من مردی را می شناختم که از زمانه جلوی افتاده بود، ولی از زمان عقب میماند؛ زمان بی سر و صدا میگذشت، سال به سال طرز نگاه، لحن و نحوۀ گفتار همسرش، فرزنداناش، دوستان و آشنایان و رفتار بیگانهها با او تغییر میکردو او اگر چه از اینهمه متعجب و متحیر میشد و احساس میکرد که اتفاقی در زندگیاش افتاده بود، ولی نمیدانست که زمان پاورچین، پاورچین، بی سر و صدا از بیخ گوشاش گذشته بود و او را در مرز پیری جا گذشته بود. تقویم ورق میخورد، روزها، ماهها و سالها مانند دانههای تسبیح از پی هم میگذشتند و او هراز گاهی در برابرآینۀ دستشوئی میایستاد، مدتی پرسا و ناباور به پیرمرد زشت و عبوسی نگاه میکرد که هیچ شباهتی بهاو نداشت، پیرمردی که دراینهمه سال بسکه جز جگر زده بود، جزغاله شده بود. جزغاله! این واژه روزی از خاطرش گذشت که ایران در شعلههای آتش بمب افکنها میسوخت و از لهیب آتش لکههای سیاهی روی پوست صورت اش پدیدار شده بود. باری، با دلچرکی و بیزاری از پیرمرد اخم آلود و ترشرو رو برگرداند و سر به زیر راه افتاد. گیرم بیفایده، پیرمرد همه جا سایه به سایۀ او میرفت و مدام مکرر میکرد: «زمان گذشت، ایران ویران شد و تو سرگرم و مشغول کتابهایت بودی پیرمرد؛ زمان گذشت و تو جا ماندی…» با وجود این، مردی که من میشناختم با پیرمرد درون آینه کنار نمیآمد؛ با این دنیای وارونه و جهانی پر از دروغ کنار نمیآمد، گذر عمر و زمان را از یاد میبرد، باز کتاب تازهای سر میانداخت و به دنیای رمان و به مردمانی پناه میبرد که سالها و سالها پیش با آن ها زندگی کرده بود و آن ها را می شناخت. دنیایِ رمان تنها پناهگاه و واژه ها تنها سلاح و آخرین سنگر او بودند..