیدار او می‌گذشتم. ماری، به مرگ مفاجات از دنیا رفت و من آخرین بار، شوهرش را در سالن مراسم تودیع دیدم و از چهرۀ شکفته وخندان او حیرت کردم، ژان، آن مرد خودباور و خودستا حتا یک سر سوزن متأسف و متأثر نبود و پس ازاین که جسد ماری را سوزاندند ومراسم پایان یافت، از من ‌پرسید آیا از خطابۀ خشکی که مثل کشیش‌ها در سوگ همسرش خوانده بود، پسندیده بودم، آیا خوشم آمده بود؟ از نثر و زبان آن لذت برده‌بودم؟ مردک به‌خطابه اش مانند سفرش به آمریکا، مفتخر بود؛ به شیوائی کلام‌اش می‌بالید و می‌نازید اشاره ای به مرگ ماری مهربان و جای خالی او نمی‌کرد:

«دیدی عزیز؟ این مردک ابله و خود خواه رو مشاهده کردی؟»

دلم به حال زنی سوخت که عمری آن موجود از خود راضی را با بردباری و مهربانی تحمل کرده بود. بعد ازآن روز ژان را ندیدم، هیچ اشتیاقی برای دیدارش نداشتم و نمی‌دانم هنوز در باد دنیا است یا که از دنیا رفته است. از شما چه پنهان این‌همه را غروب روز یک‌شنبۀ گذشته که دلگیر و تنها در «چهار راه چه کنم» ایستادم بودم، به یاد آوردم و متوجه شدم که پس از نزدیک به چهل سال هیچ کسی را در این شهر ندارم تا بی‌خبر زنگ در خانه‌اش را بزنم و به‌او بگویم دراین شهر مرده، خلوت و خاموش، دراین غروب دلگیر دل‌ام از تنهائی و دلتنگی باد کرده است. سرِ آن چهار راه چه کنم مردد ایستاده بودم و نمی‌دانستم به کدام سو بروم و شگفتا که در آن لحظه، چهرۀ رنگ پریدۀ دامادِ دائی‌جان از منظرم گذشت و قلب‌ام تیر کشید. علی، داماد دائی جان ما در شهر نیشابور حیران، افسرده و غمگین سرچهار راه ایستاده بود و انگار نمی‌دانست به‌کجا و نزد چه کسی برود. من کنار راننده، توی کامیون جنگلبانی نشسته بودم و بتصادف او را دیدم، دائی‌جان آهی‌کشید، رو به من برگشت و گفت:

«می‌بینی؟ آدم غریب کجا رو داره که بره؟ بیچاره لابد دم غروب دلش گرفته، از خونه زده بیرون، حالا سر چهار راه حیرون مونده و نمی‌دونه کجا بره؟ با کی حرف بزنه؟»

 داماد دائی‌جان با پا در میانی او در ادارۀ جنگلبانی و تثبیت شن استخدام شده بود و از سبزوار به ‌نیشابور نقل مکان و اثاث کشی کرده بود و در آن شهر غریب بود. پس از سال‌ها که از مرگ دائی جان می‌گذشت، داماد غمزدۀ را در آن دور دست‌های دور به روشنی می‌دیدم که رنگ پریده، افسرده، دست‌هایش را توی جیب کت‌اش چپانده بود، نگاه‌اش به راه رفته بود و در جائی ناپیدا گم شده بود و من، پس از سال‌ها زندگی درتبعید، در آن دم به یاد او منقلب شدم و تبعید، تنهائی و غربت را با همۀ وجودم احساس کردم.

«دائی برفت، زن دائی برفت، شهربانو برفت، شوهر شهربانو برفت؟»

با صدای بلند با خودم حرف می زدم و رهگذرها با کنجکاوی و مرا ورانداز می‌کردند.

«همه رفتند، همه رفتند و تو هنوز مثل اسب عصاری دورخودت می چرخی.»

