در شوره زار دانه اگر سبز می شود
از چرخ بخت اهل هنر سبز می شود
روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
بختِ سیاهِ اهلِ هنر سبز می شود
صائب تبریزی
حکومت های استبدادی ( اقتدار گرا- دیکتاتور) در ایران از آغاز تا به امروز مستقیم و غیرمستقیم شکل، محتوا، مسیر و حتا سرنوشت هنر و هنرمند را رقم زدهاند و رقم می زنند، هرچند این تأثیر یک جانبه نبوده و نیست؛ گاهی سرکوب، سانسور و اختناق سیاسی و فرهنگی به زایش و خلاقیتهای تازهای نیز انجامیده است. در حکومتهای اقتدارگرا دولت حامی و پشتیبان هنر و هنرمند نیست؛ بلکه کارگردان، سانسورچی و هدایت کنندۀ آشکارا و گاهی ضمنی و تلویحی آن است. در ایرانِ ما، پس از انقلاب مشروطه، از رضاشاه تا امروز دولتها همواره کوشیدهاند تا آنجا که ممکن و میسر بوده است، هنر و هنرمند را در مسیر تحقق سه هدف اصلی سامان دهند:
الف- مشروعیت بخشی به حاکمیت سیاسی.
ب- هویت سازی
پ- مهار اندیشه و بیان و تخیل انتقادی.
در دورۀ رضا شاه، حکومت بر ملیگرایی، باستانگرایی در هنر و نمودهای ظاهری مدرنیته تأکید داشت و از چنین هنری حمایت میکرد و در اشاعۀ آن از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد. در دوره محمدرضا شاه، هنر مدرن، غیر سیاسی و تزئینی مورد تأیید دولت بود و هنر رئالیستی و هنرمندان مردمی و اجتماعی نویس حذف، منزوی، زندانی، حتا شکنجه و وادار به توبه و ابراز ندامت در تلویزون میشدند. پس از انقلاب بهمن 1357، در دوران حکومت اسلامی، آخوندها، قشریون و مرتجعین مذهبی که درک و دریافت مخدوشی از هنر داشتند، در ابتدا به بهانۀ مبارزه با ابتذال دوران طاغوت، به مخالفت با همۀ اشکال و جلوههای هنر، حتا هنر اجتماعی، مترقی و پیشرو برخاستند، ولی دیری نپائید که به تأثیر هنر بر تودهها، فوائد و کار آئی آن پی بردند، هنر را وسیلۀ تحمیق، تحریف تاریخ و فریب مردم قرار دادند و به مرور مشوق و پشتیبان هنر و هنرمند «دینی، اخلاقی و اسلامی!!» شدند. انقلاب اجتماعی مردم با تمهید، ترفند و نیرنگ خمینی و حواریون او سیاه و اسلامی شده بود و حکومت دگراندیشان و آزادیخواهان را در هیچ حوزه ای و از جمله هنر بر نمیتابید، هر هنرمندی که به حقیقت پایبند و وفادارمانده بود و هرکسی که روایت دیگری از انقلاب اسلامی، تاریخ معاصر و تعریف دیگری بجز اسلام، از جامعه، انسان و انسانیت داشت، حذف، منزوی و حتا اعدام شدند؛ در آن فضای ترور، ارعاب و وحشت، بی شماری از دگراندیشان، نویسندگان، شاعران و دانشمندان از بیم جان بناچار جلای وطن کردند یا آگاهانه تبعید خود خواسته را برگزیدند و مانند زمان صفویه، به کشورهای بیگانه پناه بردند. این فاجعۀ فرهنگی و هنری که پس از تولد گور زادان تاریخ معاصر آغاز شده بود تا به امروز هنوز ادامه دارد. غرض، در هر سه دورۀ تاریخی هنر مستقل و هنرمند آزاد یا حذف گردید یا تبعید و به حاشیه