Skip to content
  • Facebook
  • Contact
  • RSS
  • de
  • en
  • fr
  • fa

حسین دولت‌آبادی

  • خانه
  • کتاب
  • مقاله
  • نامه
  • یادداشت
  • گفتار
  • زندگی نامه
  • همخانه‌یِ اُروس

    فصلی از « چکمه ی گاری» در مهرآباد، نزد همولایتی‌ها، به جرّه‌ای محجوب و مأخود به‌‌ حیا شهره شده بودم؛ اعتماد بنفس نداشتم، در میان مردم شهر وا‌نمی‌گشتم، با تلنگری دستپاچه و‌‌ سراسیمه می‌شدم؛ از همه‌ خجالت می‌کشیدم؛ از مردم می‌گریختم و تا آن‌جا که ممکن بود با زن‌ها رو به رو نمی‌شدم. کسی چه می‌داند، شاید اگر در قلعة گالپاها به‌دنیا نیامده بودم و با مردم حاشیة کویر بزرگ نشده بودم، شهر مرا آن‌همه مبهوت و‌‌ منکوب نمی‌کرد و طرز نگاه‌ام به‌ زندگی و آدم‌ها عوض می‌شد و شاید از انزوا بیرون می‌آمدم. تا آن‌جا که به یاد دارم،…

    بیشتر بخوانید: همخانه‌یِ اُروس
    همخانه‌یِ اُروس
  • هنرمند/ روشنفکر

    به یاد هنرمندان و انسانهای آزادیخواه در بند: جعفر پناهی،  محمدرسول اف و … زمستان می‌گذرد، رو سیاهی به ذغال می ماند. جانم که تو باشی، این گفته‌ها بی تردید توضیح واضحات و تکرار مکررّات است، با اینهمه دوباره به اختصار به آن اشاره می‌کنم: ارزش آثار هنرمند، در این جا: «نویسنده»، اعتبار، شهرت و محبوبیّت او نباید روی حقیقت سایه بیاندازد و لغزش‌ها و رفتار ناشایست و نادرست اجتماعی و سیاسی او را توجیه کند و از این مهمتر، نباید از «نویسنده» «بت»، «استاد»، «حضرت» و «امامزاده» بسازیم تا کسی نتواند به ساحت مقدس حضرت‌اش نزدیک شود و او…

    بیشتر بخوانید: هنرمند/ روشنفکر
    هنرمند/ روشنفکر
  • عشق به زور و مهر به چُنبه

    مردم ما قرن‌ها و قرن‌ها زیسته اند، از مصیبت‌ها، فاجعه‌ها و رنج‌ها و شادیها گذر کرده‌اند، تجربه‌ها اندوخته‌اند و در گذر زمان و زمانه فرهنگ‌ها و هنر‌ها آفریده‌اند. در این میان، فرهنگ شفاهی، فرهنگ توده ها، قرن‌ها سینه به سینه نقل شده و تا به امروز برای ما به یادگار مانده‌‌است. فرهنگ توده ها غنی، سرشار، پر بار و رنگارنگ است، زبان نویسنده اگر ریشه در این دریای  بی‌انتها داشته باشد، روز به روز بیشتر و بیشتر می بالد و هرگز بی رمق، پژمرده و نزار نمی‌شود و هرگز نمی‌خشکد: زبان توده‌ها زنده‌است و پیوندی تنگاتنگ با زندگی روزمره دارد:…

    بیشتر بخوانید: عشق به زور و مهر به چُنبه
    عشق به زور و مهر به چُنبه
  • در ترجمه ناپذیری شعر

    در فرهنگ خودمان، نخستین کسی که مدّعی است ترجمة شعر محال است، جاحظ (متوفای ۲۵۵) است. وی در کتاب الحیوان می‌گوید: «والشعرََُ لایُستطاعُ اَن یُتَرجَمَ و لایَجُوزُ عَلَیهِ النَقل. وَ مَتی حُوِّلَ تَقَطَّعَ نَظمُهُ و بَطََلَ وَزنُهُ وَ ذَهَبَ حُسنُهُ وَ سَقَطَ مَوضِعُ التَّعَجُّبِ مِنه وَ صارَ کَالکَلامِ المَنثورِ. والکلامُ المنثورُ المُبتَدأُ علی ذلکَ اَحسَنُ وَاَوقَعُ مِنَ المنثورِ الّذی حُوِّلَ مِن موزونِ الشعرِ». یعنی «و شعر، تابِ آن را ندارد که به زبانی دیگر ترجمه شود و انتقال شعر از زبانی به زبان دیگر روا نیست. و اگر چنین کنند «نظم» شعر بریده می‌شود و وزنِ آن باطل خواهد شد…

    بیشتر بخوانید: در ترجمه ناپذیری شعر
    در ترجمه ناپذیری شعر
  • نمایش روی بام

    بی‌سبب نبوده و نیست که در همه جای دنیا از زبان مادری نام می برند و نامی از پدر نمی‌برند. اگر اشتباه نکنم نه یا ده ساله بودم که هنگام تماشای مرافعۀ زن‌هایِ همسایه‌ اصطلاح «کم و کسر دادن» را از زبان مادرم شنیدم و در آخر معرکه به معنای آن پی‌بردم. در‌حاشیة کویر، در ولایت ما این اصطلاح به معنای تحقیر کردن و خوار شمردن است. در آن سال‌ها، در ولایت ما رعیّت با چوپ، ارجن، بیل و زنجیر دانه درشت خرکاری دعوا می‌کردند، در ته گودال‌ها یا در بیابان و صحرا به جان هم می‌افتادند، اغلب چند نفر زخمی…

    بیشتر بخوانید: نمایش روی بام
    نمایش روی بام
  • جاسوسِ کوچه‌یِ هامو hameau‏ (1)

    در این گوشة دنیا، در‌‌ میان مردم بیگانه، به تجربه دریافته‌ام که هربار به معنای واژه‌ای در موقعیت و در وضعیّت خاصی پی‌برده ا‌م، هرگز آن را فراموش نکرده‌ام، مانند: « espion» (2) که گوئی با داغ و درفش توی مخ ام حک شده‌است. تا آن‌جا که به یاد دارم، این کلمه را سال هزار و نهصد و هشتاد و شش میلادی، از زیان رشید، کارگرِ الجزایریِ مسیو ژانتی شنیدم. در آن روزگار رشید به من کمک می‌کرد و «پِرسیین‌ها persiennes » (3) از حوضچه‌های سیمانی پتاس در می آوردیم و با فشار آب داغ «کارشر karcher» می‌شستیم و با…

    بیشتر بخوانید: جاسوسِ کوچه‌یِ هامو hameau‏ (1)
    جاسوسِ کوچه‌یِ هامو hameau‏ (1)
  • موسمِ بادِ منجيل

            ماه پنهان بود و باد در رواق مقبرة مخروبه زوزه می‌کشيد. زمين تب داشت و زير پايم می لرزيد و چراغی در عمق خاطرم تاب می‌خورد. صداهاي مبهم به مرور ‌دگرگون می‌شدند‌ و‌‌ با‌ گلة اسب‌های وحشی می‌رفتند. ابرهای تيره بر سينة آسمان می دويدند و ماه نرم نرمک از پشت پاره‌‌های ابر بيرون می‌‌آمد. چهرة نزار ماه به مهتابی چرک‌ و‌ دود زدة زندان مجرّد شباهت داشت. مهتابی مدوری که به سقف سلول چسبيده بود و آرام آرام تاريکی‌های ذهنم را روشن می‌کرد.‌ با صدای باد بيدار شده بودم و خيره خيره به مهتابی نگاه می‌کردم و‌کم…

    بیشتر بخوانید: موسمِ بادِ منجيل
    موسمِ بادِ منجيل
  • درباره ی مارکس و مارکسیسم

    • طبق نظر مارکس معنای دیگر رشد سرمایه داری متلاشی کردن دنیا است. سرمایه داری آن چیزی را که از آن نیرو می‌گیرد می‌بلعد: نخست ساختار‌های خانوادگی سپس محیط زیست… طی نیم قرن پیش سرمایه داری قوائد اخلاقی و تعاونی همزیستی اجتماعی را از محتوا خالی کرده است. … ………………………………………. گفتگوی مجله ی آلمانی «فلسفه» با اریک هابس باوم تاریخ دان مارکسیست- اریک هابس بام در سال ۱۹۱۷ در اسکندریه مصر متولد شد. در سال ۱۹۳۳ از برلین به لندن مهاجرت کرد. آنجا به حزب کمونیست بریتانیا پیوست. در سال ۱۹۷۱ از دانشگاه لندن لقب پروفسور در رشته تاریخ اقتصاد…

    بیشتر بخوانید: درباره ی مارکس و مارکسیسم
    درباره ی مارکس و مارکسیسم
  • آسیب شناسی نسل خردگریز

    شعر جدولی محمدرضا شفیعی کدکنی نمی‌‌دانم‌ شما هيچ‌گاه‌ جد‌ول كلمات‌ متقاطع‌ روزنامه‌ها را حل‌ كرده‌ايد؟ كمترکسی‌است‌ كه‌ دست‌ كم‌ یکی‌دوبار به‌ اين‌ كار نپرداخته‌ باشد. در اين‌ جدول‌ها، كه‌ انواع‌ و اقسام‌ دارد، شما بدون‌ اينكه‌ بدانيد در “خط‌ عمودی‌” چه‌ كلماتی‌ در شرف شکل‌گیری‌ است‌، مشغول‌ پر كردن‌ “خط‌ افقی‌” هستيد و ناگهان‌ متوجه‌ می‌شويد كه‌ سر و کله‌ی كلمات‌ يا جملاتی‌ ر‌وی خط عمودی پيدا شده‌ است‌ كه‌ شما به‌ هيچ‌‌وجه‌ در فكر آنها نبوده‌ايد. شعر جدولی‌ نيز چنين‌ شعری‌ است‌ كه‌ “نويسنده”‌ی آن‌ از به‌ هم‌ ريختن‌ خانواده‌ی كلمات‌ و تركيب‌ تصادفی‌ آن‌ها به‌ مجموعه‌ی بی‌‌شماريی استعاره‌…

    بیشتر بخوانید: آسیب شناسی نسل خردگریز
    آسیب شناسی نسل خردگریز
  • جنازة مسیو ژانتی در ساحل آشنا