… من سال‌ها دراین شهر زندگی کرده‌ام، بازنشسته شده ام و دراین مدت از چند آشنا که بگذرم، یک دوست و همزبان فرانسوی پیدا نکرده‌ام و در شهر هیچ کسی را نمی‌شناسم که به جز سلام و عیلک و لبخندی ملیح و سفارشی، با او چند کلمه درد دل کنم، هیچ کس! تا زمانی که مسیو «گی» باز نشسته نشده بود، هراز گاهی در مسیر پیاده روی او و همسرش را می‌دیدم و چند دقیقه با لهجۀ مردم جنوبِ فرانسه در بارۀ آب و هوا و بحرانِ سیاسیِ احزاب حرف می‌زد و من مؤدبانه گوش می‌د‌ادم؛ گی و همسرش بازنشسته شدند وگویا به حومۀ تولوز، درجنوب فرانسه رفتند، هرچند وجود آ‌ن‌ها نقشی در زندگی ما نداشت؛ خیلی زود فراموش شدند؛ در این‌همه مدت هرگز جای خالی آن‌ها را احساس نکردم و از فقدان آن‌ها افسوس نخوردم. تا تنها به قاضی نرفته باشم و راضی برنگشته باشم، اعتراف می‌کنم که من ‌موجودی خوشرو، خوش برخورد و زبانباز نیستم و در این‌همه هیچ شکی وجود ندارد، با وجود این من چندین بار قدم جلو گذاشتم تا شاید روابط ما از این آشنائی و دیدار تصادفی در خیابان فراتر برود، ولی نشد که نشد؛ بارها آن‌ها را در مسیر راه پیمائی هر روزه، در «کوله ور» دیده بودم و تا جلو ساختمان مسکونی آن‌ها که چندان دور ازآپارتمان ما نبود؛ همراهی کرده بودم و جلو راه پله ها بارها و بارها تعارف کرده بودم تا تشریف می‌آوردند و یک فنجان قهوه یا چای و دوتا بیسکویت میل می‌کردند، یا آخر هفته، شبی برای شام به خانۀ ما می‌آمدند؛ هر بار به بهانه‌ای طفره می‌رفتند، و نمی‌‌‌پذیرفتند؛ اصرار و ابرام من ثمری و اثری نمی‌‌بخشید. چند ‌بار قدم زنان تا به جلو ساختمان آن‌ها رسیده بودم، چند دقیقه به صحبت زن و شوهر، آن دو کمونیست مؤمن و با وفا گوش داده بودم و منتظر شده بودم تا شاید مثل ما ایرانی‌ها تعارفی خشک خالی می‌کردند و به اصطلاح بفرما می‌زدند، گیرم بی‌فایده. من نزدیک به سی سال پیش، آن‌ها را در مهمانی رشید، کارگر خوش مشرب الجزایری دیده بودم؛ آشنائی ما از آن زمان آغاز شده و دراین همه مدت، مرد خانواده، مسیو گی، هربار تنها بود و مرا درخیابان می‌دید، می‌گفت که قرار است بزودی ما را به شام یا ناهار دعوت کنند. از شما چه پنهان زن و شوهر دراین شهر پیر و بازنشسته شدند، از این شهر کوچ کردند و رفتند و مراد آن شام و ناهار کذائی برنیامد. ناگفته نماند که مسیو گی و همسرش بی‌خبر، بدون خداحافظی رفتند و ناقوس کلیسای مجاور دوازده ضربه بر ملاج من نواخت…

«دیدی حسین؟ حتا یک خداحافظی خشک و خالی با ما نکردن…»

«مگه نمی‌شنوی؟ ناقوس کلیسا در عزایِ دل ما به صدا در اومده.»

حق بود پیشتر می‌نوشتم که ما از سال‌ها پیش، در‌جوار کلیسا زندگی می‌کنیم، برج و ناقوس کلیسا و خروس سربی یک پایِ روی صلیب، از پنجرة آشپزخانة ما پیداست و من روزها صدای ناقوس کلیسا را نوبت به‌نوبت می‌شنوم. در‌آن زمانی که هنوز رانندة تاکسی بودم، هر‌ بار ناقوس این کلیسا دوازده بار می‌نواخت، بند دل‌ام می‌‌‌لرزید و دست کار می‌کشیدم. دوازه ضربه، ساعت دوازده: دوباره ظهر شده بود و باید دست از کار می‌کشیدم، کام ناکام از پشت میز کارم بر‌ می‌خاستم و با دلچرکی و دلخوری پشت فرمان تاکسی‌ام می‌نشستم. غرض در این همه سال صدای ناقوس کلیسا در زندگی روزانة ما جاری بوده‌است و هنوز جاری است، با وجود این صدایِ ناقوس، مثل صدای مؤدن مسجد مجاور خانۀ ما در ده فردوس نیست، بار تاریخی، مذهبی و عاطفی ندارد و بجز ساعت، هیچ چیزی را تداعی نمی‌کند. صدای ناقوس کلیسا در این سال‌ها به صدایِ زنگ ساعت دیواری تبدیل شده‌است، زمان را معنا می‌کند و من همچنان با آن بیگانه مانده‌ام. انگار نه انگار! در سال‌های نخست، اگر چه هر از گاهی از سردلتنگی، سر راه، گذرم به ‌این کلیسا می‌افتاد، تنها در فضای نیمه تاریک، سکوت و خاموشی وهم‌آور آن مدتی روی نیمکت چوبی می‌نشستم به شیشه‌های رنگی، نقش و نگار و مسیح مصلوب نگاه می‌کردم، ولی با آن فضایِ سرد بیگانه بودم، مأنوس نمی‌شدم و هرگز به آرامش نمی‌‌‌رسیدم. از شما چه پنهان، در این‌همه سال فقط یک‌بار در مراسم رسمی مردم این شهر شرکت کردم و با آن‌ها به کلیسایِ شهر رفتم. پیرزن همسایة همکف، مسافرِ فصلیِ تاکسی‌ام، از دنیا رفته بود و بازماندگان‌اش ما را برای تودیع و تشییع جنازه دعوت کرده بودند. مراسم ملال‌انگیز در کلیسا برگراز می‌شد و کشیش لاغر و خشک دماغ تا آن‌جا که می‌توانست و جا داشت، سخنرانی‌اش را کِش‌ می‌داد و وردهائی به زبان لاتین می‌‌‌خواند که یک کلمۀ آن را نمی‌فهمیدم. چاره‌ای نبود، باید دندان روی جگر می‌گذاشتم و طاقت می‌آوردم. باری، در پایان مراسم، حضار، همه کنار به کنار هم، در برابر تابوت متوفی صف بستند و سر به‌زیر ایستادند تا با او وداع می‌کردند؛ من هم به پیروی آن‌ها و رعایت ادب، توی صف ایستادم تا « نگاه به دست خاله می‌کردم و مثل خاله غربیله می‌کردم.» نزدیک تابوت که رسیدم، متوجه شدم صلیبی‌‌آهنی و‌کوچک دست به دست می‌شد. جمعیت، مرد و زن، هرکدام به نوبت صلیب را می‌گرفتند، وردی زیرلب می‌خواندند، صلیب می‌کشیدند و می‌رفتند. نوبت به من رسید، همسایه‌ام صلیب را به‌دست‌ام داد و رفت. یک دم حیران و مردد ماندم، چکار باید می‌‌کردم؟ من که مسیحی نبودم و از مراسم و مناسک آن‌ها چیزی نمی‌فهمیدم، من سال‌ها پیش، در ایام جرّه‌گی از آسمان بریده بودم و فقط محض ادای احترام به بازماندگان متوفی به ‌کلیسا رفته بودم؛ چکار باید می‌کردم؟ کتمان نمی‌کنم، صلیب کوچک دم به دم سنگین‌تر می‌شد و آزارم می‌داد؛ نگاهی به اطراف انداختم، آن را به مرد بغل دستی‌ام دادم، در برابر تابوت متوفی، سری به احترام خم کردم و به‌ سرعت از کلیسا بیرون زدم و زیر سایۀ درخت نفسی به آسودگی کشیدم: آه!…

این اتفاق یک‌بار دیگر در گورستان یهودی‌ها افتاد، آن روز غروب نیز برای تودیع مادام کاندل، همسایة طبقة چهارم دعوت شده بودم. پیرزن یهودی از جمله مسافرهایِ گاه گداری و استثنائی‌ام بود. پس از مراسم و خاکسپاری که ملال آورتر و طولانی تر و کسالت‌بارتر از مراسم کلیسا بود و خاخام به سادگی رضایت نمی‌داد. باورکنید، آخوند جماعت در همه‌جا و در هر لباسی کسالت بار و ملال‌انگیزاست. باری، دم غروب برزخ، کنفت و کسل از سر خاک؛ از گورستان یهودی‌ها پیاده و سر به زیر به خانه برگشتم و مثل هر بار به تلخی احساس کردم که هیچ سنحیّتی با این مردم ندارم، که درحاشیة جامعه با همه بیگانه هستم. نه، اینهمه ربطی به ‌عیسوی، یهودی، زردشتی، مسلمان و بودائی و غیره ندارد. بحثِ بیگانیگی‌ است. بیگانگی! نه، همسایه‌های دیوار به دیوار ما «مسلمان» بودند، فرزند آن‌ها «محمد» در این‌جا به دنیا آمد؛ و دراین جا بزرگ شد، هرچند من بندرت او را در سرسرا یا در پارکینگ ساختمان با مادر یا با پدرش می‌دیدم، باری، محمد پشت درهای بسته قد کشید و پنجساله شد؛ پس از پنج سال و چند ماه همسایگی و سلام و علیک زیر لبی و زورکی، روز آخر بی‌خبر و بدون خداحافظی از این‌جا رفتند. حیران و ناور به همسفرم نگاه گردم، چرا؟ شانه بالا انداخت:

«چه می‌دونم، ما که آزاری به اونا نرسوندیم … شاید…»

«شاید چی؟ کافر و کمونیست؟ اونا که ما رو نمی شناختن.»

ظهر بود و صدایّ ناقوس کلیسای مجاور توی سرم مکرر می‌شد و مکر می شد…

«آپارتمان مادام اُدوان فروش رفته، همسایه‌های جدید رو دیدی؟»

 آپارتمان رو به آفتاب مادام اُدوان‌چند بار دست به دست شد تا سرانجام به دست خانواده‌ای فرانسوی رسید. زن و مرد چاق و تنومندی که به دشواری در آسانسور جا می‌گیرند؛ جواب سلام ما را با خوشروئی می‌دهند و بعد در آپارتمان‌شان را با لبخند دلپذیری می‌بندند. این درهای همیشه و همواره بسته، مثل درهای سلول‌های بستۀ انفرادی غم‌انگیز است. اغلب روزها شب می‌شود و هیچ کسی را در این سرسرا نمی‌بینی و هیچ دری باز نمی‌شود. چندی پیش زنجموزۀ ملتمسانۀ گربه‌ای را درسرسرای این طبقه شنیدم؛ آخرشب بود، در را باز کردم و سرک کشیدم، گربۀ ملوسی پشت در آپارتمانِ «روس‌ها» نشسته بود و میومیو می‌کرد. گیرم بی‌‌فایده. دل دریا کردم و زنگ در آپارتمان آن‌ها را زدم، زن بلند قد روس در آستانه ظاهر شد و خیلی زود فهمید چرا زنگ زده بودم. گربه از لای در به آپارتمان سُرید، زن همسایه سری به قدردانی تکان داد؛ یک کلمه به‌زبان نیاورد و در را بست. تمام.

حق بود پیش از این می نوشتم که این زن بلند بالا شب کار است و در هفته چند روز، دم غروب با سر و لباس مرتب، شیک و آلامد به سرکار می‌رود و هیچ سنخیتی با شوهر عنق و افسرده اش ندارد؛ شاید به همین دلیل چند سال با هم سرشاخ می‌شدند و من چند سال نعره‌هایِ زن روسی را از آن طرف دیوار نازک اتاق می‌شنیدم، سرسام می گرفتم، گوش‌هایم را با پنبه می‌بستم و دوباره پشت میز کارم می‌نشستم و می‌نوشتم. خوشبختانه دخترکی که در آن فضای مسموم و متشج افسرده و پژمرده شده بود، انگار یک شبه قد کشید و از خانۀ پدری رفت؛ جنگ و جدال دائمی زن روسی به پایان رسید و صدایش سرانجام پس از چند سال برید؛ هرچند اخم مرد روسی باز نشد. من هنوز هراز گاهی او را در سرسرا می‌بینم که کیسۀ زباله را به پارکینگ ساختمان می‌برد یا دست پسرک عقب افتاده اش را گرفته است و مثل همیشه، سر به زیر و اخمو از کنارم می‌گذرد و وانمود می کند که مرا ندیده است.

«گویا مشکل زنکه اون دخترک بود، نامادریست، می‌بینی، از وقتی که دخترک از اینجا رفته، دیگه جیع نمی‌کشه. اگه اشتباه نکنم زنکه اونو فراری داد…»

«از کجا بدونم؟ با من که حرف نمی‌زنه، سلام و والسلام.»

«این‌جا مثل فوایۀ * میربل انگار همه با هم بیگانه‌ن. هفته میاد و می ره و ماه تموم می‌شه و آدم همسایه‌ها رو نمی‌بینه، با یه نفر حرف نمی زنه.»

« باز صد رحمت به فوایۀ میری بل.»

