گردگیری

فصلی از «چکمه ی گاری»

زمستان، برف و سرما از راه رسیده‌ بود و من هنوز در آن شهرک زیر زمینی کار می‌کردم. کارفرما خمیرگیر و صالح را به قیطریه برده بود و من هراز‌ گاهی به منزل چاهکن می‌رفتم و به صالح سر می‌زدم. استوار همسرش را طلاق داده بود؛ دختر زیبایِ همسایه را نامزد کرده بود و داغ ‌به‌ دلِ دوستِ من گذاشته بود. شکست در‌ عشق او را از پا در آورده بود؛ از دل و‌ دماغ افتاده بود؛ شب‌ها اغلب در‌گوشه‌ای می‌نشست؛ سیگاری آتش می‌زد و به یاد محبوبة از کف رفته‌ آه سرد و گرم می‌کشید.

دختر همسایه خانة ییلاقیِ فومنِ سرکار استوار را بر اتاق توفالی او ترجیح داده بود و دیر یا زود به خانة شوهر می‌رفت؛ گیرم دوست من امیدوار بود معجزه‌ای رخ می‌داد؛ محبوبه‌اش را مانند قهرمانِ قصه‌ها، شبانه از فومن می‌ربود، بر زین اسب‌ می‌نشاند و به‌‌‌ جنگل می‌برد. گیرم اگر از او می‌پرسیدم در جنگل به کجا می‌رفت؟ نمی‌دانست. عاشق بیچاره هربار با ترفند و ‌تمهید محبوبه‌ را به شکل و شیوه‌ای از چنگ سرکار استوار بیرون می‌آورد و در‌ کوهپایه‌‌ها و یا در بیشه‌زار، کنار چشمه‌ای‌ چادر می‌زد. آن شب برفی نیز، به دیوار یله داده بود؛ چشم‌های بادامی‌اش را بسته‌ بود؛ سیگار می‌کشید و زیر ‌نور نقره‌ فام ماه، در دامنة کوهستان برفپوش چهار ‌نعل می‌تاخت و با اسب بالدارِ تازی پرواز می‌کرد؛ پرواز، پرواز! اسب عربی ناگهان سکندری می‌خورد، او و محبوبه‌اش به‌‌هوا پرتاب می‌شدند، از آسمان رویِ تودة برف‌هایِ نرم دامنـه کوه می‌افتادند؛ در آغوش یکدیگر، تا ته دره می‌غلتیـدند و می‌خنـدیدند و

می‌غلتیدند و می‌خندیدند.

«حسین، تا حالا توی برف نرم و تازه غلت زدی؟»

محبوبه لابد در آغوش سرکار استوار غش‌غش می‌خندید و دوست من فرسنگ‌ها دور از یار، در رویا روی تودة برف‌هایِ دامنة کوه می‌غلتید.

«آره، بچه که بودم، توی کوچه و مدرسه با بچّه‌ها برفبازی کردم، ولی تا حالا سوار اسب نشدم.»

«منم سوار اسب نشدم. منتها اسب‌ سواری رو دوست دارم.»

«آخه چرا اونو با موتور سیکلت نمی‌بری، اسب کجا پیدا می‌شه.»

شوخی کردم تا شاید از روی ابرها پائین می‌آمد؛ گیرم دوست من شیفتة اسب عربی بود و به کمتر از اسب رضا نمی‌داد:

«خر خدا، موتور هندا و یاماها کجا، اسبِ تازی کجا؟»

صالح اگر چه اسب اصیل تازی، موتورسیکلت هوندا، یاماها و حتا یک دو‌چرخه کهنة هرکولس نداشت، ولی در دنیایِ زیبایِ او همه چیز در یک‌چشم بر هم زدنی فراهم می‌شد. در دامنة کوهستان برفپوش، توی غار آتشی در‌اجاق سنگی می‌سوخت؛ محبوبه برّه‌ای‌‌ را روی آتش کباب می‌‌کرد و سفره را نزدیک اجاق می‌چید و ...

«‌آه، کاش می‌تونستم از این شهر نکبت، از صاحبکار و صاحبخونه فرار کنم، برم توی غار، کنار یار. دلدار، کنار آتش، آی چه لذتی داره...»

«یه شب، دو شب آره، کیف داره، ولی همة عمر، تک و تنها، توی غار، حتا کنار یار و دلدار حوصلة آدم سر می‌ره.»

«آخ، اگه بدونی چقدر از این روزگار نکبت بیزارم، بیزار...»

«چی شده باز، دخترک دیگه نمیاد. قهر کرده؟»

صالح از کنار اجاقِ آتشِ غار بر خاست و به پشت پنجره رفت:

«بذار این مادر و دختر برن گورشونو گم کنـن؛ برن به درک. آخر

ماه اثاث کشی می‌کنم و از این‌جا میرم...»

«تو یکساله که می‌خوای از این‌جا بری، مثل آب رودخونه می ری و مثلِ سنگِ کفِ رودخونه از جات تکون نمی‌خوری.»

گوشة پرده را کنار زد و نگاهی به حیاط انداخت:

«این‌دفعه دیگه می‌رم، آخر ماه از این‌جا می رم، حالا می‌بینی.»

ماه به‌ آخر رسید و دوست من از خانة چاهکن نرفت. نمی‌توانست. مزد روزانة او ناچیز بود و کفاف کرایة اتاقی بزرگ‌تر و بهتر را حتا در محلة فقیر نشین آن ناحیه نمی‌داد. این مسأله پیچیده نبود و هر‌کودک دبستانی با ‌حساب سرانگشتی می‌فهمید؛ گیرم صالح با اعداد و حساب و کتاب میانة خوشی نداشت، حتا در چهار عمل اصلی، در‌جمع و تفریق، ضرب و تقسیم اغلب اشتباه می‌کرد و همیشه آخر ماه کسر می‌آورد.

