یک روز گرم تابستان

دیروز صبح خبر‌خاموشی خوئی را شنیدم و مثل هر‌بار از خبر مرگ و نیستی یکّه خوردم؛ دست از کار کشیدم، از پشت میزم بر‌خاستم و توی راهرو نیمه تاریک این آپارتمان راه افتادم: «آه، که اینطور، اسماعیل هم از این دنیا رفت و حسرت سقوط حکومت نکبت اسلامی و دیدار دوبارة ایران به دلش ماند»... شگفتا که مرگ مرا همیشه به گذشته‌ها پرتاب می‌کند و زندگی در گذشته‌ها مدفون شده‌است، آری، زندگی با زمان رفته است و فقط و فقط یادها مانده‌اند. یادها، یادها، یادها...

 راستی کی بود و کجا بود که اسماعیل خوئی شعرِ «شمال نیز» را می‌خواند؟ چند ‌سال از آن زمان گذشته بود؟ پنجاه و هشت سال؟ چرا پس از این‌همه سال هنوز این شعر را از یاد نبرده‌ام:

 «ویرانی جنوب شمال را نیز ویران خواهد کرد!»

در آن روزها باران سیل آسائی بر دامنة البرز باریده بود، سیل خانمان براندازی جنوب شهر و حسن‌آباد و کومه‌هایِ پائینی‌ها را ویران کرده بود. اسماعیل خوئی مدعی بود که بیتِ اولِ شعرش را آن روز یک شوفر تاکسی گفته بود:

«سیل جنوب شهر را ویران کرد.»

آن روز چند شاعر و نویسنده و هنرمند تأتر در «کویِ کَن» میهمان سعید سلطانپور بودند. اگر از معلم محجوب بگذرم، هنوز نام و نشان و چهرة یکایک آن‌ها را به یاد دارم: «اسماعیل خوئی، محمد خلیلی، رضا معتمدی، محمود دولت آبادی، مهدی فتحی، عسکری‌ها (دو نفر) و معلمی که اشعار شاعران معاصر را در دفترچه‌ای یادداشت کرده بود» من آن روز، همراه برادرم محمود به خانة سعید رفته بودم، توی «هال» پشت میز غذاخوری آن‌ها تنها نشسته بودم و درس می‌خواندم. اگر اشتباه نکنم در جبر و مثلثات نمره نیاورده بودم و باید شهریور ماه دو باره مستمع آزاد امتحان می‌دادم. در آن سال‌ها هنوز کارگر نقاش ساختمان بودم؛ شبانه درس می‌خواندم و با برادرم محمود در اتاقکی اجاره‌ای، در نظام‌آباد زندگی می‌کردم. باری، بیست یکم ماه رمضان و روز قتل علی، امام اول شیعیان، اهل فرهنگ و هنر مترقی دور ‌تا دور اتاق روی صندلی نشسته بودند، شراب پاکدیس و ودکای مراغه می‌خوردند، نوبت به نوبت شعر می‌خواندند و عسکری، آن هنرپیشة کوتاه قد تأتر هر‌از گاهی مانند خوانندگان اُپرا، صدایش را پرده پرده بالا می‌برد و چهچهه می‌زد و عرق می‌ریخت. تابستان آن‌سال هوا خیلی گرم بود، سعید دَرِ دو لنگة بین سالن و «هال» را باز گذاشته بود و من گاهی سر از کتاب بر‌می‌داشتم و از گوشة چشم به محفل گرم و دوستانة آن‌ها نگاه می‌کردم و به گفتگوها و شعرها گوش می‌دادم. عصر بلند، سعید سرخوش، سرمست و خندان به هال آمد، زیر بازویم گرفت؛ مرا با خودش به سالن برد؛ به لیوان شراب روی میز اشاره و کرد و مثل هرباری که به وجد می‌آمد، چندین بار به تندی پلک زد مژه‌هایش را بر هم فشرد:

«بیا، واسة تو ریختم، برو بالا، از محمود اجازه گرفتم.»

من‌ که هنوز هفده ساله نشده بودم، برای نخستین بار در جمع روشنفکران و هنرمندان، زیر نگاه برادرم محمود، مأخود به حیا و با عذاب وجدان، لیوان شراب‌ام را سر کشیدم، سر به زیر به «هال» برگشتم و صدای خوئی را در بناگوش‌ام شنیدم:

«محمود جان، بالآخره باید یه روزی شروع می‌کرد.»

من اگر چه سعید سلطانپور را بارها دیده بودم، ولی اسماعیل خوئی و سایر دوستان او را نمی شناختم؛ تا آن روز پا به محفل روشنفکران و هنرمندان نگذاشته بودم و همه چیز آن‌ها جالب بود و تازگی داشت. غرض، نوبت به محمود دولت‌آبادی رسید، گیرم نویسندة نو قلم و تازه کار شاعر نبود؛ شعری نسروده بود و در آن گوشه خاموش نشسته بود. انگار احساس کرده بود که در آن فضا جایِ قصه ‌خوانی نبود. با این‌‌‌ وجود به اصرار سعید و سایر دوستان قصة کوتاهی را شروع کرد و آن را به پایان نرساند. چرا؟ با آن شناختی که من از برادرم داشتم، می‌دانستم که در میانة راه پشیمان شده بود و قصه‌اش را ناتمام رها کرده بود. نه، آن روز همه مست شده بودند و گوش هیچ کسی به قصة او بدهکار نبود. دوستان سر مست که با شعرهای انقلابی به جوش و خروش و هیجان آمده بودند، به زمزمه و پچپچه با هم حرف می زدند. باری، مجلس آرام آرام سرد شد. محمود دفترش را بست، اخم‌هایش را بیش از پیش در هم کشید و در آن گوشه کز کرد و در خودش فرو رفت.

«ما مهره ای در ماشین انقلابیم»

بحث انقلاب که انگار هنگام قصه خوانی محمود درگوشی آغاز شده بود، پس از انصراف او، با صدای بلند و داد و فریاد ادامه یافت. جملة بالا را محمد خلیلی گفته بود و به مذاق فتحی خوش نیامده بود. هرچه بود و نبود صداهای اعتراض دم به دم بالا می‌گرفت و فضا دم به دم بیشتر متشج می‌شد. سعید در تأیید سخن‌اش جمله‌ای از لنین نقل کرد و فتحی که تا زیر گلو سرخ شده بود، از کوره به در رفت:

«سعید، تو حق نداری در حال مستی اسم لنین رو به زبون بیاری.»

سعید که هیچ خدائی را بنده نبود، مشت‌اش را چند بار روی میز کوبید و فریاد کشید:

«لنین، لنین، لنین، لنین...»

بطری‌های خالی و نیمه خالی روی میز با این ضربه‌ها لرزیدند، سرنگون شدند و به روی زمین افتادند. فتحی که مثل میت سفید شده بود و می‌لرزید، او را بی‌جواب گداشت و تا دوستان به خود جنبیدند، کفش‌هایش را از دم در برداشت و بی‌خدا‌حافظی از خانه بیرون زد. در‌این هنگام دختر همسایه با یک کاسة شله زرد به سراغ مسعود، برادر سعید آمد و در سایة درخت ایستاد. شله زرد با دارچین و مغزیسته، بادام و ادویه جات به زیبائی تزئین شده بود. مسعود کاسة شله زرد را از دست دختر همسایه گرفت، با سرخوشی و شیطنت خندید و گفت:

«کاش بجای یاعلی، می‌نوشتی یامسعود»

سعید که گوئی به اشتباه‌اش پی برده بود، پا برهنه از پی فتحی بیرون دوید و سر کوچه به او رسید. من و مسعود دم در خانه، دورادور به تماشا ایستاده بودیم، سعید او را بغل‌ کرد و به با ناز و نوازش خانه برگرداند. در راه برگشت انگار تازه متوجه شد که کفش به پا ندارد و روی اسفالت داغ پیاده رو لی‌لی می‌کرد و هر‌بار از جا می‌پرید. آفتاب، نه، بگو هُرم تنور اسفالت را مثل مو نرم کرده بود و جای نعل کفش و لاستیک اتومبیل روی اسفالت خیابان می‌ماند. باری، اسماعیل خوئی تا «هال» به پیشواز آن‌ها آمد و با لحن دوستانه و ملایمی گفت:

«مسعود جان، مهدی جان، عزیزانم، عزیزانم، آخه چرا؟...آخه چر؟...»

دست به گردن مهدی و سعید انداخت و آن‌ها را به اتاق برد:

«دوستان، بیائید انقلاب را رها کنیم و شعر بخوانیم. بریز سعید جان، دو قطره بریز...»

آن روز گرم تابستان، تا غروب به میگساری، شعر و سرود خوانی و آواز خوانی‌گذشت و تا توی اتوبوس ادامه یافت. تا آن‌جا که به یاد دارم، بجز سعید و مسعود، همه سوار اتوبوس شرکت واحد شده بودند و بجز من، همه مست بودند و در برابر نگاه حیرتزدة مسافرها شعر و سرود به آواز می‌خواندند. بماند، بگذریم.

بعد از آن روز، من بارها و بارها خوئی را در ایران و در تبعید دیدم و یک سینه حرف دارم. منتها به نقل این روز کفایت می‌کنم تا نخستین تصویر و تصوری که از او پیدا کردم، دست نخورده بماند. نیاز به‌یاد آوری نیست که خوئی شاعری با قریحه، خوش ذوق، با استعداد و با فرهنگ بود که سال‌ها در وطن خوش درخشید و دور از میهن نیز سال‌ها دبیر کانون نویسندگان ایران «در تبعید» بود، مسؤلیّت نامة کانون را بر عهده داشت و اگر از پرگوئی‌ها و دشنام‌های سیاسی و شخصی او بگذریم، کم و بیش آثار با ارزشی خلق کرد و به یادگار گذاشت. اسماعیل خوئی درهمة این سال‌ها در برابر حکومت جهل و جنایت اسلامی یک سر سوزن کوتاه نیامد، در ماهیّت ضد انسانی و ضد تاریخی این جرثومة ننگ و نفرت و ادبار یکدم شک نکرد. گیرم زورق شکستة این شاعر شوریده، پس از سفرهای دور و دراز و گذر از توفان‌ها، در سال‌های آخر عمر، دچار سرگیجه شد و در بندری لنگر انداخت که به باور بسیاری، جای انسان و شاعری مثل او نبود و در پیشگاه بازماندگان خاندانی ابراز ندامت کرد و بخاطر اشتباهات‌اش که همانا همسوئی با انقلاب بهمن و همصدائی با مردم بود، از کسانی عذر گناه خواست که دستشان تا مرفق به خون رفقای سابق او آلوده بود و ارزش یک موی گندیدة آ‌ن‌ها را نداشتند و ندارند. با این‌همه، از آن‌جا که در زمان حیات شاعر فرصتی برای گفتگو در این باره پیش نیامد، خوش ندارم پس از مرگ او وارد این بحث بشوم و به داوری بنشینم. نه، داوری را به تاریخ وامی‌گذارم.

یادش گرامی

و تسلیت به جامعة فرهنگی و هنری، اعضای کانون نویسندگان ایران «درتبعید»، خانواده، خویشان، دوستان و دوستداران او.  

26 ماه مه 2021 حومة پاریس

حسین دولت آبادی