Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • مهتاب، کوسه و کارون

    فصلی از خون اژدها نریمان چند روز بعد از آن مراسم با شکوه عقد تدارک دیده بود، صدها دروغ و دغل برای ثریا بافته بود و زمینه را طوری چیده بود تا همراه ترک شیرازی‌اش به‌‌جزیره‌ای در یونان، به ماه عسل برود. همسرش از همه جا بی‌خبر بود و من به‌تازگی‌‌‌زیر نام سکرتر استخدام شده بودم و در دفتر او کتاب می‌خواندم، هر از گاهی به تلفن جواب می‌دادم و عصرها به کلاس ماشین نویسی می‌رفتم. نریمان مرا به‌ معاون و کارمندهایش معرفی نکرده بود و آن‌ها انگار در جریان این‌گونه امور بودند. تعویض «سکرتر» و تجدید فراش مدیر‌کل را…

    بیشتر بخوانید: مهتاب، کوسه و کارون
    مهتاب، کوسه و کارون
  •   منزلِ مادرِ فولاد زره

    فصلی از «چکمة گاری» اقامت ما در منزل آقای کشاورز، آن مرد مهربان چندان به دراز نکشید؛ از آن‌جا به اتاق بزرگتری در‌طبقة سوم خانة فراش رفتیم و پس ‌از چند ماه ارباب قدیمیِ ورشکسته و آشنای دوران جوانی کدخدایِ سابق، نخستین آشنائی بود که به‌ خانة ما آمد؛ این دیدار در اتاق طبقة سوم خانة فراش رخ داد. پدرم گویا ارباب سابق ابارش و همسفرش را به ‌تصادف در میدان فوزیه دیده بود و «دُن کیشوتِ ولایت» را به خانه آورده بود. ارباب سخاوتمند، دست و دل باز که در‌ جوانی پیش پایِ «طیّب» گاو کشته بود، در اثر…

    بیشتر بخوانید:   منزلِ مادرِ فولاد زره
      منزلِ مادرِ فولاد زره
  • سوهان روح

            فصلی از «چکمة گاری» من در ولایت با کار، زحمت و مشقّت بزرگ شده بودم و از کار واهمه‌ای نداشتم، با این‌همه ترجیح می‌دادم صبح تا شب سنگ و صخره به‌‌دوش می‌کشیدم و یا با کلنگ چاه می‌کندم، ولی سمباده نمی‌کشیدم. از سمباده زدن بیزار بودم؛ خش‌خش سمباده در طول روز رشته‌هایِ اعصاب‌ ضعیف و فرسوده‌ام را می‌تراشید؛ می‌خراشید و هر روز یک پیراهن گوشت تن‌ام می‌ریخت. سمباده خشک سوهان‌ جسم و جان‌ام بود و روزها رنج و عذاب‌ام می‌داد. از آن‌جا که شب‌ها درس می‌خواندم و از چشم برادرهایم «محصّل» بودم، هرگز به شکوه و…

    بیشتر بخوانید: سوهان روح
    سوهان روح
  • مرد رو به دیوار

    فصلی از جلد دوم زندان سکندر . لودویک از حاشیة میدان والیبال همپای من راه افتاد: «واستا» – سهند، «مرد رو به دیوار» دوباره کار دست خودش داد. مرد رو به دیوار، ‌توی آشپرخانة بند آب داغ رو سرش‌ ریخته بود، خوشبختانه آب هنور کاملاً  جوش نشده بود. – مگه قرار نشد بچّه ها دیگه صفائی‌ رو توی ‌آشپزخونه راه ندن؟ حالا چی شده؟ حالش خرابه؟ سوختگیهاش عمیقه؟ اونو بردن درمانگاه؟ – نه، نه، طفلی حرفی نمی زنه، دوباره وایستاده رو به دیوار! روزگار صفائی رو به دیوار بند می‌گذشت. صفائی‌تا آن‌روز چندبار اقدام به خودکشی‌کرده بود و او را…

    بیشتر بخوانید: مرد رو به دیوار
    مرد رو به دیوار
  • … گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!                                      

        به یاد دوست، به یاد اکرم فرمهینی  جانم كه تو باشي!  هربار كه فانوسم را بالا مي‌گيرم و درتاريكي گذشته ها به دنبال گمشده‌اي مي‌گردم، به ياد آن پسرك بي‌بضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ «داش‌ها» مي‌افتم. مردم ولايت ما به كورة آجرپزي مي‌گويند: «داش!» چرا؟ نمي‌دانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش -هاي جنوب شهر سبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داش‌هاي سبزوار مي‌گذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان مي‌رفتم. روزي از همين روزها، در گذر از كنار داش ها سكة تيموري‌ام…

    بیشتر بخوانید: … گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!                                      
    … گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!                                      
  • پیرکشتِ خر مهر

                                    فصلی از «چکمه ی گاری» آفرودیت شب‌هایِ تابستان روی پشت بام، زیر پشه‌بند می‌خوابید، روزهای جمعه خیلی دیر از خواب بیدار می‌شد؛ منتظر می‌ماند تا ‌پسرهای کربلائی عبدالرسول توی اتاق دوره سفر می‌نشستند تا نمایش هر روزه‌اش را با مهارت اجرا می‌کرد. پنجرة اتاقِ نَسَر ما به دنیائی پر از آفتاب و آسمانِ فراخ و آبی و به‌ پشت بام خانة آفرودیت باز می‌شد. زن جوان و خوش قد و بالا و طناز ناتور نردبام بلندی به‌‌دیوار بلند خانه تکیه داده بود، هر‌روز صبح با…

    بیشتر بخوانید: پیرکشتِ خر مهر
    پیرکشتِ خر مهر
  • شوکت آفرودیت و تاراس بولبا

    فصلی از «ریشه در باد» پس از مهاجرت، پدر و مادرم در‌پایتخت و حومه دوست و آشنای تازه‌ای نیافتند و تا آخر فقط با همولایتی‌ها حشر و نشر داشتند. شاید اگر برادرم هر از گاهی دوستان‌اش را به خانه نمی‌آورد، آن‌ها هرگز غریبه‌ها را از نزدیک نمی‌دیدند. مرزهایِ دنیای من نیز تا مدت‌ها محدود و مشخص بود و در‌تهران با برادرهای ناتنی‌ام کار می‌کردم و علی‌حُر تا ناچار نمی‌شد بیگانه‌ها را به‌‌کار نمی‌گرفت. در ‌سالِ‌ اوّل یک روز با مردی بنام چنگیز و دو‌ روز با بیوک ترکه کار کردم. همین. این غریبه‌ها مهمان چند روزه بودند؛ می‌آمدند و می‌رفتند…

    بیشتر بخوانید: شوکت آفرودیت و تاراس بولبا
    شوکت آفرودیت و تاراس بولبا
  • رؤيای اصحاب کهف

     فصلی از جلد سوم رمان «گُدار» فلک را روی ايوان دژ جمال ميرزا ديده بودم و تا روزها به درختچة گل ياس سفيد پای پنجره و شکوفه های گيلاس و قامت رعنای فلک فکر می‌کردم و خيال می‌بافتم. خودم را به جای جمال می‌گذاشتم، چشم هايم را می بستم تا گرمای تن مرمری و عطر پوست او را که مثل برگ گل ياس سفيد و لطيف بود، از نزديک حس کنم. خدايا چه عذابی کشيدم، عذاب اليم. پشت چينة ديوار دژ جمال زانو زده بودم و آهسته توی گلو گريه می کردم. فلک لابد سر روی بازوی جمال گذاشته بود و مثل فرشته ها راحت خوابيده بود و من…

    بیشتر بخوانید: رؤيای اصحاب کهف
    رؤيای اصحاب کهف
  • قلعه یِ گالپاها‌؛ زندگی کودکانی‌که دیمی بزرگ می‌شوند

    نقل از دویچه وله فارسی “قلعه گالپاها” یادمانده‌های حسین دولت‌آبادی است از دوران کودکی. او در این اثر از زندگی سراسر رنج خود و مردم روستاهای حاشیه کویر می‌نویسد و از کودکان کار در مزارع و کارگاه‌ها. اسد سیف، منتقد ادبی، کتاب را بررسی کرده است.    … دنیای ذهن ما انباری از خاطره‌هاست. آنجا که زندگی بر بستری طبیعی نبالد و در آرامشی نسبی پیش نرود، حجم خاطره‌ها بی‌اندازه و بی‌پایان، هم‌چنان بر ذهن سنگینی می‌کند. خاطرات خوش ذهن را به بازی می‌گیرند و در احساسی شیرین آرامش به همراه دارند. ذهن انسان ایرانی اما سراسر با خاطراتی هراسناک انباشته است…

    بیشتر بخوانید: قلعه یِ گالپاها‌؛ زندگی کودکانی‌که دیمی بزرگ می‌شوند
    قلعه یِ گالپاها‌؛ زندگی کودکانی‌که دیمی بزرگ می‌شوند
  • قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال

    “قلعة گالپا ها» تازه ترین اثر چاپ شدة حسین دولت آبادی، نویسنده معاصر است که در سال 2020 میلادی  توسط نشر مهری در لندن، در 510 صفحه انتشار یافته است. قلعة گالپاها را در واقع می‌توان اتوبیوگرافی حسین دولت آبادی دانست که با در هم آمیختن دو شیوه بیان خاطرات و داستان گویی ارائه گردیده‌است. در این روایت، دولت آبادی همانند دیگر آثارش، مسئولانه و متعهدانه، در بستر بیان خاطرات، لایه های اجتماعی دهکده کوچکی را شکافته و در معرض دید خواننده قرار میدهد. کاراکتر هایی که “در فقر و سختی غوطه ورند،” یک به یک از صندوقچه خاطرات راوی…

    بیشتر بخوانید: قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال
    قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال
  • مصاحبه با اسد سیف

    در باره ی «قلعه ی گالپاها» اسد سیف- چرا و چطور شد که به سراغ خاطرات رفتی. حسین دولت آبادی – در کتاب «قلعة گالپاها» اگر چه به دوران کودکی‌ام پرداخته‌ام، ولی قصد نداشته‌ام خاطرات‌‌ام را بنویسم. چرا؟ چون من شخصیّتی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و هنری نیستم و چنین تصوری در بارة خودم ندارم که بخواهم مانند بزرگان و نامداران روزگار، در سال‌های آخر عمر، خاطرات‌ام را بنویسم، به باور من، شیوه بیان و طرز نگارش «قلعة گالپاها» از حد و حدود و از مرزهای خاطرات و «خاطره نویسی» فراتر می رود و به حوزه و دنیایِ رمان نزدیک می‌شود.…

    بیشتر بخوانید: مصاحبه با اسد سیف
    مصاحبه با اسد سیف
  • نامه

    در سال 1351خورشیدی، نزدیک به‌نیم قرن پیش، پیتر بروک کارگردان نامدار انگلیسی، ‏به مناسبت جشن هنر شیراز به ایران دعوت شده بود و گویا اجرای نقش خشاریارشاه را به محمود ‏دولت آبادی که در آن روزگار هنرپیشة تأتر بود، پیشنهاد کرده بود. من این نامه را در آن تاریخ به ‏برادرم نوشتم و بعدها با سایر نامه‌ها از یاد بردم. دو روز پیش که بحثی با آشنائی فیس بوکی در ‏بارة جشنواره‌های زمان شاه و هنر پروری شهبانو پیش آمد، به یاد آن سال‌ها و نامة کذائی افتادم. ‏ناگفته پیداست که نامه را یک‌بار، شتابزده و با عصبیّت نوشته‌ام و…

    بیشتر بخوانید: نامه
    نامه
  • همه چیز با زمان می‌رود

          … چند‌سال پیش این نامه را در جواب «برادری» نوشتم که از من خواسته بود به ایران برگردم و خانه‌ام را در شهریار بفروشم. سال‌ها گذشتند و من به میهن ام برنگشتم، «خانه» را که کلنگی شده بود، کوبیدند و عزیزی خبر خرابی آن را در این سر دنیا به من داد، سال‌ها باز هم گذشتند و گذشتند و در گذر زمان صمیمیت ها، برادری‌ها و دوستی ها به غارت رفتند و از آن همه فقط این نامه باقی ماند: نامه * … بیست و سه سال از زمانی ‌که من برای ساختن خانه‌ام زمین را به آسمان می‌دوختم و…

    بیشتر بخوانید: همه چیز با زمان می‌رود
    همه چیز با زمان می‌رود
  • سقوط رویاها

    فصلی از «رمان مریم مجدلیه» چشم‌هایِ درشت، سیاه و زیبایِ‌کمال گود افتاده و ‌رقت‌انگیز شده بودند و نگاه‌اش قلب‌ام را به درد می‌آورد. «ببین، اگه چند روز دیگه بگذره، پول بلیط هواپیما خرج می‌شه و ما مثل خیلی‌ها در آنکارا به پیسی می‌افتیم» کمال مبهوت بود و انگار حرفهایم را نمی شنید «کمال، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت. بر می‌گردیم ایران، از بابات پول می‌گیریم و دوباره… دوباره…» نی‌نی چشم‌هایش در ته کبود حدقه‌ها به‌درماندگی دو دو می‌زدند و از من کمک می‌خواستند. «کمال، کمال، این دفعه از راه پاکستان می‌زنیم بیرون.» کمال دو باره توی لک رفته بود، دوباره…

    بیشتر بخوانید: سقوط رویاها
    سقوط رویاها
  • بر فراز ابرها به سقوط رویاها می‌اندیشیدم

    چشم‌هایِ درشت، سیاه و زیبایِ‌کمال گود افتاده و ‌رقت‌انگیز شده بودند و نگاه‌اش قلب‌ام را به درد می‌آورد. «ببین، اگه چند روز دیگه بگذره، پول بلیط هواپیما خرج می‌شه و ما مثل خیلی‌ها در آنکارا به پیسی می‌افتیم» کمال مبهوت بود و انگار حرفهایم را نمی شنید «کمال، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت. بر می‌گردیم ایران، از بابات پول می‌گیریم و دوباره… دوباره…» نی‌نی چشم‌هایش در ته کبود حدقه‌ها به‌درماندگی دو دو می‌زدند و از من کمک می‌خواستند. «کمال، کمال، این دفعه از راه پاکستان می‌زنیم بیرون.» کمال دو باره توی لک رفته بود، دوباره خاموش شده بود و لب…

    بیشتر بخوانید: بر فراز ابرها به سقوط رویاها می‌اندیشیدم
  • قلعه یِ ‌گالپاها

      حسین دولت آبادی ناشر: نشر مهری در آن دیار ستاره‌های آسمان هر کدام نام و نشان و سرگذشتی داشتند: خرس بزرگ از چشم مردم ولایت ما هفت برادران بودند که تابوت پدرشان را به گورستان دور افتاده می‌بردند، به باور آن‌ها، در این دنیا انسان‌ها و هر ‌موجود زنده‌ای ستاره‌ای در آسمان داشت که با زیبائی، اقبال و سرنوشت او گره خورده بود. حتا آن مار زخمی که به خانه بند ما گریخته بود. به گمان گالپاها تا ستاره روی مار نمی‌افتاد، حتا اگر صد تکّه شده بود، نمی‌مرد. مار کبرا، آتشمار، بزغاله مار، عقرب، رطیل جن و پری…

    بیشتر بخوانید: قلعه یِ ‌گالپاها
    قلعه یِ ‌گالپاها
  • کارخانه

     کارخانه،  فصلی از «دوران»   آه، سرانجام خورشید از پشت ابرها بیرون آمد. با سوزن و نخ به کنار پنجره، به آفتاب رفتم تا سوزن‌ام را نخ کنم. وای، چقدر چشم‌هایم در‌این مدّت کمسو و ضعیف شده‌اند. ایکاش عینک‌ام را می‌آوردم، فراموش کردم، در آن هول و هراس و شتابزدگی خیلی چیزها از جمله عینک‌ام را جا گذاشتم. باری، نزدیک به ده دقیقه کلنجار رفتم تا سرانجام موفق شدم. دیروز دکمه‌های کت‌ام توی خیابان کنده شدند و به یاد عزیزنسین و داستان کوتاه شیرینی افتادم که از او خوانده بودم، آخر من مثل قهرمان او این کت را در آنکارا دوخته…

    بیشتر بخوانید: کارخانه
    کارخانه
  • نفس کِش

    در روزگار نه چندان دور، در کشور‌گل و بلبل ما، مردانی با عنوان «جاهل محلّه»، «گردان کلفت»، «بزن بهادر»، «لوطی» و «داش مشتی» بودند که قداره می‌بستند، زیر چهار سوق می‌ایستادند، محله را قرق می‌کردند، عریده می‌کشیدند و «نفس کش» می‌خواستند و یا به تعبیر تعزیه خوان‌ها «هل من مبارز» می‌طلبیدند. باری «نفس کش» مردی بود که جرأت می‌کرد و به مصاف آن‌ها می‌رفت. در میان این داش‌ها و لمپن‌ها، گاهی «داش آکل»ی هم در قصة هدایت پیدا می‌شد که امانتدار و «جوانمرد» بود و یا «پهلوان اکبری» که تا دعا و ثنای مادر حریف اش، آن پیرزنی که شبانه…

    بیشتر بخوانید: نفس کِش
  • پاره ای از «دوران»

    ‏¶ باران سر بند آمدن ندارد، مدام می‌بارد. این هم اذان نمازدیگر. ‏ مؤذن‌های مساجد این منطقه گوئی با هم مسابقه گذاشته‌اند. همه با چند ‏ثانیه پس و پیش، شروع می‌کنند و از بلندگوها اذان می‌گویند، و چه اذان ‏موجز و مختصری. مؤذن‌ها به یگانگی خدا و رسول‌اش شهادت می‌دهند و ‏امت مسلمان را به‌ نماز فرا می‌خوانند: «حی علی‌الصلوات!» اهل سنّت بر ‏خلاف شیعیان، به ‌همین مختصر کفایت می‌کنند و در شبانه‌روز، به هنگام ‏نمازهای پنجگانه، حتا در برف و باد و باران خدا و رسول خدا و نماز را به‌ ‏یاد امّت می‌‌آورند. مساجد آنکارا مشتری زیادی ندارند،…

    بیشتر بخوانید: پاره ای از «دوران»
    پاره ای از «دوران»
  • بگذار برخیزد مردم بی لبخند   

    مادرم تا زنده بود می‌گفت: «پسرم، ناخن دست از غم بلند می‌شه، ناخن پا از شادی» از شما چه پنهان، این روزها در هزار توی گذشته‌ها به دنبال «شادی‌ ها» می‌گردم و در جستجوی لحظه‌های خوش، این‌جا و آن‌جا فانوس‌ام را بالا می‌گیرم؛ گیرم بی‌فایده. چون هر بار «غم‌ها» با بیرق سیاه سر راه‌ام سبز می‌شوند و مرا به سوی سرداب‌های تاریک و یخزده می‌برند. انگار شادی‌ مانند الکل فرّار است و بر خلاف غم و اندوه مدت زیادی در خاطر آدمی نمی‌ماند. نه، شادی‌ها مانند غم‌ها، شب‌ها به سراغ آدمی نمی‌آیند، به زیر بالش نمی‌خزند و او را بی‌خواب…

    بیشتر بخوانید: بگذار برخیزد مردم بی لبخند   
  • شکمبة گاو

    فصلی از «چکمة گاری» هوایِ دمِ غروب مه‌آلود و سرد بود و ذرّات ریز مه بر سر و رویم می‌بارید و اشیاء زیر نور چراغ‌های باریکه راه برق می‌زدند و هر از گاهی رهگذری با سگش از مه بیرون می‌آمد و می‌گذشت و دیگر هیچ! پیش از رسیدن به دهانة تونل، به خیابان اصلی پیچیدم و مثل هر‌روز غروب، راه‌ام را به سوی داروخانه و کوچه‌ای کج کردم که به محلة ما منتهی می‌شد. کارگرها از مدت‌ها پیش، اسفالت گوشة خیابان و پیاده رو را کنده بودند و لوله، بنش و خاک و خرده سنگ و خرت و پرت زنگ…

    بیشتر بخوانید: شکمبة گاو
  • پناهندة سیاسی یا مهاجر؟

    این یادداشت را در‌بهار سال 1986میلادی، یعنی دو سال پس از مهاجرت اجباری نوشته ام. در آن ایام، اگر چه دوستی می‌گفت که ما پانزده سال در این دیار ماندنی هستیم، ولی من باور نمی کردم، نه، هنوز امیدوار بودم که بزودی به وطن‌ام بر می‌گردم؛ در آن روزها هرگز گمان نمی‌کردم که اقامت ما در این گوشة دنیا اینهمه سال به درازا می‌کشید. باری، بعد از بیست و هشت سال این یادداشت ناتمام را در میان دستنوشته هایم دیدم و به‌یاد گذشته‌ها تایپ کردم و امروز، پس از سی و پنج سال دوری و تبعید، دوباره آن را خواندم…

    بیشتر بخوانید: پناهندة سیاسی یا مهاجر؟
  •  افسانة درخت و ديوباد

                                                                                                                                                                                                           …

    بیشتر بخوانید:  افسانة درخت و ديوباد
     افسانة درخت و ديوباد
  • گاهی سکوت جایز نیست

    از شما چه پنهان، از روستا تا اروپا، منزل به منزل راه پیموده‌ام و اینک به پایان راه، به‌ منزل آخر نزدیک شده‌ام. در این سفر طولانی و این راه دراز، دوستان و همراهان زیادی را از دست داده‌ام تا به خانة خلوت و خاموش تنهائی رسیده‌ام. بی سبب نیست که این روزها، گاه و بی‌‌‌گاه دست از کار می‌کشم، نگاه‌ام به راه می‌رود و آن عزیزان را به مرور به یاد می‌آورم و جایِ خالی آن‌ها با حزن و اندوهی ملایم احساس می‌کنم. نه، این روزها هیچ اتفاقی نمی‌افتد و هیچ حادثه‌ای در این زندگی آرام و یک‌نواخت رخ…

    بیشتر بخوانید: گاهی سکوت جایز نیست
    گاهی سکوت جایز نیست
  • … و اما از شگفتی‌های روزگار

    دیروز صبح جلد اول مجموعه آثار فدریکو گارسیا لورکا به دست‌ام رسید؛ نام مترجم، ناصر فرداد، را روی جلد دیدم و از شما چه پنهان، سر پا، مقدمه و شماری از شعرها را خواندم و بعد پشت پنجرة این اتاق دلگیر، رو به روی کاج پیر ایستادم و با شگفتی و حیرت جوان محجوبی را به یاد آوردم که نزدیک به بیست و شش یا بیست و هفت سال پیش با دعوتنامه‌ای که اینجانب ارسال کرده بودم، به اروپا آمده بود و من چند سال بعد او را در سویس دیده بودم و فهمیده بودم که شبانه روز زبان آلمانی…

    بیشتر بخوانید: … و اما از شگفتی‌های روزگار
    … و اما از شگفتی‌های روزگار
  • طاووس

    شب به آخر رسیده بود و نگهبان خسته و خواب آلود در حاشیة راهرو قدم می‌زد؛ هر بار که به در آن سلول انفرادی نزدیک می‌شد، مکثی می‌کرد، لبة کلاه آهنی‌اش را روی ابروها بالا می‌برد، روی پنجة پاها بلند می‌شد تا جائی که چانه‌اش به لبة دریچة کوچک می‌رسید، تا نزدیک آن چشم‌های سبز ترس خورده و بعد، با نوک سرنیزه چند ضربة یکنواخت و ملایم به میله‌ها می‌کوبید و نرم نرمک از مسیر نگاه زندانی دور می‌شد، بی‌‌آن که بداند و یا بفهمد چرا هر‌بار نزدیک آن در آهنی پا سست می‌کند و چرا نمی‌تواند به راحتی از…

    بیشتر بخوانید: طاووس
    طاووس
  • راز نگاه‌ها و کشف دست‌ها

    فصلی از « چکمۀ گاری» تا به یاد داشتم، مادرم در ولایت صبح زود از خواب بیدار می‌شد، دو رکعت واجب را به‌ جا می‌آورد؛ مدتی سر سجاده دو زانو می‌نشست، زیر لب ورد می‌خواند، تسبیح می‌چرخاند و با خدایش راز و نیاز می‌کرد. بعد از مهاجرت نیز نماز و روزة او ترک نشد؛ هر روز پیش از آن که لب حوض وضو بگیرد و اقامه ببندد، مرا از خواب بیدار می‌کرد و انگار بنا به تجربه به سراغ پدرم نمی‌رفت ؛ کربلائی عبدالرسول دلاک صبح‌ها سگِ درِ ‌جهنم بود و مادرم پس از سال‌ها زندگی مشترک جرأت نداشت «تارک‌الصلوات»…

    بیشتر بخوانید: راز نگاه‌ها و کشف دست‌ها
    راز نگاه‌ها و کشف دست‌ها
  • سرباز امام زمان

    فصلی از جلد اوّل «گدار» چند صباحي در قصر فيروزه ترك دنيا و مافيها گفته بودم و پاي گنبد و بارگاه امام هشتم مجاور شده بودم. هربار كه با قرآن زركوب از دم سلول آن ها رد مي‌شدم، پسرشاطر ليچاري مي‌پراند: «بارلها كه گربه عابد شد!» به گمانم‌ صابر و جمال روي همة زنداني‌ها اسم گذاشته بودند. معراج زمخشري دست به هر‌كاري مي‌زد، لقب تازه‌اي پيدا مي‌كرد: خَركُش، غول، سردار سرخ پوست و نبيرة مغول و «سرباز امام زمان!» چرا سرباز امام زمان؟ چون خوابنما شده بودم و توبه كرده بودم و نماز و روزه‌ام هرگز قضا نمي شد. عصرهاي جمعه…

    بیشتر بخوانید: سرباز امام زمان
    سرباز امام زمان
  • سرباز گمنام خاموش شد.   

    به یاد دوست دوست من، آن سرباز گمنام، مرد نازک اندامی بود که بیش از سی و سه سال در تبعید کار کرد و کار کرد و کار کرد و با آن خط خوشی داشت، سال‌ها حساب و کتاب  دخل و خرج دیگران را نگه داشت.دوست من، آن سرباز گمنام، مردی ریز نقش، خوش قلب، با گذشت و مهربانی بود که عمری سختی‌ها و دشواری‌های تبعید را با بردباری بی نظیری بر خودش هموار کرد و در خلوت رنج برد و رنج برد و رنج برد و هرگز و هرگز لب به شکوه و شکایت باز نکرد. دوست من، آن…

    بیشتر بخوانید: سرباز گمنام خاموش شد.   
    سرباز گمنام خاموش شد.   
  • بهار مرگبار

     اخم بر چهره نداشتن، از بی‌احساسی خبر می دهد، و  آنکه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است.                 «برتولت برشت»                                                                بهار بی سر و صدا از راه رسیده‌است و با حیرت، در کوچه‌ها و خیابان‌های خالی و خلوت و خاموش شهرها و روستاها پرسه می‌زند و مبهوت و ناباور به‌ همه جا می‌نگرد: «راستی انسان‌ها کجا رفته‌اند؟ چرا کسی به پیشواز من…

    بیشتر بخوانید: بهار مرگبار
  • در حاشیه ی تبعید (*)

     تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تارعنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمی‌توانم. مدام رشته‌های اعصابم مانند سیم های نازک تار می‌لرزدند و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را…

    بیشتر بخوانید: در حاشیه ی تبعید (*)
    در حاشیه ی تبعید (*)
  • تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید

    اگر از آسمان سنگ مي‌باريد، نماز جاشوها قضا نمي‌شد. در هر جا كه جايي براي خم و راست شدن بود، اقامه مي‌بستند و به نماز مي‌ايستادند. بالاي تختگاهي خن مسجدشان شده بود. باری، بعد از نماز صبح، در تاريك روشني لنگر كشيدند و به دريا زدند، از دريا نسيم خنكي مي‌وزيد و هواي سحر، نمدار و مرطوب گونه هاي جاشوها را مي‌نواخت. عبيد با همة نگراني هايش، نمي‌توانست بيشتر از اين «چدني ساز» را سر بدواند و او را معطل كند. گير افتاده بود. در آن حالي بود كه گه‌گاه هر‌آدمي عقلش را مي‌خورد و خودش را گم مي‌كند. زير…

    بیشتر بخوانید: تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید
    تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید
  • سفر

    سفر، نقل از مجموعه قصه  ایستگاه باستیل «چاپ اول»  روی جلد- اثر ایوب امدادیان  زیر نم نم باران از پی تابوت می‌رفتم. شعلة فانوس‌ها در دامنة تپه سو‌سو می‌زد، بیابان پر از همهمه بود و جغدی در خرابه‌های قبرستان شیون می‌کرد.، زن‌های شاهسون تابوت را زیر تک درخت خشکیدة کنار امامزاده گذاشتند. فانوسی را بر شاخة شکسته آویختند و به نماز ایستادند. گورکن‌کنارِ خاکِ نمدار سر لک نشسته بود و با دل انگشت روی ماسه‌های نرم خط می‌کشید. هاجر سَرِ کفن را باز کرد تا همسرش برای بار آخر رویِ معراج را ببیند و با او وداع کند. گل عنبر…

    بیشتر بخوانید: سفر
    سفر
  • همزبان

    نقل از مجموعه قصه ی «ایستگاه باستیل» التفات کردی همولایتی؟ از کسی پروا نداشت، مأمور دولت بود، شلتاق می‌کرد، منم آدم غریب، گفتم: « سرکار، به بابام ناروا نگو، تازه از دنیا رفته» التماس کردم، گفتم:  «سرکار جان، به اینجام نزن، گوش‌هام عیبناکه» انگار با دیوار حرف می‌زنم، باد به گلو انداخته بود و یِکّه می‌تازاند و فحش و کتره می‌داد: « همین شما ولگردها، مفتخورها، آبروی مملکت رو بردین» می‌بینی؟ ما کجا و مفتخوری کجا؟ بله؟ ما برای تن پروری خلق نشده‌ایم، نان یا‌مفت به مزاجمان سازگار نیست، التفات می‌کنی همولایتی؟ من این حرف‌ها را حالا دارم به شما…

    بیشتر بخوانید: همزبان
    همزبان
  • مصاحبه با رادیو زمانه

      1. آقای محمود دولت آبادی برادر بزرگ شماست. از نظر شخصی و خانوادگی، از همان کودکی، رابطه شما با او چگونه بود؟   برادرم محمود، هفت سال و چند ماه زودتر از من به دنیا آمده‌ و در نوجوانی، اگر اشتباه نکنم، در هفده یا هژده سالگی از ولایت کوچ کرد، چند صباحی در شهر سبزوار شاگرد سلمانی بود، بعد از مدتی به مشهد رفت و صاحبکارش «آقا تقی!!» او را با خودش به تهران برد و در آرایشگاه چلچله مشغول به کار شد. باری، با این فاصلة سنی و با آنچه که در بالا آمد، من و او…

    بیشتر بخوانید: مصاحبه با رادیو زمانه
  • نگاهی به مریم مجدلیه

    رمان “مریم مجدلیه” آخرین اثر حسین دولت‌آبادی است که در سال 1397 توسط انتشارات “مهری” لندن منتشر شده است.داستان، روایتی است تکان‌دهنده با نثری شیوا و حاوی نوآوری‌هایی کم نظیر در ادبیات معاصر فارسی. نویسنده‌ای مرد، حکایت زندگی یک زن را، از زبان و دیدگاه خودِ زن، بیان می‌کند و در این مسیر تابوهایی را نیز درهم می‌شکند. ترسیم زنی بسیار متفاوت با الگوهای متعارف جامعه از یک زن و تصویر رابطه همجنسگرایی بین دو زن از جمله این تابوشکنی‌ها می‌باشند. راویِ داستان زنی‌است که به سنت‌های جامعه چندان پایبند نیست. زنی که بی محابا خود را “هرزه‌گرد” می‌نامد و…

    بیشتر بخوانید: نگاهی به مریم مجدلیه
    نگاهی به مریم مجدلیه
  • چاهِ ویل

    گُدار ( سه جلد) فصلی از جلد نخست گدار جنازه ام را بار زدند و از قصر فيروزه بردند، پوست‌ام را چكمة گاري كردند، لاشه‌ام را به قناره كشيدند و از دخمه بيرون رفتند.  نمي‌دانم تا كي در كمركش تاريك چاه مي چرخيدم. نيمه‌ هاي شب به هوش آمدم. از سوزش آتش سيگار به  هوش آمدم. طرف گويا هوس كرده بود سيگارش را گوشة لب هايم خاموش كند. اشباحي در تاريك روشني پچ پچ مي‌كردند و انگار مرگ و زندگي‌ام را محك مي‌ زدند. گذارم به دبّاغخانه افتاده بود. جناب سرهنگ معاون فرمانده، فرزند نرينة هاجركلانتر را به دست آدم‌…

    بیشتر بخوانید: چاهِ ویل
    چاهِ ویل
  • جنایتکاران قابل دفاع و دلسوزی نیستد، حتا اگر جنایتکاران دیگری آن ها را به قتل برسانند

    آسوده بر کنار چو پرگار می‌شدم/ دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت زنده یاد حمید مومنی، (م. بید سرخی)، در جلسه‌ای به شوخی می‌گفت: « من بی طرفم، صد البته بی‌طرفی بی‌شرفی‌ست.». همة کسانی که آن روز عصر به سخنان او گوش می‌دادند، می‌دانستند که حمید بی‌طرف نبود. شاهد: چندی بعد، شنیدم که کسی او را لو داد و مأمورهایِ ساواک شاه از پنجرة طبقة دوم یا سوم آپارتمان مقابل، آن نازنین را جلو در خانه‌اش به رگبار بستند. باری، در این زمانة خونریز نمی‌توان بی‌طرف ماند و زبان در کام کشید و مهر برلب ها زد. خاموشی «روشنفکر!!»…

    بیشتر بخوانید: جنایتکاران قابل دفاع و دلسوزی نیستد، حتا اگر جنایتکاران دیگری آن ها را به قتل برسانند
  •  اژدهای کور

    رمان گدار، جلد سوم/ چاپ دوم- نشر مهری فصل «اژدهای کور» هلالِ نزارِ ماه و وزش مداوم باد منجيل و خروش هفت نارون؛ باغ متروک با بادها هم آواز شده بود، اشيا و اشجار جان گرفته بودند و از هر شيئی  صدائی در  می آمد.  خار  و خاشاک  در باد  می چرخيدند  و شاخ  و برگ  درخت ها  سرمست  و صوفيانه پيچ  و تاب می خوردند  و به آهنگ و آواز باد می رقصيدند. قوام دست روی شانه ام گذاشته بود و ماهيچه های گردنم را به نرمی و مهربانی مالش می داد: «اخوی، اخوی» در لحن  و نوازش های  برادرانة او سرزنشی ملايم نهفته بود. کدخدای سابق تمامی ماجرای جوال گندم و چشمبندی شعبده باز ولايت بادها را برايش نقل کرده بود و او از نامزدی من و دلارا خبر داشت. قوام از اين گله مند بود که راز زندگی دوست چند ساله اش را از زبان دشمن شنيده بود. که در تمام آن سال های دوستی و آشنائی رازهايم را…

    بیشتر بخوانید:  اژدهای کور
     اژدهای کور
  • تحصیل در شغال‌آباد

    قلعه ی گالپاها- فصل 30 مردم قلعة گالپاها و آبادی‌هایِ دامنة کوه میش، از دو دروازه وارد شهر سبزوار می‌شدند؛ از دروازه نیشابور و دراوزه سبریز و از همان راسته و مغازه‌های اطراف ‌اغلب نسیه و وعدة سرخرمن خرید می‌کردند. برادر بزرگ ما به مغازه‌های سبریز بدهکار شده بود، تا چند سال فقط از دروازه نیشابور به شهر می‌رفت و جانب احتیاط را نگه ‌می‌اشت. کربلائی عبدالرسول دلاک سلوک فرزند ارشدش را نمی‌پسندید و هر بار کاسبی سراغ او را می‌گرفت، از کوره به در می‌رفت و دندان بر‌دندان می‌سائید. آن‌ روز، برادر بزرگ بعد از کالشور و گندخانه، آن…

    بیشتر بخوانید: تحصیل در شغال‌آباد
    تحصیل در شغال‌آباد
برگه قبلی
1 … 8 9 10 11 12 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme