-
بحرِ طویل
بیشتر بخوانید: بحرِ طویلقلعة گالپاها- 29 مردی را که شبانه توی نمد پیچیدند و باجیپ لکنتة خرده مالک به بیمارستان دولتی بردند، از طایفه و تبار «گوشیها» و از خویشان نسبی کَرَم کور بود. حُر گویا جنازة مثله شده و نیمه جان او را از معرکه به در برده بود و همراه خرده مالک تا شهر و بیمارستان رفته بود: «بابا، جایِ درست قوم کَرَم دهن جیبشه، آش و لاش شده، شک دارم زنده بمونه. مگه معجزه بشه.» بابا روی پلة ایوان هشتی نشسته بود و سیگار میکشید: «تازه اگه زنده بمونه، دیگه اون آدم سابق نمیشه» قوم و خویش کَرَم کور اگر…
-
کینههایِ کور
بیشتر بخوانید: کینههایِ کورقلعة گالپاها- فصل 28 از ملامندلی شنیده بودم که اگر قتلی در ولایتی رخ میداد، مردم آن دیار به نفرین ابدی گرفتار میشدند و هرگز روزِ خوش نمیدیدند. این اتفاق در قلعة گالپاها افتاد؛ هواداران و رعیّت آن «مردکة کلّه پرگوشت!!» صولت را روی قبرستان کهنة آبادی به طرز فجیعی بهقتل رساندند. آن روز هوا ابری بود و یا آفتابی، به یاد ندارم، همینقدر میدانم که نزدیک غروب بود، هول و هراس مانند دود در هوا و بالای بامها میچرخید و زنی از راه دور، مانند کلاغی بیمزده، مدام جیغ میکشید: «آهاییی کشتن، آهاییی کشتن، کشتن…» جیغ گوشخراش کلاغ توی…
-
شب و شرنگ و شوبازی
بیشتر بخوانید: شب و شرنگ و شوبازیقلعة گالپاها- فصل 27 شرنگ در فرهنگها به معنای زهر، سّم و هر چیز تلخ آمده بود، گیرم در قلعة گالپاها، شرنگ جشنی بیچیز و مردانه بود که نوجوانها و جوانها هر از گاهی در حیاط خاکی خانهای بر پا میکردند و شوبازی به نمایشی گفته میشد که بیشباهت به روحوضی نبود و مطربهای شهری، وقتی در قلعة گالپاها به عروسی دعوت میشدند، شبها، در فضای باز به روی صحنه میبردند. در این جشنها، دخترها و زنها حضور نداشتند و یا دورادور در تاریکی میایستادند؛ روشنائی را میپائیدند و جلو نمیآمدند. دخترها و زنها، یا به قول ملاابولقاسم، طایفة اناث،…
-
کوچِ چلچلههایِ خانة ما
بیشتر بخوانید: کوچِ چلچلههایِ خانة ماقلعة گالپاها- فصل 26 … من درآن روزها نفهمیدم چه کسانی کربلائی عبدالرسول دلاک را به کدخدائی انتخاب و یا انتصاب کردند. تا آنجا که به یاد دارم، خانة ما دو باره شلوغ شده بود. رعیّت، هواداران دو ارباب، صولت و دولت، در سال چند بار با چوب، چماق، چاقو و قداره به جان هم میافتادند، سر و دستی میشکستند؛ شماری شکایت به ژاندارمری میبردند؛ امنیّهها به قلعة ما میآمدند و سراغ خانة کدخدا را میگرفتند. در این روزها، مادرم برای میهمانها در مطبخ غذا میپخت و من دراتاق شاهنشین پذیرائی میکردم و اگر ضرورتی پیش میآمد، با همکاری پدرم…
-
آدم کلوخیِ میامی
بیشتر بخوانید: آدم کلوخیِ میامیقلعة گالپاها کارفرماها، اربابها … من در سرتاسر عمرم، به اندازة موهای سرم صاحبکار، کارفرما و ارباب داشتهام، گیرم از هیچکدام خاطرة خوشی به یاد ندارم، مگر صفدرآقا سایبانی و همسرش سارا. آن زن و شوهر مهربان انگار صاحب فرزندی نشده بودند، یا اگر فرزندی داشته بودند، از دنیا رفته بود و خانة درندشت آنها خالی بود. ناگفته نماند، پس از سفرِ ییلاقی، بیماری و سرشاخ شدن فاطمة زهرا با ارباب فضلالله، شغل شریف «نان و گوشتی»؛ «خانه شاگردی» را از دست دادم و به واسطة صاحبکار برادرم محمود، نزد صفدر آقا سایبانی، برادرِ صاحبِ سلمانی، مشغول به کار شدم.…
-
زغال اختهیِ ایوانِ کی
بیشتر بخوانید: زغال اختهیِ ایوانِ کیقلعة گالپاها- فصل 24 شاید اگر کربلائی عبدالرسول به یاد وطن نمیافتاد و ما را سر راه، به «ایوانِکی» نمیبرد، زیر دست رحمان دماوندی، بلورساز میشدم. شاطر شکراللهِ خیرخواه، به همین نیّت ناخنام را در کارخانة بلور سازی بند کرده بود و من فرسنگها دور از قلعة گالپاها، درس و مشق و مدرسه را از یاد برده بودم و بر بام گردباد میرفتم. به نظرم هیچ تمثیل و استعارهای مانند گردباد گویای وضعّیت ما نبود. بابا میچرخید و ما همراه او میچرخیدیم و «توّکل به خدا»، از این دیار به آن دیار سفر میکردیم. کسی نمیدانست پشت پیشانی آن مرد…
-
روئین تنِ جاّدة ری
بیشتر بخوانید: روئین تنِ جاّدة ریقلعة گالپاها- فصل 23 زن همسایه معتقد بود که در «نجف اشرف» خداوند به خانوادة ما رحمت آورده بود، معجزه شده بود و فرزند دلبند فاطمه از حادثه جان به سلامت برده بود. زن همسایه مصر بود که دستی غیبی مرا در میان زمین و آسمان گرفته بود و از مرگ نجات داده بود. گیرم من آن دست غیبی را ندیده بودم؛ از شما چه پنهان، وقتی روی شن ریزهها با ملاج فرود آمدم، پتکی آهنی را انگار به پیشانیام کوبیدند و از شدت درد بیهوش افتادم و تا مدتی هیچ چیزی ندیدم و نشنیدم. شاید اگر پیشانیام به جدول…
-
بارانِ بهاری و ناودانِ طلا
بیشتر بخوانید: بارانِ بهاری و ناودانِ طلاقلعه ی گالپاها- فصل 22 چندین سال پیش، با میانه مردی آشنا شدم که از پلیس سیاسی صدام حسین گریخته بود و به کشور فرانسه پناه آورده بود. نام آوارة عراقی قصیم و یا چیزی مشابه آن بود. قصیم درکوفه به دنیا آمده بود؛ در بغداد بزرگ شده بود و مثل من در این گوشة دنیا، در تنهائی و تبعید آرام آرام پیر و فرسوده میشد. من هر بار او را جلو کافة محلّه میدیدم، به یاد سفر کربلا، نجف، ناودان طلا، مسجد کوفه، نذر و نیاز زوّار میافتادم. قصیم، آن مرد مغموم و سر به زیر روزها اغلب پشت…
-
-
-
-
باد و بیرق و بیتوته
بیشتر بخوانید: باد و بیرق و بیتوتهقلعه ی گالپاها – فصل21 «یا سیدالشهدا…!» با ناله و استغاثة دردمند میانه مرد شاره دلبری و صدای رگه دار شاگرد راننده که از زوّار «گنبد نمائی» طلب میکرد، از خواب بیدار شده بودم، در جستجوی گنبد و گلدسته و بارگاه به هر سو گردن میکشیدم و نمییافتم. اتوبوس زوّار آخر شب به مقصد رسیده بود؛ شهر خاموش بود، دکّهها بسته، خیابانها خلوت، زوّار خوابآلود و راننده خسته و خمار. «السلام و علیک یا سیدالشهدا.» رسیده بودیم و من به دنبال رویائی میگشتم که شبهای زیادی روی خرمنکوب، در خیالِ آن دورِ خرمن چرخ زده بودم. کربلا تا آن شب…
-
گذر از جنگل مولا
بیشتر بخوانید: گذر از جنگل مولاقلعه ی گالپاها- فصل 20 سفر دور و دراز آغاز شده بود و معلوم نبود کی به پایان میرسید. در آغاز راه، مسافرها، همه هیجانزده، سرخوش، سر دماغ بودند و همهمه میکردند. چاووش، آن آخوند عمامه سفید کنار راننده، دم به دم چاووشی میخواند و زوّار به درخواست شاگرد شوفر، پی درپی صلوات میفرستادند. مدتی بعد، خرناسة گوشخراش موتور و خشخش چرخها بر شن ریزههای جاّده، جایِ نوحه خوانی و چاووشی را گرفت و پچپچه، همهمه، تب و تاب زوّار به مرور فروکش کرد. سفر کربلا آغاز شده بود، اتوبوس لکنته، زیر آنهمه بار، خرناسه میکشید و روی جادة شوسة…
-
منزل ششم
بیشتر بخوانید: منزل ششم(فصلی از رمان باد سرخ) سوت ممتـد آن قطـار لکنته که از دلِ شبِ تاريک میگذرد، به نالة انسانی شباهت دارد که زير شکنجه از درد بی طاقـت شده است. آری، زوزة ممتد قطار همواره درد و رنج انسانی ستمديده را به ذهن صحرا متبادر میکند، بغض بيخ گلويش را میفشارد و اندوهی عميق به سراغاش میآيد. شايد اگر برايش مقدور میبود، سر به دشت و بيابان میگذاشت و مانند آن غول آهنی زوزه میکشيد و غم و اندوه ساليان را از صندوق سينه بيرون میريخت. گيرم صحرا هميشه در گلو و خاموش گريه میکند، سالها در خلوت خانه و خاموش گريه کرده است، در…
-
سری به نیزه، به خواهر نظارهای دارد (1)
بیشتر بخوانید: سری به نیزه، به خواهر نظارهای دارد (1)قلعة گالپاها- فصل 19 سالها پیش از این که گذرم به زندان بیفتد و زمان پشت میلهها از حرکت بماند و نفسام ناگهان در سینهام گره بخورد، به وجود زمان و به خیره سری و لجاجت آن پیبرده بودم. در سرجالیز، روزهای بلند تابستان تا شب میشدند، یک قرن بر من میگذشت و جانام به لبام میرسید. رزوهائی که برّه و بزغالهها را به بیابان، به چرا میبردم، خورشید به سقف آسمان میچسبید و از جا جنب نمیخورد؛ با اینهمه، هیچکدام قابل قیاس با شب و روزهائی نبودند که با خرمنکوب، دور خرمن گندم چرخ میزدم و چرخ میزدم و…
-
-
رویاهایِ پیش از سفر
بیشتر بخوانید: رویاهایِ پیش از سفرقلعه ی گالپاها- فصل 18 کربلائی عبدالرسول دلاک اگر چند بستی شیرة تریاک میکشید و یا اگر یک ماش شیره بالا میانداخت، نشئه و سر دماغ میشد، با صدای دلنشینی آواز میخواند و یا با سرخوشی شعری را زیر لب زمزمه میکرد. شعرها همیشه به مناسبت بودند و خبر از اتفاقی میدادند که در گذشته رخ داده بود و میباید از گذشتِ روزگار میآموختی و یا، قرار بود در آینده رخ میداد و یا بهزودی این اتفاق، میافتاد. غرض هر بار که صحبت زیارت پیش میآمد، پدرم که ایمانِ قرص و محکمی نداشت و مدام در مرز باور و شک…
-
بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
بیشتر بخوانید: بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببینقلعة گالپاها فصل «17» من چپ دست بودم؛ علیحُر، یکبار سر سفره بهمن سیلی زده بود و چکنی با ترکة نمدار انار کف دستام را کبود کرده بود، گیرم سیلی برادر و تنبیه معلم افاقهای نبخشیده بود؛ «چپ دست» باقیمانده بودم و از این گذشته، با پایِ چپام تُپُق میزدم. من هر سال، در فصل گرما، پا برهنه به سر جالیز و دشت و بیابان میرفتم و یا تویِ کوچههای خاکی و گودالها با بچّهها بازی میکردم؛ سرگرم میشدم و تپق زدن را از یاد میبردم. گیرم ناخنِ انگشتِ همسایة شستام پس از مدتی لق میشد و به مرور…
-
آفتابِ داغِ تموز و سگهایِ تشنة یزید
بیشتر بخوانید: آفتابِ داغِ تموز و سگهایِ تشنة یزیدقلعة گالپاها چند سالی به درازا کشید تا فهمیدم چرا پدرم شبها به علیآباد میرفت و چرا مادرم هرگز، هرگز بهسر جالیز نمیآمد. آه مادر، مادر! دوری مادر عذابام میداد. روزها دلام برای مادرم تنگ میشد، بغض میکردم و ساعتها گریه در گلو، بر بام خانه بند چشم به راه مادرم مینشستم و به سراب بیابان خیره نگاه میکردم. سگهای تشنة یزید در آن دور دستها به دنبال آب میدویدند و قلب من با مشاهدة پرهیب لرزان هر رهگذری در آن کوره راه خاکی، به تپش میافتاد: «آه مادرم، مادرم…» گیرم هیچ زن و یا مرد الاغ سواری راهاش را…
-
خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمی
بیشتر بخوانید: خوابگاهِ خاکی و دغدغة مارِ زخمیقلعة گالپاها «14» تا سینه از خاک برداشتم، تابستانها به سَرِ جالیز و یا سَرِ بندهای پشتآو میرفتم و شبها با برادرم نورالله، توی خوابگاه، نزدیک «خانهبند» میخوابیدم. ما هر سال، با خاک نرم تختگاهی درست میکردیم؛ دمِ غروب لحاف و تشک کهنه و مندرسمان را از خانه بند و از سایه بر میداشتیم؛ روی آن تختِ صاف میانداختیم و زیر آسمانِ پر ستارة حاشیة کویر دراز میکشیدیم. کربلائی عبدالرسول دلاک، شب ها، پیش از خواب به علیآباد میرفت سری به شیره کشخانة ننة کلثوم کچل میزد و اغلب دیر وقت بر میگشت و گاهی بر نمیگشت. از جالیز ما…
-
گذر از قلعة سیّدها و دیدارِ یاور
بیشتر بخوانید: گذر از قلعة سیّدها و دیدارِ یاورقلعه ی گالپاها «13» سکنة قلعة سیّدها سالها پیش کوچ کرده بودند و آن خانههای دو اشکوبه متروک مانده بود. سقف اتاقها و دیوارهای طبقة دوم تپیده بود و به مرور مخروبه شده بود، ولی اتاقهای طبقة همکف آسیبی ندیده بودند و از گزند برف و باران درامان مانده بودند. من تا مدتها از ویرانههای قلعة سیدها، از خیل خفاشهائی که روزها، در تاریکی اتاقهای خالی و متروک از سقف آویزان بودند؛ از اجنة نامرئی که به روایت گالپاها، توی چاهها و در گوشه و کنار خلوت و خاموش خرابهها زاد و ولد میکردند و اینجا و آنجا پرسه میزدند،…
-
چوولی چِغَر و بچّههایِ گرگ
بیشتر بخوانید: چوولی چِغَر و بچّههایِ گرگقلعه ی گالپاها «12» خواهرم آخر بهار، در یک روز گرم و آفتابی به دنیا آمد و من در آن روز با چلچراغ، همسر برادر بزرگام محمدرضا، عروس زیبای کربلائی عبدالرسول آشنا شدم و قهقهة خندة شاد او را هرگز از یاد نبردم: «زن دائی، این چیه به دنیا آوردی؟» من آن روز روی پلّه، جلو در اتاق شاه نشین نشسته بودم، صدای زنها را از پشت در میشنیدم، از شوخیها و حرفهای زنها پی به ماجرا میبردم و حدس میزدم چه حادثهای رخ داده بود؛ گیرم کسی بهپسر بچّة پنج سالهای که روی پلّه کز کرده بود، اهمیّت نمیداد؛…
-
اینجا برقص
بیشتر بخوانید: اینجا برقصزیباترین شعر حسن حسام، سر پر شور و زندگی شورانگیز اوست! اینجا برقص اثر تازهی «حسن حسام» شامل سه دفتر شعر است که به گمان من، براساس جوهر، محتوا و فضای شعرها نامگذاری شدهاند: دفتر اوّل: زخمهها، دفتر دوم: شعرهای خیابانی، دفتر سوم: آن سوی پرچین. نام کتاب: «اینجا برقص» نیز بنا به ادعایِ شاعر، ملهم از سخن مشهور کارل مارکس در کتاب هیژدهم برومراست که با مایهای از عرفان، به زبان شعر بیان شده و در آغاز این کتاب آمدهاست: پیر ما گفت: ای یار گل همینجاست اینجا برقص حلاج وار حتا در پایِ دار من سالها پیش، در…
-
-
-
کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستارهها
بیشتر بخوانید: کهکشانِ سرخ و وَلوِلة ستارههاقلعه ی گالپاها «11» اربابهای قلعة گالپاها از مدتها پیش به شهر کوچ کرده بودند و خانههای درندشت آنها واگذار شده بود. اربابهای قلعه در مقام مقایسه با ملاکین بزرگ ایران که هرکدام چندین و چند پارچه آبادی داشتند، خرده مالک به حساب میآمدند. با اینهمه، در آن ولایت به کسانی خرده مالک میگفتند که صاحب چند اشک آب و چند جریب زمین حاصلخیز بودند. خرده مالکهایِ قلعه همزمان با کم شدن آب قنات، سال بهسال مفلستر میشدند؛ با این وجود هنوز با جانسختی به زمین چسبیده بودند؛ سماجت و مقاومت میکردند. در این میان، «صولت» اگر چه خانة بزرگی…
-
گوساله به بویِ سبزه میگردد باز
بیشتر بخوانید: گوساله به بویِ سبزه میگردد بازقلعه ی گالپاها «2» قلعه روز بهروز در چشم من بزرگتر میشد و جای بیشتری توی ذهنام باز میکرد. همسایههای ما به مرور از تاریکی و ابهام بهدر میآمدند و هر کدام نام و نشانی مییافتند و اسمها، شکل، شمایل و قیافهها و رفتار آدمها کم کم در خاطرم نقش میبست تا سالها بعد، در این گوشة دنیا، با حسرت و اندوه و یا لبخند به یاد میآوردم. آفاق، همسایة رو بهروئی، هر از گاهی به خانة ما میآمد و دستی زیر بال مادرم میگرفت. آفاق، زنِ عظیم، تُپُلی، خپل و کوتاه قد و به قول پدرم، پاچه به کون…
-
در بندر کویر، دیمی بزرگ شدم
بیشتر بخوانید: در بندر کویر، دیمی بزرگ شدمقلعه ی گالپاها «3» در آن دیار، بذر دیم را به امید پروردگار روی زمین میپاشیدند و چند ماهی دل به آن خوش میکردند. رشد گندم و جو یا خربزه و هندوانة دیم بستگی به سال داشت. اگر آسمان حاشیة کویر کَرَم میکرد و زمستان برف و بهار باران میبارید، گندم یا جو سر از خاک به در میآورد، ریشهاش نم زمین را میمکید و میبالید؛ ولی اگر به قول گالپاها، روسها ابرهای بار دار را از آسمان میدزدیدند و به روسیّه میبردند؛ اگر خشک سالی میشد، بوتههای خربزه و هندوانة دیمی زیر آفتاب داغ حاشیة کویر میپژمردند و بوتههای…
-
نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابی
بیشتر بخوانید: نخ شور، نخ شیرین، خَرِ اربابیقلعه ی گالپاها «10» … به باور مادرم، اگر کربلائی عبدالرسول تارکالصلات نبود؛ اگر از خدا رو برنگردانده بود، اگر مثل همة مردم نماز میخواند، لابد صبح زود از خواب بیدار میشد، دو رکعت واجب را به جا میآورد و بعد، سر فرصت به کارهایش میرسید. مادرم انگار متوجه نشده بود که کربلائی از آنجا که شبها نشئة شیره بود و دیر میخوابید، صبحها به سختی از خواب بیدار میشد، و از آنجا که خیری از خدا ندیده بود، در وجود ذیجود او به شک افتاده بود و ترک نماز و روزه کرده بود. «زن صدبار گفتم نترس، از جیغ…
-
لیک لیکی و شبهایِ بلندِ زمستان.
بیشتر بخوانید: لیک لیکی و شبهایِ بلندِ زمستان.قلعه ی گالپاها «9» اگر زن احمدآقا، تختِ مَشک، را نادیده بگیرم و بگذرم و از حوریة ناز دار، با عشوه و کرشمة ته کوچة بن بست، چشم بپوشم، همة زنهائی که من تا آنروز دیده و شناخته بودم، همدوش مردها کار میکردند.مادرم اگر چه مانند زنهای همسایه و سایر زنهای زحمتکش رعیّت، به دشت و صحرا نمیرفت، از رموز کشت و کار، وجین و خوشه چینی و درو و پشته کشی سر رشتهای نداشت و اگر چه تا آخر عمر حتا یک بار سوار الاغ نشد و به سر جالیز نیامد، ولی سرتاسر سال، زمستان و تابستان، بهار و…
-
-
-
مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
بیشتر بخوانید: مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادیهنر همیشه، هنر مردمانی خاص در مرحلة مشخصی از تحوّل تاریخی است «بلینسکی» کمال رفعت صفائی، یکی از چهرههای درخشان شعر معاصر ایران در آغاز جوانی و در اوج شکوفائی، در انزوایِ تبعید، در اتاقکی پر از دارو و دلتنگی، با درد و رنجی مداوم و جانکاه، آرام آرام تکیده و تکیدهتر شد و پس از سه سال مقاومت در برابر بیماری سرطان، سرانجام در تابستان سال 1994 میلادی از پای در آمد و چشم بر جهان ما فرو بست. از آن روزگار بیش از بیست و چهار سال میگذرد و در این مدّت من هربار به مناسبتی، از «کمال»…
-
دیزباد، بازی با دم شیر
بیشتر بخوانید: دیزباد، بازی با دم شیرقلعة گالپاها «8» خانه کربلائی عبدالرسول دلاک نمونة خانههایِ حاشیة کویر بود، با آن بادگیر بلند و سردخانه، اتاق نشیمن، شاه نشین، هشتی و قهوهخانه که بین اتاق نشیمن و شاه نشین واقع شده بود و اینهمه نزدیک به یک متر ازکف حیاط کرسی داشت. مطبخِ خانه را کنار دالانی ساخته بودند که در انتها، در سمت راست، بهمحوطهای رو باز میرسید. تنور به پشت دیوار اتاق نشمین چسبیده بود و دَرِ آغل گوسفندها به این محوطة کوچک باز میشد. مادرم اجاقی در انتهایِ دالان، کنار آخُر درست کرده بود و به جای مطبخ از آن استفاده میکرد. مطبخ انبار غلّه…
-
-
شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر من
بیشتر بخوانید: شاخ بزُ بر کمر من، به خیال خنجر منقلعه ی گالپاها «7» شعرها و افسانهها مانند سنگ نوشتههای قدیمی و تاریخی بر لوح حافظهام حک میشدند تا در بزرگسالی، در موقعیّتهای باریک و مشابه به یاد دلاک تیزهوش میافتادم، شعری از خاطرم میگذشت، یا صحنهای در منظرم جان میگرفت و تا سالهای دور، تا قلعة گالپاها، تا دخمة فاطمه بیگم میرفتم و یا نور فانوس مسّن را روی برفهای نرم دنبال میکردم، یکدم در آستانه مردّد میماندم و بعد با او به زیر کرسی سرد میخزیدم. مسّن به مدرسه نمیرفت و حتا به مکتب فاطمه بیگم نمیآمد. شاید اگر آن پیر زن منحوس به او روی خوش نشان…
-
طوطیان شکر شکن ملاّ چروی
بیشتر بخوانید: طوطیان شکر شکن ملاّ چرویقلعه ی گالپاها «6» ماجرای زنبور و معاملة مرد غریبه، داستانِ طنزآمیزی بود که من از زبان زن علیسیرضا شنیدم و تا سالهای سال فراموش نکردم. شاید راز ماندگاری قصّه، در انسجام، اختصار و طنزی بود که با مهارت و ظرافت در تار و پود آن تنیده شده بود. شاید راز ماندگاری آن قصه در شیوة روایت و طرز بیان استادانة زن علی سیرضا بود که با سایر قصه گوها تفاوت اساسی داشت. چرا، چون ملا چروی، همسایة ما، داستانهای زیادی از ماجراهایِ امیرارسلان نامدار، حسین کرد شبستری، سمک عیار و ملک جمشید نقل کرده بود، ولی هیچکدام مانند قصّة…
-
میراث ماندگار
بیشتر بخوانید: میراث ماندگارقلعه ی گالپاها «5» جشن ختنه سوری من ساده برگزار شد و تا آنجا که به یاد دارم، شور و شوق زیادی بر نیانگیخت. استاد کربلائی عبدالرسول اگر چه مدام تکرار میکرد که برایِ پولِ مردم کیسه ندوخته بود و با آن شاهی صناری که به این مناسبت جمع شده بود، تغییری در زندگی ما به وجود نمیآمد، ولی به عقیدة مادرم که مقتصد بود و همیشه خطِ دنیا را دور میکشید، حتا آن مبلغ ناچیز غنیمت بود و نباید ناشکری میکرد. پدرم انگار چیزی نمیشنید، کربلائی اسکناسهای کهنه، مچاله شده و چرک یک تومنی و دوتومنی را از زیر…
-
ز آب خُرد ماهی خُرد خیزد
بیشتر بخوانید: ز آب خُرد ماهی خُرد خیزدقلعه ی گالپاها (4) نور چراغ پیه سوز به سختی صحن گرد حمام را روشن میکرد و مردها در بخار مانند اشباح به نظر میرسیدند. اشباح و هراس! من در این حمام با هراس آشنا شدم و ترس را در زوایای تاریک و پر ابهام صحن آن شناختم. از مادرم و همسایهها شنیده بودم که اجنّه در حمّام و در ته چاه زندگی میکردند؛ وحشت از اجّنه تا اعماق روحام نفوذ کرده بود، تا مدتها از تاریکیِ شب، از چاه، از حمّام و از صداهای موهومی که زیر طاق بلند آن میپیچید، میترسیدم. حتا درکنار پدرم از آن موجودات موذی…
-
مریم مجدلیّه
بیشتر بخوانید: مریم مجدلیّهناشر: نشر مهری، انگلیس Mehri Publication <info@mehripublication.com فصلی از رمان مریم مجدلیه من در صف تظاهرات و در عزاخانه بزرگ شدم زندگی و زمانه سراسر سیاه و عزادری بود و من در صف تظاهرات و عزاخانه بزرگ میشدم و دلخوشیام این بود که هر از گاهی عکسام را توی روزنامهها میدیدم و به همسایهها نشان میدادم. مادرم خیلی زود به منظور امام امت از اسلام عزیز پی برده بود و در آن سالها یک حزبالهیِ ناب، دو آتشه، کهنه کار و حرفهای از آب در آمده بود: «حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله» اسلام!! مردم، میهن و جان و جیفة…



