«مرده شوی! دلم داره ورم می‌کنه پسر، بلند شو بریم بیرون..»

«بیرون؟ حالا؟ توی این برف و سرما کجا بریم؟»

«دیگه برف نمیاد، بریم، می‌خوام یه سری به گارنیک بزنم.»

«کافة گارنیک؟ چیه، مگه الکلِ بدنت کم شده؟»

«آره، واجب‌الحج شدم، ببینم، چقدر پول همرات داری؟»

صالح انگار این‌جا و آن‌جا شنیده بود که مردها هر زمان در عشق شکست می‌خوردند، هر زمان به بن بست می‌رسیدند و یارای تحمل غم و غصه‌ای ‌را نداشتند، عرق می‌خوردند و مخ و مخچه را از کار می‌انداختند.

«چقدر می‌خوای، بیست تومن کافییه؟»

«یه ده تومنی به من بده، واسة نیم بطری پنجاه و پنج کافییه. ده تومنِ دیگه شو واسة خودت نگهدار، ممکنه فردا لازمت بشه.»

آن شب برفی اگر صالح هوس عرق نمی‌کرد، خیالی که از مدت‌ها پیش ته ذهن‌ام به خواب رفته بود، بیدار نمی‌شد.

«ببین، فردا جمعه‌ست، می‌گم بریم سراغ بندة خدا و رضا.»

خیال گردگیری با «بندة خدا» از سرم گذشته بود، به‌ این قصد و نقشه صالح را تا خانة نیمه‌‌کارة معمار بردم، ته کوچة خلوت، زیر پنجرة آشپزخانه ایستادم و او را صدا زدم:

«آهای، آهای نالوطی، بچّه ننه، بیداری، بیا پائین.»

بندة خدا هنوز مادر و برادرهایش را از ولایت به‌تهران نیاورده بود، خانه، جا و مکان ثابتی نداشت و شب‌ها در‌خانه‌های نوساز و خالی معمارها می‌خوابید. پسردائی در پایتخت تنها بود و اغلب شب‌ها به او سر می‌زد. پسر دائی تا سیکل اول در دبیرستان ابن یمین سبزوار درس خوانده بود و مانند خیلِ نوجوانان و جوانانی که قادر به‌‌ ادامة تحصیل نبودند و ‌به‌ دنبال کار می‌گشتند، خیلی زود وارد ارتش شد و دوران کارگری و سمباده‌کشی او به‌ درازا نکشید.‌ گیرم پیش از نامنویسی در نیروی هوائی با ما می‌پرید و گاهی به مهرآباد می‌‌آمد و به عمه‌اش سر می‌زد. باری، پسر دائی پنجرة آشپرخانه را باز کرد و به کوچه سرک کشید.

«هی، هی، این‌جوری داد نکش، تخم هات باد می‌کنه.»

«رضا، گوشِ اون نامرد روزگار رو بگیر بیارش پائین.»

بندة خدا در قاب پنجره ظاهر شد و مثل هر بار بهانه آورد:

«حسین، دارم رخت‌هامو می‌شورم، نیمه کاره‌ست»

صالح بی‌حوصله و کم طاقت بود؛ عجله داشت تا هر چه زودتر به کافة گارنیک می‌رفت و عرق می‌خرید:

«تنبانتو بذار تو آب خیس بخوره. بیا پائین.»

بندة خدااز ترس این که مبادا مجبور می‌شد چند قران بیجا خرج می‌کرد، بندرت با ما به خیابانگردی می‌آمد و تا مدت‌ها حتا پا به سینما نمی‌گذاشت. به قول پسردائی رفیقِ ما باد می‌خورد و کف پس می‌داد.

«من امشب کار دارم، می‌خوام نامه بنویسم»

«بیا پائین، فردا شب واسة ننه‌ت نامه بنویس، دیر‌ نمی‌شه، بیا، بیا زیر برف یه دوری می‌زنیم، خرجی برات ور نمی‌داره. بیا، بهانه نیار.»

سایة پدر و مادر در‌کودکی از سرِ صالح و بندة خدا کم شده بود؛ هر‌دو‌ با فقر و تنگدستی بزرگ شده بودند، گیرم بندة خدا ممسک، مقتصد و محتاط بار آمده بود؛ حساب صنار و سه شاهی را با دقّت نگه ‌می‌داشت. بر خلاف او، صالح سخی، دست و دل باز و ولخرج بود. اگر‌کسی به تفاوت‌ آن‌ها اشاره می‌کرد؛ بندة خدا جواب می‌داد: «رستم از ارّه کشیدن گوزید» می‌گفت: اگر مسؤلیت نگهداری مادر، سه برادر قد و نیمقد بار گردن صالح شده بود و اگر ناچار بود آخر ماه پول به ولایت بفرستد و برای آن‌ها کفش و کلاه بخرد، لابد حواس‌اش را مثل من ششدانگ جمع می‌کرد تا آخر ماه چند تومن کنار می‌گذاشت. با این‌همه، بنظر من گداصفتی و خسّت ربطی به ‌‌‌شرایط و وضعیّت زندگی آدم‌‌‌ها نداشت. صالح در زمانی‌که کرایة اتاق‌اش دو ماه عقب می‌افتاد و لنگِ چند تومان بود، اگر پا می‌داد و نیاز می‌افتاد، آخرین سکه‌هایش را برای دوست، یا همولایتیِ نیازمندی‌ خرج می‌کرد. به قول پسر‌ دائی وقتی دست صالح مسیحا به‌ جیب‌‌اش می‌رفت، مثل خایة حلاج نمی‌لرزید. محمود گویا در جائی گفته بود: در میان طایفة پا برهنة ما حسین تنها کسی‌است که وقتی دست‌اش به جیب‌‌اش می‌رود، نمی‌لرزد. پسر دائی لابد درجائی از محمود شنیده بود. نمی‌دانم، شاید ‌گشاده دستی و سخاوت صالح به این دلیل بود که مانند مسیح خوش‌قلب و مهربان بود؛ دلسوز و غمخوار مردم محتاج، مستمند و دردمند بود؛ مسیحای‌‌‌‌ِما رفقایش را از صمیم قلب دوست داشت و در نتیجه زمانی که پایِ رفاقت و دوستی، انسان و انسانیت به میان می‌آمد، همه چیزش را ایثار می‌کرد؛ بدهکاری، اخم صاحبخانه و کرایة آخر ماه را از یاد می‌برد.

