نامه ای از زندان

عزیزم سلام

نامه‌ای که در تاریخ 24/02/1351 نوشه بودی امروز «رضا» برایم آورد. می دانم که بیشتر به خاطر من نارحتی ها، درد و رنج ات را پنهان می کنی، وگرنه چطور ممکن است که در این مدّت کوتاه سر دردت نخفیف یافته و حالت بهتر شده باشد. به هرحال امیدوارم هر چه زودتر بهبود کامل حاصل شود و سلامتی ات را باز یابی. چرا، چون خوشی و تندرستی تو آرزوی من است. بگذریم.

آن چیزهائی (وسائلی) را‌که ممکن‌است در اینجا لازم داشته باشم نوشتم و برایت فرستادم تا فراهم کنی و روز جمعه بفرستی و یا همراه محمود و مادرم بیاوری. این را تأکید می‌کنم. هیچ وقت «بدون مرد» بعنی تنها با مادرم نیائید. چون اولاً راه اینجا تا خانة ما خیلی دور‌است و دوماً به محیط سالمی وارد نمی شوید که اطمینان داشته باشم. این را برای خودتان می گویم. چون امکان زیادی هست که تا اینجا به طرق گوناگون برایتان دردسر و زحمت ایجاد کنند. من موقتاً در این زندان خواهم بود، شاید بعد از تشکیل دادگاه مرا به قزلحصار، زندان قصر و یا جمشیدیه بفرستند. حال من خوب است و امیدوارم حال همگی شما خوب باشد.

آن‌روز بعد از این که خودم را به دفتر دادرسی معرفی کردم، برگة زندانی نوشتند و مرا به قصرفیروزه فرستادند. این اسم بی‌مسما‌ترین اسمی است که تا به حال شنیده‌ام و من نمی دانم چرا و به چه مناسبت اینجا را که یک زندان و مثل یک طویله است « قصر فیروزه» می نامند.

اگر به یاد داشته باشی قرار گذاشتیم که من هر‌از گاهی چند خط یادداشت بنویسم و تو برایم نگه داری. البته اینجا نوشتنی زیاد است و الان هم یک قصة نیمه کاره دارم که باید تا آخر هفته آن را تمام کنم. گذشته از این، هوای داخل زندان، محیط، افراد و خود این که آدم زندانی است، در او احساسات  و احوالاتی به وجود می آورد که با بیرون زمین تا آسمان فرق دارد. می‌خواهم بگویم که زندان خواه ناخواه روی‌آدم اثر می‌گذارد. هر چقدر هم که آگاه باشی و مواظب این عوامل مؤثر باشی، هر چقدر هم که تلاش کنی که  اوقاتت را بیهوده هدر نرود، بازهم می بینی که مدّتی را به بطالت گذرانده‌ای و راندمان کارت خیلی کم بوده است.

قبل از هر چیز باید عرض کنم که اینجا (بازداشتگاه) بیشتراز حد تصّور شلوغ است، چهار سلول بزرگ دارد که پر است و ظرفیّت تکمیل. در این چهار سلول از هر قماش آدمی‌که بخواهی یافت می‌شود، ولی بیچاره‌تر از همه سربازها هستند که بعداً وضع خفت‌بار ‌آن‌ها را می‌نویسم. اغلب معتاد، رنجور، زرد، کسل و از دنیا بیزارند، صبح تا شب روی پتوهاشان غلت می‌زنند، وقت و بی‌وقت می‌خوابند، پر‌حرفی می‌کنند، قمار می‌زنند، فحاشی می‌کنند، حشیش می کشند، آواز می‌خوانند، گلبازی می کنند، ترنه بازی و آخر سر دعوا و کتک کاری می‌کنند و باز می خوابند و پوزه به بالش می مالند. شبها تا دیر وقت بیدارند، داد و بی‌داد و سر و صداشان در زندان می‌پیچد، پاسدارخانه هم در جوار بازداشتگاه‌است و رفت و آمد وقت و بی وقت نگهبانها مخل خواب و استراحت ما... از همه بدتر مستراح داخل زندان است و بدتر و از بوی آن، بوی گند عرق پاها و تنهای ناشور و بوهای تند و زنندة دیگری‌است‌که از سلول‌ها بیرون می‌زند و دماغ را می‌آزارد. دستشوئی‌دم در زندان است و شب و روز هر وقت در‌آن را باز می‌کنند یک موج هوای گند آلود راهرو را پر می‌کند. دیوارهای سلول‌ها تا نیمه سنگی است، کف زندان موزائیکی و یخ. در این دو شب کمی سرما خوردم. در اینجا به‌تنها چیزی که اصلاً و ابداً اهمیّت نمی‌‌‌دهند آزادی و آسایش فردی است. هرکسی به هر صورتی که دلش بخواهد مزاحم آدم می شود. مثلاً هم اکنون سه چهار نفری تو راهروز زندان نشسته‌اند ودسته جمعی آواز می‌خوانند. صدایشان به طرز وحشتناکی توی مخ من می‌پیچد. البته این همه عارضه‌های زندان‌‌‌است که در هر نفر به شکلی بروز می‌کند. این زندان هیچ کسی را اصلاح نمی کند. شاید تنبیه و مجارات بکند، ولی هیچکسی اینجا اصلاح نمی شود. در ‌اینجا سربازانی هستندکه بیشتر از نه تا ده سال‌خدمت وظیفه کرده‌اند. مثل این مردی که که قامتی بلند و سینه‌ای فراخ و شانه‌های فرو افتاده دارد. صورتش‌کبود ساهزرد است، پشمالوست، موهای زبری تمام صورت او را تا گونه ها پوشانده است، پیشانی‌اش کوتاه است، مثل پیشنانی شمپانزه، ابروهای پاچه بزی و پرپشت، لبهای کلفت، چشمهای ریز نخودی و نگاه خسته وکسل. این سرباز نه ساله معتاد است، به همه چیز معتاد است: هروئین، مرفین، تریاک، حشیش و بنگ ... این سرباز نه ساله از بقایا و رسوبات جاهلهای قدیم است. روی بازوهایش شکل و شمایل دو زن عهد حافظ را خالکوبی‌کرده، روی کتفها و تخت پشتش شمع و گل و پروانه و روی بازوی راستش این شعر خلوبی شده است:

«بر کف مردانگی شمشیر می باید گرفت

حق خود را از دهان شیر می باید گرفت.»

این شعر فرخی یزدی اگر در سرشت و در مغز انسان جایگزبن و با خون عجین او می شد ( فهمیده می‌شد) بهتر از این بود که روی پوست انسان به شکل زننده‌ای جلوه کند. این مرد در سال 1341 وارد ارتش و خدمت سربازی شده و هنوز که هنوز است سه سال و شش ماه دیگر باید خدمت کند. در این میان مقصر چه‌کسی‌است؟ معلوم نیست. این‌آقا همسر و دو فرزندش را به گردن پدرش انداخته و خودش در زندان تا دم دمای ظهر روی پتوهایش چرت می‌زند و شبها با آن صدای خشدار و بمش مزاحم خواب و استراحت دیگران می شود.

دیروز از بیرون به او تلفن زدند. برادرش بود. وقتی از دفتر افسر نگهبان به زندان برگشت رنگ به رو نداشت و اگر کاردش می زدی خونش در نمی‌‌آمد. سر به زیر‌به طرف میله‌های در ورودی رفت، روی زمین نشست زانوهایش را بغل گرفت و نگاهش را از لای میله‌ها به بیرون دوخت. از آن‌جا دامنه های کوه‌های سرسبز که گویا شکارگاه سلطنتی است دیده می‌شود. باری، دوستان‌اش دور او را گرفتند و‌ پرسیدند «چی شده؟»  آن‌ها همه از جوجه جاهل‌هائی هستند که صدایشان را کلفت و دو رگه می‌کنند و کفش پاشنه خوابیده می‌پوشند،  لخ می کشند و گمان می کنند، دیگران از آن‌ها می‌ترسند و احترام می‌گذارند. هرکدام تسبیحی در دست دارند و اداهای جاهل مسلک‌ها را در می آورند. الغرض پرسیدند مگر برادرت چی‌گفت؟ او که انگار شکسته و خرد ‌شده بود با صدای (لحن) شکوه آمیر و گله مندی‌گفت:

«برادرم می‌گه بیا شناسنامه و اسم فامیلتو عوض کن، چون تو دیگه برادر ما نیستی، زن و بچّه هاتو وردار و به هر کجا که دلت می‌خواد برو. گفت از این به بعد نباید خودت را برادر و خویش ما حساب کنی»

ساکت شد، همه ساکت شدند، مدتی بعد جوجه جاهلی گفت:

« ناراحت نباش، دوباره آشتی می کنه، الآن از این که این حرفها رو زده جگرش سوخته!»

به هرحال بلند شدند و از راهرو به اتاق‌رفتند، سیگار پشت سیگار دود کرده با غم و غصّه به هوا فوت کردند، و باز سر حرف باز شد و چاخان صد من یک قاز. این سربار نه ساله به حساب با پای خودش به زندان آمده تا بلکه هروئین‌اش را ترک کند. ولی برایش تریاک می آورند و او برای این که صرفه جوئی کند ( زیاده روی نکند) تریاک را به پادو زندان سپرده و هربار کمی از او می‌گیرد و می خورد.

عصر روز اوّلی که وارد این زندان شدم، یکی از دوستان رند، کمی حشیش برای آنها آورد. تصادفاً من هم به سلول آنها رفتم. قطار، سبیل در سبیل دورتا دور اتاق نشسته بودند، من تنها دم در نشستم و منتطر ماندم. گمان کردم فیلمی برایم ترتیب داده اند ( نمایشی تهیّه دیده اند) پشتم لرزید و کمی ترسیدم، فکر کردم نکند تصمیم دارند سیاهم *کنند. به هر حال تحمّل کردم و منتظر ماندم. یکی‌از آنها که از همه سورچران‌تر و چاپلوس‌تر است حشیش را با شعلة فندک گرم و خرد کرد، آنگاه توتون سیگاری را در آورد، حشیش نرم و‌ گرم شده را با توتونها قاطی‌کرده و دو باره سیگار را پر کرد ( به اصطلاح خودشان : بار زد) و بعد سربازی که به جرم خرید و فروش حشیش به زندان افتاده بود، سیگار را آتش زد، دوره ‌افتاد، یکی‌یکی جلو دهانشان گرفت، هرکدام یکی دو پک زدند. در‌این میانه پک زدن درجه دار اخراجی از همه تماشائی‌تر بود. وقت کشیدن سیگار حشیش گویا باید سر را کمی بالا گرفت و سر سیگار را هم رو به بالا نگه داشت و پک‌های عمیقی زد. این گروهبان اخراجی مردی لاغر اندام و بی‌نهایت زرد و رنجور‌است و زیر چشم‌هایش ورم‌کرده و کبود شده چنان به این سیگار پک می‌زد و به آن خیره نگاه می کرد که انگار اکسیر جوانی را می کشید... به من تعارف کردند، رد کردم.

طولی نکشید که صداها خش و رگه دار شد، خون به چشم‌ها آمد و چرتشان گرفت. سرباز نه سالة خالکوبی شده از جا برخاست، تلوتلو خوران به اطاق‌اش‌ (سلول سربازها) رفت. ارشد زندان که « بچّه مزلفی» بیش نیست و سر رشته دار بود، از پی او داد زد:

« نشئه شدی ها؟»

« نه جون تو، من تا وقت چرت زدن سرم به زمین نخوره نشئه نیستم..»

این جناب ارشد تیپ (قیافه، ریخت) جالبی‌دارد: جوانی سفید رو، بلند قد، با موهای مشکی، صاف و بلندی که روی پیشانی اش ریخته است. بی اندازه دریده، بی‌حیا و بی‌چشم و روست. ژیگولوئی است که از داش مشتی‌های قدیم تأثیر و اداهائی یاد گرفته.  از جمله افتخارات او  یکی هم این‌است که از هیچ کسی نمی‌ترسد و جواب یکی را شش تا می‌دهد. گیرم حالات و رفتار او بیشتر به بچّه مزلفها شبیه است و دراین مورد همه شک دارند. بی اندازه خودخواه، هتاک و پفیوز است. زیر دست را خوار و ذلیل می کند، خودش و اراده اش را بر همه تحمیل می کند.

در همان شب اوّل الم شنگه ای راه انداخت که آن سرش ناپیدا. با افسر زندان در افتاد و اعتصاب غذا کرد. گیرم طولی نکشید همان‌هائی که با او حشیش‌کشیده بودند، از زیر‌بار در رفتند، اعتصاب را شکستند، غذا را تقسم کردند و خوردند و او را به حساب خودشان «کنفت کردند»

باری، این مرد، « مزلف» گویا بی اجازة نیروی هوائی ازدواج کرده و به نه ماه زندان محکوم شده است. در سفری آموزشی که به آمریکا رفته بوده، زنی گرفته و از او یک دختر موطلائی دارد. انگار روزی‌که به ایران بر می‌گشته آن زن را رها کرده و دوباره در ایران ازدواج کرده و حاصل این ازدواج نیز دوتا بچّه است. به قول خودش یک رفیقه هم در شهرنو « قلعه» دارد و قرار است بعد از آزادی، شبانه نزد «نسرین جانش» برود. او تن لش مزخرفی است که صنّار ارزش انسانی ندارد. هرج و مرج طلب، بی بند و بار و هرزه است، یک ذرّه در آن کلّة پوکش فکر و اندیشه نیست. غیر از لحو و لعب و چرت و پرت و فحاشی و دریدگی چیزی نمی‌داند. هم سلولی او مردی است که بی اجازه نیروی هوائی از آمریکا زن گرفته و به هیژده ماه زندان محکوم شده است. نظیر او دو گروهبان دیگر هم هستند. این مرد «خصوصیّات» ویژه‌ای دارد. نرمخو و ملایم است، خیلی کم حرف می‌زند، اغلب می‌خوابد. روی‌کتاب‌های انگلیسی‌اش یک وجب گرد و خاک نشسته است، صراحت ندارد، اغلب پشت سر آن‌هائی که بدش می‌آید غیبت و بدگوئی می کند، کم طاقت و فنا شده است. هنوز یک ماه نمی شود که به زندان افتاده و در این مدّت کوتاه شده‌است دوک، زرد و رنجور، معتاد، زیر چشم‌ها ورم کرده و آب لمبو. سیگار پشت سیگار آتش می زند. ولی یه هر حال یک آب پاکتر از دیگران است. دو سه سرباز، بچة شاه عبدالعظیم  هم هستند که بادمجان دور قاب چین این جمع‌اند. سربازهای بیچاره‌ای که بی‌جهت فراری شده‌اند و حالا به زندان افتاده‌اند. البته برای آن‌هائی که بفهمند و بدانند، خدمت سربازی یک نوع زندان‌است با اعمال شاقه. فشار، زورگوئی، عدم تفاهم، کم‌دانشی، بی‌شعوری‌، تربیت غلط و نادرست جوانان و همچنین یک استثمار شدید از جانب دولت نسبت به ملّت که بی سابقه است باعث اینگونه رفتار و‌کردار و عکس‌العمل‌ها می‌شود که جوانی نه سال از عمرش را بیهوده و بدون نتیجه در‌ارتش تلف کند و یا به سه سال زندان و اضافه خدمت محکوم شود. در اینجا سربازی‌است که دو سال خدمت کرده، یک سالی‌است که زندانی می‌کشد و تازه دوماه دیگر از خدمتش باقی است. این آقا اگر در بیرون از ارتش چنین تصادفی‌کرده بود، حد اکثر شش ماه زندانی می‌کشید و بعد آزاد می‌‌‌شد، ولی ارتش سه سال از بهترین دوران عمر او را در خدمت گرفته و در عوض یک وعده غذا به او داده است، آن‌هم غدائی که که اگر سگ بخورد بالا می آورد.

سربازی از شهر هفتواد در اینجا زندانی است. چهرة این جوانک آنقدر رقت انگیز است که هر بار او را می بینم قلبم به درد می آید. هیکلی استخوانی دارد و سینه‌اش به طور غیر طبیعی جلو آمده است و دو طرف آن به طرف عقب صاف است ( ؟؟؟) پوست سیاهزرد، چشم‌های تراخمی و به هم خورده، و نگاه‌های بی تفاوت و سرگردان. این سربار در تهران هیچ کسی را ندارد، نه پدری، نه مادری و نه قوم و خویشی. دوستانش از او رو برگردانده‌اند و جرأت ندارند به ملاقاتش بیایند. همیشه یک زیر پیراهن مندرس پاره پاره و چروک و زیر زیر شلواری قهوه ای رنگ‌کهنه می پوشد. قاطی سربازها است‌که شبها گوش‌تا گوش، کنارهم، روی پتوهای‌تیره رنگ ارتشی دراز می‌کشند و می خوابند. اطاقشان بوی گند می‌دهد. تمام کارها،  نظافت‌و پادوی زندان به گردن‌اوست، هر‌کسی فرمانی‌داد می برد، صدقه‌ای پولی داد می ستاند، چائی سفارش داد می‌خورد، کتکی هم اگر زدند قبول می کند. این سرباز نوچه و نوکر ارشد زندان و فرمانبر این «بچّه مزلف». ارشد به هر طریقی که دلش می خواهد با او تا (رفتار) می‌کند. شایع است که این سرباز در سر پست، هنگام نگهبانی دوستش را اشتباهی به ضرب گلوله کشته است. مدت‌هاست که زندانی‌است و هنوز تکلیف‌اش را روشن نکرده اند. در هفتواد کرمان مادرش چشم به راه اوست و پدر پیرش نگران آینده اش و کسی چه می داند، شاید هیچکدام از این ماجرا خبر نداشته باشند. سرباز دیگر بعد از بیست و هفت ماه خدمت، به جرم ترک پست به زندان افتاده است، او بچّة طرف‌های کرمان‌‌است، به ظاهر جوانی استخوان دار و محکم  به نظر می رسد، کمی قُد و تهی مغز و از آنهائی که بلافاصله به طرف لجن‌کاریها کشیده می شوند. سیگار پشت سیگار دود می‌کند. او از روز اوّل قاطی بنگی‌ها و حشیشی‌ها شد، چون گمان می‌‌‌‌کرد این کار بر ابهت و مردانگی‌اش می افزاید و باعث افتخار و گردنفرازی‌اش می شود. گیرم دیشب، نزدیکی چهار صبح ماجرائی اتفاق افتاد که مجبور شد اتاقش را عوض کند. جریان از این قرار بود:

در اتاق بنگی‌ها، ارشد زندان و با آن پهلوانی که ادعای گردن کلفتی دارد و چند تا از بچّه‌های شاه عبدالعظیم و جاّدة ری و همین جوان تازه از راه رسیدة کرمانی تا ساعت یک بعد از نیمه شب قمار می‌زدند و صدای هر و کر و خندة آن‌ها مانع خواب و استراحت ما می‌شد. دیر وقت شب سرانجام خوابم برد که با صدای فحش و داد و قال بیدار شدم. ساعت چهار صبح بود. زندان به هم ریخته بود و تازه وارد به هم سلولی‌ها فحش می‌داد. بعد از صبحانه جریان را پرسیدم گویا دوستان قصد داشتند به قول خودشان «کندة او را بکشند!» (تجاوز کنند). یکی دو بار او را آزمایشی انگولک می‌کنند و چون صدایش‌در می‌آید و به آن‌ها راه نمی‌دهد، با لنگه ‌کفش و تسمه کمر کتک مفصلی به او می زنند و  از اطاقشان می اندازند بیرون. گویا هنگامی‌که جوانک غرق‌خواب است، ارشد با دمپائی می زند تو چشم اش، طرف از خواب می پرد و فحاشی می‌کند. یکی از دوستان آن‌ها، همان گروهبان نی‌قلیونی قهر می‌کند و نیمه شب به اتاق ما می آید. صبح که از خواب بیدار شدم او را دیدم. من با یک نفر که مریض روانی بوده و در قدیم خودش را به دیوانگی زده هم سلولم. ظاهراً پسر خوبی‌است و امیدوارم « .... ؟؟؟» نباشد. بگذریم.

هفتة آّینده بازهم برایت می‌نویسم، از همه چیز برایت می نویسم. از روزی که به اینجا آمده ام دایم به فکرت بوده ام. امروز صبح واقعاً دلم برایت یک ذرّه شده بود. آرزو کردم هر طور شده عصر بیائی پیشم. خیلی، خیلی دوستت دارم، بیشتر از آنچه تصورش را بکنی. هنوز تکلیفم روشن نیست، حالم خوب است و جداً هیچ نگرانی جز دوری تو سایر عزیزانم ندارم خواهش می کنم یاداشت‌های مرا در یک دفتر جداگانه با خط خوب و واضح بنویس و برایم نگه‌دار