    زودتر از هر روز بیدار شده بودم، در هوای گرگ و میش سحر، به کاج پیر پشت پنجره نگاه می‌کردم و مثل هربار تتمة رویای شبانه را به یاد نمی‌آوردم. راستی چرا پس از سال‌ها دریا و کارفرمای فرانسوی‌ام را به خواب‌ام دیده بودم؟ چرا مسیو ژانتی؟ ا غراق نخواهد بود اگر بنویسم من عمری در چهار گوشة ایران، در جزایر، بنادر، شیخ نشین‌ها و در اروپا کارکرده‌ام و به اندازة موهای سرم کارفرما داشته‌ام، کارفرمایِ عرب، عجم، فرنگی و غیره… منتها پرسش این بود که چرا از میان آن‌همه، جنازة «مسیو ژانتی»، آن مرد ریزه اندام و سختکوش فرانسوی…

    بیشتر بخوانید: جنازة مسیو ژانتی در ساحل آشنا
    جنازة مسیو ژانتی در ساحل آشنا
  • چگونگی « نقد شعر » در ایران

    زنده یاد « احسان طبری » طی سال‌های اخیر درباره ی شعر و نقد شعر کهن و شعر امروزی در کشور ما کتب و رسالات فراوانی نوشته شده است. یکی از جالب ترین کتب در این میانه صور خیال در شعر فارسی از شفیعی کدکنی است. در کتاب ذکر شده ابتدا این صور خیال مورد بحث نظری بسیار وسیع قرار می‌گیرد و سپس بر شعر فارسی از آغاز قرن سوم هجری تا قرن ششم هجری (دوران امیر معزی و لامعی و ارزقی) انطباق می‌یابد و امید است این بررسی که گویا مجلدات متعددی را در بر خواهد گرفت ادامه یابد.…

    بیشتر بخوانید: چگونگی « نقد شعر » در ایران
    چگونگی « نقد شعر » در ایران
  • پسر ِهفتمِ مادرِ ما

    حاجی ریزه درچند سالة اخیر با توجه به امکانات و تسهیلات دنیای مجازی وجیزه‌هائی محض تغییر ذائقه در صفحة فیسبوک نوشته‌ام. این نوشته‌های کوتاه اگر چه تا داستان و قصه فرسنگ‌ها فاصله دارند و آن کمبود را جبران نمی‌کنند، ولی تسلی خاطرند و از این گذشته، اثر و رد پائی به جا می‌گذارند تا موضوع، منظور و خطوط اصلی قصه‌ها را از یاد نبرم، تا شاید روزی روزگاری آن‌ها‌ را بازنگری و بازنویسی‌کنم. از شما چه پنهان، من در سال‌هایِ جوانی عادت داشتم، طرح و خلاصة داستان‌ها را درگوشة دفترچه‌ام یادداشت می‌کردم و به ‌‌خودم قول و وعده می‌دادم تا…

    بیشتر بخوانید: پسر ِهفتمِ مادرِ ما
    پسر ِهفتمِ مادرِ ما
  • بیگانگی

    بیگانگی . نزدیک به سی و شش سال پیش از حومۀ شهر «لیون» به تصادف به‌حومۀ پاریس آمدم و از آن زمان همراه خانواده‌ام در این شهر زندگی می‌کنم؛ فرزندان ما در این شهر تحصیل کردند، در این شهر قد کشیدند، پر آزاد شدند و از آشیانه رفتند. آناهیتا نفر آخر بود. آناهیتا گربه‌اش را برای ما به یادگار گذاشت و به مادرش گفت: «این‌جا خانة آخر‌و عاقبت سوویتی‌‌است». همسفرم، مادر آناهیتا اگر چه در آغاز به گربه‌ داری رضا نبود، ولی به مرور به گربه خوگرفته بود و از او مانند آناهیتا مواظبت می‌کرد. در‌آن روزها، گاهی صدای او…

    بیشتر بخوانید: بیگانگی
    بیگانگی
  • مهر پرستی

     برخی بررسی ها درباره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران مهرپرستی   احسان طبری   چو ذره گر چه حقیرم، ببین به دولت عشق/  که در هوای رُخَت چون به مهر پیوستم «حافظ» یکی از کیش های کهن ایرانی که زمانی جهان گیر شد مهر پرستی یا میترائیسم است. چنان که طی این بررسی خواهیم دید این کیش باستانی در بسیاری از ادیان و جریانات فکری ایران و جهان اثرات ژرف باقی گذاشت.          مردمی که در فلات ایران زندگی می کنند، چنان که در گذشته نیز یادآور شده ایم، دو بار توانستند کیش جهانی پدید آورند. یک بار در مورد…

    بیشتر بخوانید: مهر پرستی
    مهر پرستی
  • ریشه در باد

    مادرم از ولایت‌اش آواره شده بود؛ این تحقیر، خواری و خفّت را بر نمی‌تابید؛ دم به دم بغض می‌کرد و در انتظار وانت باری، خاموش اشک می‌ریخت. کربلائی عبدالرسول که این‌همه را پیش‌‌بینی کرده و حدس زده بود، دور از چشم مردم و بی‌سر و صدا از قلعه رفته بود. پدرم تا آن‌جا که ممکن و مقدور بود، همه چیز زندگی‌اش را از چشم اهالی پنهان می‌کرد؛ کربلائی بی‌تردید از مدت‌ها پیش، از زمانی که برادرم محمود، پیشقراول قبیله، به پایتخت رفته بود، به‌ فکر مهاجرت افتاده بود و منتظر موقعیّت و فرصتِ مناسب بود تا میخ‌های چادرش را از…

    بیشتر بخوانید: ریشه در باد
    ریشه در باد
  • تداعی

    تداعی دیروز هوا آفتابی، گرم و تابستانی بود، از این رو، نزدیک غروب که سایة درخت‌ها و درختچه‌ها بلندتر شده ‌بود و هر از گاهی نسیمی می وزید، مثل هر روز از پشت میزم برخاستم و کنار به کنار همسفرم راه افتادم. پیاده روی بهانه‌ای است تا روزها مدتی در راه‌هایِ شناخته شده و مسیرهای آشنا قدم بزنم و در راه، بار دلتنگی، افسردگی و این ملال سمج را کمی سبک کنم و دوباره به خانه برگردم. گیرم بی‌فایده. باری، بنا به ادعایِ دنا، نوة دختری ما، که بارها مرا در راه دیده بود، من انگار به جائی و به…

    بیشتر بخوانید: تداعی
    تداعی
  • آسمان، آفتاب و آینه

    فصلی از رمان «زندان سکندر» تبعید اگر چه دیوار و حصاری مرئی نداشت ولی از انفرادی زندان تنگ‌تر بود و زمان در این گوشة دنیا مفهوم تازه‌ای می یافت. در آن سالها هر روز و از هر پنجره ای‌که به میهن‌ام نگاه می‌کردم به جز تباهی، فاجعه، ظلم، درد و رنج چیزی نمی‌دیدم. انحطاط، مردم دوران ‌تیره و تار انحطاط را از سر می‌گذراندند، فجایع و مصائب مکرّر می‌شد، مدام خروار خروار اخبار پلشت و ناگوار از گوشه و کنار بر سرم می ریخت و بر روح و روان‌ام سنگینی می‌کرد. انحطاط و اندوه شاخصة روزگار ما بود، به هرکجا…

    بیشتر بخوانید: آسمان، آفتاب و آینه
    آسمان، آفتاب و آینه
  • دورانِ خوابگردی‌ (1)

    صفی برزخ چند روز مانده به نو‌روز از دنیا رفته بود؛ خبر مرگ او دیر به سوسن‌آب رسیده بود؛ مراسم خاکسپاری، مجلس ختم برگزار شده بود؛ آه و ناله‌ها، شیون و زاری‌ها فروکش کرده بود؛ گیرم همسر و دخترهای برزخ هنوز سیاه می‌پوشیدند و در اتاق طبقة همکف خانه، از همولایتی‌هائی که مثل ما با تأخیر از گوشه و کنار پایتخت می‌آمدند، پذیرائی می‌کردند. عزاخانه، غمخواری، غمگساری و قلیان تنباکو باب طبع مادرم بود و کربلائی عبدالرسول دلاک نیز با بیوة خوش برخورد و خوشروی برزخ و با همولایتی‌ها از گذشته‌، از دوران ارباب‌های ولایت و از صفی که در‌آن…

    بیشتر بخوانید: دورانِ خوابگردی‌ (1)
    دورانِ خوابگردی‌ (1)
  • سگ‌هایِ صادقِ ایران خانم

    ماکسیم گورکی، نویسندۀ بزرگ روس سخنی دارد به این معنا: «اربابی شبیه بیماری آبله است، وقتی بهبود می‌باید، اثرش باقی می‌ماند». باری، در دیاری که من چندین سال آموزگار بودم، نظام ارباب و رعیّتی به مرور از میان رفته بود، موتورهای آرتزین جایِ قنایت های خشکیده راه گرفته بودند و خرده مالک‌های همیشه بدهکار، جانشین ارباب ها شده بودند، با این‌همه هنوز آثاری و یادگارهایی از آن زمان باقی مانده بود، از آن جمله باغ متروک و مخروبۀ «ایران‌خانم» ارباب سابق آن ده و «صادقِ ایران خانم.» که در آن روزگار ایران خانم، شغل نوکری و چوپانی را به او…

    بیشتر بخوانید: سگ‌هایِ صادقِ ایران خانم
    سگ‌هایِ صادقِ ایران خانم
  • نویسنده‌ای که کتاب شد

    هیچ انسانی تا ابد زنده نمی‌ماند، همه، دیر یا زود می‌میرند، مرگ کور و کر است، شاه و گدا، شاعر و فاجر را از هم تمیز و تشخیص نمی‌دهد و در روز موعود همه را از دم تیغ تیز می‌گذراند. گور‌ها و گورستان‌های بی شمار دنیا، محصول کار شیانه روزی مرگ اند. کسانی در سینه خاک خفته‌اند و خاک شده‌اند، که روزی، روزگاری مانند نگین الماس در برابر آفتاب می‌درخشیده‌اند و سرداران و فاتحانی از یادها رفته‌اند که زمانی دنیا را زیر نگین داشته‌اند و نویسندگان و شاعرانی که آثار آن‌ها قلب‌ مردم دنیا را فتح کرده‌است، نه، از مرگ…

    بیشتر بخوانید: نویسنده‌ای که کتاب شد
    نویسنده‌ای که کتاب شد
  • سال‌ها، کلیشه‌ها، واژه‌هایِ نخ نما

              حقیقت تلخ‌است و تلخی، طعم این سال‌ها و مزة زمانة ماست. من از سال‌ها پیش، از زمانی که قلم به دست گرفته‌ام، به حقیقت وفادار بوده‌ام و از بیان آن ابائی نداشته‌ام و ابائی ندارم. گیرم که این جانبداری به مذاق بسیاری خوش نیامده و خوش نمی‌آید. بماند. برگردم به سال‌ها: هر‌ سال، در روزهای آخر سال، مانند خوابگردها راه می‌افتم و در کوچه‌ها و خیان‌های این شهر پرسه می‌زنم و چراغانی ‌درخت‌ها و کوچه‌ها و کاج‌های مزین و بابانوئل پشت ویترین‌ها را تماشا می‌کنم و بیگانه، دلمرده و بدون هیچ احساسی از کنار این…

    بیشتر بخوانید: سال‌ها، کلیشه‌ها، واژه‌هایِ نخ نما
  • جنازه‌ای در ساحلِ دریایِ هرات

    در آن دیاری که من به دنیا آمدم، مردم با ته لهجة محلی می‌گفتند: «کونِ سیاه و سفید لبِ دریایِ هرات معلوم مَرَه» این مثل مانند شعر حافظ نیازی به ترجمه، توضیح، تفسیر و تأویل ندارد. در ولایت، اگر کسی سر جای خودش نبود، در بارة وجود ذیجودش دچار توهم شده بود و لاف و گزاف می‌زد، او را واگذار می‌کردند تا روزی از روزها به لب دریای هرات می‌رسید و همة آن‌چه را که سال‌ها از خودش و از چشم دیگران پنهان کرده بود، به ناگزیر بیرون می‌انداخت.  باری، من هربار در این‌سوی آب‌ها بنا به ضرورت به سخن…

    بیشتر بخوانید: جنازه‌ای در ساحلِ دریایِ هرات
  • دوری از زبان مادری

    سال‌ها پیش که هنوز زخم ها تازه بود و بسباری از مهاجرین و تبعیدی‌ها روزشماری می‌کردند تا ‏امروز و فردا به وطن بر می‌گشتند، به دوستی که نزدیک به یک نسل از من بزرگتر بود، گفتم که ‏ما اگر بتوانیم تا آخر درتبعید سالم بمانیم، بله، سالم بمانیم و فاسد نشویم، شاهکار کرده‌ایم، یا به ‏زبان دیگر: «قاچ زین را بچسب تا نیفتی، اسب سواری پیشکش‌ات.!!» منطورم از «سلامت»، در همة حوزه ها و از جمله زیان ‏فارسی بود. تا آن‌جا که به‌یاد دارم، در آن زمان دوست من دستنوشتة رُمانی را به من ‏داده بود که نویسنده‌ای قدیمی، پس‌از…

    بیشتر بخوانید: دوری از زبان مادری
  • نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی

    شهاب برهان طیف گسترده مخالفان انقلاب ۵۷، از سلطنت باختگان و سلطنت طلبان گرفته تا طرفداران پشیمان شده انقلاب که “رحمت به کفن دزد اولی” می گویند، در یک هماوائی جمعی از طریق وسائل تبلیغی متعدد و بس قدرتمندی که در اختیار دارند، همچنان و بیش از پیش چپ ها را مسئول به قدرت رسیدن خمینی و جهنم جمهوری اسلامی معرفی می کنند. در کشوری همچون ایران که در آن حافظه جمعی وجود ندارد ونسل های جوان گرفتار در جهنم رژیم فاشیستی اسلامی، تجربه و خاطره شخصی از دوران پیش از انقلاب و از جریان انقلاب ندارند، تحریف تاریخ، آسان…

    بیشتر بخوانید: نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی
    نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی
  • مرزهایِ محو برادری

    فصلی از چکمة گاری من زیر دست برادرم نقاش ساختمان شده بودم؛ به‌اصطلاح به دست خاله نگاه کرده، مثل خاله غربیله می‌کردم: منظور «تند و تیز کار کردن!!» را از علی حُر آموخته بودم و مثل او بی مبالات بار آمده بودم و به تمیزی زیاد اهمیّت نمی‌دادم. این برادر ما اگر چه سریع و چابک بود، ولی با ‌شلختگی و پلشتی کار می‌کرد؛ علی حُر ‌نقاشی و بتونه‌کشی را مانند درو گندم و جو انجام می‌داد. در ‌ولایت خوشه‌هایِ خشک گندم از سر منگال و داس حُر و سایر دروگرها می‌پریدند و توی خوید می‌افتادند و در پایتخت، هنگام بتونه…

    بیشتر بخوانید: مرزهایِ محو برادری
    مرزهایِ محو برادری
  • ابن زیادِ بن موسی

      فصلی از جلد دوم « کبودان» ميكائيل ذوق زده و پرشور، مي‌خواست هرچه زودتر خودش را به بندر برساند و از آنجا راه به راه ، بي‌معطلي به ولايت برود و ساماني به زندگي‌‌اش بدهد. اگر شد سفري به مركز بكند و سراغي از پسرش بگيرد و تكليف زن و بچه‌اش را روشن كند. دستي به گل و گوش خانه‌شان بكشد اگر خدا‌خواست و ياري كرد ماده گاوي بخرد و آن چند جريب زمين پشت قلعه را با كل موسي معامله كند و آخر عمري سرخانه و زندگي‌اش بماند و لقمه ناني درآورد با روزگار بسازد. خسته بود پيرمرد.…

    بیشتر بخوانید: ابن زیادِ بن موسی
    ابن زیادِ بن موسی
  • پیل و پشه

    در دورانِ جوانیِ نسلِ ما، نخبگان فرهنگ و هنر، به نویسندگان جوان و اهل قلم مطالعة آثار قدما، مداقه در نثر و زبان آن‌ها را توصیه می‌کردند. من از آن روزگار عادت کرده بودم و گاهی شب‌ها، آخر شب، چند صفحه از این آثار، مثل تذکره الاولیا، یا تاریخ بیهقی و امثالهم می‌خواندم. این عادت چند سالی به اجبار در دیار فرنگ ترک شد تا دو باره از این‌جا و آن‌جا چند جلد کتاب فراهم کردم و عزیزانی نیز کتاب‌ها و کتابچه‌هائی از ایران فرستادند. باری، من اگر ‌چه در آن سال‌ها به منظور آشنائی با ریشه‌هایم و یادگیری نثر…

    بیشتر بخوانید: پیل و پشه
  • آخر شاهنامه

    فصلی از جلد سوم «گدار» اگر بخواهم تمام اسم‌هائي را كه من و‌ مشكي از اوّل تا آخر يدك مي‌كشيديم، دنبال هم قطار كنم، مثنوي هفتاد من كاغذ مي‌شود. نه، منظورم القاب و‌ عناوين ما نبود. گيرم ‌كه اين‌ اسم و‌رسم‌ها هركدام داستان و تاريخچة جداگانه‌اي دارند: گرگوارما سه سال و‌نيم از عمر عزيزش را تلف كرد تا از منصب «مشكي!» به مقام «مليجكي!» رسيد. من توي زندان‌هاي شاه مثل‌مار پوست انداختم تا از لقب‌«خَركُش!» به عنوان «ديو سپيد!» ارتقا درجه يافتم. مي‌بيني؟ از ميان تمام اسم‌هائي كه‌ مثل بام روي سرم ‌خراب شده بودند‌، سردارسرخ پوست بيشتر به‌ دلم مي‌‌چسبيد. شايد ‌به همين ‌دليل…

    بیشتر بخوانید: آخر شاهنامه
    آخر شاهنامه
  • دیدارِ دیوِ سفید

    فصلی از « چکمه ی گاری» تیمور لنگ و مادرش گویا شبانه از مهرآباد رفته بودند و من او را تا چند سال ندیدم و از سرنوشت شوکت آفرودیتا بی‌خبر ماندم؛ هر چند هر از گاهی شایعه‌ای در بارة آفرودیت بر سر زبانِ همسایه‌‌ها می‌افتاد و اگر توی کوچه با دختر برزخ رو به رو می‌شدم، جسته، گریخته و ضمنی به بخت و اقبال و سرنوشت آدم‌ها اشاره می‌کرد و به قهقهه می‌خندید. «کلبوسین، اوغور بخیر، سر صبح رفته بودی دنبالِ اون لنگِ خدا زده؟ مگه خوابنما شدی؟» دختر برزخ آگاهانه دام می‌گذاشت، دانه می‌ریخت و با شیطنت و سر‌خوشی…

    بیشتر بخوانید: دیدارِ دیوِ سفید
  • بیگانگی

    نزدیک به سی و چهار سال پیش از حومة شهر لیون به تصادف به حومة پاریس آمدم و از آن زمان همراه خانواده‌ام در این شهر زندگی می‌کنم؛ فرزندان ما در این شهر تحصیل کردند، در این شهر قد کشیدند، پر آزاد شدند و از آشیانه رفتند. آناهیتا نفر آخر بود. آناهیتا گربه‌اش را برای ما به یادگار گذاشت و به مادرش گفت: این‌جا خانة آخر‌و عاقبت «سوویتی‌»‌است. مادر آناهیتا به گربه خوگرفته بود و از او مانند آناهیتا مواظبت می‌کرد. در‌آن روزها، گاهی صدای او را از حمام، یا از اتاق می‌شنیدم و می‌پرسیدم: «چی می‌گفتی عزیزم؟». همسفرم مثل…

    بیشتر بخوانید: بیگانگی
    بیگانگی
  • ‏«دنیا خانۀ من است»‏ – 1996- گفتگو با سپیده فارسی

    حدود سی سال پیش، سپیدۀ فارسی برای تهیۀ مستندی از زندگی نویسندگان و هنرمندان ‏مهاجر (تبعیدی) با من مصاحبه کرد. گفتگوی ما بیش از نصف روز به درازا کشید و نزدیک به ‏چهار ساعت فیلمبرداری و ضبط کردند. این فیلم به نام «دنیا خانۀ من است» ساخته و این‌جا و ‏آن جا به نمایش گذاشته شد، یا به زبانِ اهل سینما «اکران» شد. گیرم از آن‌همه گفت و شنید فقط ‏چند دقیقه در مستند «دنیا خانۀ من است» به کار کارگردان آمده بود. باری، سپیده فارسی پس ‏از مدتی با گشاده دستی و محبت بسیار، تمام «کاست‌ها» را در اختیار…

    بیشتر بخوانید: ‏«دنیا خانۀ من است»‏ – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
    ‏«دنیا خانۀ من است»‏ – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
  • ‏«دنیا خانة من است»‏ – 1996- گفتگو با سپیده فارسی

    بیش از یک چهارم قرن پیش، سپیدۀ فارسی برای تهیۀ مستندی از زندگی نویسندگان و هنرمندان ‏مهاجر (تبعیدی) با من مصاحبه کرد. گفتگوی ما بیش از نصف روز به درازا کشید و نزدیک به ‏چهار ساعت فیلمبرداری و ضبط کردند. این فیلم به نام «دنیا خانۀ من است» ساخته و این‌جا و ‏آن جا به نمایش گذاشته شد، یا به زبانِ اهل سینما اکران شد. گیرم از آن‌همه گفت و شنید فقط ‏چند دقیقه در مستند «دنیا خانۀ من است» به کار کارگردان آمده بود. باری، سپیده فارسی پس ‏از مدتی با گشاده دستی و محبت بسیار، تمام «کاست‌ها» را…