«بیا، امشب یه ظرف عرق کشمش دو آتشه نذر شما کردم.»

«صالح، هی، ببین، من تا حالا عرق نخوردم، من نمیام...»

پسر دائی پس گردن بندة خدا را گرفت و خندان گفت:

«بیا بریم پائین، تو که با ریسمون مفت خودتو خفه می‌کنی.»

«بیا پائین، عرق نخور، مجبور نیستی، بیا پائین.»

صالح دو سه سالی زودتر از ما به دنیا آمده بود و زودتر از ما آبجو‌ خور شده بود؛ تا آخر هفته اگر پولی ته جیب‌اش باقی می‌ماند، چند بطری آبجو شمس می‌خرید و شب‌هائی که مهمان‌اش بودم، با اصرار و ‌ابرام نصف لیوان به من می‌داد. از این گذشته، زمانی‌که با حسن مرغدل کار می‌کردم، گاهی شب‌های جمعه، با او به کافة محقر و ارزانقیمت ده متری ارامنه می‌رفتم، پشت میز‌کهنه و چرب فورمینکا می‌نشستم و دلمه یا لوبیا چیتی می‌خوردم؛ در آن ایام در معیّت حسن مرغدل مزة تلخ و تند و تیز ودکایِ پنجاه و پنج را چشیده بودم. منتها پسر دائی و بندة خدا تا آن شب لب به مشروب نزده بودند. با این‌‌وجود مثل من، توی فیلم‌های فارسی مناسک عرقخوری داش مشتی‌ها و کلاه مخملی‌ها را دیده بودند.

«بچّه‌ها، بذار همین‌جا طی کنم، من یکی کافه بیا نیستم.»

مشترهای کافه‌های زیرزمینی لاله‌ زار از قماشِ خاصی بودند و نام

کافه خود به خود ساز، آواز، رقص آفت و عرقخوریِ لمپن‌ها را به ذهن ما متبادر می‌کرد. اسم عرق به گوش بندة خدا خورده بود؛ به یاد آن کافه‌ها و گردن‌ کلفت‌ها افتاده بود و زانوهایش سست شده بود. بنظر او ما هنوز به سنی نرسیده بودیم تا به‌ کافه‌‌های زیر زمینی لاله زار می‌رفتیم.

«چرا؟ می‌ترسی توی کافه باهات گردگیری کنیم؟»

از حسن مرغدل شنیده بودم این جماعت با رفیقی که کسر آورده بود، توی کافه، سر میز عرقخوری چگونه گردگیری می‌کردند.

«من گرد و خاک ندارم، سر شب لباس‌هامو تکوندم؟»

پسردائی گوش بندة خدا را گرفت و او را تا سرکوچه آورد.

«مزه ننداز، بیا بریم، من امشب با تو گردگیری می‌کنم.»

شبِ سفید و زیبا، بطری ودکایِ پنجاه و ‌پنج شور و سر مستی ما را کفایت می‌کرد و نیازی به کباب برّه نبود. صالح ما را به کافة ارامنه نبرد، سر راه یک بطر ودکا خرید و خندان برگشت:

«بچّه‌ها، نم نم می‌خوریم و آروم آروم می‌ریم بالا، تا اون بالاها...»

بندة خدا یک‌دم پا سست کرد و رو به صالح گفت:

«من چی بخورم، کالباس، سوسیس، مزه‌ای، چیزی نخریدی؟»

یه یاد حسن مرغدل افتادم و به تقلید از او گفتم:

«مزة لوطی خاکه، مگه نشنیدی؟»

پسردائی دست روی شانة بندة خدا گذاشت و او را هل داد:

«هی، اگه مزّه می‌خوای، سر کیسه رو شل کن، برو کالباس بخر»

«من که گفتم عرق نمی‌خورم؛ تو چرا نمی‌خری؟ مگه اون زبون دست و پا نداره؟»

«من بی مزه می‌خورم، آها، بده من، اون بطری رو بده به من.»

بطری ودکا را از دست صالح گرفت؛ باندرول آن را ناشیانه باز کرد، مانند گاو چران‌های فیلم‌هایِ آمریکائی و ششلول بندها یک نفس سرکشید و به سرفه افتاد: «س س سلامتی!»

پسر دائی خم بر داشته بود؛ سرفه می‌کرد و من در‌آن شب سفید و زیبا به او نگاه می‌کردم و شگفتا روزی را به‌یاد می‌آوردم که رو به گودال پر آب می‌دوید تا پسرکی را که در گرداب دست و پا می‌زد، نجات می‌داد. باری، بهار بود و شب باران زیادی باریده بود؛ سیل آمده بود و گودال‌های اطراف قلعه از آبِ گل‌آلود باران پر شده بود. من تا آن روز آن‌همه آب ندیده بودم. بچّه‌هائی که شنا بلد بودند با هیاهو، قیل و قال شنا می‌کردند، معلق می‌زدند و شماری لب گودال به ‌تماشای پسرکی ایستاده بودند که جیغ می‌کشید و کمک می‌خواست. چند ‌نفر با اشاره به او از ترس فریاد می‌زدند، گیرم بی‌فایده، هیچ کدام از شناگران متوجه نمی‌شدند. جم جم دیلاق شل می‌زد، پاپس می‌کشید و پسردائی را تشویق می‌کرد:

«داره غرق می شه، بدو، خفه شد، بدو، بدو!»

پسردائیِ ساده لوح، خوش‌قلب و دلسوز شنا بلد نبود؛ با این‌همه بی‌ترس و واهمه خودش را به آب انداخت. باری، هر زمان کسی به خباثت و رذالت اشاره می‌کرد و یا صحبت از پاکبازی و خودگذشتگی بود، به‌‌یاد این صحنه می‌افتادم و به فکر فرو می‌رفتم. پسر‌دائی را می‌‌‌شناختم و رفتار او باعث شگفتی‌ام نشده بود؛ گیرم تا آخر نفهمیدم چرا جم‌جم موذیانه لبخند می‌زد و او را آگاهانه و با رذالت به کام مرگ می‌فرستاد؟ چرا از رنج، درد و آزار دیگران لذت می‌برد. باری، در همة سال‌هائی که جم‌جم دیلاق را می‌شناختم، در قلعة گالپاها، در مدرسه و دبیرستان، در همه جا دیگران را با‌رذالت و خباثت تحقیر می‌کرد و نیش می‌زد. من پس ‌‌از مهاجرت هنوز زهر کلام و اذیت و آزار جم‌جم را از یاد نبرده بود‌م. باری، رفتار نمایشی و بی‌باکانة پسردائی مرا به قلعة گالپاها و آن گودال پرآب پرتاب کرد و چهرة جم‌جم دیلاق یک‌دم از نظرم گذشت و کام‌ام تلخ شد:

«بگیر یه قلوپ بخور تا به گردگیری برسیم؟»

«تو امشب چرا به من پیله کردی؟»

«بگیر یه جرعه بخور، نترس، رو به قبله نمی‌شی.»

«مگه نمی‌بینی؟ این‌جوری، با بطری می‌پره تو گلوم، صبر کن تا یه فنجونی و استکانی پیدا کنیم.»

«تو اگه دردت استکان و مزّه‌ست، الآن برات گیر میارم.»

از خوار بار فروشی سر نبش خیابان، چند سیـر پنیر تبریز خریدم  

و لیوان پلاستیکی کهنه را از روی پیشخوان مغازه برداشتم. پیرمرد بابت لیوان پولی نگرفت و آن را به من بخشید:

«قابلی نداره جوون»

«بچّه‌ها نفری نصف لیوان می‌خوریم و بعد گردگیری می‌کنیم»

«تو که ما رو کشتی با این گردگیری کردنت.»

برف آرام آرام می‌بارید و بی سر و صدا بر سر موی ما می‌نشست، با این‌همه هوا سرد نبود و یا ودکا ما را گرم کرده بود. باری، تا به کمرکش تپه برسیم، به هر قصه، لطیفة با مزه و بی‌‌‌مزه‌ای که رفیقی نقل می‌کرد، از ته دل، قاه قاه می‌خندیدیم و مستانه تلو‌تلو می‌خوردیم. صالح در بین راه چند‌بار عریده کشید و به نظامی‌ها و به سرکار استواری که محبوبه‌اش را با طلا و ویلا فریفته بود، ناسزاها گفت، فحش‌ها و دشنام‌ها داد.

«نه خیال کنی که من مستم، نه، همه شون مفتخورن... مفتخور»

و بعد دکمه‌های شلوارش را به سختی باز کرد:

«... شاشیدم به هر چه درجه، قپه، تاج و ستاره‌س.»

«هی، هی، من می‌خوام برم ارتش، مواظب باش.»

«تو اگه کونِ کار داشتی نمی‌رفتی ارتش، می‌ری مفتخوری.»

«کار ... کار... بیل بد بخت بیشتر از هرکسی کار می‌کنه، می‌دونی چه بلائی بسرش میارن، یه چوب کلفت می‌چپونن تو کونش»

«برو کنار بذار بشاشم به درجه‌های سرکار استوار؛ بزن به چاک، تو نمی‌فهمی، دنیا رو کارگرها با کار ساختن... با کار، کار ...»

صالح و پسردائی سیاه مست شده بودند؛ بندة خدا می‌ترسید و پا‌ پس می‌کشید و من اگر دیر می‌جنبیدم فرصت از دست می‌رفت:

«حالا یه دقیقه اینجا، بشینیم تا گردگیری کنیم.»

حسن مرغدل مراسم گردگیری را در کافة ده متری ارامنه تعریف

کرده بود و نطفة این شوخی‌‌تلخ و شیطنت از آن شب توی سرم بسته شده بود. من از مدت‌ها پیش از بندة خدا دلچرک شده بودم و سرانجام فرصت، بهانه و مستمسکی پیدا کرده بودم تا آن‌چه را که روی  دل‌ا‌م مانده بود، در عالم مستی به‌ او می‌گفتم. باری، صالح بطری ودکا را تا گلو توی برف تُرد و نرم فرو کرد و ما مانند قاب‌بازها، بیخ دیوار، سرلک، گرد نشستیم. نور ‌ملایمی از لا به ‌لای درخت‌های برفپوش بر چینة دیوار می‌تابید و دانه‌های برف مانند پروانه‌های سفیدی در نور، بر گِرد سر ما چرخ می‌زدند:

«ببین، من یه لیوان می‌رم بالا و دوستانه با پشت دست می‌زنم زیرِگوش این عنینه و میگم: نا لوطی نارو زدی... بعد نوبت به شما می‌رسه، هر کدوم یه لیوان برید بالا و با پشت دست بزنین...آها اینجوری»

لیوان را یک نفس سرکشیدم و با پشت دست به نرمی زدم.

«عنینه، بی‌چشم و رو، نمک به حروم، مادر به خطا، نارو زدی.»

«چی؟ چی؟ شوخی ‌می‌کنی، من... من کجا، کی... آخه چرا؟»

صالح لیوان‌اش را سرکشید و به من نگاه کرد، انگار مردد بود.

«بزن، بزن، خودش می‌فهمه چرا فحش و کتک می‌خوره...»

پسردائی سیلی نزد، بلکه با کف دست به‌فرق سر بندة خدا کوبید و یک مشت برف به ‌سر و ‌‌صورتش پاشید. نوبت به من رسید و دست‌ام بالا رفت؛ بندة خدا وحشتزده از‌جا برخاست و مراسم گردگیری به پایان رسید. گیرم هنوز گیج بود و نمی‌فهمید من این مراسم را آگاهانه و به نیّت تنبیه او تدارک دیده بودم، یا با او شوخی کرده بودم. هر‌چه بود زیر‌لب غرولندی کرد؛ با قهر و اعتراض از ما جدا شد و تنها راه افتاد.

«نالوطی، رفیق نیمه راه، واستا، تنهائی کجا می‌ری.»  

پسردائی مشتی برف به هوای او انداخت و داد کشید:

«آهای کجا رفتی قرتی؟ بیا، بیا قهر نکن...بیا، آهای...»

بندة خدا جواب نداد؛ بسرعت رو به‌ تاریکی رفت و در پناه دیوار ناپدید شد. صالح بطری را مستانه سرکشید؛ یک دور، دور خودش چرخید،  آن را با خشم به ‌دیوار کوبید؛ تلو‌تلو خورد و روی برف‌ها افتاد.

«استوارِ جاکش مفتخور، میام فومن ... فردا میام.»

صالح توی برف‌های ته چاله به ‌پشت افتاده بود؛ مذبوحانه تلاش و تقلا می‌کرد تا تعادل‌اش را به‌ دست می‌آورد، از جا بر می‌خاست و راست می‌ایستاد؛ گیرم بی فایده! هر بار نیم‌ خیز می‌شد، تلو‌تلو می‌خورد و دوباره می‌افتاد؛ به‌سرکار استوارِ مفتخور و نظامی‌ها فحش می‌داد، من و پسردائی  از خنده ریسه می‌رفتیم. زمان می‌گذشت و ما مانند همة مست‌های دنیا، دور‌از هستی، متوجة گذر زمان نشده نبودیم. زمان در دنیای مست‌ها‌ انگار با سرعت بیشتری می‌گذرد. باری، صالح سرانجام، بسختی، چهار‌دست و پا از گودال بالا آمد و به هق هق افتاد:

«اَه، اَه، فومن، قرمساق، مفتخور، استوارِ مفتخور...!»

پسردائی پشت خم، پشت خم تا پای چینة دیوار‌رفت و بالا آورد و من در این میانه درمانده بودم و نمی‌دانستم چکار باید می‌کردم. بندة خدا رفته بود؛ صالح در‌فراغ یار اشک می‌ریخت و مشت به ‌دیوار می‌کوبید، پسر دائی عق می‌زد و صدای بم و نا آشنائی از دل تاریکی می‌پرسید:

«هی، هی، شما... شما این وقت شب، این‌جا چکار می‌کنین؟ چرا به سرکار استوار فحش می‌دی؟»

ما مست و سر از پا بی‌خبر، در پناه دیوار پادگان گردگیری کرده بودیم و نمی‌دانستیم در آن‌سوی دیوار نظامی‌ها بودند و چرا آن سرباز به سراع ما آمده بود و خط و نشان می‌کشید. باید دو سالی می‌گذشت، جبهة آزادیبخش ظفار شکست می‌خورد تا سرانجام می‌فهمیدم که آن شب، نه چندان دورتر از ما، جنازه‌های سربازانی را بار کامیون نظامی می‌کردند که در‌ جنگ داخلی عمان کشته شده بودند. گیرم این‌همه اسرار نظامی بود و آن سرباز مسلح و سرگروهبان کوتوله، خوابزده و بد عنق، هیچ‌کدام چیزی به ما نگفتند. مراسم بازجوئی، عتاب و خطاب اگر چه زیاد به دراز نکشید و سرگروهبان متوجه مستی «ولگردها» و «بی سر‌و پاها» شد، ولی با خباثت و رذالت چند بار نیش و زخم زبان زد و مدتی ما را رو به دیوار نگه داشت تا مستی از سرمان پرید. بی تردید سرباز و سرگروهبان، مثل ما ولگردها از دنیا و مافیها بی‌خبر بودند و نمی‌دانستند در مملکت گل‌و بلبل ایران چه‌ها می‌گذشت و چرا سربازهای رشید ایرانی در میدان جنگ سلطان قابوس و چریک هایِ ظفار به خاک می‌افتادند و چرا جنازه‌های آن‌ها را شبانه بدون سر و صدا با کامیون به در خانه‌ها می‌بردند؛ تحویل خانواده‌ها می‌دادند و از آن‌ها می‌خواستند تا بی‌‌شور و شیون به‌خاک بسپارند و مبلغی «خون‌بها» بگیرند. در آن روزها اخبار بو دار به بیرون درز نمی‌کرد و مردم به ندرت از سیاست خارجی دولت و حمایت شاه از ‌سلطان قابوس مطلع می‌شدند. دوران جنگ سردِ ابرقدرت‌ها بود، شوروی و چین به‌‌جبهة آزادیبخش ظفار‌ کمک مالی و نظامی می‌کردند و شاه از ترس پیروزی ظفار، کمونیست‌ها و نفوذ شوروی در منطقه، ارتش را به عمان به یاری سلطان فرستاده بود.

«بزنین به چاک، دیگه این طرف‌ها پیداتون نشه.»

بندة خدا، آن رویاه مکار، مثل هربار زیر‌آبی رفته بود و زودتر از ما فلنگ را بسته بود. چطور و‌ چگونه، نمی‌دانم؛ لابد ننه جان من غریب‌ام در آورده بود و از‌ما تبرّی جسته بود. هرچه‌‌ بود و نبود بندة خدا منتظر نمانده بود و ما سه نفر کنفت، عصبی و خمار برگشتیم و در راه هیچ کسی لب از لب بر نداشت. سرگروهبان عنق و خوابزده ما را ولگرد و بی سر و پا خوانده بود؛ بی پروا فحش و ناسزا داده بود؛ مانند سگ کچله گرفته از درگاه رانده بود و آن احساس نکبت حقارت، خقّت و خواری، با سرما، تا مغز استخوانِ ما نفود کرده بود و به این زودی‌ها بیرون نمی‌رفت. در آن شب سرد برفی، ارتش در چهرة سرگروهبان سیاهچرده، عنق و بد زبان تجسم و تجلی پیدا کرد و نفرت مانند ماری درکاسة سرم تخم گذاشت. باری، تا به خانة نیمه تمام معمار برسیم، پسر‌دائی چند‌ بار عق زد و صالح سیگارش را با سیگار گیراند و دود آن را با نفس‌های عمیق و آه و حسرت، به هوا فوت کرد.

«هی، رضا، امشب سقط نشی و کار دست ما بدی؟»

«آی، آی خدا، خدا، روده‌ها، روده‌هام داره میاد تو حلقم»

«تا تو باشی شکم خالی عرق سگی نخوری.»

«رضا، برو بالا یه خورده ماست بخور، شاید مسموم شدی.»

«ماست کدوم گور بود؟ تو خونة این بندة خدا آه پیدا نمی‌شه که با ناله سودا کنی. این‌جا مورچه‌ها از گرسنگی می‌میرن.»

بازوی صالح را گرفتم و او را چند بار تکان دادم:

«این وقت شب همه جا بسته ست، بگو چکار کنیم؟»

پسردائی به جای او جواب داد:

«هیچکار، هیچکار، مادر سگ حال ما رو گرفت، ایست،‌ ایست... از جات تکون نخور... دست‌ها بالا، جاکش، برین... شما برین، نترسین، من می‌رم بالا می‌تمرگم، شاید نمردم، شاید زنده موندم، موگاندا... موگاندا...»

صالح نگران شده بود، رضایت نمی‌داد و او را تنها نمی‌گذاشت:

«هی، رضا، واستا، واستا، می‌خوای ببرمت بیمارستان؟»

«موگاندا، موگاندا، برو، برین، من بیمارستانی نیستم، موگاندا.»

دَرِ ساختمان نیمه تمام معمار باز‌مانده بود؛ پسردائی تلوتلو خوران از پله‌ها بالا رفت، لیچاری نثارِ بندة خدا کرد و یک‌دم بعد کلید برق را زد و نور ملایمی از پنجرة آشپرخانه روی برف‌های کوچه ‌افتاد.

«موگاندا، آهای‌ی‌ی برو، برین دیگه، موگاندا... موگاندا...»

صفا، سادگی، صداقت، صمیمیت و بی‌پروائی پسردائی دلپذیر بود. با این‌همه من بر خلاف بندة خدا، به او نزدیک نشده بودم و با ریسمان‌اش به چاه نمی‌رفتم. بندة خدا اگرچه فرسنگ‌ها و فرسنگ‌ها از این خصلت‌ها فاصله داشت، ولی ظاهر ساز، متملق و مجیزگو بود و همیشه و همه جا به مزّة دهان‌ام حرف می‌زد؛ به هر چرند و مزخرفی که می‌گفتم، می‌خندید، خود عزیزی و خود شیرینی می‌کرد و بی تردید من که هنوز خام بودم، به همین دلیل مصاحبت او را به رفاقت با پسر دائی دست و پا چلفتی ترجیح می‌دادم. چرا، چون مجیزها، تمجیدها و ستایش‌هایِ بندة خدا به‌ مذاق‌ام خوش می‌آمد، و در بارة خودم دچار توهم می‌شدم. همة آدم‌ها از مجیز و تملق، از تمجید و ستایش خوششان می‌آید و بی جهت نیست که آدم‌های ضعیف به متملق‌ و مجیزگو پر و بال می‌دهند. مجیزگو اگر مانند بندة خدا خوشرو، هشیار و مردم شناس باشد، دیر ‌یا زود جای خودش را در قلب‌ها باز می‌کند. گیرم ممکن نیست اقامت او مدت زیادی به درازا بکشد؛ مردم دیر ‌با زود به حقیقت و نیّت او پی می‌برند و او را می‌شناسند؛ چنان‌که من بندة خدا را به مرور زمان در راه صعب و پر‌سنگلاخ و در گردنه‌‌های برفگیر و خطرناک شناختم و کم‌کم به ذات و ماهیّت او پی بردم، هر‌چند با تأخیر. با این‌همه تا زمانی که در ایران بودم، تا پیش از مهاجرت دوم، هر از گاهی او را می‌دیدم، و یه یاد ایام خوش کودکی، کجدار و مریز ادامه دادم.

«چه شب نحسی، اَه، اَه، چه شب پلشتی...»

صالح مشتی برف برداشت و با خشم به دیوار خانة معمار کوبید؛ پسردائی تا کمر به کوچه خم شد، عق زد و مستانه خندید:

«هی، هی، بندة خدا خراب کرده، به شلوارش شاشیده...»

پس از آن شبِ نحس و گردگیری، پسردائی با کارگرهای اصغرآقا

به‌ شهسوار رفت و مدتی بین ما جدائی افتاد؛ بندة خدا اتاقکی شش متری، نمور و بدون پنجره اجاره کرد و از خانة نیمه تمام معمار، از آشپرخانه به انباریِ باغجری رفت. آن اتاقک تاریک در واقع انباری گوشة حیاط باغجری بود که از سر‌دلسوزی، محضِ خاطرِ «بچّه یتیم» تخلیه کرده بود و با کرایة ماهانة ناچیزی به او اجاره داده بود. غرض، بندة خدا از تصدقِ سر باغجری صاحب سرپناه، مکان و آدرسِ ثابتی شد و این خبر خوش به‌ گوش مادر و برادر‌هایش رسید و هموکلایتی‌ها راهِ خانة او را یاد گرفتند. گاهی دوست و آشنائی دست به‌دهان، از قلعه می‌آمد و چند شب در آن انباری می‌خوابید. انباری تاریک هر‌‌چه بود مانند مسافرخانه‌هایِ شمس‌العماره، شپش نداشت و از این گذشته، بندة خدا از آن‌ها کرایه نمی‌گرفت. منتها مشگل اینجا بود که اگر کسی مانند «محمود کلّه»، آن چوپان درشت هیکل و بلند قد قلعه مهمان او می‌شد، پهنا و درازای اتاقک قد نمی‌داد و باید اریب می‌خوابید، یا پاهایش را به دیوار می‌زد. 

«روباهه به قال نمی‌رفت، یه جارو هم به دمش می‌بست»

باغجری محض رضای خدا دستی زیر‌ِ بال بندة خدا گرفته بود و مدعی بود که او را مانند فرزندان‌اش دوست داشت؛ پدرانه مواظب بود تا مبادا پایش در جائی می‌لغزید و از راه راست منحرف می‌شد. با این‌همه، آخر ماه کرایة اتاقک را از یاد نمی‌برد و به آن بچّه یتیم سر به راه و دلپذیر نمی‌بخشید. بندة خدا تا آخر، تا زمانی‌‌‌که مادر و سه برادرش را از ولایت به ‌پایتخت آورد و بعدها که با دختر خاله‌اش ازدواج کرد، مستأجر باغجری بود‌ و با او جا و منزل عوض می‌کرد. خانة دو‌ طبقة رانندة اتوبوس شرکت واحد در منطقة نظام ‌آباد واقع شده بود؛ بعدها خانة بزرگتر و سه طبقه‌ای خرید و بندة خدا نیز تا روزی که خانه کوچ از پایتخت به ‌ولایت بر نگشت، مستأجر باغجری بود. در سال‌هایِ آخر بندة خدا، دوست، مؤنس و همدم و صاحبخانه شده بود و گاهی دور از چشم فرانک، همسر باغجری، تریاک می‌کشیدند. غرض، در آن سال‌هائی که بندة خدا مستأجر باغجری بود، هراز گاهی به ‌او سر می‌زدم و اگر به تصادف در حیاط با همسر ریزه اندام، سبزه و بد اخم باغجری رو به رو می‌شدم، زیر لب سلام می‌کردم و رویِ پنجة پا، بیمزده و سر به ‌زیر می‌گذشتم.

«کفش‌هات گلی نیست؟ موزائیک‌هایِ حیاط رو تازه شستم»

«خیر خانم، برف‌هایِ کوچه خشک شدن.»

من از طرز نگاه و چشم‌های آن زن می‌ترسیدم. چشم‌هایِ فرانک، همسر باغجری، بیش از حد درشت و پُر‌سفیدی بود و شاید به همین دلیل وقتی اریب و مظنون نگاه می‌کرد، مردمکِ سیاهِ چشم‌هایش به ‌گوشه‌ای می‌خزیدند و آن‌همه سفیدی، مانند دوتا توپ سفید پینگ پونگ، از حدقة کبود چشم‌هایش بیرون می‌زدند. فرانک در لاهیجان و یا روستائی نزدیک آن شهر به دنیا آمده بود و مانند زن‌هایِ جادوگرِ فیلم‌ها، یا زن‌هایِ پیر و  از کار افتادة شهرنو در‌مصرف سرمه و ریمل اصراف می‌کرد. فرانک بر‌خلاف آفرودیتایِ مهرآباد، هر بار مرا می‌دید، سگرمه‌هایش گره می‌خورد و طرز نگاه‌اش تغییر می‌کرد. «آفرودیتا» خنده ‌رو، شوخ و شنگ بود؛ سر به‌ سرم می‌گذاشت، از حجب و حیا و سراسیمگی‌ام لذت می‌برد و اگر اشتباه نکنم، جز این منظور دیگری نداشت؛ منتها طرز نگاه اخم‌آلود و مشکوک فرانک زننده، ناخوشایند بود و مرا رَم می‌داد؛ با این‌همه این طرز نگاه‌ به‌ او خیانت می‌کرد و من اگر چه به سن عقل نرسیده بودم، ولی از دریچة آن چشم‌ها همه چیز را به روشنی می‌دیدم؛ پشتِ پیشانی‌اش را می‌خواندم؛ به نیّتِ او پی می‌بردم و با شناختی که از بندة خدا داشتم، می‌دانستم که دیر یا زود نرم به زیر دندان او می‌رفت و کار آن‌ها به جاهایِ باریک می‌کشید. شگفتا که گمانه و پیش بینی‌ام درست از آب در آمد؛ چند سال بعد، همسر جوانِ‌ بندة خدا نیمه شب او را در‌ رختخوابِ فرانک غافلگیر کرد، نعره‌ای کشید و از هوش رفت. برادر نجیب و شریفِ بندة خدا، جنازة بیهوش همسر او را با وانت بار به‌ خانة ما آورد؛ تا بیخ گلو سرخ شد؛ سرش را از شرم پائین انداخت و به پرسش‌هایِ مکرّر مادرم جواب نداد و به او نگفت چه اتفاقی افتاده بود و چرا آن زن بیچاره مشرف به موت شده بود. بماند، جلو نیفتم.

«هی، فردا بیا با هم بریم سینما، تنهائی حوصله‌م نمیاد.»  

«مسیحا، فردا نمی‌تونم، قراره با داداشم برم مهرآباد.»

شاید اگر آن روز برفی با برادرم به مهرآباد نمی‌‌‌رفتم، تیمور‌لنگ را نمی‌دیدم و آفرودیتا را از یاد می‌بردم. باری، شبِ گردگیری برف سنگینی باریده بود، با نورالله و محمود از سه راه آذری پیاده به مهرآباد می‌رفتم؛ در راه، گاهی به بازیگوشی ‌می‌دویدم؛ شاد و سرخوش، شیطنت و برف بازی می‌کردم و از ته دل می‌خندیدم. در آن بیابان برفپوش و سر تا سر سفید، عکاسی دوره‌گرد از زمین انگار سبز شد و از ما عکسی به یادگار گرفت. در آن عکس سیاه و سفید نورالله ما لباس نظامی پوشیده بود و کلاه پهلوی سرش گذاشته بود؛ گیرم هنوز ‌گروهبان نشده بود و درجه‌ای روی بازویش نچسبانده بودند. محمود یقة بارانی‌اش را مانند هنرپیشه‌ها برگردانده بود، در برابر شرة تند آفتاب، چشم‌هایش نیمه باز مانده بود؛ جلو دوربین ژست گرفته بود و لبخند می‌زد. من آن بارانی کهنه، یا به قولِ پدرم آن «شمال صاف کُن» را پوشیده بودم و شاد و سرخوش بنظر می‌رسیدم. در‌ولایت ما، به نسیم و باد، «شمال» می‌گفتند و در ‌این‌جا نیز مثل همیشه حق با کربلائی عبدالرسول دلاک بود. بارانی دست دومِ سرمه‌ای من نازک بود و جلو سرمایِ سخت و نسیم گزنده را نمی‌گرفت؛ با این‌همه، آن روز اگر‌ چه گاهی تا زانو تویِ ‌برف فرو می‌رفتم، ولی بس‌‌که به دنبال برادرهایم دویده بودم، داغ شده بودم و سرما را احساس نمی‌کردم. باری، آن روز آفتابی با کنایة ظریف «شمال صاف‌کنِ» پدر، با برف، بیابان، سرما و لبخند ما گره خورده بود و برادری، صمیمیّت، سعادت، زیبائیِ برف و طبیعتِ بکر در آن عکس بکجا تجلی یافته بود. شاید اگر عکاس دوره‌گرد زاویة دوربین‌اش را کمی تغییر می‌داد، تیمور لنگ، آن شبحِ سیاه، خمیده پشت و سرگردان نیز، پشتِ سرِ ما، به روشنی می‌افتاد و مانند لکة سیاهی زمینة سفید آن عکس را خش نمی‌انداخت. باری، محمود همة عکس‌هایِ نورالله، از جمله این عکس سیاه و سفید یادگاری را پنهان کرده بود تا مبادا به دست مادرِ ما می‌افتاد. من سال‌ها بعد ‌‌آن را به ‌تصادف در‌ خانة محمود دیدم، به یاد روز زیبایِ آفتابی و برادرم نورالله افتادم و آن شبح سیاه‌ سرگردان یک‌دم از منظرم گذشت. در آن روز تیمور مثل ما پیاده به مهرآباد می‌رفت، من او را از دور شناختم، کنجکاو شدم؛ راه‌ام را کج کردم؛ مدتی شانه به ‌‌شانه‌اش راه افتادم تا از روز و روزگار و از سرنوشت آفرودیتای مهرآباد، می‌پرسیدم. گیرم تیمور لنگ از سرما می‌لرزید و دل و دماغ و حوصلة پرحرفی نداشت:

«من تازه از زندون آزاد شدم، نمی‌دونم زنکه کجاست.»

«زندون؟ چرا زندون، مگه چکار کردی؟»

«داستانش طولانی‌ست، مادرم از ولایت اومده، بیچاره چشم به راه منه، باید زود برم، کار دارم...»

«چی شد، مگه به شوکت صدمه زدی؟ اونو کشتی؟»

«حالا برو، داستانش مفصله، بعداً میام برات تعریف می‌کنم...»

چاره‌ای نبود؛ باید چند روزی دندان روی جگر می‌گذاشتم و صبر می‌کردم تا شاید سر فرصت او را سر طاس می‌نشاندم.