… ما پس از نه ماه از حومة شهر لیون، از فوایۀ Miribel «میری بل» اثاث کشی کرده بودیم و به تصادف سر از Chatenay-Malabry‌ «شاتنه ملابری» از حومۀ جنوب پاریس در آورده بودیم. ازشما چه پنهان من همان روزهای اول نام این شهر را به‌شوخی به «شاتنه ملایر» تغییر دادم. غرض، در این‌همه سال ما مشکلی با مردم شهر و همسایه‌ها نداشته‌ایم؛ در واقع حضور همسایه‌ها در زندگی ما محسوسی نبوده و نیست، همانگونه که حضور ما در شهر برای دیگران محسوس نبوده و نیست. منظور بود و نبودشان به‌حال ما فرقی نداشته و ندارد، همان گونه که لابد بود و نبود ما برای مردم این شهر و همسایه‌ها نیز فرقی نداشته و ندارد. با وجود این، اگرچه با گذشت زمان و تا آخر عادت نکردم، ولی واقعیت را پذیرفتم، گردن گذاشتم و نفهمیدم کی زمان گذشته بود؛ کی فرزندان ما بزرگ شده بودند؛ کی در این شهر قد کشیده بودند، کی پَرآزاد شده بودند و کی یکی بعد‌از دیگری از‌آشیانه رفته بودند. آناهیتا نفرآخر بود؛ آناهیتا رفت و آپارتمان ما خالی و سوت و کور شد؛ آناهیتا رفت، ولی گربه‌اش را نبرد، سوویتی را برای ما به یادگار گذاشت و به مادرش دو قبضه سفارش کرد:

«مامان کجا ببرمش؟ این‌جا خانة سوویتی‌‌است.»

 مادر آناهیتا اگرچه در آغاز به گربه‌ داری رضایت نمی‌داد، ولی به‌ مرور زمان به گربه خو گرفته بود و پس از رفتن آناهیتا، از او مانند آناهیتا مواظبت می‌کرد. در‌آن روزها، گاهی صدای او را در حمام، یا در این اتاق آوائی می‌شنیدم و می‌پرسیدم:

«با من بودی؟ چی می‌گفتی عزیزم؟».

 همسفرم مثل هربار جواب می‌‌‌داد:

 «نه، با گربة آناهیتا حرف می‌زدم، با تو نبودم.»

 پس از چندی گربة آناهیتا بیمار شد، از پستان‌هایش خون چکه می‌کرد و این‌جا و آن‌جا لک می‌انداخت. چند‌بار او را نزد دامپزشک بردم تا شاید درمان و مداوایش می‌کرد. بار آخر دامپزشک، مادم دومینیک، آب پاکی روی دست‌ام ریخت:

«بی‌فایده ست مسیو، سوویتی شما سرطان گرفته، درمان شدنی نیست، بیشتر از  دو یا سه ماه زنده نمی‌ماند، اگر رضایت بدهید او را….»

 از این وآن شنیده بودم که دامپزشک‌ها گربه‌هایِ ناخوش را می‌‌‌سوزاندند. پرسیدم:

«مادام، سوویتی درد نمی‌کشد؟»

«نه، او را بیهوش می‌کنم و بعد می‌سوزانم و خاکستر گربه را اگر بخواهید…»

با بغضی در گلو و صدای خفه جواب دادم:

«نه، نه، مرسی مادام!»

قفس خالی گربة آناهیتا را برداشتم و با دل شکسته، چشم تر و اندوهگین، پیاده راه افتادم؛ ظهر به خانه رسیدم؛ ناقوس‌ کلیسای مجاور درعزای سوویتی به صدا در آمد، همسفرم نگاهی به قفس خالی انداخت، چشم‌هایش پر اشک شد و رو به‌پنجره، رو به بام کلیسا برگشت:

«آه، سوویتی هم رفت.»

صدای ناقوس کلیسا در محله طنین می‌انداخت و توی سرم مکرر و مکرر می شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*در فرانسه به ساختمان و محل اقامت کارگرها ( فرانسوی یا خارجی)  و افراد کم درآمد، فوایه  foyerمی‌گویند. فوایه‌ اتاق‌هایِ کوچک، آشپزخانه، حمام و توالت مشترک دارد.  کرایۀ  اناق‌هایِ فوایه‌ از آپارتمان معمولی کمتر است. در زمان ما متقاضی پناهندگی را دراین فوایه‌ها اسکان می‌دادند.

  16آوریل 2026

Chatenay-Malabry

مقاله

راهبری نوشته

Previous Post: جنگاور سرخپوست

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme