دانشمندان گویا به این نتیجه رسیده اند که «حجرالاسود» سنگِ سماویاست که از دیر باز از جو گذر کرده و به زمین افتاده است. دوست اسلام شناس و مورخ اینجانب نیز معتقداست که «خانة خدا» پیش از ظهور اسلام «بتخانه»ای بوده که اعراب بدوی، بتها، «خدایان»شان را در آنجا نگهداری میکردهاند. به باور او، پیامبر اسلام پس از بعثت، همة بتهای قبایل مختلف عرب را، (خدایان اعراب) را میشکند و فقط «الله اکبر» یا «خدای بزرگ» را بنا به دلایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نگه میدارد و پس از مدتی (خدایِ احد واحد) را نیز به آسمانها میفرستد. گیرم «خانة خدا» بهیادگار میماند و «حجرالاسود»،«سنگ سیاه» زیارتگاه مسلمانهایِ دنیا میشود. جالب اینجاست که انگار این پرسش برای مؤمنان گرامی پیش نیامده و نمیآید: «خدائی که گویا کائنات، هستی و از جمله انسان را آفریده، مگر به «خانه» نیاز دارد؟» از این مهمتر، «… چرا خدا خانهاش را در شبه جزیرة عربستان، درمکه ساختهاست؟ مگر جائی بهتر، خوش آب و هواتر از آن سرزمین خشک و بیآب و علف نمیشناخته است؟» باری، در روزگار ناصر خرسرو قبادیانی هنوز هواپیما اختراغ نشده بود و او مانند مردم سایر مسلمانها پیاده و با کاروان سفر میکرده و به زیارت خانه خدا میرفتهاست. این شاعر پارسی گوی سفرنامهاش را نوشته است و من پارهای از آن را محض انبساط خاطر دوستان و عزیزان در اینجا نقل می کنم:
پانزده روز آنجا بماندم (در طائف) خفیر* نبود که ما را بگذراند؛ و عرب آن موضع هر قومی را حدی باشد که علفخوار ایشان بود و کسی بیگانه در آنجا نتواند شدن که هرکه را که بیخفیر (2) یابند، بگیرند و برهنه کنند. پس از هر قومی خفیری باشد تا از آن حد بتوان گذشت. اتفاقاً سرور آن اعراب که در راه با ما بودند و او را ابوغانم بنالعبیر میگفتند با او برفتیم. قومی روی ما نهادند، پنداشتند صیدی یافتند، چهایشان هر بیگانه را که بینند صید خوانند. چون رئیس ایشان با ما بود چیزی نگفتند و گر نه آن مرد بودی، ما را هلاک کردندی. فیالجمله در میان ایشان یک چندی بماندم که خفیر نبود که ما را بگذراند و ازآنجا خفیری دو بگرفتیم، هر یک به ده دینار، تا ما را به میان قومی دیگر برد.
قومی عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند چه در این بادیهها چیزی نیست الا علف شور که شتر میخورد. ایشان خود گمان میبردند که همة عالم چنان باشد. من قومی به قومی نقل و تحویل میکردم و همه جا مخاطره و بیم بود. الا آنکه خدای تبارک و تعالی خواسته بود که ما به سلامت از آنجا بیرون آئیم.
به جائی رسیدیم در میان شکستگی که آن را «سربا» میگفتند. کوهها بود هریک چون گنبدی که من در هیچ ولایتی مثل آن ندیدم. بلندی چندان که تیر بهآنجا نرسد و چون تخم مرغ املس و صلب که هیچ شقی و نا همواری بر آن نمینمود. و از آن جا بگذشتیم چون همراهان سوسمار میدیدند میکشتند و میخوردند و هرکجا عرب بود شیرشتر میدوشیدند. من «نه سوسمار توانستم خورد و نه شیر شتر » و در راه هر جا درختی بود که باری داشت مقداری که دانة ماشی باشد، از آن چند دانه حاصل میکردم و بدان قناعت می نمودم. و بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنجها که کشیدیم به «فلج» رسیدیم. بیست و سیوم صفر. از مکّه تا آنجا صد و هشتاد فرسنگ بود. این فلج در میان بادیه است، ناحیتی بزرگ بوده است و لیکن به تعصّب خراب شدهاست. آنچه در آن وقت که ما به آنجا رسیدیم آبادان بود، مقدار نیم فرسنگ در یک میلعرض بود و دراین مقدار چهارده حصار بود و مردمکانی دزد و مفسد و جاهل. و این چهارده حصن به دو گروه بودند و مدام میان ایشان خصومت و عداوت بود… و من بدین فلج چهار ماه بماندم و به حالتی که از آن صعب تر نباشد و هیچ چیز از دنیا با من نبود الا دو سلّه ( زنبیل) کتاب. و ایشان مردمی گرسنه و برهنه و جاهل بودند. هر که به نماز میآمد البته با سپر و شمشیر بود و کتاب نمی خرید ….
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی مروزی
(2) خفیر گویا بلد، حافظ و نگهبان قافله بوده است