رانده شد. اینهمه سرنوشت هنر مترقی و هنرمندان آزادیخواه و مستقل پس از انقلاب مشروطه تا هم اکنون بوده است. به باور من تا زمانی که بازماندگان اصحاب کهف در قدرت و در حکومت باشند، این سرنوشت محتوم اهل هنر خواهد بود و نباید دچار توهم شد، شاید اگر انقلاب مشروطه را با کودتا از مسیر اصلی منحرف نمیکردند و اهداف و آرمانهای متعالی آزادیخواهان و مشروطه خواهان که در قانون اساسی بیان شده بود، تحقق مییافت، هنر و هنرمندان و اهل قلم سرنوشت دیگری میداشتند. متأسفانه این فاجعه رخ داد و علیه احمد شاه قاجار و نخست وزیر او فتحاللهخان اکبر، معروف به سپهدار اعظم (سپهدار رشتی) کودتا کردند و رضا خان دست آوردهای انقلاب مشروطه بر باد فنا داد. در این کودتا که در سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی برابر با ۲۱ فوریه ۱۹۲۱ میلادی اتفاق افتاد، افرادی مانند سید ضیاءالدین طباطبایی که پس از کودتا به نخستوزیری رسید، چهرۀ سیاسی اصلی بود و در این تراژدی- کمیک قرن نقش اساسی و تعیین کننده داشت. نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان میرپنج (فرمانده بریگاد قزاق)مسؤلیت و وظیفۀ نظامی و اجرایی کودتا را بر عهده گرفته بودند و از حمایت غیر مستقیم بریتانیا به ویژه از سوی ژنرال ادموند آیرونساید (فرمانده نیروهای بریتانیا در ایران) برخوردار بودند. ژنرال ادموند آیرونساید در سازماندهی و تقویت موقعیت رضاخان نیز نقش چشمگیری داشت، پس از این کودتا رضاخان ابتدا فرمانده کل قوا و سپس وزیر جنگ شد و این مسیر در سال ۱۳۰۴ در نهایت به پادشاهی او انجامید. منظور اجنبیها به کمک خائنین و مزدوران داخلی، رضا خان قزاق قلدر را بهمردم ما تحمیل کردند و ایشان دستآوردهای مشروطه را با مشروطه خواهان و آزادیخواهان با همکاری وطن فروشان و مرتجعین داخلی و دشمنای خارجی، به خاک سپرد و بر گور آنها حکومتی اقتدار گرا و دیکتاتوری بنیان گذاشت: خشت اول را نهد معمارکج / تا ثربا می رود دیوار کج. در دورۀ رضاشاه، «ملت ایران» نه به صورت طبیعی و از پایین، بلکه از بالا و توسط دولت باز تعریف و تفسیر شد. هدف رضا خان از این کار ایجاد ملت یکپارچه و مطیع د و سرسپردۀ دولت مرکزی بود، از آن جا که رضا خان قزاقی بی سواد و قلدر بود و مشروعیت دینی و نسب سلطنتی هم نداشت، بنا به توصیۀ روشنفکران ناسیونالیستی که زیر بغل او را به عنوان منجی ایران گرفته بودند، مشروعیتاش را با شعار احیای عظمت ایران باستان به دست آورد. به این معنا که کوروش کبیر جای پیامبر اسلام، تخت جمشید جای کربلای حسینی و شاه جای مرجعیت شیعه را گرفت و با بر جسته کردن اغراقآمیزِ گذشتۀ افتخار آمیز ایران و سلسلههای هخامنشیان و ساسانیان تاریخ ایران را به صورت ایران با شکوه و «عظمت بازیافته» بازسازی کرد، ایرانی که پس از شکست از اعراب بادیه نشین و سلسلۀ قاجاریۀ فاسد، به با نبوغ و رهبری داهیانۀ او شکوه و جلالاش و عظمتاش را باز مییافت. در راستای این هداف و آرمان ایرانشهری بود که هنر و هنرمندان و اهل قلم به خدمت گرفته شدند تا به آرمانها و اهداف او جامۀ عمل بپوشانند: نمودهای هنری و فرهنگی در زمان رضاخان معماری با ستونهای تختجمشیدی، مجسمه سازی شاه محور، نقاشیهای رسمی با نمادهای کوروش، داریوش، فروهر، نامگذاری خیابانها، مدارس و نهادها با نامهای باستانی، پالایش زبان فارسی از واژگان عربی (فرهنگستان) غرض، هنرِ مطلوب رضاخان میباید ملیگرا، باستانگرا، غیرمذهبی، غیرانتقادی و مدیحه سرا و ستایشگر دولت مرکزی و شخص شاه میبود؛ اهل قلم، هنر و هنرمندی که عدالتخواه، مردمی، مذهبی، چپگرا و منتقد بود، بسختی سرکوب یا حذف میشد. تجدد خواهی نمایشی، ظاهری و سیاست فرهنگی و هنری رضاشاه مبتنی بر نوسازی اقتدارگرایانه، همراه با سرکوب شدید آزادیها، آزادی بیان و اندیشه، متفکرین، هنرمندان و اندیشهورزان بود. نوزائی و شکوفائی اندیشه، فرهنگ و هنر که در دوران انقلاب مشروطه آغاز شده بود و در حال رشد و نمو و تعالی بود، دچار خفقان شد و مرگ مفاجات کرد. در زمان حاکمیت رضا شاه اهل فرهنگ و اندیشه و هنر آسیبها دیدند و قربانیها دادند: فرّخی یزدی شاعر مردمی و انقلابی در سال ۱۳۱۸ در زندان قصر با تزریق هوا کشته شد، میرزاده عشقی، شاعر و نمایشنامه نویس انقلابی در ۱۳۰۳ ترور شد (کمی پیش از تاجگذاری رضاشاه). تقی ارانی، آن اندیشمند، نویسنده و نظریهپرداز بزرگ کمونیست، و روشنفکر برجستۀ زمانه در سال ۱۳۱۹ در زندان با آمپول هوا به قتل رسید. بزرگ علوی سالها زندانی شد، بعدها مهاجرت کرد و درتبعید ( آلمان) جان سپرد، صادق هدایت، نویسندۀ شهیر ما اگر چه زندانی نشد، ولی مدام زیر نظر و تحت فشار قبر بود. باری، فضای اختناق و خفقان و سانسور تأثیر عمیقی بر زندگی و آثار نویسندگان از جمله صادق هدایت گذاشت؛ هدایت از این فضای تیره و تار و خفقان آور گریخت و در غربت ( پاریس) در آن تنهائی سهمگین به زندگی خویش پایان داد. فعالیتهای هنری عبدالحسین نوشین، نمایشنامه نویس و کارگردان مترقی و بنیانگذار تأتر مدرن ایران با اشارۀ حکومت رضا خان محدود و زندانی شد. محمدتقی بهار از شاعران و روشنفکران برجسته و آزادیخواه چند بار بازداشت، زندانی و مدتی تبعید گردید. رضا خان او را از عرصۀ سیاسی و فرهنگی حذف کرد، از نمایندگی مجلس کنار گذاشت، روزنامهها و فعالیتهای مطبوعاتیاش را تعطیل یا محدود کرد. بهار تا آخر عمر تحت نظر شهربانی بود، امکان فعالیت آزاد فکری و سیاسی نداشت و به سکوت اجباری کشانده شد. باری، در زمان رضا شاه، بسیاری از شاعران مشروطهخواه، روزنامهنگاران و هنرمندان مستقل مانند بهار تبعید یا خانه نشین شدند، مطبوعات و انجمنهای ادبی و هنری مستقل تعطیل و منحل گردیدند و در یک کلام، حکومت اگرچه هنر را نکشت، ولی لگد مال و مسخ کرد. بماند.
دیکتاتوری رضا شاه بیش از هیژده سال نپائید، در جنگ جهانی دوم: «همان هائی که او را آورده بودند، بردند» و به جزیرۀ موریس تبعید کردند. پس از تبعید رضا شاه ( 1320 ) فضای باز و گشایش بینظیری برای آفرینش فرهنگی و هنری به وجود آمد. بسیاری از پژوهشگران این دوره را (1320 تا کودتای 1332) پر بارترین دورۀ فرهنگ و هنر ایران معاصر میدانند. با رفتن رضاشاه دولت پلیسی فرو پاشید، سانسور اگرچه از میان برداشته نشد، ولی تضعیف گردید، زندانیان سیاسی را آزاد کردند، مطبوعات، احزاب، سندیکاها و انجمنها دو باره به فعالیت پرداختند. محمدرضا، شاهِ جوان، که سال های نخستین سلطنت، هنوز به قدرت مطلق نرسیده بود، بناچار آزادیهای نسبی را در حوزۀ فرهنگ و هنر و سایر حوزهها تحمل میکرد. در این دوره تغییر و تحولی بنیادی در هنر به وجود آمد، این دوره فقط «زمان تولید اثر» نبود؛ دورۀ تأسیس بود. تولد رمان و داستان مدرن فارسی، تثبیت شعر نو و بعد شعر نیمایی/سپید، پیوند زنده با جهان (ترجمه، گفت و گو، مجله، نقد)، عدم سانسور ایدئولوژیک فراگیر (هرچند فشار سیاسی هنوز بود) در نتیجه، شاعران و نویسندگانی همچون هدایت، چوبک، آلاحمد، فروغ، نیما، شاملو، اخوان نه فقط اثر هنری ماندگار آفریدند، بلکه معیار و مکتب ساختند. شعر نو که پیش از این پا به عرصۀ وجود گذاشته بود، شکوفا شد و پذیرش عام پیدا کرد، در دنیای تأتر و نمایش عبدالحسین نوشین تئاتر مدرن را پایهگذاری کرد و اسکوئی ها که در شوروی آموزش دیده بودند، کار او را پی گرفتند، نیما یوشیج پدر شعر نو، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سیاوش کسرایی و بسیاری نویسنده و شاعر دیگر فرزندان فرهیختۀ این دورۀ پر رونق فرهنگ و هنری هستند. صادق هدایت، بزرگ علوی، صادق چوبک، ابراهیم گلستان، جلال آلاحمد و دیگران داستان و رمان و نمایشنامۀ اجتماعی و انتقادی را وارد ادبیات کردند و رمان، داستان و نمایشنامه به بیان رنج و درد مردم، مشکلات جامعه و فردیت انسان پرداخت و انسان «واقعی» جایِ «نماد شاهنشاهی» را گرفت و مطبوعات به طرز شگفت انگیزی رشد کردند؛ در این دوره، صدها روزنامه و مجله مانند سخن، یغما و مردم چاپ و منتشر میشدند و بحثهای جدی دربارۀ دموکراسی، عدالت اجتماعی، سنت و مدرنیته به میان آمد و روشنفکر مستقل بی پروا پا به عرصه گذاشت. هرچند دوران شکوفائی فرهنگ و هنر کوتاه بود و کودتای دیگری ( 28مرداد 1332 ) توسط اجنبی ها ( آمریکا- انگلیس) علیه دولت قانونی دکترمحمد مصدق رخ داد و عمر آزادیهای نسبی به پایان رسید و دوباره خفقان و اختناق سیاسی و سانسور بر جامعۀ فرهنگی و هنری ایران حاکم شدو سرنوشت هنر و اهل هنر به طرز دیگری رقم خورد.
در دورۀ محمدرضا شاه پهلوی (به ویژه از دهۀ ۱۳۴۰ به بعد)، هنر مدرنِ غیرسیاسی و فرمالیستی، انتزاعی، تزئینی، زیباییشناسانه مورد تأیید و حمایت قرار گرفت. هنری که بر نوآوری فرم، رنگ، ترکیب بندی و هویت بصری تمرکز داشت و فاقد پیام انتقادی اجتماعی یا سیاسی صریح بود. به همین دلیل روشن حکومت از هنر و ادبیات، شعر و نقاشی مدرن و انتزاعی حمایت می کرد. تأسیس و تقویت نهادهایی مثل موزه هنرهای معاصر تهران، جشن هنر شیراز، استقبال از هنرمندانی که هنرشان با پروژۀ «مدرنیزاسیون» و تصویر بینالمللی ایران همخوانی داشت، نیز در راستای این هدف حکومت بود. حکومت دیکتاتوری پهلوی دوم به این دلیل از هنر مدرنِ غیرسیاسی و تزئینی حمایت میکرد که خطر سیاسی در بر نداشت و مهم تراین چهرهای مدرن و پیشرو از ایران در داخل و خارج به نمایش میگذاشت. برای نمونه: نقاشیهای سپهری انتزاعی، طبیعتگرا بودند و نقاش بر فرم، رنگ و سکوت تأکید می ورزید، این نقاشیها نمونۀ شاخص هنری بود که هیچ تقابل ایدئولوژیک و سیاسی با حکومت پیدا نمیکرد. آثار حسین زنده رودی از جمله پیشگامان مکتب سقاخانه، فرمالیستی و تزئینی بود که به جای نقد اجتماعی، بر هویت بصری متمرکز شده بود، یعنی همان چیزی که دولت خواهاناش بود. پرویز تناولی، مجسمهساز مدرن نیز از فرمهای سنتی الهام میگرفت، مثل مجموعۀ «هیچ»، که مدرن، نمادین و غیرانتقادی بود. و اما از جمله نویسندگان و شاعران فرمالیست و غیرسیاسی میتوان از هوشنگ گلشیری نام برد که تأکیدش بر فرم و ساختار روایت و زبان بود، گلشیری اگر چه نگاه انتقادیِ غیرمستقیم دارد، اما سیاسیِ صریح نیست، نمونه: شازده احتجاب. بهرام صادقی داستاننویسی مدرن است، که آثارش روانشناسانۀ بیشتر متمرکز بر فرم، ذهن و موقعیت فردی است و نه سیاست، مانند ملکوت. ابراهیم گلستان با آن نثر سلیس، فاخر و ساختارمند نقدهایش بیشتر فرهنگی و فلسفی است تا سیاسی، صریح و مستقیم. و از جمله شاعران فرمالیست و غیرسیاسی می توان از سهراب سپهری نام برد، شعر سپهری تصویری، شخصی و فلسفی، طبیعتگرا، عارفانه و غیرسیاسی است. فروغ فرخزاد که تمرکز او بر زبان، تصویر و تجربۀ فردی است فاقد موضعگیری صریح سیاسی. هرچند فروغ در سالها آخر تغییر کرد و به قول خودش دوباره زاده شد: تولدی دیگر! منوچهر آتشی نیز شعرش مدرن است و بر تصویر و اسطورهها تأکید دارد و سیاسی نیست. این مشتی نمونۀ خروار از دخالت دولت و تأثیر حکومت های مستبد بر هنر است. حکومت اقتدار گرا زیباییشناسی را حتا تغییر میدهد. در ایران ما حکومتهای دیکتاتوری نه فقط سرنوشت هنر را رقم زده اند، بلکه زبان، فرم، زیباییشناسی و حافظۀ تاریخی هنر را نیز شکل دادهاند. زمانی که حکومت با اعمال سانسور به وسیلۀ عملۀ سانسور ( کارمندان ادارۀ نگارش در زمان شاه و ابلهان وزارت ارشاد در زمان شیخ) به هنرمند تفهیم میکند که چه چیزهایی ممنوع و قدغن است و هنرمند حق ندارد در اشکال متفاوت هنری آن را بیان کند، هنرمند یا نا امید، مأیوس و منزوی و گوشه گیر می شود، و زبان به کام می گیرد یا بناچار نماد و استعاره می سازد و زبان ضمنی، تلویحی و کنائی و غیر مستقیم را به کار میگیرد تا شاید سانسور را دور بزند. شگفتی تناقض اینجا است: سرکوب، و سانسور هنر را نمی کشد، باعث و بانی آفرینش هنری در اشکال تازه میشود. دیکتاتوری اگرچه هنر مترقی را سانسور و مثله میکند، ولی آن را نابود نمی کند، بلکه ناخواسته به غنای هنر یاری میرساند. چرا؟ چون هنرمند وقتی نمیتواند آزادانه و صریح خلق و بیان کند، به راه های دیگری میاندیشد و لاجرم تثرش عمیق تر، پیچیده تر و پر ابهام و ایهام می شود. بخش بزرگی از شکوه شعر، سینما و ادبیات ایران حاصل همین فشارهایِ تاریخی حکومتها است. شاید به همین دلیل شعر فارسی مدرن اینهمه پر از ابهام و ایهام و رمز و راز شده است؛ سینمای ایران به استعاره، کودک، روستا، سکوت و فاصله پناه برده، نقاشی و هنر مفهومی به نشانههای پنهان سیاسی روی آورده و الخ… بله حکومت دیکتاتوری بجز محتوا، فرم ( شکل) هنر را نیز تغییرمیدهد. از این گذشته حکومت تعیین میکند چه کسی «هنرمند» است و زیر پر و بال او را میگیرد. به این معنا که «هنرمندان خودش» را به وجود میآورد. «هنرمندانی!!» که در رستای منویات حکومت حرکت میکنند. در نظام های اقتدارگرا، دولت از طریق مجوز، بودجه، نمایشگاه، جشنواره، آموزش رسمی و سایر امکانات تعیین میکنند چه قماش هنرمندانی مطرح باشند و به چشم بیایند و چه کسانی به حاشیه رانده شوند و حذف گردند. دراین شرایط، تاریخ رسمی هنر، بازتاب سلیقه قدرت و حکومت است، نه کیفیت و ارزش هنر. بی سبب نیست که در این سه دوره، بسیاری از مهمترین هنرمندان ایرانی یا به زندان افتادند، یا به اجبار مهاجرت کردند، یا گوشه گیر و خاموش شدند. با اینهمه استبداد اگر چه در تاریخ معاصر ما با هنر مترقی و اجتماعی دشمن بوده و آن را بر نتابیده است، ولی نتوانسته است این هنر را مانند هنرمند به قتل برساند. برعکس، هر چه قدرت سیاسی بیشتر و بیشتر کوشیده تا آن را مهار و کنترل کند، هنر زیرزمینیتر، هوشمندتر و استعاریتر شده است. برای مثال سینمای مترقی با سانسور دولتی متولد شد. در دوره پهلوی سینما از همان ابتدا سیاسی بود، چون دولت مجوز میداد، فیلمنامه را میخواند، نسخه نهایی را میبرید و سانسور میکرد، نتیجه چه شد؟ سینمای «فیلم فارسی» به وجود آمد. زن، رقص، قهرمانبازی، عشقهای سطحی و ابتدال…،چرا؟ چون پرداختن به مسائل و معضلات جامعه ممنوع بود. با وجود این در حاشیه کارگردانهایی مثل گلستان، کیمیایی، مهرجویی، بیضایی با رمز، استعاره، طبقه فرودست، خشونت پنهان، فروپاشی خانواده، واقعیت اجتماعی را وارد سینما کردند. به این معنا که سانسور، زبان شاعرانه و غیر مستقیم سینمای ایران را به وجود آورد. بعد از انقلاب سانسور شدیدتر شد: بدن زن، عشق، سیاست، فردیت ممنوع شد. اما نتیجه چه بود؟ سینمای ایران یکی از خلاقترین سینماهای جهان گردید. چرا؟ چون کارگردان به ناچار کودک را قهرمان کرد، از شهر به روستا رفت، سکوت را جای دیالوگ گذاشت و نماد را جای شعار. عباس کیارستمی، جعفر پناهی، مجید مجیدی، مخملباف و همه محصول حکومت مستبد دینی هستند. سرنوشت هنر تأتر به همچنین. تأتر برای حکومت های مستبد و اقتداراگرا خطرناکتر از سینماست. چرا تئاتر خطرناکتر است؟ چون زنده و بیواسطه است به همین دلیل در زمان شاه و شیخ تئاتر شدیدتر از سینما سرکوب شد. در زمان پهلوی دوم نمایشنامههایی که به قدرت، از فقر و فروپاشی جامعه اشاره داشتند، یا ممنوع میشدند یا باید تغییر میکردند. به همین دلیل بیضایی، ساعدی، اکبر رادی به تاریخ، اسطوره، واستعاره متوسل شدند و هنر تأتر مانند سینما رشد نکرد. بماند.
