-
بُقچِه، بچّه
بیشتر بخوانید: بُقچِه، بچّهنام مادرم فاطمه بود، گیرم پدرم او را همیشه و همه جا «مادر محمود» صدا میزد. از آنجا که بهباور شیعیان فاطمه، همسر علیابن ابیطالب زنِ پاکدامن و پارسا و نمونة کامل زنِ مسلمان بوده است، پدرم، آن مرد رند و هشیار و عیار زمانه اغلب به طنز و کنایه میگفت: فاطمة آخوندها اگر زنده میبود، باید میآمد پشت سر «فاطمة زهرای ولایت ما» نماز میخواند. اینهمه تمجید، توصیف، تعارف و زبانبازی نبود، بلکه از صمیم قلب باور داشت که مادر محمود «معصوم» بود. باری، پدر و مادرم به ندرت به بچّهها پند و اندرز میدادند؛ آنها طبیعی، ساده، بدون…
-
رمان کم نطیر «دکتر گلاس»
بیشتر بخوانید: رمان کم نطیر «دکتر گلاس»یلمار امیل فردریک سودربری « Hjalmar Emil Fredrik Söderberg » ( ۱۸۶۹ – ۱۹۴۱) رماننویس، نمایشنامهنویس، شاعر و روزنامهنگار سوئدی بود. مشهورترین رمان او دکتر گلاس که در سال 1905 منتشر شده یکی از آثار مهم ادبیات سوئد محسوب میشود که همچنان مورد توجه است و هنوز خوانندگان بسیاری دارد. رمان به شکل یاد داشتهای روزانه دکتر گلاس با ظرافت و تردستی روایت میشود. دکتر که مردی تنها، درونگرا و اهل تفکر و اندیشه است، دل به یکی از بیماران اش می بازد و برای نجات او از چنگ کشیشی منحوس ( شوهر آن زن) بر سر دوراهی قرار میگیرد:…
-
خشت خام و آینه
بیشتر بخوانید: خشت خام و آینهبیشک شما نیز مانند اینجانب بارها این سخن را شنیدهاید: «آنچه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». بنا براین ادعا انسان تا روزگار پر فرار و نشیبی را از سر نگذراند و تا به پیری نرسد، همه چیز را درخشت خام به روشنی نمیبیند. اگر چه این سخن دربارۀ همۀ پیران و جوانان صادق نیست، ولی حقیقتی در آن نهفتهاست. من دراین عمر دراز با انسانهای بی شماری از هر قشر و قماشی آشنائی، حشر و نشر داشتهام و این آشنائیها از دوران کودکی و نوجوانی تا سر پیری، با چندین نفر به دوستی انجامیده و…
-
در آنکارا باران می بارد – باقر مومنی
بیشتر بخوانید: در آنکارا باران می بارد – باقر مومنیداستان بلند تازه ی است از حسين دولت آبادی، که پيش از اين علاوه بر رمان و چند داستان و فيلمنامه که از او در ايران چاپ و اجرا شده، در خارج نيزمقالات انتقادی و قصّه هائی در مجلاّت از او به چاپ رسيده است و بعلاوه نمايشنامه های او با عناوين «آدم سنگی» و «قلمستان» انتشار يافته است.حسين دولت آبادی که نويسنده ئی رئاليست و در زمينة مبارزات اجتماعی– سياسی صاحب نظر و جهت دار است در نوشته های خود بيشتر به توده های زحمتکش و در واقع به انسان های «اعماق» توجّه دارد و از آن جا که…
-
شبِ هول
بیشتر بخوانید: شبِ هولفصلی از رمانِ «اَُلنگ» فرّاش مدرسه چند بار از جلو خانة خالو خداداد میگذرد؛ هربار به در حیاط نزدیک میشود؛ یکدم مردّد پا به پا میمالد و باز راه میافتد. بار آخر نگاهی به دریچة گردِ بالاخانة همسایه میاندازد؛ کوبة در را کورمال کورمال پیدا میکند، دیوانه وار در میزند و منتظر و گوش بهزنگ میماند. اقدس صدایِ دقالباب را میشنود؛ تا مدتی اهمیّت نمیدهد و از جا جنب نمیخورد. بیتردید در آن پستو اتفاقی افتاده، بلائی سر ذوالفقار آمده و او تا به این راز پی نبرد، آرام و قرار نمیگیرد. فراش کوبه به در میکوبد و او مضطرب،…
-
انسان تبعیدی، انسان مهاجر
بیشتر بخوانید: انسان تبعیدی، انسان مهاجرانسان تبعیدی، انسان مهاجر (1) P اگرچه همه چیز با زمان میرود، ولی مفاهیم به ندرت به مرور زمان عوض میشوند و تغییر میکنند. تبعید از دیرباز به معنای « نفی بلد» بوده است و هنوز که هنوز است به همین معناست. مهاجرت نیز از آغاز تاریخ به معنای جا به جائی جغرافیائی و کوچ از سرزمینی به سرزمین دیگر و از کشوری به کشور دیگر بوده است و هنوز که هنوراست به همین معناست. بنا براین فاجعۀ هولناکی که در روزگار ما، و پیش چشم مردم دنیا در نوار غزه در شرف وقوع است، مهاجرت نامیده نمیشود، بلکه تبعید…
-
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
بیشتر بخوانید: از دل برود هر آنکه از دیده برفت… در سال های نخستين تبعید که زخمام هنوز تازه بود، در آن سالهائیکه جسمام در اينجا بود و جانم مدام در کوه و دشت و دریا و آسمان وطن ام پرسه میزد، در آن سالهای نکبتِ جلای وطن، دوری، تنهائی، اندوه و دلتنگی، نامه ها جایگاهی ویژه ای در قلبام یافته بودند، نامهها قاصدکهائی بودند که از یار و دیارم خبر میآوردند. این شور و شوق و اشتیاف دیدار از مسافر -خانههای آنکارا آغاز شده بود و در فوایههای « foyer» فرانسه ادامه یافته بود و بعدها صندوقِ نامۀ آپارتمان تنها جائی بود که روزی چند ار از پلّهها…
-
سخنان نقش روی دیوار
بیشتر بخوانید: سخنان نقش روی دیوارمن سالها پیش در ایران هزار و یک شب را در روستاهای شهریار خوانده ام، خیلی پیش تر از آن، در کودکی، برخی از حکایتهای شهرزاد را در شب های زمستان، پشت کرسی، از زبان ملا چروی، همسایه مان، شنیدهام. از شما چه پنهان، پس از سالها دوست عزیزی دو جلد هزار و یک شب، ترجمۀ تاریخ طبری و تاریخ سیستان را از ایران فرستاد و بانی خیر شد. از آن زمان، گاهی این کتابها را آخر شب ورق میزنم و حکایتی را محض تغییر ذائقه میخوانم و بیش از هر چیز از زبان، ترجمۀ سلیس و شیوای کتابها لذت…
-
من به مرده لگد نمی زنم
بیشتر بخوانید: من به مرده لگد نمی زنممن دریای توفانی و خشمگین را یک بار دیده بودم، وحشت و هراس مرگ را روی لنجی لکنته که به دام افتاده بود، تجربه کرده بودم. در آن روز کاکل سفید و کفآلود هر خیزابی که به سوی لنج فرتوت ما میشتافت، به هیبت عزرائیلی بود که دم به دم نزدیک و نزدیکتر میشد و زندگی و مرگ را معنا میکرد. بیسبب نبود که گاهی مانند ناخدای آن لنج لکنته درساحل نجات به دریای طوفانی و به گذشتهها نگاه میکردم و به زندگی و مرگ میاندیشیدم. آن روز شاید اگر بارها را به دریا نمیریختم، تخته بند پوسیدۀ لنج در…
-
بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»
بیشتر بخوانید: بُرِشی از «خاکِ دامنگیر»من سرخوشی، سرزندگی؛ شادخواری پدرم را به ارث نبرده بودم، بلکه مانند مادرم به غم و غصه، غمخواری ودلسوزی گرایش پیدا کرده بودم. از آنجا که در ایام جرهگی با تعزیه آشنا شده بودم، بی شک ملودرام برمن اثر گذاشته بود. شاید به همین سبب رفتار و کردار وگفتار امانالله به مذاقام خوش آمده بود و مرا جلب و مجذوب کرده بود. دوست من به رغم تهیدستی و گرفتاری مالی هرگز از روزگار شکوه و شکایت نمیکرد؛ به ندرت خنده از لباش دور میشد، همیشه با روی باز به دیدار دوستان میرفت؛ هربار به بهانهای به قهقهه میخندید و…
-
اُلنگ
بیشتر بخوانید: اُلنگاقدس به تنگنا افتاده و از شّر فراریها خلاصی ندارد. لنگة در را میبندد، مدتی دورخوش میچرخد و درمانده بیخ دیوار سرلک مینشیند. باد زوزه میکشد و خیال او را تا بیابان، تا گلّة خالو خداداد میبرد. چوپان گله را خوابانده، چوخائی به سرکشیده و در دامنة تپة ماسهای، نه چندان دور از ببری مچاله شده است؛ باد ماسهها را به روی چوخا می ریزد و انگار سر آن دارد تا خالوخداداد را زنده زنده بهخاک بسپارد. سگ گله به صدای باد گوش تیز کرده و هوا را بو میکشد؛ آسمان، ماه، ستارها و زمین در باد دیده نمیشوند؛ هر…
-
اُلَنگ
بیشتر بخوانید: اُلَنگاُلَنگ در زبان ترکی به معنای مرتع، سبزه زار، چمن و یا مرغزار است. گویا در دوران فئودالیسم، بزرگ مالکی و خانخانی، بعضی از آنها النگی شخصی داشتهاند. در ولایت ما اگر چه النگ وجود نداشت، و یا این که من ندیده و نشنیده بودم، ولی این واژه وارد زبان و فرهنگ مردم، (اصطلاحات، مثلها و متلکها و. ) شده بود و در ولایت ما آن را به کنایه و استعاره بکار میبردند: در این فرهنگ النگ «جائی»، «مکانی» بود که همه آزادانه وارد میشدند، میچریدند و میپریدند و بی پروا «لگد به طاق آسمان میزدند»؛ چنانکه گوئی آنجا «النگ»…
-
مصالحه با خویشتن خویش
بیشتر بخوانید: مصالحه با خویشتن خویشمرد آنست که در خویشتن خوش به غلط نیفتد. «عطار» این روزها هربار به عمر از کف رفته، فرصت باقیمانده و اینهمه طرح و کار ناتمام میاندیشم، اضطراب و دغدغه بهسراغ ام میآید و تصمیم میگیرم از خیر فیس بوک و خرده کاری بگذرم و فقط به کار اصلی ام بپردازم، با وجود این هربار وسوسه میشوم؛ رمانام را کنار میگذارم و چند سطری به مناسبت می نویسم و دوباره گرفتار میشوم. در این چند سالۀ اخیر با توجه به امکانات و تسهیلات دنیای مجازی و جیزههائی محض فرار از دنیایِ نفسگیر رمان و تنفس و گاهی بنا به ضرورت…
-
اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض ما
بیشتر بخوانید: اسائۀ ادب در آرامگاه زنده یاد غلامحسین ساعدی و اعتراض مااین بار رذالت و شناعت در گورستان پرلاشز، درتبعید رخ داد. سالها است که جیره خواران و مزدوران حکومت ننگ و نفرت و جنایت اسلامی عزیزان مردم ما را گور به گور میکنند، سنگ قبر شاعران و آزادیخواهان میهن ما را میشکنند و در تبعید، فاشیستهائی که با وعدههای دولت اسرائیل، این نماد جنایت علیه بشریت، متوهم شدهاند، وقاحت را به جائی رساندهاند که آرامگاه نویسندۀ محبوب و مردمی ایران را در پرلاشز با پیشاب آلوده میکنند. زهی دنائت، شقاوت و رذالت! بیشک موجودی که بر مزار نویسندهای با نفرت و کینه ورزی مثانهاش را خالی میکند که عمری علیه…
-
جرمها و جنایتهای تاریخی مشمول مرور زمان نمیشوند.
بیشتر بخوانید: جرمها و جنایتهای تاریخی مشمول مرور زمان نمیشوند.گابریل گارسیا ماکز، نویسندۀ کلمبیائی داستان کوتاهی دارد بنام «ماریا خوشگله» یا « ماریا دلبر». ماریا زن زیبائی است که از چند مشتری سرشناس و متمول هفتهای یکی دوبار در خانهاش پذیرائی میکند. از ذکر و شرح جزئیات داستان میگذرم، این زن، هفتهای یکبار به گورستان شهر میرود و روی قبر سه نفر مینویسد: «فراموش نکنیم، اینها فاشیست بودند» و هر هفته مأمورین شهرداری نوشتههای او را پاک میکنند و ماریا هفتۀ بعد به گورستان میرود و دوباره روی آن قبرها می نویسد: «فلانی، فلانی و فلانی فاشیست بودند.» این ماجرا تا روز آخر، تا روزی که در قبرستان توفانی…
-
قلمستان
بیشتر بخوانید: قلمستان… قلمستان نام باغیاست که «چلمرد» پس از عمری کار، زحمت و ذلّت درخت های آن را به بار آورده است. حوادث نمايشنامه در اين باغ و حوالی آن و خانة چلمرد اتفاق میافتند. چلمرد در آن دیار بیگانهاست و سالها پیش، پس از مرگ همسر جواناش، همراه فرزند خردسالاش «بمان» از روستاهای همدان به آنجا آمده و قلمستان مخروبه را طی سالها آباد کردهاست. «رندان» برای تصاحب اين باغ و عروس زيبای او دندان تيز کرده اند؛ در تاريکی به کمین نشستهاند، منتظرند تا پیرمرد از پا بیفتد. پسر چلمرد با امام امت بیعت کرده و با همسرش «توبا» که مخالف قتل و آدمکشیست،…
-
دروان
بیشتر بخوانید: درواندوران نخستین بار در سال 1363خورشیدی، در شرایط بحرانی، شتابزده، آشفته و مغشوش نوشته شد. در آن زمان به اجبار جلای وطن کرده بودم و در آنکارا به انتظار سرنوشت به سختی روزگار میگذراندم و اگر از چند روز بگذرم، هر روز و هر شب مینوشتم. این دستنوشته نزدیک به سی و شش سال با سایر یاد داشتهای سالهای جوانیام بایگانی شده بود و از یاد رفته بود. باری، در آغاز بحران جهانی کرونا، هنگام حانه تکانی، این دفتر کهنه و رنگباخته را یافتم و تصمیم گرفتم تا در دوران قرنطینه و «تبعید مضاعف»، آن را باز خوانی، بازنگری و…
-
رویایِ سفیدِ مادر
بیشتر بخوانید: رویایِ سفیدِ مادر… درخانة سوسن آب، مادرم هرازگاهی اسپند دود میکرد، سر نماز ورد میخواند تا همسایهها و مردم تنگ نظر جوانان او را چشم نمیزدند. پدرم از بالای عینک «فاطمة زهرا» را میپائید و به تمسخر سر میجنباند. با اینهمه اگر کسی اسم فرزندان آنها را به زبان میآورد، به مادرم میگفت: «… مادر محمود، چهار تا دانه اسفند بریز روی آتش.» در آن روزها هیچکسی از رویایِ سفید مادرم خبر نداشت، هنوز در بارة خوابیکه در خانة سوسنآب دیده بود، حرفی به ما نزده بود؛ با وجود این دلنگرانی او در فضا و هوایِ خانه موج میزد؛ دغدغهها و…
-
رشتۀ پوسیدۀ پیوندها
بیشتر بخوانید: رشتۀ پوسیدۀ پیوندهادوسال پیش دوستی از راه دور مرا پند و اندرز میداد و پیوندهای خونی ما را یادآوری میکرد و اینکه: برادری دروغ نمیشود و کارد که به استخوان برسد، میایستد. نصایح خیرخواهانۀ او باعث شد تا به پیوندهای خونی، پیوندهای عاطفی و شناسنامهها فکرکنم و چند سطری را در این باره بنویسم. هفتۀ گذشته عزیزی همان حرفها را گیرم به شکل دیگری تکرار میکرد و از آنجا که مأخوذ به حیا بود، تلویخی و ضمنی مرا مقصر میدانست. باری، در صدد برآمدم تا شاید خودم را تبرئه کنم؛ هرچند میدانستم فایده ای ندارد و نظر دیگران به سادگی عوض نمی…
-
تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمس
بیشتر بخوانید: تاپلئون بناپارت و دکّۀ غلوم ملا شمسمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو دیروز دوست عزیزی عکسی دربارۀ «ذهن نویسنده» با واتساپ فرستاد و مرا به یاد مطلبی انداخت که نزدیک به دو سال پیش نوشته بودم: ناپلئون بناپارت و دکۀ غلوم ملاشمس. … ناپلئون بناپارت گویا در جائی گفتهیا نوشته است: « مغز من مثل میزی اداری است که چندین کشو کوچک و بزرگ دارد، در هر کشو پروندهای را چیدهام، هر زمان نیاز میافتد، کشوی را بار میکنم، پروندهای را بر میدارم، پس از مطالعه و بررسی و تأمل و تفکر، آن را توی کشو…
-
زلفِ کجِ کوشیرانی
بیشتر بخوانید: زلفِ کجِ کوشیرانیفصلی از رمانِ « خاک دامنگیر» چند سال از دوران هنرآموزیام گذشته بود و بسیاری از یادها با بادها رفته بودند، با اینهمه روزی که پا به زندان جمشیدیه گذاشتم، به یاد مرکز آموزشها و کلنل شاداب و سرخوش آمریکائی افتادم: «! I’m here » در مرکز آموزشها سه ماه زودتر از همقطارها امتحانات زبان را با موفقیت از سرگذرانده بودم؛ کلاس، درس و مشق نداشتم و چند روزی بیکار، بلاتکلیف و سرگردان بودم. از آنجا که افراد مجاز نبودند در محوطۀ پادگان بنشینند یا اینجا و آنجا ول بگردند و پرسه بزنند، تا چشمِ بالا دستها به من نمیافتاد…
-
مردم قلعۀ ما
بیشتر بخوانید: مردم قلعۀ مابه یاد دوست، به یاد «اکبرشهریار» که امروز خبرش را آوردند. در آن ولایتی که من به دنیا آمدم، مردم معتقد بودند: «اوستا زاده، پشت کمر پدرش نیم اوستاست» در این باور پاره ای از حقیقت وجود داشت. من در دکان سلمانی پدرم، الفبای این حرفه را یاد گرفتم و گاهی سر بچّههای مدرسه و پیرمردها را با ماشین نمرۀ دواصلاح میکردم، هر چند مانند برادرم محمود «اوستاد سلمانی» نشدم. کسی نمیداند چرا، شاید به این دلیل که چپ دست بودم و ابزار و ماشین آلات را برای کسانی ساخته بودند که با دست راست کار میکردند. با اینهمه هر…
-
خسرو پرویز و پینه دوز
بیشتر بخوانید: خسرو پرویز و پینه دوزنفرت از حکومت جهل و جنایت اسلامی و آخوندها باعث این توهم شده است که گویا پیش از حملۀ اعراب به ایران و شکست یزگرد سوم، مردم ما زیر سایۀ شاهنشاهان هخامشی، اشکانی، ساسانی و دین زردشتی، در بهشت برین زندگی میکردهاند. اگر از مردم ساده لوح و کسانیکه با تاریخ بیگانه اند، بگذریم، شماری قلم به مزد آگاهانه به این توهم در میان جوانان دامن میزنند تا نظام شاهنشاهی را بستایند، تا چهرهای بزک شده و دلپذیر، وطن پرست و رعیّت پرور از شاهان معاصر ایران ارائه دهند و آنها را با مهارت تطهیر کنند و «شازده» را با…
-
دَمِ مسیحائی
بیشتر بخوانید: دَمِ مسیحائیفیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد « حافظ» .در افسانههای پیش از اسلام آمدهاست که مردی بنام «عیسی» مردهها را با «دم مسیحائی» زنده میکردهاست. کسی که این دروغ شاخدار را در چندین و چند قرن پیش ساخته و پرداخته و در دنیا و میان مردم شایع کردهاست، به باور اینجانب، شباهت نزدیکی به آن شخصی دارد که مدعی شده موسی دریا را با عصا شکافته و قوم بنی اسرائیل را از دریا گذرانده است. در قرآن چندبار به این معجره اشاره شده و لابد تا محمد نبی، «خاتمالانبیا» از سایر پیامبران عقب…
-
گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)
بیشتر بخوانید: گو نماند ز من این نام چه خواهد بودن (1)هموطن عزیزی، آشنایِ دنیایِ مجازی در پیامگیر فیسبوک اینجانب نوشته بود که رماناش ده سال پیش درایران منتشر شده، ولی به قول خودش «گمنام باقی مونده». من آن رمان را نخوانده بودم و نمیتوانستم چنانکه که هموطن عزیز ما متوقع بود، آن را در فیس بوک بررسی و معرفی کنم. با وجود این چند کلمهای در بارۀ بحران فرهنگی وهنری جامعۀ ما دردوران حکومتِ نحسِ اسلامی و آشفته بازار هنر و ادبیات و تیراژ اندک و شرم آور کتاب در ایران و در حارج از ایران نوشتم، ولی راضی به این مختصر نشدم، فکر و خیالِ گمنامیِ آن هموطن گرامی…
-
پچپچههای همسایه ها، دغدغه های مادرم
بیشتر بخوانید: پچپچههای همسایه ها، دغدغه های مادرمنفرت و نفاق بین گروههای اجتماعی، احزاب و سازمانهایِ سیاسی، اقوام و حتا ملتها و آدمها هرگز بیدلیل نبوده است و بی دلیل نیست و میتوان ریشههای تاریخی، علل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، طبقاتی و حتا فرهنگی آن را پیدا کرد، به انگیزههای پنهانی رفتار آدمها پی برد و آنها را فهمید، پذیرفت و یا رد کرد و نپذیرفت. گیرم من از دوران کودکی کنجکاو شده بودم و دلیل ترس و نفرت مردم ولایت را از یهودیها، اکراه آنها را از ارمنیها و بدبینی آنها را نسبت پیروان سایر مذاهب و ادیان نمیفهمیدم. در ولایت همسایههایِ ما افسانهها هولناکی در بارۀ…
-
مردی که به مقصد نرسید
بیشتر بخوانید: مردی که به مقصد نرسیدآقای «پریش» وحشتزده از خواب پرید، نگاهی به شمارههایِ سبز ساعت انداخت و زیر لب غر زد: «مرده شوی». مثل هر روز خواب مانده بود؛ وقت گذشته بود و فرصت نداشت تا دوش میگرفت ریشاش را می تراشید؛ مسواک می زد و صبحانه می خورد، باید هرچه زودتر لباس میپوشید و از پله ها سرازیر میشد و با تاکسی می رفت تا شاید معجرهای رخ می داد و پیش از ساعت هفت صبح به ایستگاه راه آهن میرسید. ایسنگاه راه آهن مثل روز محشر شلوغ بود و سگ صاحباش را نمیشناخت. آقای پریش دوان دوان رو به سکوئی رفت که…
-
بریدۀ یک نامه
بیشتر بخوانید: بریدۀ یک نامه… بیست و سه سال از زمانی که من برای ساختن خانهام زمین را به آسمان میدوختم و روزی شانزده تا هیژده ساعت کار میکردم میگذرد. در آن روزگار هراسی از آینده نداشتم، سوار بر گردۀ زندگی بودم بود و از هیچ، امکان و همه چیز میساختم، می ساختم و از سازندگی لذّت می بردم و خستگی را نمی شناختم. هر چه بود و نبود شور و عشق و امید و زندگی بود که با جوانیام می شکفت و در باغچههای خانهام گل می داد. آن سال ها بی رحمانه گذشتند و من به این سر دنیا پرتاب شدم. جانم…
-
نان و نمک
بیشتر بخوانید: نان و نمکحق صحبت و نان و نمک را نگاه باید کرد. ( تاریخ بیهقی ص 50 ). دیشب گفتگو یا بهزبان اهل تأتر و سینما دیالوگی را در نمایشنامه نویسندۀ نیکاراگوئی خواندم که مرا به فکر واداشت و تا امروز صبح ذهنام را مشغول کرد و سرانجام سر از چین در آوردم و به یاد داستان کوتاهی افتادم که بیش از شصت سال و اندی پیش در نوجوانی خوانده بودم. من به تجربه دریافتهام قصههای خوبی که درآن سن و سال خوانده می شوند تا ژرفاهای روخ نفوذ میکنند و مفهوم و حتا جزئیات هرگز از یاد نمیروند و آن خدمتکار…
-
چرا ایران بمباران می شود؟!
بیشتر بخوانید: چرا ایران بمباران می شود؟!شهاب برهان از خود بپرسیم چرا؟ مردم در ایران چندیست که هر لحظه در انتظار فروافتادن بمب و موشک اسرائیل و آمریکا بر سر و سامان شان در لرز و هراس به سرمی برند و متاسفانه ممکن است در همین ساعات چنین مصیبتی رخ دهد؛ مصیبتی که وقوع اش دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد ( از قرائن بدجوری هم سوخت و سوز خواهد داشت!) راستی چرا مردم ایران مستوجب چنین مکافاتی هستند؟ رژیم می کوشد آمریکا و اسرائیل را بانی و مسئول جنگ جاری بین ایران و اسرائیل و خود را مظلوم و بی گناه وانمود کند.…
-
انتقام موحش گاوها
بیشتر بخوانید: انتقام موحش گاوهاابوالفضل بیهقی در مقدمۀ «تاریخ بیهقی» که به روایتی سی جلد بوده و فقط سه جلد آن از گزند بادهای مسموم جان به در برده و به ما رسیده، نوشتهاست: «… در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست، که احوال را آسانتر گرفتهاند و شّمهای بیش یاد نکرده، اما من چون این کار پیش گرفتم میخواهم که داد این تاریخ بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از آن ملالت افزاید، بفضل ایشان مرا … نشمرند، که هیچ چیز نیست که بخواندن…
-
رؤیایِ کبوترها و چلچلهها
بیشتر بخوانید: رؤیایِ کبوترها و چلچلههافصلی از « خاک دامنگیر» خاموشی! برق آسایشگاه خاموش بود و من مثل هر شب به خفاشی خیره شده بودم که از سقف آویزان مانده بود و از جا جنب نمیخورد. خفاشی بزرگ که مانند سایرخفاشها پرواز نمیکرد و در تاریکی شب به دنبال طعمه نمیرفت. بلکه با آن تنها چشم زرد روشناش به من خیره شده بود و انگار منتظر فرصت مناسب بود. آه نفرین بر این مغز خسته و خیال آشفته! باری، مانند هرشب بیخواب شده بودم، درکمدم را نیمه باز گذاشته بودم و در نور بیرمق چشم خفاش بهتصویر فرشتۀ سوسن آب نگاه میکردم و نمیتوانستم…
-
حقیقت، بی خانمان تاریخ
بیشتر بخوانید: حقیقت، بی خانمان تاریخفرزانه ای گویا گفته است: هیچ چیزی دشوارتر از بیان حقیقت و ساده تر از مجیزگوئی نیست. … و اما مسافرِ ما از قرنها پیش، از زمانی که انسان از غارها بیرون آمده، زبان بازکرده و خانه و سرپناه ساخته بود، پای پیاده راه افتاده بود، همة قارهها، کشورها، شهرها و روستاها را زیر پا گذاشته بود و تا به امروز هنوز خانه، آشیانه و سر پناهی نیافته بود؛ هنوز آواره و بی خانمان بود و شب و روز سفر میکرد. نامِ این مسافرِ سرگردانِ راههایِ بی پایان «حقیقت» بود و از شما چه پنهان، از آغاز، از قرنها پیش…
-
تو کز محنت دیگران بی غمی
بیشتر بخوانید: تو کز محنت دیگران بی غمیدر ولایت ما، مردم روی همولایتیها اسم میگذاشتند و کمتر کسی آنها را توی قلعه به نام اصلی و شهرت شناسنامهاش صدا میزد: از جمله نامهائی که هنوز فراموش نکرده ام: دیو سفید، دیو سیاه، موری، یاور، کلا بلند، ک…گردن و امثالهم بودند. اینجانب را نیز به نام نامی: «بیداری!» مفتخر کرده بودند. باری، من این نامگزاری را از آنها آموخته بودم یا به عبارت دیگر به ارث برده بودم و در سرتاسر زندگی، در هر کجا که بودم، روی آدمها اسم میگذاشتم. غرض، ما چند سال پیش که از «لیون» به شهر «شاتنه مَلابری» آمدیم، این شهر را به…
-
من سیاسی نیستم
بیشتر بخوانید: من سیاسی نیستمدر روزگار ما سیاست به تعبیر فرانسویها در هوا است c’est dans l’air و از آن گزیر و گریزی نیست، حتا اگر مانند بسیاری از اهل هنر و فرهنگ منکر این حقیقت باشیم و از آن تبری جوئیم. باری، از شما چه پنهان من پس از هفتاد و هفت سال عمر از دروغهای سیاستمداران و دولتمردان لبریز شده ام و دیگر تاب و تحمل ندارم و به ندرت به سخنان این جماعت گوش می دهم، با اینهمه، سخنان آنها در هواست و مثل هواست. کافیست سری به دنیای مجازی بزنی تا از واکنش مردم پی به فرمایشات گهربار آنها ببری.…
-
مردی که تاج شاه را آتش زد
بیشتر بخوانید: مردی که تاج شاه را آتش زداگر چه در شهر سبزوار ژاندارمری وجود داشت، ولی در ولایت ما هنوز به« ژاندارم» که واژهای فرانسوی است، می گفتند «مأمور» یا «امنیه» که امنیّت را به ذهن متبادر میکرد و گویا قرار بود در روستاها مواظب امنیّت مردم باشد و خلافکارها را دستگیر و به دست پرقدرت عدالت بسپارد. با اینهمه «مأمور» بار منفی داشت، رعیت از مأمور دولت بیزار بود و میترسید و اهالی از آنها چشم می زدند. نام مأمور و امنیه با زورگوئی، تلکه و رشوه گره خورده بود و هر بار سر و کلۀ امنیهها توی ده پیدا میشد، گوش مردم زنگ میزد. اگر…
-
آدم گرسنه آزادی ندارد
بیشتر بخوانید: آدم گرسنه آزادی نداردمردی آواره و بی خانمانی را می شناسم که از چندین سال پیش زیر پل اتوبان، نه چندان دوراز خانۀ ما، روزگار می گذراند و من هر بارهنگام پیاده روی او را می بینم که در آن گوشه، کنار اثاثیه و خرت و پرت های بی ارزش، زیر لحاف چرک و شندر پندری اش مچاله شده است، از شما چه پنهان، هر بار به پاریس می روم، در این شهر زیبا و عروس شهرهای دنیا نیز بی شماری ازاین قماش مردم بی سرپناه می بینم که مانند مرد زیر پل؛ در پیاده روها عمر عزیر را به آخر می رسانند…
-
در دیار ما زن گران است
بیشتر بخوانید: در دیار ما زن گران است… من در دوران جوانی، ده سال در مُلک ری کار و زندگی کردم و در آن سالها، کارگرهای فصلی و مهاجر افغان را اینجا و آنجا، در باغ -های شهریار و سر ساختمانها میدیدم؛ در آن مدت با شماری از آنها آشنا شده بودم و چند نفر را حتا از نزدیک میشناختم. در سالهای آخر به فکر افتاده بودم تا خانهای در روستای فردوس شهریار بسازم، از آنجا که به اصطلاح دستام خالی بود و در زمان جنگ مصالح ساختمانی نایاب شده بود، دو سال به درازا کشید تا خانه از زمین سبز شد. باری، من از معماری و…
-
طنزِ تلخِ تاریخ
بیشتر بخوانید: طنزِ تلخِ تاریخطنزِ تلخِ تاریخ P چندی پیش گذرم به شهر مردگان افتاده بود و در جستجوی مزار عزیزی گورسنگها را میخواندم؛ نیمۀ تابستان بود؛ هوا به شدت گرم کرده بود و من که از پرسه زدن خسته شده بودم، یکدم روی جدول خیابان نشستم تا نفس میگرفتم و دراین فرصت نگاهی به دستنوشتهام میانداختم. مردی بلند بالا نزدیک من پاسست کرد و سایهاش روی سرم افتاد. برگشتم، شرۀ آفتاب مانع شد و چهرۀ راه گمکرده را ندیدم: برگههای کاغذ را تا زدم، توی جیبام گذاشتم. «ببخشید، شما ایرانی هستید؟» بی تردید دستنوشته و خط فارسی را دیده بود؛ سلام کردم، از…
-
آه، پاریس، پاریس…
بیشتر بخوانید: آه، پاریس، پاریس…نزدیک به چهل سال پیش از فرودگاه استانبول به مقصد پاریس پرواز کردم. در سالن انتظار فرودگاه، جوانکی شیک پوش، به زبان انگلیسی شکسته، بسته پرسید: « شما به کجا می روید؟» و من که بیشتر از او به انگلیسی تسلط نداشتم، به اختصار عرض کردم: «می روم به پاریس!» جوانک با حسرت و حیرت آه کشید: «آه، پاریس؟ پاریس؟ سعادت!!». لابد او نیز مثل من هنوز پاریس را ندیده بود و تصوری رمانتیک و توریستی از این شهر و از شهرت جهانی آن داشت. بعد ها که با ملاج به میان معرکه فرود آمدم، بعدها که پزشک کار سرنج…






































