یاد داشت ها

شباهت‌ها

من به تجربه دریافته‌ام که پس از سال‌ها دوری هر کسی، هر عزیزی آرام آرام فراموش می‌شود و به مرور مهرش از دل بیرون می رود، مگر مادر و میهن‌. نه، مهر مادر و مهر میهن هرگز از دل بیرون نمی‌رود. باری، در سال‌های نخست که از یار و دیارم دور افتاده بودم، نگاه‌ام مدام در میان مردم بیگانه به دنبال چهرة آشنائی می‌گشت و گوش‌ام هر بار به هر صدائی‌که آوائی مشابه آوایِ زبانِ مادری‌ام داشت تیز می‌شد.

سال‌ها و سال‌ها از پی هم آمدند و گذشتند و من پس از این‌همه سال با مشاهدة هر شباهتی و با هر‌نشانه‌ای به آن سر‌دنیا، به میهن‌ام پرتاب می‌شدم. شباهت آدم‌ها اغلب باور نکردنی و شگفت‌انگیز بود و هر از گاهی مرا به یاد عزیزی می‌انداخت و بند دل‌ام بی‌اختیار می‌لرزید. از زمانی که رانندة تاکسی شده بودم، از صبح تا شب در پاریس و حومة آن چرخ می‌زدم و با مردم، از هر قوم و قماشی، از‌ گدا و مردم فقیر بگیر تا دبیر و وزیر، سر و کار داشتم. در سال‌های اخیر شمار گداها و بی‌خانمان‌ها آنقدر بالا رفته بود که «کلوشارها» به ندرت به چشم می‌آمدند و حد و مرزها به مرور زمان محو می‌شد. «کلوشارها» در گذشته هرگز دست به تکّدی دراز نمی‌کردند، ولی گداها همیشه به زاری و التماس از رهگذرها می‌خواستند تا به آن‌ها کمک‌ می‌کردند. باری، تا ماهی به آخر می‌رسید، من همة گداها و کلوشارهای پاریس را می‌دیدم و شماری ‌از آن‌ها را به شکل و شمایل می‌شناختم، در میان گداهائی که سر چهار راه‌ها و در ایستگاه‌های قطار پاریس می‌ایستادند، پیر زنی ریزه اندام در صف تاکسی‌ها گدائی می‌کرد و من اگر گذرم به «Gare St- lazare» می‌افتاد، سکه‌هایِ خرد (سانتیم) را که به ‌یاد و نیّت او کنار‌گذاشته بودم، توی قوطی‌‌اش می‌ریختم و اگر انتظار طولانی می‌شد، مدّتی با پیرزن بی‌خانمان گپ می‌زدم. گاهی صف مارپیچی تاکسی تا دم دَرِ هتل چهار ستارة «کُنکورد» و تقاطع کوچة رُم و سن‌لازار می‌رسید و آشنای من، کنار پنجرة سمت راننده می‌ایستاد، از خیر گدائی می‌گذشت و همراه حرکت کُند تاکسی‌ها قدم به قدم با من‌ جلو می‌آمد. در‌‌ آن چند سالی‌که او را در «گارد لیون» و «سنت لازار» می‌دیدم، هرگز نام و نشان‌اش را نپرسیدم و او نیز از من نپرسید اهل کدام کشور بودم و چرا اغلب کتاب‌هائی را می‌خواندم که به‌ گمان او به خط و زبان عربی نوشته شده بود. من از دل آن پیرزن بی‌خانمان خبر نداشتم و نمی‌دانستم چرا فقط کنار تاکسی من می‌ایستاد، ولی‌ آن‌چه که مرا به او نزدیک کرده بود، شباهتِ نزدیک او به مادرم بود. نگاهِ مهربان، نوازشگر و لبخندِ محزونِ ‌پیرزن مرا به یاد مادرم می‌انداخت. من بیش از صدها نفر را از آن ایستگاه‌ با تاکسی‌ام به مقصدهای مختلف برده بودم و به هنگام انتظار از پشت فرمان صدها و شاید هزارها نفر را با بی‌تفاوتی‌ از مد نظر گذرانده بودم و از آن میان فقط چهرة دلپذیر این پیرزن بی‌خانمان در خاطرم مانده بود. آشنای من، مانند اغلب‌ بی‌خانمان‌ها، سرانجام شبی، در‌ یخبندان بهمن ماه، پشت دیوار هتل کنکورد، روی مقواها یخ زد و از سرما مرد. جای او را‌ گدای شکم کلفتی‌گرفت که نگاهی تحقیر‌آمیز و مشمئزکننده، هیکلی غول‌آسا، ریشی ‌‌‌حنائی و مجعد داشت، مرد وقیحی‌که مانند گداهای سامره سمج بود و اگر‌ کسی به او سکّه‌ای نمی داد، عربده می‌کشید:

 »Hitler avait raison   یعنی «هیتلر حق داشت.»      

گیرم اگر کسی از خسّت و خصلتی که (به درست یا غلط،) به یهودی‌ها نسبت می‌دادند آگاه نمی‌بود و از جنایات تاریخی هیتلر و از اردوگاه‌های کار و کوره‌های آدمسوزی نازی‌ها اطلاع نمی‌داشت، به منظور آن مردک و دشنام او پی نمی‌برد.   

  شورش واژها

... هزاران هزار در مه و محاق، زیر باران ریز پائیزی ازدحام کرده بودند، مشت به طاق آسمان عبوس ابری می‌کوبیدند، با صداهای بم و خشدار و خشمناک از بند جگر فریاد می‌کشیدند و رو به مردی که در تاریکی، پشت پنجره ایستاده بود، شعار می‌دادند: «مرگ بر، مرگ بر...». آن مرد عنق و خوابزده، از هر حیث شباهت غریبی به من داشت و شگفتا که سر از ماجرا در نمی‌آورد و نمی‌فهمید چرا نیمه شب او را بی‌خواب کرده بودند و چرا یک دم زبان به کام نمی‌گرفتند. باری، آن مرد خوابزده پنجره را باز کرد و من صدای خودم را شناختم که در گلو می‌لرزید:

«این‌جا چه خبر شده، از جان من بیچاره چه می‌خواهید»

آیِ بی کلاه جلو آمد و دست‌اش را بالا برد، همه خاموش شدند:

«رفقا، آیا اجازه دارم به نمایندگی شما صحبت کنم؟»

خروشی به تأیید از جمعیت برخاست:

«درود بر آیِ بی کلاه، درود بر نمایندة ما... دورد»

آی بی‌کلاه را بر سر دست بلند کردند و تا جلو پنجره آوردند.

«آهای مردی که در تاریکی ایستادی و روشنائی را می‌پائی، ما خسته شدیم. خسته.»

«چرا؟ مگر من چکاره‌ام؟ من چکاری به کار شما دارم؟»

«آقا، شما عمریست که ما را استثمار می‌کنید و شب و روز بی‌رحمانه از ما کار می‌کشید. شما هر زمان اراده می‌کنید، شماری از ما را به ‌خدمت می‌گیرید، ولی هرگز راضی از کار و زحمت ما نیستید، مدام نق می‌زنید و غرولند می‌کنید که واژه‌ها، که ما نمی‌توانیم افکار و احساسات شما را آن‌طور که باید و شاید بیان کنیم، آقا، آقا، چرا نمی‌خواهید بفهمید، در این دنیا پیچیده‌ای که آدم‌ها خلق کرده‌اند، فکرهای باریک و احساسات لطیف با واژه‌ها بیان شدنی نیستند، این‌همه ما را شلاق کش و سرزنش نکنید؛ ما را به‌سنگ و سفال نزنید. آقا، ما اگر از دسترس شما خارج شویم، شما هیچ می‌شوید، بدون ما شما هیچ نیستید، هیچ! بدون ما شما خالی می‌شوید، مثل بادکنک... من امشب در باران آمدم تا عدم رضایت و اعتراض واژه‌ها، خبر شورش و اعتصاب واژه‌ها را به شما ابلاغ کنم، ما تا اطلاع ثانوی، تا بهبودی اوضاع به اعتصاب ادامه خواهیم داد...»

آی بی‌کلاه رفت، همهة خیابان، صدای ریزش باران برید؛ واژه‌ها را باد برد و من همه چیز را فراموش کردم؛ هیچ واژه‌ی را از به ‌یاد نمی‌آورم و مانند بادکنکی در فضا می‌چرخیدم. آه چه فاجعه‌ای! وحشت زده از خواب پریدم و خیس عرق روی لبة تخت نشستم. تا مدتی گیج و منگ بودم و شقیقه‌هایم را می‌مالیدم: فراموشی؟ بی‌اختیار از جا برخاستم و آرام‌آرام تا روی بالکن رفتم، نسیم ملایمی می‌وزید و شمعدانی‌ها را نوازش می‌کرد و من از این که گل‌ها را شناخته بودم، به رضایت لبخند می‌زدم:

«آه، حق با آی بی کلاه‌ست، من بدون واژه‌ها هیچم، هیچ!»

.