… و اما در برابر فرمالیسم و هنر ترئینی، به رغم حضور و مهار مداوم ساواک، اختناق و سانسور، هنر متعهد، انتقادی، اجتماعی یا سیاسی نیز وجود داشت. نویسندگان و شاعرانی که در آثارشان به فقر، نابرابری، جور وستم طبقاتی و اجتماعی می پرداختند، حکومت مستبد، دیکتاتوری و سرکوب سیاسی را نقد میکردند، همیشه با مشکلات عدیده و محدودیت رو به رو و درگیر بودند. چنین آثاری اغلب سانسور میشدند یا اجازۀ چاپ، نشر و نمایش نمیگرفتند؛ نویسندگان این آثار اغلب به وسیلۀ ساواک زندانی یا به حاشیه رانده میشدند. در دورۀ محمدرضا شاه، تعداد قابل توجهی از نویسندگان و شاعران منتقد حکومت و اوضاع اجتماعی زندانی و حتا شکنجه روحی و جسمی شدند و شماری از آنها پس از انقلاب نیز توسط حکومت اسلامی زندانی و حتا اعدام شدند، از جمله سعید سلطانپور شاعر انقلابی و تعداد زیادی ناچار به مهاجرت و جلاتی وطن گردیدند، از جمله غلامحسین ساعدی ( گوهر مراد). غلامحسین ساعدی در تبعید چندان دوام نیاورد، در تبعید دق آورد و در جوانی جان باخت. شگفتا که بازماندگان حکومت منقرض پهلوی و جان نثاران آنها پس از مرگ حتا او را توی گور آسوده نگذاشتند، لجّارهها، آن جرثومه های ننگ و نفرت و ادبار، فدوهایها و جان نثاران پسر شاه معزول ( شازده) در آرامگاه او در گورستان پرلاشز پاریس اسائۀ ادب کردند، از این قباحت و وقاحت و صحنۀ مشئوم فیلم گرفتند و در دنیای مجازی به تماشا گذاشتند؛ حشرات الارض به این رذالت و شناعت نیز رضایت ندادند، شنیدم تازگی ها نامهای به اعتراض به مدیر انتشارات فرانسوی نوشته اند که چرا ترجمۀ آثار غلامحسین ساعدی را به زبان فرانسوی چاپ و منتشر کرده است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. بماند، برگردم.
و اما سرنوشت هنر، اهل قلم، هنر و ادبیات در جمهوری اسلامی ایران غم انگیر تر از خلف او بوده است، اگرچه در جاهائی پیشرفت هائی مشاهده میشود، ولی محدودیتها و فشارها، بهویژه بر آزادی اندیشه و بیان و استقلال فکری، از آن زمان سنگینتر شده است، بزرگترین تغییر نسبت به پیش از انقلاب، نظارت و کنترل ایدئولوژیک و سیاسی بر تولیدات فرهنگی و هنری است، در دورآ حکومت ملاها سانسور رسمی و غیررسمی گسترش یافته؛ بسیاری از نویسندگان، شاعران، فیلمسازان و هنرمندان اجازۀ کار ندارند یا به خودسانسوری روی آوردهاند. موضوعات دینی، سیاسی، جنسیتی و تاریخی خطوط قرمز حکومت اند و با سختگیری و سماجت از جانب کسانی رعایت میشوند که هیچگونه صلاحتی در فرهنگ و هنر ندارند. از این منظر، فضای آزاد اندیشه نسبت به گذشته به عقب رفته است؛ با وجود این تعداد دانشگاهها، ناشران، جشنوارهها و تولیدات هنری افزایش یافته است و نباید نادیده گرفته شود، سینما، ادبیات داستانی و شعر معاصر از نظر تکنیک و تنوع رشد کردهاند، حتا در دل محدودیتها، نسلهای جدیدی از هنرمندان به وجود آمده اند، گیرم این رشد اغلب در چارچوبهای تعیینشدۀ رسمی یا با هزینههای شخصی سنگین همراه بوده است.یکی از شاخصترین نشانههای عقب ماندگی و پسرفت، مهاجرت گستردۀ اهل قلم و هنر، یا سکوت، انزوا و حذف تدریجی بسیاری از چهرههای مستقل در داخل کشور بوده است، بخشی از خلاقترین سرمایۀ فرهنگی و هنری یا به بیرون رانده شده یا سرکوب شده است. نکتۀ مهم این است که بخش قابلتوجهی از ادبیات و هنر مترقی وجدی ایران به فضای زیرزمینی، مجازی یا خارج از کشور منتقل شده و آثار مهم بسیاری بدون مجوز رسمی منتشر شده و منتشر میشوند. اینهمه نشان میدهد هنر و خلاقیت نمرده و از حاکمیت جدا شده است. اهل فرهنگ و هنر به رغم فشار، سانسور و مهاجرت در جمهوری اسلامی زنده ماندهاند و رشد کردهاند، هرچند آزادتر نشدهاند، دراین شرایط، در مقایسه با پیش از انقلاب، به ویژه دورۀ ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۰، تعداد آثار ماندگارِ همسنگ، به مراتب کمتر بوده است. با وجود این رمانها و مجموعهداستانهای ماندگاری نیز آفریده شده اند هرچند کمتر اثری توانسته است افق تازهای در روایت باز کند و به «مرجع عمومی» بدل شود. در دوران آخوندها بخشی از آثار هنری یا در تبعید نوشته شده اند یا زیر سانسور ناقص به چاپ رسیده اند یا بی باقی به حافظۀ جمعی راه نیافته اند. در شعر اما وضعیت پیچیدهتر است. شعر معاصر پس از انقلاب از نظر کمّی بسیار پُرکار بوده است و از نظر تکنیکی متنوعتر شده است. اما این شعر هنوز صدای زمانه و زبان یک نسل نیست. شاعری که زبانساز باشد و شعرش از محفلهای ادبی فراتر برود، با تجربۀ زیستۀ یک نسل یا جامعه پیوند بخورد و در حافظۀ جمعی زمزمه شود، به شعار یا مَثَل نزدیک شود و هنگام بحرانهای اجتماعی، «صدایش شنیده شود» نادر است. شعر معاصر ایران به جزیرههای فردی تقسیم شده، نه به یک جریان تاریخی. اما سرنوشت سینما به دلیل ویژگیهائی که دارد متفاوت بوده است. سینما تنها حوزهای است که سینماگران آثار ماندگار جهانی خلق کرده اند، هرچند اغلب با زبان استعاره و حذف و در تقابل پنهان با ساختار رسمی. با این حال، حتا سینما هم کمتر توانسته اثری بسازد که مثل ادبیات دهۀ ۳۰–۴۰، جهانبینی یک نسل را نمایندگی کند.
و اما چرا در حکومت اسلامی آثار ماندگار هنری کمتر شدهاند. چند عامل کلیدی را ذکر می کنم: سانسور مزمن، قطع پیوستگی اندیشۀ نسلها، مهاجرت نویسندگان، فقدان نقد آزاد و نهادهای مستقل، فرسایش امید و آرمان جمعی (اثر بزرگ معمولاً از امید یا خشم تاریخی زاده میشود) و گسست حافظۀ فرهنگی… در ایران ما به دلیل سانسور، اختناق و خفقان سیاسی، هر نسلی از نو آغاز کرده است و هر نسلی از نو آغاز میکند.
در خاتمه، اگر چه هنر در این سه دورۀ تاریخی و حکومتهای استبدادی آسیبها دید، ولی از میان نرفت و نابود نشد. نه، هنر ممکن است مدتی به اغما برود، ولی هرگز نمیمیرد و مانند دانه از دل و درز سنگ خارا حتا سبز میشود. هنر با انسان به وجود آمده است و با انسان زندگی میکند و روزی خواهد مرد که انسانی بر روی این کرۀ خاکی باقی نمانده باشد.