    بیشتر بخوانید: ‏«دنیا خانة من است»‏ – 1996- گفتگو با سپیده فارسی
  • یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آب

    خانة محلة سوسن‌آب یک طبقه بود و ما اگرچه پشه‌بند نداشتیم، ولی مانند همسایه‌ها سرتاسر‌تابستان روی پشت بام می‌خوابیدیم. مادرم در شب‌هایِ اول گویا خوابِ پلشتی دیده بود، دلچرک شده بود و در آن‌جا دل نمی‌گذاشت. آن خانه از چشم مادرم بد‌یمن بود، به دل‌‌اش برات شده بود که دیر یا زود اتفاق ناگواری برای ما می‌افتاد. گیرم تا زمانی‌که آن حادثه رخ نداد، مادرم خواب‌اش را برای هیچ کسی، حتا کلب عبدالرسول، روایت نکرد. پدرم در خانة محلََة سوسن‌آب به‌دلشوره و اضطراب مداوم او پی برده بود، ولی از آن‌جا که با خلق و خوی و روحیة همراه دیرینه‌اش…

    بیشتر بخوانید: یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آب
    یاگو بر بامِِ خانه ی سوسن آب
  • سالِ سگ

    شبِ  اعدامِ  ببرِمازندران، پيامبر پرنده  را  در گوشة حيـاط زندان از ياد بردند و  با جنازة معدومين رفتند و تا آفتاب بر نيامد و  هوا روشن نشد، سراغی از من نگرفتند.  بعد از مراسم اعدام تب و لرز کردم،  توی جا افتادم و با مرگ همخانه شدم.  مرگ بختکی بود که در تمام آن سال ها تا مجالی می يافت پا بر گلوگاهم می گذاشت و  من مانند برّة ذبح شده ای در مسلخ می لرزيدم، دست و پا می زدم و سراسيمه و ليچ عرق از خواب می پريدم و کنار تخت سالار زانو می زدم و از مهتاب و  جوخة آتش و بوی شبدر حکايت می کردم: بوی  خوش شبدر  همراه نسيم خنک از دشت می آمد، جغدی بر ويرانه های گورستان متروک آبادی شيون می کرد. شب خاموش و وهم انگيز بود و ماه به نرمی بر يال تپّه ها می نشست. آرام آرام از خاک ريز بالا رفتم.…

    بیشتر بخوانید: سالِ سگ
    سالِ سگ
  • واکنش

    بزرگوار اگر چه گفته بودی که تا به امروز به اندازة کافی و شاید بیشتر از اندازة کافی کاغذ سیاه کرده ام و حالا باید صبرکنم تا بیماریِ بوتیمار، غمخواری، افسردگی و دیوانگی‌ام با مطالعة مداوم آثار مدرنیست‌ها و در دنیای مدرن و مدرنیسم بهبود یابد و بعد، دوباره، خوش و خندان و خوش بین، خوش دست و خوش مشرب و خوش‌خوشان دست به قلم ببرم، ولی‌این نامه را ناچارم به دو دلیل روشن بنویسم: نخست این که تا امشب دو باره دچار بی‌خوابی و بدخوابی نشوم و دیگر این که رهنمودهای داهایانه، توصیه‌های خیرخواهانه، پند و اندرزهای برادرانه و…

    بیشتر بخوانید: واکنش
    واکنش
  • سوارکار پیاده

      سردردهای مزمن‌را از پدرم به ارث برده بودم. میراث‌ دانش! بابا بعد از مرگ مادر تا سال‌‌ها از سر دردهای مزمن رنج  می‌برد و دایم از پا درد می‌نالید. دردها و بیماری ها همه جا با او بودند تا سرانجام در خانة کوی کلیسا از پا در‌آمد و در جمشیدآباد تهران تا آخر عمر زمینگیر شد. ‌با این‌همه تا زمانی که به دفتر خاطرات بابا دسترسی پیدا نکردم به ابعاد رنج بی پایان او پی نبردم: سوارکار پیاده! – گلندام، این چیه که از سرشب داری می خونی؟ کور نشدی؟  آنا رو به چراغ آمد و نگاهی به دفتر انداخت:…

    بیشتر بخوانید: سوارکار پیاده
    سوارکار پیاده
  • مهر میهن هرگز از دل‌ بیرون نمی‌رود

    سیاوش پورستاریان نقل از نشریه شهریور رمان قلعة گالپاها، تازه‌ترین اثر حسین دولت‌آبادی، نویسندة ایرانی ساکن فرانسه، را همان‌قدر می‌توان رمان نامید که یک خودزندگی‌نامه. با این حال، این رمان در مجموع در ستایش میهن است.حسین دولت‌آبادی که حدود چهار دهة گذشته را در تبعید و دور از وطنش گذرانده، تاکنون رمان‌هایی چون کبودان، در آنکارا باران می بارد، گدار ( سه جلد) خون اژدها، زندان سکندر ( سه جلد) و باد سرخ، مرم مجدلیه، و نیز چند نمایشنامه ورمان و داستان بلند دیگر را منتشر کرده است، اما این نخسین اثر اوست که در آن به شرح کودکی و…

    بیشتر بخوانید: مهر میهن هرگز از دل‌ بیرون نمی‌رود
    مهر میهن هرگز از دل‌ بیرون نمی‌رود
  • بختک

    من در زندان کم و بیش با آثار و افکار انقلابیون آشنا شده بودم، ولی مانند طلعت ترابی و آن مردمی که سر از پا بی‌خبر به دنبال امام راه افتاده بودند، خوش بین و امیدوار نبودم. به گمان من تاجبانو حق داشت وقتی به طعنه می‌گفت: « از آخوند جماعت آبی گرم نمی‌شه، چیزی به ما مردم فقیر و بیچاره نمی‌ماسه، نه دخترم، این خلق‌الله بی‌خودی صابون به دلشون مالیدن». شاید اگر پند و اندرزهای تاجبانو را به‌گوش می‌گرفتم، هرگز به آن دریای توفانی و به گرداب نمی‌افتادم، سر از زندان آخوندها در نمی‌آوردم، «قیامت» را در این دنیا…

    بیشتر بخوانید: بختک
    بختک
  • هزاردستانِ کاسخانة ما

    روزها از پی‌هم می‌آمدند، مکرر می‌شدند و می‌رفتند. هر روز تکرار کسالت بار روز گذشته بود و هر آدمی که می‌دیدم، تکرار کسی‌ که بارها دیده بودم. در آن روزها هیچ اتفاقی نمی‌افتاد و همة روزها مانند دانه‌های تسبیح، مانند روزهای یک زندانی، به‌ هم شباهت داشتند. حسن مرغدل به این زندگی یکنواخت و ملال‌آور می‌گفت: «از آتن تا بارسلون!» من اگر چه آن فیلم را هنوز ندیده بودم، ولی طنز تلخ او را می‌فهمیدم. منظور عمر ‌ما در تکرار روزهای تهی تلف می‌شد. حسن هنوز با علی‌حُر کار می‌کرد‌و مثل سابق نق می‌زد و به‌زمین و آسمان بد و…

    بیشتر بخوانید: هزاردستانِ کاسخانة ما
    هزاردستانِ کاسخانة ما
  • شارق و شاهکارها

    فصلی ار « چکمه ی پاری» میانه مردی پرحرف، سرزنده، تند و تیز و بشاش، به نام آقا‌رضا دو اتاق طبقة پائین خانه‌اش را به ما اجاره داده بود. این طبقة همکف فقط دو تا اتاق نیمه تاریک داشت که درهای دولنگة چوبی آن‌ها به راهرو باریکی باز می‌شدند. هر چه بود، بزرگ‌تر از خانة کشاورز و فراش چشم شیشه‌ای بود. در کوچه شارق، هر از گاهی دوستان و آشناها به دیدار ما می‌آمدند. از جمله سعید‌ سلطانپور، پرویز خضرائی و روح‌الامین و «پسر خالة بازیگر» پدرم. من در خانة کوچة شارق سعید سلطانپور و پرویز خضرائی را برای نخستین…

    بیشتر بخوانید: شارق و شاهکارها
    شارق و شاهکارها
برگه قبلی
1 … 7 8 9 10 11 … 15
برگه بعدی

کتاب‌ها

  • Station Bastille ایستگاه باستیل
  • دارکوب
  • اُلَنگ
  • قلمستان
  • دروان
  • در آنکارا باران می بارد- چاپ سوم
  • Il pleut sur Ankara
  • گدار، دورۀ سه جلدی
  • Marie de Mazdala
  • قلعه یِ ‌گالپاها
  • مجموعه آثار «کمال رفعت صفائی» / به کوشش حسین دولت آبادی
  • مریم مجدلیّه
  • خون اژدها
  • ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
  • چوبین‌ در « چاپ دوم»
  • باد سرخ « چاپ دوم»
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد دوم
  • کبودان «چاپ دوم» – جلد اول
  • زندان سکندر (سه جلد) خانة شیطان – جلد سوم
  • زندان سکندر (سه جلد) جای پای مار – جلد دوم
  • زندان سکندر( سه جلد) سوار کار پیاده – جلد اول
  • در آنکارا باران می‌بارد – چاپ دوم
  • چوبین‌ در- چاپ اول
  • باد سرخ ( چاپ دوم)
  • گُدار (سه جلد) جلد سوم – زائران قصر دوران
  • گُدار (سه جلد) جلد دوم – نفوس قصر جمشید
  • گُدار (سه جلد) جلد اول- موریانه هایِ قصر جمشید
  • در آنکارا باران مي بارد – چاپ اول
  • ايستگاه باستيل «چاپ اول»
  • آدم سنگی
  • کبودان «چاپ اول» انتشارات امیرکبیر سال 1357 خورشیدی
حسین دولت‌آبادی

گفتار در رسانه‌ها

  • گفتگو با آقای مصطفی خلجی- زندگی درتبعید
  • گفتگو با حسین دولت‌آبادی نویسنده داستان‌‌ها و رمان‌های تازه
  • گفتگوی سعید افشار با حسین دولت آبادی نویسنده تبعیدی مقیم پاریس
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت دوم)
  • گفتگو با حسین دولت آبادی، نویسندۀ ساکن فرانسه ( قسمت اول)

Copyright © 2026 حسین دولت‌آبادی.

Powered by PressBook Premium theme