غنیمت جنگی

اگر اشتباه نکنم، در هیچ دورة تاریخی این‌همه «نفرت» و «بیزاری» در میان مردم سرزمین ما، در میان این دریای آشفته و توفانی موج نمی‌زده است و هیچ حکومتی، مانند «حکومت اسلامی»، اینهمه بذر نفاق، نفرت و کینه در میان مردم نکاشته‌است.

این حکومت گورزاد، این شیادان تاریخ، پس از سقوط دیکتاتوری شاه، با هزار خدعه و نیرنگ آخوندی، بر خر مراد سوار شدند و با مصادرة انقلاب به نفع «بیضة اسلام» سنگ اندازی به روی مردم نیکخواه، نیک اندیش و آزادیخواه را آغاز کردند و از همان روزهای نخست، به نفاق، کینه و نفرت دامن زدند. دریغا که مردم ساده دل ما کور کورانه به دنبال دّجال زمانه راه افتادند و رو به قهقرا رفتند. باری، نفرت، کینه و انزجار از «غیر»، ذاتی و سرشتی دین و مذهب آن‌هاست و جدائی ناپذیر از این حکومت ننگ، نفرت و ادبار. دریغ و درد. جماعتی خشک مغز و تاریک اندیش، در عصر فضا، احکام مذهبی عصر حجر را به الله نسبت داده، تقدس بخشیده، به جای قانون به مردم ما تحمیل کردند؛ شیادانی که زیر لوای سیاه اسلام، با خیمه شب بازی، با انتخابات صوری و مضحکة مجلس‌های متعدد، حکومت اسلامی را استبداد مدهبی را بنیاد گذاشتند و «ولی فقیه»، آن «سفیه عالیقدر» را به مسند خلیفه نشاندند و سرنوشت مردم ما را به دست ابلهی سپردند که «ایران» را غنیمت جنگی می‌داند و بجز اشاعة اسلام «شیعه» در چهار گوشة جهان و کمک به شیعیان جهان، هیچ فکر و خیالی در سر ندارد. ابلهی که مانند خمینی، رویای امپراتوری اسلام «شیعه» را در سر می‌پرواند و ایران ما را که به عنیمت گرفته ‌اند، هزینة این هدف و آرمان «اسلامی و مقدس» کرده است و بی توجه به فلاکت و سیاهروزی مردم، هنوز با گشاده دستی هزینه می کند و از کیسة مردم می بخشد. باری، برژنف جنگ هشت سالة ایران و عراق را بی‌معنی ترین جنگ تاریخ نامید؛ گیرم او از نیّت «خلفای متأخر شیعه» مملکت ما بی‌خبر بود و نمی‌دانست که جنگ عراق را خمینی در راستای تحقق این هدف و آرمان راه انداخته بود و جنگ‌های نیابتی نیز در راستای این هدف ادامه دارد...

باری، دیروز و پرویروز که وجیزه‌ای در بارة نفاق و نفرت نوشتم، قصد داشتم شعر بلند «اشیاء شکسته» کمال رفعت صفائی را شاهد بیاورم. گیرم مطلب طولانی شد و از خیر آن گذاشتم. این شعر بلند در «ماه مجروح» چاپ شده و من پاره‌ای از آن را با اشاره به سخن خردمندانة بلینسکی به مناسبت نقل می‌کنم. ویساریون بلینسکی منتقد ادبی، فیلسوف و زبان‌شناس روس گفته‌است: «هنر همیشه، هنر مردمانی خاص در مرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی است.» این پاره از شعر بلند «کمال» سخن آن مرد بزرگ دنیای هنر و ادب روسیه را تأیید می کند:

.                                                             

زمینی که تواب است و دیگر نمی‌چرخد

خورشیدی که نادم است و دیگر نمی‌تابد

نفرتی که از ریشه ‌های سنگ برمی‌آید و بر سنگ می‌نشیند

عقابی که در برق معجزه خاشاک می‌شود

مفتشانی که از تفتیش خانه به تفتیش قلب می‌رسند

رازها که راز بودن خود را انکار می‌کنند

قاتلانی برهنه که مقتول را برهنه می‌خواهند

زندانیانی که می‌میرند

زندانیانی که به زندانبان خویش بدل می‌شوند

مذهبی که مذهب دیگر را دشنام می‌دهد

گورستانی که از گورستان دیگر نفرت دارد

گورکنی که گورکن دیگر را تعقیب می‌کند

جان‌های بی‌پناه و چهره‌های در حجاب

دریاها که از هراس تازیانه افشاء

ریشه‌های خویش را بر ساحل می‌گذارند

- تغییر آیین و آهنگ ذبح در آیینه‌ی قفس-

و من که با اشیاء شکسته

فقط می‌توانم اندوهی دیگر اختراع کنم.

.

پچپچه‌های همسایه ها، دغدغه های مادرم

نفاق و نفرت بین گروه‌های اجتماعی، احزاب و سازمان‌هایِ سیاسی، اقوام و حتا ملت‌ها هرگز بی‌‌‌دلیل نبوده است و بی دلیل نیست و می‌توان ریشه‌های تاریخی، علل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، طبقاتی و حتا فرهنگی آن را پیدا کرد، به انگیزه‌های پنهانی رفتار آدم‌ها پی برد و آن‌ها را فهمید، پذیرفت و یا رد کرد و نپذیرفت.

گیرم من از دوران کودکی کنجکاو شده بودم و دلیل ترس و نفرت مردم ولایت را از یهودی‌ها، اکراه ‌آن‌ها را از ارمنی‌ها و بدبینی آن‌ها را نسبت پیروان سایر مذاهب و ادیان نمی‌فهمیدم. در ولایت همسایه‌هایِ ما افسانه‌ها هولناکی در بارة یهودی‌ها نقل می‌کردند و بچّه‌ها را از «جهودها» می‌ترساندند. من این افسانه‌ها را هنوز فراموش نکرده‌ام. افسانه‌هائی که آخوندهایِ خشک مغز و مسلمان‌های قشری ساخته بودند،  به مرور باعث شده بود تا مفهوم «جهود» با خست، خباثت و رذالت در ذهن بچّه‌ها گره بخورد. غرض، از زمانی که برادرم نورالله از ولایت به پایتخت رفته بود و در عکاسخانة هوسپیان شاگرد عکاس شده بود، همسایه‌ها دم غروب، توی کوچه، جلو خانه‌ها می‌نشستند پشت سر مادرم پچپچه می‌کردند:

«ای خواهر، شنیدی؟ پسرش با ارمنی‌ها کار می‌کنه»

در آن زمان من «میرزابنویس» همسایه ها بودم و برای زن‌هائی که شوهرشان به دنبال کار به گرگان، تهران و یا ایوانکی رفته بودند، نامه (کاغذ) می‌نوشتم و به همین دلیل از درد و رنج و رازهای آن‌ها با خبر بودم. در خانه نیز پدرم ماهی یک یا دوبار به من می‌گفت تا برای برداران‌‌ام نامه بنویسم. پدرم فقط چهل درس را خوانده بود و است را با «ص» می‌نوشت، مادرم سواد قرآنی داشت، کتاب می‌خواند ولی نوشتن نمی‌دانست، خواهرم کوچک بود و در نتیجه این وظیفه هربار به من محول می‌شد. باری، پدرم سیگاری می‌گیراند، توی اتاق قدم می‌زند و متن نامه را دیکته می‌کرد. بنویس نورچشمی: باکم از ترکان تیر انداز نیست/ طعنة تیر آورانم می‌کشد. در پایان نامه، مادرم همیشه با چشم گربان می‌گفت:

«بنویس از لیوان ارمنی‌ها آب نخوره»

پدرم این گونه وسواس‌ها را نداشت و از هر قوم و قماشی مهمان به خانه می‌آورد، گیرم وقتی مهمان‌ها می‌رفتند، مادرم استکان آن مرد «هرهری مذهب» - دهری- توده‌ای را سه بار آب می‌کشید و طاهر می‌کرد. منظور مفهوم «نجس» مانند سایر مفاهیم مذهبی در ذهن مادرم مانند ذهن سایر مردم جا خوش کرده بود و آن مادری که مانند آفتاب بهاری با همه مهربان بود و حتا به‌خرابه‌ها می‌رفت، تبدیل به موجودی شده بود که از «غیر مسلمان!» و «غیر شیعة اثنی عشری» می‌‌ترسید و اگر چه به آن‌ها نفرت نمی ورزید، ولی پرهیز می‌کرد و هرگز به آن‌ها نردیک نمی‌شد. منظور آن شیادان تاریخ که این مفاهیم را در اذهان مردم ما به مرور جا انداخته بودند، همزمان تخم نفاق و نفرت را نیز کاشته بودند تا بتوانند بسادگی هر‌«غیر مسلمان»، بخوان دشمن، ‌را مرتد، مفسد، منافق و یا دهری بنامند و او را تکفیر و قصاص کنند. از چشم مادرم و امثال آن زن نجیب و مهربان کمونیست‌ها «نجس» و «دهری» بودند و در نتیجه نمی باید به حرف آن‌ها گوش داد. شگفتا که این طرز تلقی مختص به مردم عامی و عادی ما نبود و نیست. نه، شیادان تاریخ به یاری اربابانشان، مفهوم «کمونیسم» را آلوده و «نجس» کرده‌اند تا مردم با کراهت از کمونیست‌ها یاد کنند و گرد آن‌ها نگردند. نفرت و نفاق! در دنیای سیاست بسیاری‌ بارها از این «حربه» استفاده کرده‌اند و استفاده می‌کنند، چرا که می‌دانند مفهوم «کمونیسم» مرادف «نجس و ‌کافر» شده‌است و در ذهن مردم عامی و عادی و حتا اغلب روشنفکرها جا افتاده است. بله، در ژرفاهای ذهن اغلب روشنفکران ما نیز این مفاهیم مقدس هنوز وجود دارد، مفاهیمی که نباید به ساحت آن‌ها نزدیک شد و نقد کرد: من بارها این‌جا و آن‌جا شنیده‌ام: «به مقدسات، ایمان و اعتقادات مذهبی مردم کاری نداشته باشید...» چرا؟ خب، عزیزان، مگر شریعتمداران، شیادان و جانیان به یاری اعتقادات مذهبی، بیش از چهل سال و‌ اندی بر گردة مردم ما سوار نشده‌اند و هستی آن‌ها را تباه نکرده‌اند؟ مگر بیش از چهل و دو سال با تکیه بر اعتقادات مذهبی، بین مردم نفرت و نفاق ایجاد نکرده‌اند؟ مگر جامعه بدون نقد دین و خرافات می‌تواند از بن بست‌ها بگذرد و ترقی و پیشرفت کند؟

*

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

.

دیروز در فصلی از «چکمة گاری» ناخواسته، به پسرِ ارشد آن زنی رسیدم که هر سال در ولایت ما عمرکشان راه می‌انداخت و مترسک او را می‌سوزاند. باری، دست از کار کشیدم، نگاه‌ام به راه رفت و به ‌یاد «ابو لؤلؤ»، قاتلِ عمر ابن خطاب افتادم. از شما چه پنهان تا بتوانم به کارم ادامه بدهم، چند سطری در باره پیرور نهاوندی یا ««ابو لؤلؤ» نوشتم که بحث‌انگیز شد، به جدل بین دوستان و عزیزان انجامید و جنگ «حیدری و نعمتی!!» مغلوبه شد. باری، من اگر چه به پیروان همة ادیان و مذاهب احترام می‌گذارم و اهانت به ‌هیچکدام را روا و درست نمی‌دانم، ولی پیرو هیچ دینی و آئینی، از جمله دین اسلام که بیش‌از هفتاد شقه و شاخه شده، نیستم و معتقدم که دین و مذهب امری باطنی و شخصی‌است؛ هیچ‌ دین و مذهبی بر دیگری مزیت و برتری ندارد و دین و مذهب باید از دولت و حکومت جدا شود و درامور اجتماعی، سیاسی و مدنی مردم مداخله نکند. دیگر این که تا به امروز به همة اهل اندیشه و فرهنگ دنیا ثابت شده که وجود ادیان و مذاهب گوناگون، شاخه شاخه شدن آن‌ها طی قرن‌ها هرگز به نفع مردم نبوده و در آینده نیز نخواهد بود، ادیان و مذاهب به رغم ادعاهائی که برای رستگاری و سعادت دنیا و آخرت انسان داشته‌اند، تا به امروز هیچ مشگلی از بشریت حل نکرده‌اند و بر عکس، در همه‌جا سد و مانع ترقی جامعة بشری و بشریت بوده‌اند و هستند، و در همه جا باعث نگونبختی، سیاهروزی و تحمیق مردم شده‌اند و این روزها نیز بیش از هر زمانی دارند فاجعه می‌آفرینند. در قرن بیست و یکم، در زمانی که انسان در ماه و مریخ به تفحص پرداخته است، در ایران و سایر ممالک مشابه، هنوز بی‌شماری با توسل و تمسک به دین و مذهب ابراز هویت و تشخص می‌کنند و خود را از این طریق از دیگران ممتاز و متمایز می‌نمایند، از این اسف بارتر، گمان می‌کنند حقیقت، تمام حقیقت نزد آنان‌است و دیگران همه گمراهند و باید به راه راست هدایت شوند، کسانی‌‌که یک فقط کتاب «آسمانی» دارند، تعصب می‌ورزند، حتا گردن می‌زنند و با وجدان آسوده و خیال راحت مردمی را می‌کشند که به ‌دین و مذهب دیگری باور دارند و یا به‌ هیچ دین و مذهبی باور ندارند و دنیا را از چشم دیگری می‌بینند.

باری، جنگ‌ها و کشتارها در‌ تاریخ بشریّت بی‌سابقه نبوده و تا حقیقت برهمگان روشن و مسلم نشود، بی شک در آینده نیز ادامه خواهند داشت. گیرم پیامبران جنگ‌ها و کشتارها را به‌ نام خدا، دین و مذهب راه می‌انداخته‌اند و جنایت‌ها را به نام خدا توجیه می‌کرده‌اند و در عصر ما هنوز بنام دین و خدا گردن می‌زنند و این فجایع هولناکی را توجیه می‌کنند. جهاد و یا جنگ‌هایِ مقدس مسلمانان صدر اسلام به رهبری «محمد امین» و بعدها خلفا و امیرالمومنین‌ها، جنگ‌های دویست سالة صلیبی به ‌‌‌همین دلیل و مستمسک بوده‌است و جنگ‌های طالبان در این روزها نیز ادامة جهاد مقدس سپاه اسلام است. روح و رسالت سپاه پا برهنة مسلمانانِ صدر اسلام در آن‌ها حلول کرده و متجلی شده است و شگفتا که این جماعت شباهت غریبی به آن‌ها دارند.

باری، این تخم لق را پیامبر اسلام در دهان مسلمانان، از هر قماش و قومی، شکسته‌ و در آن زمان، جواز کشتار «کفار» را از جانب خدا و به نیابت او صادر کرده‌است. او در آغاز بعثت، بنام جهاد، پا برهنه های بدوی و گرسنه را زیر پرچم اسلام بسیج کرد و به آن‌ها وعدة حوریان بهشت، غنائم جنگی و تصاحب زنان و دختران اسیر و کافر را داد و با «آیه‌های منزل»، این‌همه را توجیه، ازلی و ابدی کرد. این آیه‌ها در قرآن، در تمام روایت‌ها و احادیث صحابة پیغمبر و سایر اسناد و شواهد تاریخی موجوداند و جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی‌گذارند. بعد از چهارده قرن طالبان درست همانگونه رفتار می‌کنند که پبامبر و امیرالمومنین‌هایِ آن‌ها در آغاز، در جنگ‌های مقدس رفتار می‌کردند. به اصطلاح پشت آن‌ها به کوه بند است، به قرآن مجید، به کلام خدا. با تکیه بر این آیه‌های منزل و با پشتوانة کلام خد‌ا بوده‌است که در ممالک اسلامی از حمله ایران، سرهای بی‌شماری بالای دار رفته‌است: در همه جا فقها فتوای داده‌اند و میرغضب‌‌ها گردن زده‌اند. آری، با اتکا بر این «آیه‌های منزل!!» آن آیت خدا، خمینی خشک مغز و فناتیک فتوای کشتار «کفار» و «منافین» را صادر کرد، آن فاجعة ملی رخ داد و طی دو ماه از کشته‌ها پشته‌ها ساختند و عزیزان مردم ما را، نسل جوان و پاکباخته‌ای را که برای رهائی، آزادی و بهروزی مردم و میهن بپا خاسته بود، در گورهای جمعی دفن کردند و شغال‌ها بر بالای منابر از شادی زوزه کشیدند.

باری، شکست ایران از اعراب مسلمان نقطة عطفی درتاریح میهن ماست، به‌روایتی شصت سال به درازا کشید تا اعراب تمامی خاک ایران را تسخیر و اشغال کردند. با مشاهدة طالبان، تصور آن‌چه را که در آن روزگار مردم ما متحمل شده‌اند، چندان دشوار نیست. بماند، بگذریم، ایرانی‌ها پس از دو قرن از فرمان خلفای بغداد سر پیچیدند و اعراب را آرام آرام از ایران بیرون راندند، گیرم آن‌ها اسلام و تاریخ اسلام را برای ما به یادگار گذاشتند، پایِ مردم ما توی قیر سیاه و چسبنده گیر کرد و پس از چهارده قرن که دنیای مترقی از هفت شهر عشق گذاشته است، ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم: آیا حق با عمر بود یا با علی؟

باری، از شما چه پنهان، من سرگذشت پیروز نهاوندی «ابو لؤلؤ» را آگاهانه در این‌جا نقل کردم، پیروز اگر چه شکست خورده بود و در کوفه برده شده بود، ولی تا آخر ایرانی باقی مانده بود و دشمن و خواری وخفیت شکست را از یاد نبرده بود، عمر، سردار سپاه اسلام و سایر فرماندهان زیر دست او، حسن و حسین و سایر اعراب بدوی مردم ایران را کشتار، ناموس و مال و دارائی‌ها آن‌ها را مصادر کرده بودند و پیروز به تنهائی از امیرالمونین انتقام گرفته بود.

ملت‌ها بارها شکست خورده‌اند و دو باره سر بلند کرده‌اند، گیرم در مملکت ما اتفاق شوم دیگری افتاده است: امیرالمومنین‌ها، عمله و اکره و جیره خواران آن‌ها، آخوندها و آیت‌الله‌ها و فقها طی سال‌ها با روضه‌خوانی‌ها، عزاداری‌ها، ذکر مصیبت‌ها، اشاعة جهل و خرافات، تعصب مذهبی و بیضة اسلام را جانشینِ «عرق ملی» و «مهر میهن» کرده‌اند و در رویای احیای امپراتوری اسلام «شیعه»، میهن و مردم ما را به قهقرا برده و به خاک سیاه نشانده‌اند. بی‌جهت نیست که از آغاز تا به امروز «ابو لؤلؤ‌های» زمانه را بی پروا بردار کرده‌‌اند و آب از آب تکان نخورده‌است.

*

مردی که عمر بن خطاب را کشت

و زنی که تندیس او را هر سال آتش می‌زد

.

پیروز نهاوندی یا «فیروز» که با لقب ابو لؤلؤ و بابا شجاع‌الدین نیز شناخته می‌شود، عمر این خطاب را کشت. فیروز دختری داشته به نام «مروارید» و از آن‌جا که در زبان عربی به مروارید لؤلؤ می‌گویند او را ابو لؤلؤ یا «پدر مروارید» نامیده‌اند. آمده‌است که پیروز نهاوندی در کنار حرفه سربازی، در آهنگری، نجاری، نقاشی و طراحی آسیاب بادی متخصص بوده‌است.. نام و شهرت پیروز گواهی می‌دهد که اهل شهر نهاوند و یا آن ناحیه بوده‌ است. پیروز در دوران ساسانیان، در نبرد قادسیه (یا نهاوند) در سال ۶۳۶ میلادی، هنگامی که ساسانیان از سپاهیان عرب به رهبری عمر بن خطاب شکست می‌خورند، اسیر می‌شود و او را به‌ بردگی می بردند. به روایت دیگر پیروز در جنگ ایران و روم به اسارت رومی‌ها درمی‌اید و اعراب او را از آن‌ها میخرندو بعدها (غلام) یا بردة مغیره بن شعبه حاکم کوفه می شود. در اغلب منابع آمده‌است که در دوران عمر خطاب ورود غیر عرب به مدینه ممنوع بوده است، مغیرة بن شعبه طی نامه‌ای از عمر خطاب درخواست می‌کند پیروز نهاوندی به کوفه برود تا در آن‌جا از توانایی‌هایش مانند آهنگری، درودگری و نقاشی بهره برند؛ عمر خطاب با این درخواست موافقت می کند. پیروز در کوفه کار می‌کند و بخشی از درآمد ماهانه‌اش را به مغیرة بن شعبه می‌پردازد. پس از چندی ابو لؤلؤ از میزان بالای خراجی که مغیرة بن شعبه از وی دریافت می‌کند (روزی دو درهم یا ماهی سه درهم) به عمر شکایت می برد، اما عمر شکایت‌اش را مردود می داند و کار آن‌ها به مشاجره منجر می‌شود؛ به روایتی این مشاجره در مسجد رخ می دهد و پیروز به روی عمر خنجر می‌کشد.

پیروز نهاوندی عمر‌بن خطاب را در روز چهارشنبه ۲۶ ذی‌الحجه ۲۳ قمری برابر ۲ نوامبر ۶۴۴ میلادی (مطابق ۱۵ آبان ۲۳ خورشیدی) با ۳ ضربه یا ۶ ضربة خنجر دوسر به قتل می‌رساند و از آن جا می‌گریزد، به روایتی چند نفر را مجروح می کند و در هماجا به قتل می رسد. عبیدالله پسر عمر این خطاب، به انتقام قتل پدر، دو ایرانی ‌به نام‌های هرمزان و جفینه را به اتهام توطئه، تبانی و همدستی با پیروز، می کشد و مروارید دختر خرد سال او را را گردن می‌زند

باری، در منابع اهل سنت و جماعه آمده‌است که پیروز نهاوندی مجوسی مجرم و آتش پرست بوده‌است. ابن تیمیه در مورد پیروز نهاوندی می‌نویسد: ابو لؤلؤ طبق اجماع امت اسلام کافر است. او از سربازان آتش پرست ایرانی بود، بنا براین عمر را به خاطر نفرت از اسلام و قوم عرب کشت، به خاطر عشق به مجوس، و انتقام از مسلمین، بخاطر آنچه که عمر با آن‌ها کرد وقتی که کشورشان (ایران) را فتح کرد، رهبران (شاهان) آن‌ها را کشت و پول و ثروت آن‌ها را میان امت عرب اسلامی تقسیم کرد.

و اما چهارده قرن پس از قتل عمر به دست پیروز نهاوندی، در ولایت ما زنی کوته قد، تپل و خشک مغز هر سال در ده عمرکشان راه می‌انداخت؛ صبح زود تندیسی لته‌ای درست می‌کرد؛ به دیوار تکیه می‌داد و بچه ها و همسایه‌ها را صدا می زد تا دوره می‌نشستند، تخمه می‌شکستند و به عمر خطاب تف و لعنت می‌کردند. دم غروب در میان هلهلة بچه‌ها نفت روی عمر می‌ریخت و او را آتش می‌زد. در آن روزها من بچّه بودم و نمی فهمیدم به چه دلیلی مردم ده ما از عمر آنهمه نفرت داشتند، آیا به خاطر این بود که (به تعبیر شیعیان)، عمر خطاب پا روی حق گذاشته و خلافت را به جای علی ابن ابیطالب، به عثمان تفویض کرده بود و یا به این دلیل که  اعراب بدوی، به رهبری او سپاه یزدگرد سوم را در قادسیه شکست داده، ایران را تسخیر و جان و مال و ناموس مردم را به تاراج برده بودند؟

‏ ‏*‏

بزرگترین نویسندة سور رآلیست دنیا ‏ .‏

سال‌ها پیش با جوانی شورشی و هوشمند همبند بودم؛ جوانی زیبا و خوش قد و بالائی ‏که هر شب تلاش می‌کرد تا سرش را از روی شانه‌هایش بردارد، پشت پنجرة سلول، لب طاقچه ‏بگذارد و بی‌فکر و خیال بخوابد. از جمله‌ آرزوهای او این بود که ایکاش می‌شد، مخ‌اش را گاهی به ‏اختیار از کار بیاندارد و با آسودگی نفسی بکشد. همبند من، نیمه‌های شب‌، رو به ماه چهار زانو ‏می‌نشست و تلاش می‌کرد تا سرش را از ریشه در بیاورد. گیرم بی فایده! همبند من به تجربه ‏دریافته بود تا زمانی‌‌‌که مغز آدمی لطمه و آسیبی نبیند و از کار نیفتد، توسن سرکش خیال او به‌ ‏هر ‌سو می‌تازد و تا دورست‌های دور، تا سرزمین‌های نا آشنا سفر می‌کند و او را به دنبال خودش ‏می‌‌کشاند و می‌برد؛ همبند من به تجربه دریافته بود که مهار این توسن وحشی و فرار از خویشتن ‏خویش و فرار از گذشته‌ها غیر ممکن‌ بود. چرا که همه چیز طی سال‌ها در حافظة آدمیزاده حک، ‏ذخیره و طبقه بندی شده‌ و با هزار رشتة نا مرئی و نا محسوس به اشیاء، آدم‌ها و نام‌ها گره خورده ‏‏‌بود و این‌همه آدمی را به مناسبت و یا بی مناسبت، در خواب و یا بیداری، به یک صحنة دلخراش، ‏به خواریِ یک شکست، به یک تصویر هولناک، به یک جملة ناگوار و ناخوشایند و یا زخم زبانی که ‏سال‌ها پیش، در جائی، از دوست و یا دشمنی شنیده‌ای، بر می‌گردانَد و دلگیری، شرمساری و یا ‏اندوه، درد و رنجی را که سال‌ها پیش متحمل شده‌‌ای، به‌ یادت می‌آوَرَد و آزارت می‌دهد. بنظر ‏همبند من مغز آدمیزاده برزگترین نویسندة سور رآلیست دنیا بود و در خواب ماجراهائی را روایت ‏می‌کرد که مو بر بدن‌اش راست می‌ایستاد؛ وحشتزده، خیس عرق از خواب می‌پرید و دوباره وسط ‏سلول برهنه رو به ماه چهار زانو می‌نشست و تلاش می کرد تا سرش را از ریشه در بیاورد. همبند ‏من جوانی شورشی بود که شبی به مستشار مست آمریکائی سیلی زده بود و مقامات مسؤل که ‏گمان می‌کردند تا کسی دیوانه نباشد، جسارت و شجاعت چنین کاری را ندارد و با این حرکت به ‏آمریکا اهانت نمی‌کند، به سر او دستگاه برق وصل کرده، چند بار شوک الکتریکی داده بودند.‏ ‏«کاش، ایکاش می شد سرم رو از ریشه بیارم و بذارم لب تاقچه»‏ باری، دیشب این همبند عریز را به خواب دیدم، وحشتزده بیدار شدم و تا سحر خواب ‏بچشم‌ام نیامد. هوا روشن شده بود که مثل او آرزو کردم: ایکاش آدمی می‌توانست مغزش را دمی به ‏اختیار از کار بیاندازد و سر راحت بر بالش بگذارد و بخوابد... ایکاش...‏ ‏*‏ کابوس ها . ‏0‏ آن چه در خواب و رویا و کابوس‌های ما رخ می‌دهد شباهت غریبی به آثار هنرمندان، ‏نویسندگان، نقاشان و مجسمه سازان «سوررآلیست» دنیا دارد و با عقل سلیم و هیچ منطقی قابل ‏شناخت، تحلیل، توضیح و تفسیر نیست. شاید اگر دستگاهی وجود می‌داشت و تمام خواب‌ها، ‏رویاها و کابوس‌های ما را ضبط و ثبت می‌کرد، هرکدام ما در آخر عمر صاحب کتابخانه‌ای بزرگ و ‏مملو از آثار هنری سور رآلیستی شگفت‌‌انگیز می‌شدیم. تا آن‌جا که من تجربه کرده‌ام، خواب‌ها و ‏رویاهای زیبا و خوش ما بر خلاف کابوس‌های موحش، هولناک و پلشت، در خاطر ما نمی‌مانند و ‏گاهی بی باقی آن‌ها را فراموش می‌کنیم و گاهی فقط پاره‌هائی از آن‌ها را در لحظة خواب و بیداری ‏به یاد می‌آوریم؛ آن تکه‌های آشفته و پراکنده‌ای را به یاد می‌آوریم که هیچ ربط منطقی و مستدل ‏با زندگی روزمرة ما ندارند. باری، آن‌چه که این روزها پیش چشم ما، در بیداری، در افغانستان و ‏ایران، رخ می‌دهد، به کابوس‌های وحشتناک و آثار سور رآلیستی شباهت دارد و از مرزهای «رآل» ‏فراتر می‌رود. بله، دنیای وارونة ما دچار کابوس شده‌است، در کابوس‌های ماست که آدم‌ها از بیم ‏جان، به چرخ هواپیما آویزان می‌شوند و از آسمان، بر زمین داغ سقوط می‌کنند، در کابوس‌های ‏ماست که اعقاب و اصحاب بدوی پیغمیر اسلام، پس از چهارده قرن از‌‌ غارها بیرون می‌آیند و زن‌ها ‏و دخترها را به غنیمت می‌برند و به آن‌ها تجاوز می‌کنند، در‌ کابوس‌های ماست که لشکر پا برهنة ‏اسلام دوباره هجوم می‌آورد و مردمی را با سلاح اجنبی، به‌ اسارت می‌گیرد و آن‌ها را در کشور و در ‏خانة خودشان زندانی می‌کند. در کابوس‌های ماست که درخت‌ها به فرمان علی‌ابن‌ابیطالب راه ‏می‌‌افتند؛ آن «سفیه عالیقدر» به هنگام زاده شدن یاعلی می‌گوید؛ بره‌ها به‌زبان شیرین عربی حرف ‏می‌زنند؛ گوسفندها سه شبانه روز به یاد شهدای صحرایِ کربلا در آن دیار آب و علف نمی‌خوردند، ‏ولی در مملکت ما به خاطر سفاهت و بلاهت آن مردک چلاق روزی ششصد نفر پیر و جوان از ‏ویروس کرونا می‌میرند، و مرده خورها قبرها را ارزان می فروشند و مردم ما روزی هفت تا هشت ‏ساعت در گورستان زیر آفتاب به انتظار می‌مانند تا نوبت به آن‌ها برسد و عزیزانشان را به خاک ‏بسپارند، اینهمه اگر کابوس‌هایِ مهوع و مشمئز کننده نیست، پس چیست؟ ‏ دنیای ما در بیداری، با چشم باز دچار کابوس شده‌است و مردم ما در بیداری با بهت و ‏حیرت، بغض در گلو، و چشم گریان شاهد این کابوس‌های هولناک هستند. شگفتا که اربابان دنیا و ‏سیاستمداران نوکر‌مآب و شیّاد اربابان دنیا چشم بر این فجایغ می بندند و با هزارن لطایف‌الحیل ‏این «کابوس‌ها» را توجیه می‌کنند تا مبادا، مبادا به منافع سرمایه داران که بر سر «گنج دنیا» ‏نشسته‌اند لطمه‌ای بخورد. آری، چنین است که دنیای ما را روز به روز بیشتر رو به قهقرا می رود. ‏ ‏

*‏ ‏

مرد آنست که در خویشتن خویش به غلط نیفتد.‏ ‏

.‏ درست به یاد ندارم عطار نیشابوری درتذکره الاولیاء از زبان کدام عارفی نوشته بود:‏ ‏ «مرد آنست که در خویشتن خویش به غلط نیفتد!!». من اگر‌چه دوست دارم همه جا به ‏جای «مرد»، «انسان» بگذارم، ولی در ادبیات ما «مردانگی» که گویا فضیلت بوده‌است، طی قرون ‏جا افتاده‌است و از این گذشته در متن دیگران نمی‌شود دخل تصرف کرد. بماند. بگذریم.‏ آدمیزاد، شاید هر موجود زندة دیگری تا سر ‌از تخم در می‌آورد خوش دارد دیده بشود؛ تا ‏قدرت، توانائی‌ها و شیرین‌کاری‌های او را دیگران ببینند، او را بستایند؛ با حیرت و شگفتی در او ‏بنگرند. اگر اشتباه نکنم، کمتر کسی در دنیا یافت می‌شود که در برابر ستایش، تعریف و تمجید ‏دیگران بی تفاوت و منفعل بماند، به ریش نگیرد و خوشحال نشود. کسی چه می‌داند، شاید به ‏همین دلیل و با توجه به شناخت طبیعت و ذات انسان، متملق‌ها، مجیزگوها و زبانبازها به وجود ‏آمده‌اند و در طول تاریخ، این‌همه شاعر یاوه سرا در مدح و ثنای شاهان، امیران، پیامبران امامان و ‏قوادان و... خزعبلات به هم بافته‌اند، خروارها کاغذ سیاه کرده اند و تاریخ را تباه کرده‌اند. به باور ‏اینجانب، تعریف و تمجید، مدح و ثنا، ممدوح را، هر‌ که باشد، (به وبژه هنرمندان را) به مرور فاسد ‏و تباه می‌کند و او را به جائی می‌رساند که به مروز در «خویشتن خویش به غلط می‌افتد»، به ‏ستایش، مجیز، تملق و چاپلوسی عادت می‌کند و در این زمان، روند تباهی کم کم آغاز می‌شود: ‏خودباوری و خود شیفتگی! اگر اشتباه نکنم، تمام تلاش عارفان دیار ما بر این بوده‌است تا «من» و ‏یا «نفس» را در وجود خویشتن خویش به قتل برسانند و خود را خلاص کنند؛ تا شاید در‌این دنیا ‏با «خود و دیگران» به تعادل، به صلح، صفا و آرامش برسند. گیرم این تلاش یک‌ جانیه و یک تنه ‏بوده‌‌است و انجام کار همة آن‌ها در نهایت به انزوا، عزلت و گوشه نشینی کشیده‌است که به گمان ‏من، این خلاف ذات و طبیعت انسان و جامعة بشری‌است. انسان، به ویژه هنرمندان، به دیگران، به ‏نقد و نگاه نقاد دیگران نیاز دارند تا مدام خود را دراین آینه ببینند، تا خود را مدام تصحیح کنند، تا ‏دچار خود شیفتگی و خود باوری نشوند، به بیراهه نیفتد و یا به تعبیر عطار: ‏ در خویشتن خویش به غلط نیفتند. ‏ ‏

*‏

دیوار ساروجی مذهب .

به باور اینجانب، ویران کردن دیوار چین ساده‌تر از ایجاد تَرَک تردید در دیوار ساورجی ‏باور و اعتقادات مردمی‌است که طی قرن‌ها مقلد و پیرو بار آمده‌اند و هرگز پرسشی برای آن‌ها پیش ‏نیامده و پیش نمی‌آید؛ مردمی که با شک، تفکر و تعقل بیگانه‌اند، مردمی که خرافه‌ها و دروغ‌هایِ ‏شیادان تاریخ را بر حقیقت ترجیح می‌دهند. مردمی که طلسم و جادو شده‌اند، مسحور و منفغل ‏مانده‌اند و چشم از دهان شیادان معاصر، چشم از دهان آخوندهای مزور بر نمی‌دارند: ‏ ‏«علی به درخت ها فرمان داد و درخت‌ها راه افتادند!» ‏ ‏ در‌آن دیار نکبت زده، بخاطر حماقت و بلاهت سفیه عالیقدر روزی ششصد نفر از ویروس ‏کرونا می‌میرند؛ مردم ما از کنار این فاجعة ملی چشم بسته می گذرند ولی به خاطر هفتاد دو تن ‏که هزار و چهار صد سال قبل، در جنگ دو قبیلة عرب، برایِ تسخیر قدرت و حکومت به قتل ‏رسیده‌اند، سیاه می پوشند؛ به سر و سینه می‌زنند و عزاداری می‌کنند. در آن دیار، در آن عزاحانة ‏مادم‌العمر، اگر انسانی عاصی، در ملاء عام فریاد بزند که واقعة کربلا هیچ ربطی به تاریخ ما و به ‏مردم ما نداشته و ربطی به مردم ما ندارد، همین مردم زبان او را از ته خلق‌اش بیرون می‌کشند. اگر ‏معترضی از بند جگر فریاد بکشد که سر‌ تا پایِ آن تاریخ جعلی، ارزش یک تار موی مردمی را ندارد ‏که هر روز از ویروس کرونا می‌‌میردند، اگر حقیقت را در کوچه و خیابان‌ها فریاد بکشد، او را ‏سنگسار می‌کنند. در این‌جاست که من به یاد دیوار چین و باور و اعتقادات ساروجی مردم می‌افتم ‏و از خود می‌پرسم: راستی چه «نیروئی» قادر است این مردم را از توهم بیرون بیاورد؟ ‏ *‏ انسان یا خد؟ا .‏ مطابق تمام نظریات موجود، تشکیل زمین و سایر سیارات منظومه شمسی همزمان بوده ‏است، با تعیین سن این سنگها می‌توان سن واقعی زمین را بدست آورد. حداکثر سنی که تا به ‏حال برای سنگهای آسمانی بدست آمده 6،4 میلیارد سال بوده است. یکی دیگر از عواملی که به ‏تعیین سن زمین کمک می‌کند، نمونه‌هاییاست که از ماه گرفته شده و بر اساس تجزیه نمونه‌های ‏مذبور عددی نظیر عدد فوق برای آن‎‎ها حاصل شده است. بدین ترتیب می‌توان عدد 4،6 میلیارد ‏سال را برای سن سیارة زمین در نظر گرفت.‏‎ ‎دانشمندان دیرین شناس‎ ‎نیز با کشف آخرین فسیل ‏در اتیوپی به این نتیجه رسیده اند که نخستین نیاکان انسان امروزی حدود سه میلیون و پانصد ‏هزار هزار سال پیش در شرق آفریقا زندگی می‌کرده‌اند‎.‎‏ مدارک به‌‏‎ ‎دست ‌آمده از دی. ان. آی‎ ‎‎ ‎انسان نشان می‌دهد که انسان خردمند، حدود دویست هزار سال سال پیش، از‏‎ ‎آفریقا‎ ‎سر‎ ‎چشمه ‏گرفته‌، در حدود پنجاه هزار سال پیش، تغییرات بسیاری در رفتار او پدید آمده و در همان زمان، ‏مهاجرت را آغاز کرده است‎.‎‏ حدود بیست و دو هزار سال پیش انسان در غارهای لاسکو نخستین ‏تصاویر را بروی دیوار رسم می‌کند. از آن پس تقریبا هفده هزار سال طول می‌کشد تا هنرخط و ‏نوشتار، شگفت انگیزترین دستاورد انسان، بوجود آید. باستان شناسان معتقدند که احتمالا ‏انسان‌های اولیه علامت‌ها و نشانه‌هایِ مکتوب را به منظور حفظ حکایت‌های خود و تاریخ نویسی ‏ابتدایی به کار گرفته‌اند‎.‎‏ باری، این انسان‌ها در بارة آفرینش اسطوره‌ها ساختند. اسطوره‌ها در تمامی ‏مذاهب وجود دارند. برخی ویژگی‌ها در میان اسطوره‌های آفرینش مشترک‌اند. در همة این ‏داستان‌ها یک طرح کلی و شخصیت‌های تأثیرگذار خدا گونه، انسانی، یا جانورانی که در بیشتر ‏موارد که قادر به سخن گفتن و یا تغییر ‌شکل دادن هستند، دیده می شوند و همه در گذشته‌ای نا ‏مشخص و مبهم رخ داده‌اند. تمامی این داستان‌ها سعی بر آن دارند تا به پرسش‌های عمیقی که آن ‏جامعه با آن‌ها دست به گریبان است، پاسخ بدهند. «اسطوره‌های آفرینش» دیدگاه و نگرش افراد ‏آن جامعه را نسبت به جهان نشان می‌دهند و چهار چوب هویت فرهنگی اعضای جامعه را معین ‏می‌کنند. باری، اعراب شهرنشين و صحراگرد به خدايان مذكر و مونث معتقد بودند. هر يك از اين ‏خدايان مخصوص يك قبيله يا چند قبيله بود، مانند بت هبل كه خاص ‍مردم مكه و اطراف آن بود‎.‎‏ ‏اعراب بیش از پنجاه و سه بت معروف داشتند که در بتخانه‌ها نگهداری می شدند و بعد... و بعد ‏نوبت خدای احد واحد می‌رسد که هست و نیست، که وجود دارد ولی دیده نمی‌شود و لابد «با ‏چشم دل باید او را دید»؛ خدائی که تعریف ناپذیر‌است. هر چند در کتاب‌های آسمانی ادیان ‏ابراهیمی این آفریدگارِ نامرئی براساس خصائل انسانی تعریف شده‌است: و محمد، پیامبر ‌مسلمانان ‏او را در قرآن «رحمان و رحیم» و یا «قاسم الجبارین» نامیده‌است. و این «خدا»، گویا از زبان ‏پیامبران‌اش راه و رسم زندگی، مرگ و بعد ‌از مرگ را برای انسان‌ها بنام کلام‌الله «دیکته» ‏کرده‌است؛ کلام مقدسی که تغییر ناپذیراست، آیة منزل‌است و انکار آن کفر و منکر آن «کافر» ‏نامیده می‌شود. این باور مذهبی طی قرن‌ها هویت فرهنگی مردمی شده‌است که از قافلة تمدن ‏فرسنگ‌ها و فرسنگ‌ها عقب مانده‌اند، که قرن‌ها از «فرهنگ»، رشد، تکامل و تحول فرهنک دور ‏بوده اند، ( آن‌ها را از علم و دانش دور نگه داشته‌اند) مردمی که با این باور مذهبی و این اعتقادات ‏غیر‌قابل تغییر، منجمد و ساروجی شده‌اند، هیچ فکر و اندیشة مخالفی را بر نمی‌تابند و در راه «الله» ‏و خدایِ خویشتن خویش و ایجاد حکومت اسلامی و جامعه ای منطبق با احکامِ قرآن و الله، مانند ‏پیامبر اسلام و صحابه‌اش، گردن انسان‌هائی را می‌زنند که بیش از چهار میلیارد و اندی سال به ‏درازا کشیده است تا به این شکل و شمایل در آمده‌اند. دراین جاست که پرسش خدا و یا انسان ‏پیش می‌آید؟ به گمان من هیچ خدائی، هیچ مذهبی، هیچ پیامبری، هیچ امامی، هیچ رهبر و قائد و ‏قطبی ارزش آن را ندارد که انسانی به خاطر او به قتل برسد. تا زمانی که قتل انسان‌ها را با این ‏مستمسک‌ها و بهانه‌ها توجیه می‌کنند، بشریت روی آسایش و آرامش نخواهد دید. نه، جهان ما ‏کوچک شده‌است، فجایعی که در افعانستان، ایران، عراق، یمن، سوریه و فلسطین روی می‌دهد، ‏خون‌هایی که در آن دیار بر زمین ریخته می‌شود بر سفرة مردم دنیا نیز شتک می‌زند و آواره‌ها و ‏مهاجرینی که از وحشت جنگ، فقر و گرسنگی می‌گریزند، خواب آن‌ها را نیز آشفته می‌کند.‏ مشکل انسان روزگار ما و نجات انسانیت در گرو حل مشکل جهان‌است!‏

‏ ‏*‏

سرود شاهنشاهی

از شما چه پنهان، تا سوء تفاهمی پیش نیاید و با مدعی و یا مدعیان گرفتار بحث و جدل ‏کسالت بار نشوم، متن کوتاه و مصوری را که دوستی ارسال کرده بود، از این صفحه بر داشتم. هر ‏چند به باور اینجانب حتا اگر آن واقعه در ساندویچ فروشی هموطن ارمنی ما رخ نداده بود، و او با ‏ساده لوحی حرف عملة حکومت اسلامی را تکرار نکرده بود و نگفته بود: «تابلو کدام جاکش را ‏بردارم»، چندان دور از «حقیقت» نبود و این حقیقت تاریخی با لطیفة زیبا و شیرینی بیان شده ‏بود. باری، من سال‌ها، در دوران نوجوانی، در منطقة نظام‌آباد و مجیدیه، خواجه نظام الملک و ده ‏متری ارامنه زندگی کرده‌ام با هموطنان عزیز ارمنی حشر و نشر داشته‌ام. در آن زمان ارمنی‌ها به ‏کارآئی، درستی، سادگی و صداقت شهره بودند و من حتا یگ گدای ارمنی در کوچه و بازار ندیده ‏بودم، همه در حوزه‌های مختلف فنی، رستوران‌ها، کافه‌ها عرق فروشی‌ها و ... کار می‌کردند. در آن ‏زمان، یعنی سال1343 خورشیدی، در سینماها، پیش از شروع فیلم سرود شاهنشاهی نواخته ‏می‌شد و همه می‌باید از جا بر می‌خاستند و به احترام «شاهشاه بزرگ آرتشتاران»، در سکوت ‏مطلق تا پایان سرود سر پا می‌ایستادند. آجان‌ها به متمرد اخطار می‌دادند. غرض، روزی از روزها، به ‏سینمای خلوت مجیدیه رفتم و در انتهای سالن، ردیف آخر، کنار پیرزن و پیرمرد ارمنی، به ‏تماشای فیلم دراکولا نشستم. سرود شاهنشاهی (سرود ملی!!!!) خاتمه یافت، برق‌ها را خاموش ‏کردند و سالن سینما تاریک شد. سکوت! تا آنتراکت، ششدانگ حواس‌ام به فیلم هولناک بود و ‏همسایه‌هایم را ازیاد برده بودم. در آنتراکت، برق‌ها دوباره روشن شد و آجیل و تخمه فروش‌ها توی ‏راهرو سینما راه ‌افتادند. برگشتم و همسایه‌هایم را دیدم و حیرت کردم. پیرمرد و پیرزن ارمنی ‏هنوز سر پا ایستاده بودند و در تمام مدت نیمی از فیلم را سر پا تماشا کرده بودند. به گمان آن‌ها، ‏در ایران ما، تماشاچی‌ها به احترام شاه نمی‌نشستند و ایستاده فیلم می‌دیدند. گفتم:‏ ‏«بشین پدرجان، شاه رفت، بشین، چرا سر پا ایستادی.»‏ ‏ ‏

‏* ‏

چه روزگاری

این روزها بیش از پیش، پریشانحواس و فراموشکار شده‌ام؛ اغلب نگاه‌ام به راه می‌رود، سر ‏‏‌رشتة کلام را گم می‌کنم و به ‌یاد نمی‌آورم چرا به این صفحه و خط‌ها خیره شده‌ام و به دنبال چه‌ ‏واژه‌ای می‌گشته‌ام و به دنیال چه فکری می‌گردم؟ چرا غم دنیا به دل‌ام نشسته است و چرا دست و ‏دل‌ام به کار نمی‌رود؟ این روزها اگر چه دور از فاجعه، ‌ولی با اخبار هول‌انگیز فاجعه، با اضطراب، ‏تلخکامی و عصبیّت مدام زندگی‌ می‌کنم؛ هر از گاهی، چهره‌های منحوس و موجودات کریه‌المنظر ‏از منظرم می‌گذرند و از تصور آینده حتا هراس برم می‌دارد. راستی پس از سال‌ها جنگ و کشتار ‏چه چیزی از افعانستان باقی مانده‌است؟ طالبان دو باره چه به روزگار آن مردم می‌‌آورند؟ مردم ما ‏چه سنخیّتی با طالبان جنایتکار دارند؟ آن ابلیس منحوس، آن مردک چلاق، آن آفت باغ، آن فقیه ‏سفیه مردم ما و مملکت ما را به کدام وادی هول می برد؟ به قهقرا؟ تا کی این فاجعه‌ها و این ‏جنایت‌ها ادامه دارد و مکرر می‌شود؟ تباهی و انحطاط تا به کجا؟ تا به کجا؟ آیا قرار است آخوندها ‏مملکت ما را بی‌باقی ویران و مضمحل کنند؟ آیا ایران ما تا به امروز مضمحل و بی باقی ویران نشده ‏است؟ ‏ آه، چه روزگاری! چه روزگار تیره و تاری! ‏ من اگر چه از دیر باز به این باور رسیده‌ام و باور دارم که از هر کسی کاری ساخته‌است و ‏هر‌ کسی، در هر‌ شرایطی، می‌باید در «جایِ خودش» قرار بگیرد، وظیفه و تکلیف‌اش را با صداقت، ‏صمیمیت، سماجت و پشتکار تا آن‌جا که ممکن و مقدور است، انجام دهد. ولی این‌ روزها گاه و ‏بیگاه دلسرد و دلچرک، دست از کار می‌کشم و از این که با عجز و ناتوانی هر روز شاهد شقاوت و ‏شناعتی هستم که بر مردم افغان، بر مردم ایران روا داشته می‌شود، از این که سالهاست دورا دور، ‏منفغل و محزون به تماشای جنایت‌های هولناک نشسته‌ام، از این که در این دنیای وارونه هیچ ‏کاری از من ساخته نیست، آری، از عجز و ناتوانی و درماندگی‌ام رنج می‌برم. رنج‌ها یرده و رنج ‏می‌برم ... رنج...‏ این روزها اغلب با حیرت و حواسپرتی به یاد داشت‌‌های شتابزده‌ام خیره می‌شوم و مدتی ‏به ‌دراز می‌کشد تا به یاد می‌آورم که شب و یا روز گذشته خیال‌ام در کجاها پرسه می‌زده است، به‌ ‏چه چیزهائی می‌اندیشیده‌ام و چرا آن چند کلمه را یادداشت کرده‌‌‌ام، چرا دور طالبان چند‌بار خط ‏کشیده‌ا‌م و آن تصاویر منحوس و منفور را درحاشیة کاغذ سیاه کرده‌ام.

‏ ‏*‏

تمرین مدارا، نیاز مبرم مردم ما‏ ‏

.‏ بارها و بارها این پرسش برای من پیش آمده است که چرا ما مردم تاب و طاقت شنیدن ‏نقد و انتقاد و نظر مخالف را نداریم و در میانة بحث طفره و حاشیة می‌رویم، طرف مقابل را تحقیر ‏می‌کنیم، او را خوار و حقیر می‌شماریم و اغلب به او بهتان می‌زنیم؟ چرا؟ راستی ریشه‌های این ‏بیماری مزمن کجاست و از کجا آب می‌خورد؟ تعصّب از کجا و چرا آمده است و در فرهنگ ما تا ‏اعماق وجود ما ریشه دوانده‌است؟ قصد تعمیم ندارم و نمی‌خواهم همه چیز را به باورهای مذهبی و ‏اعتقادات دینی آدمیزاده نسبت بدهم؛ هر چند به گمان اینجانب این‌همه بی ارتباط به گذشتة ‏تاریک و تیره و تار بشریت، عدم شناخت او از هستی و رازهای طبیعت و در نتیجه خلق «خدا» در ‏هیأت «بت» و بت اعظم: «الله اکبر» نبوده و نیست. انسان تنها، هراسناک و گرسنه در آن دنیای ‏راز آمیر و نا شناخته و پر از خطر که مدام بیم جان‌اش می‌رفت، بدون «خداوند»، بدون یار و یاور ‏نمی‌توانست زندگی کند. این انسان به کسی نیاز داشت تا هنگام استیصال و درماندگی در برابرش ‏زانو بزند و یاری بخواهد. باری، بت ها و خداها بنا به ضرورت و در پی این نیازها آفریده شدند و ‏بعدها «پیامبران هوشمند» از راه رسیدند و «الله» را از بت خانه‌ها به آسمان‌ها فرستادند تا در ‏دسترس هیچ کسی نباشد و در فکر و خیال و آرزوها و حسرت‌های مردم زندگی کند. باری، بت ‏سازی و این ساختار ذهنی که آمادگی، استعداد و تمایل شدیدی به «بت‌ سازی» دارد و در شرایط ‏دشوار و در بحران‌ها از هرکسی «بت» می‌سازد و به او دخیل می‌بندد، از آن دوران‌ها برای انسان و ‏انسانیّت به یادگار مادنده‌است و به گمان من، ناشی از عدم شناخت، نا آگاهی، ضعف تفکر و ‏ناتوانی‌‌است که به‌ تقلید و پیروی کور کورانه از «بت»، « معبود»، «رهبر» و «مجتهد» می‌انجامد. ‏این امر نزد شیعیان به تقلید از مرجع تقلید یا مجتهد: «آیت الله»، «آیت خدا»، « نمایندة بت ‏اعظم» تجلی و تجسم یافته‌است و متأسفانه سرنوشت مردم ما را فتواهای این آیت‌الله‌ها و مراجع ‏تقلید رقم می‌زده‌است و این روزها هنوز رقم می‌زند. باری، در مملکت ما فتوای مجتهد جای خرد ‏جمعی، تعقل، تفکر و آزادی اندیشه را گرفته و جامعه را به قهقرا برده‌است. این ساختار ذهنی و ‏فرهنگی که به مرور زمان آزادی اندیشه و استقلال تفکر را از انسان‌ها سلب کرده و آن‌ها تا سطح ‏مقلد و پیرو پائین آورده، در تاریخ بشریت و به‌ویژه در کشورما فاجعه‌بار بوده و پس از به قدرت ‏رسیدن اسلام و آخوندها، فاجعه بارتر شده است. به گمان اینجانب با سقوط حکومت اسلامی این ‏‏«فرهنگ!!» به سادگی نابود نخواهد شد و بیم آن می‌رود که مردم ما دوباره «بت» دیگری بسازند، ‏همانگونه که از خمینی روضه‌ خوان دو تومنی و «علی گدا» بت ساختند و آن‌ها را تا ماه گردون ‏بالا بردند. غرض، به گمان من، تا زمای که انسان به مرحله ای از رشد سیاسی، اجتماعی و مدنی ‏نرسد که هر از گاهی در خویشتن خویش و در اعتقادات و باورهای ساروجی‌اش به‌غلط بیفتد و در ‏درستی آن‌ها شک کند، هنوز مسحور، مسخّر، مقلد و پیرو است و هنوز به آزادی نرسیده‌است و تا ‏زمانی که انسان به آزادی اندیشه و تفکر و تعقل نرسد و هر از گاهی در باورها و اعتقادات‌اش شک ‏نکند، دو باره به دام می‌افتد و مانند مؤمنین متعصب و خشک اندیش به یقین و باور ساروجی و ‏مطلق می‌رسد، عتقاد راسخ پیدا می‌کند، منجمد می‌شود و می‌پندارد که حقیقت، «تمام حقیقت» ‏نزد اوست؛ چنین آدمی بی‌تردید هرگز در آینه تمام قد به جمال خویش خیره نمی‌شود و به ‏ارزیابی اندیشه‌ها و باورهایش نمی‌نشیند و بت، قائد اعظم و یا رهبر را به زیر سؤال نمی برد. نه، ‏چنین آدمی که مقلد و مسخر و مسحور و پیرو شده است و تا حد یک «مقلد»، «مهره» و «سیاهی ‏لشکر» سقوط کرده است، هرگز به دیگران حق نمی‌دهد تا از باورها و نطریات خویش سخن بگویند ‏تا شاید در این گفت و شنیدها و نقد و انتقادها، حقیقت به مرور برای شنونده‌ها و خواننده‌ها روشن ‏شود. نه، در قاموس چنین مردمی، هرکسی که مثل آن‌ها فکر نکند، «کافر»، « ملحد»، «زندیق»، ‏‏«منحرف»، «مرتد» و یا «بریده»‌است و قائد اعظم، مجتهد یا «رهبر!!» تکلیف چنین آدمی را از ‏پیش روشن کرده‌است: «مطرود!» ‏ بنا بر آن‌چه که به اختصار در بالا آمد، در جامعه‌ای که آزادی بی‌حد و حصر اندیشه و بیان ‏وجود نداشته باشد و کسی از بیم جان، جرأت نکند لب از لب بردارد تا مبادا لب‌هایش را با سوزند ‏بدوزند، از هر ‌کسی، حتا از نویسنده و شاعر و رهبر سیاسی «بت» ساخته می‌شود و فاجعه آغاز ‏می‌شود: نسل ما شاهد این روند و عواقب فاجعه بار آن بوده‌است. غرض، وقتی «بت» در ذهن ‏مردمی ساخته شد، فکر منجمد می‌شود؛ اندیشه یخ می بندد و پرسش و پاسخی پیش نمی‌آید. من ‏به تجربه دریافته‌ام که گفتگو و مباحثه با آدم مقلد، مسحور، مسخر و بت پرست بی‌نتیجه خواهد ‏بود و اگر کسی به ساحت مقدس بت محبوب او نزدیک شود، به اسب او بگوید یابو، و یا بالای ‏چشم او ابروست، جناب بت پرست منتقد بیچاره را به باد فحش و ناسزا می‌گیرد و با اشارة «بت»، ‏‏«قائد اعظم» و «رهبر» گردن بت شکن را حتا می‌زند. مگر تا حالا کم گردن زده اند؟ در خاتمه، اگرچه این آرزو دور انتظار است، ولی امیدوارم مردم ما روی به جائی برسند که یکدیگر ‏را با سعة صدر و بردباری در صحنة سیاسی و اجتماعی تحمل کنند و به عقاید و باورهای یکدیگر ‏احترام بگذارند. مدارا، مدارا، مدارا شرط دمکراسی مداراست و مردم ما تا به دمکراسی برسند و در ‏صلح و صفا در کنار یکدیگر زندگی کنند، به تمرین مستمر و مداوم مدارا نیاز مبرم دارند. ‏ ‏

‏ ‏ *‏ ‏

سرطان سیاسی ‏

. ...روزی موتور سواری در پاریس جلو سواریِ آلبرکامو پیچیده بود و به او دشنام داده بود: ‏Vous est le dernier des derniers ‏ نویسندة شهیر فرانسوی دو صفحه در باره جزئیات این واقعه نوشته بود و در پایان گفته ‏بود: اگر از من بپرسید چرا دو صفحه سیاه کردم، به شما جواب می‌دهم چون دو‌شبانه‌ روز به درازا ‏کشید تا رفتار آن جوانک جلف و دشنام او را فراموش کنم. غرض، من اگر این چند سطر را ‏ننویسم، نمی‌توانم دشنامی را که فردی به نام «علی مومنی» بی‌جهت نثارم کرد، فراموش کنم. ‏ این آقا در پیامگیر صفحة فیس‌ بوک من متنی طولانی در بارة ایرج مصداقی نوشته بود و ‏با لحنی هتاک، هیستریک و بی‌پروا، به همه سازمان‌ها و احزاب سیاسی و از جمله اینجانب اهانت ‏کرده بود و همه را خائن به‌ میهن خوانده بود. وقتی به ایشان توضیح دادم که من نویسنده‌ام؛ عضو ‏هیچ حزب و سازمان و تشکیلاتی نیستم و به اعتراض نوشتم که از این فرهنگ، از هتاکی، توهین و ‏فحاشی بیرازم و هیچ سنخیّتی با مریم، مسعود و او و امثال او ندارم، بلافاصله جواب داد: «خیلی ‏بی‌شعوری، خیلی بی شعوری، خیلی بی شعوری...». این آقا که گویا هوادار و هواخواه سازمان ‏مجاهدین خلق است، تلنگری به زخم کهنه‌ام زد و مرا به یاد کمال رفعت صفائی انداخت. دوست ‏شاعر من، پیش از این که سرطان معده و اتهامات مجاهدین او را از پای در آورد، به من ‌گفت: «... ‏مجاهدین خلق ایران هر عضوی را که مسأله‌ دار می‌شود و از سازمان استعفا می‌دهد، به «سرطان ‏سیاسی» دچار می‌کنند. گفت: «این سیاست سازمان مجاهدین خلق ایران است که به سر تا پای ‏عضو مستعفی لجن بمالند، انگ و برچسب بزنند و او را همه جا بد نام کنند.» باری، در آن زمانی ‏که دوست من از درد معده رنج می‌برد و در عزلت و تنهائی شعر می‌‌سرود، من از نزدیک شاهد ‏روزگار آشفته و پریشانی احوال او بودم؛ در آن زمان مجاهدین خلق کثیف‌ترین و سنگین ترین ‏تهمت‌ها را به او زدند؛ با نیشتر کلام زهرآلود شکنجه و آزارش دادند و آرام آرام به سرطان دچارش ‏کردند. باری، آن شاعر یگانه و آزادیخواه که از انحطاط و ابتذال رو برتافته بود، در درایت، کفایت و ‏صلاحیّت «رهبری!!!» و درستی «راه» به شک افتاده بود، ساعت اهدائی مسعود رجوی را به او ‏برگردانده بود؛ از عراق به فرانسه آمده بود؛ شب‌ها در هتلی ارزان‌قیمت در پاریس پانزدهم نگهبانی ‏می‌داد و در ‌حومة دور دست پاریس شرافتمندانه زندگی می‌کرد؛ در آن دوران بحرانی مجاهدین ‏خلق نوشتند: «اگر دست در جیب‌هایت بکنی، سکه‌های خمینی را لمس خواهی کرد.» شگفتا، این ‏متن مشعشعانه و سخنان گهربار را کسانی نوشته بودند که کمال رفعت صفائی را از نزدیک ‏می‌شناختند و سال‌ها در‌ کنار هم، در یک سنگر و برای یک هدف جنگیده بودند. کمال که این ‏شخص را در خیابان «مون پارناس» به تصادف دیده بود، به من گفت: « طرف از ترس این که مبادا ‏ایادی سازمان او را با من درملاء عام ببینند، دست‌ام را گرفت؛ به تاریکی کوچه‌ای باریک کشاند؛ ‏عذرها خواست و گفت که مأمور است و معذور... »‏ آیا مأمور واقعاً معذور است؟ مگر آیشمن مأمور نبود؟ ‏