-
تجدید چاپ زندان سکندر
بیشتر بخوانید: تجدید چاپ زندان سکندرنشر ناکجا رمان «زندان سکندر» را تجدید چاپ کرده است، علاقمندان می توانند این کتاب را از کتابفروشی نشر ناکجا در پاریس تهیه کنند. Adresse : 11 Rue Edmond Roger, 75015 Paris Naakojaa Publication <info@naakojaa.com> Téléphone : 01 45 74 99 86… En voir plus
-
دریچهای رو به دنیایِ سبز
بیشتر بخوانید: دریچهای رو به دنیایِ سبزشاید اگر زیدی در دنیایِ مجازی، به طنز و کنایه نمینوشت که این «خواب راحت!!» و لابد «آسایش و آرامش» از تصدق سر لیبرالیسم نصیب شما شدهاست، هرگز به صرافت نمیافتادم تا این مطلب را پیش از موعد بنویسم. به یقین میدانم تا این چند سطر را ننویسم، نمیتوانم با خیال آسوده برگردم و به کار اصلیام بپردازم و به راهام ادامه بدهم. همیشه همینطوراست، گاهی با مرور گذری خبری و اظهار نظری در دنیای مجازی تلنگری به ذهنام میخورد و مرا مدتی به تأمل وا میدارد؛ هر بار به این بهانه از راه اصلی منحرف میشوم، دست از کار…
-
سرود شاهنشاهی و ارمنیها
بیشتر بخوانید: سرود شاهنشاهی و ارمنیها.… من به تجربه دریافتهام که روزگار زندان و زندانی بی شباهت به روزگار پیری انسان نیست. از آنجا که در زندان و در دوران پیری هیچ اتفاق تازه ای برای آدمیزاد نمیافتد، از آنجا که زندگی در زندان مانند ایام پیری یکنواخت است، زندانیها مانند پیران آنچه را که زیستهاند و تبدیل به خاطره شدهاست به یاد میآورند، یا روایت میکنند. اگر اشتباه نکنم، از جمله خاطرههائی که در زندان برای همبندها روایت کردم ماجرای پیرمرد و پبر زن ارمنی و سرود شاهنشاهی بود. باری، در آن سالهای دور، من در منطقۀ نظامآباد و مجیدیه، خواجه نظام الملک و…
-
در تباهی
بیشتر بخوانید: در تباهیدر دریای فرهنگ و اندیشۀ بشری احکام مذهبی به صخرههای خزه بسته میمانند که در ژرفاها به گل نشستهاند. یادگار دورانهای دور سپری شده، یادگار بارانهای بهاری که روزگاری از آسمان تیره فرو باریدهاند تا شاید گل پژمردۀ آدمی سر از گریبان به درآرد و شادمانه بر خاک ببالد و سبکبار و آسوده خاطر از دنیا برود. بارانهای رحمت اما سیلاب شدند و تا به دریا برسند خس و خار و خاشاک را با خود بردند و به مرور زمان آرام آرام در اعماق رسوب کردند و دم به دم سختتر جان سختتر شدند. دیریست که دیگر از آسمان آیهای…
-
هم نشین خزر
بیشتر بخوانید: هم نشین خزرهستی هر انسانی مانند کائنات مهآلود و بیانتها است، آدمی هنوز به آن چه که در ژرفاها و در زوایای وجودش نهفته است، آگاهی ندارد. این شناخت در موقعیّتهای ناگوار و در شرایط و وضعیّت دشوار به مرور زمان کم و بیش حاصل میشود. من اگر از آن چهار دیواری دلگیر خانة ذبیحالله و از آن شهرستانکوچک پا بیرون نگذاشته بودم، هرگز چهرههای متفاوت عاطفة قشقائی را در فرار و نشیب زندگی نمیدیدم و نمیشناختم. بهگمان من آنچه که تغییر نامیده میشود، شکوفائی، رشد استعدادها و ظرفیّتها و امکاناتیاست که در نهاد هر انسانی وجود دارد و یا درموقعیّتها به…
-
زنگها برای کاکلیها به صدا در میآیند
بیشتر بخوانید: زنگها برای کاکلیها به صدا در میآیندبزرگوار، اگر اشتباه نکنم، حدود شش یا هفت سال پیش، داستان «پسر خاتون ماست آو» و زنگ دوچرخه اش را درنامهای به اختصار نوشتم، امروز به مناسبت چاپ و نشر رمان تازهام آن را یاد آوری میکنم تا به زحمت نیفتی و در میان نامه های قدیمی به دنبال آن نگردی. نه عزیز؛ در هنور در بر همان پاشنۀ سابق میچرخد. از تو چه پنهان، هر بار رمانی را در این گوشۀ دنیا و در این برهوت تنهائی به پایان میرسانم و چاپ میکنم، به یاد زنگ دوچرخۀ «پسر خاتون ماست آو» میافتم و وسوسه میشوم تا این خبر را…
-
-
-
خندۀ تلخ (1)
بیشتر بخوانید: خندۀ تلخ (1)… اگرچه چند بار مرگ از بیخ گوشام گذشته بود، ولی من به بخت و اقبال باور نکرده بودم، بارها به شوخی گفته بودم که اگر قرار بود در کودکی و نو جوانی بمیرم، شبی که عقرب به پلکام نیش زد و تخم چشمام از درد ترکید، میمردم؛ اگر قرار بود بمیرم، سرجالیز با نیش مار میمردم؛ ماری سرتاسر شب، در خوابگاه خاکی ما، زیر تشک پاره و کهنۀ من و برادرم چمبره زده بود و با خیال آسوده با ما خوابیده بود و به ما آسیبی نرسانده بود. اگر قرار بود بمیرم، در آن شب برفی، سرد و یخبندان،…
-
قصه ای از هزاران غصه
بیشتر بخوانید: قصه ای از هزاران غصه“اُلَنگ” تازه ترین رمان چاپ شده حسین دولت آبادی نویسنده توانای معاصر ایران است که بسال 2024 میلادی در 142 صفحه توسط انتشارات “ناکجا” در پاریس منتشر شده است. در این رمان، حسین دولت آبادی، همانند بسیاری آثار دیگرش، جریان زندگی روستایی را در حاشیه کویربه تصویر میکشد. فرایند دگرگونیهای پس از اصلاحات ارضی منجر به تغییراتی در بافت اجتماعی جامعه ایران گردیده و پدیده های جدیدی را بوجود آورد. کنده شدن برخی از روستاییان از جایگاه ها و مشاغل سنتی شان، کوچ های دسته جمعی و پرشمار به شهرها، حذف نقش ارباب ها، و عوامل دیگری از این گونه،…
-
باران که شدى مپرس اين خانه کيست
بیشتر بخوانید: باران که شدى مپرس اين خانه کيستباران که شدى مپرس اين خانه کيست/سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست/باران که شدى پياله ها را نشمار/جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست/ در سالهای آخر عمر، زندگی اگرچه هنوز ادامه دارد ولی روز به روز از تحرک آدمیزاده و فعالیتهای اجتماعی او کاسته می شود و گذشته هر چه بوده و نبوده، به مرور در خانۀ تاریک حافظه جا خوش می کند، این زندگی از کف رفته که در تاریکخانه انبار شده تا زمانی که آدمی زنده است و حافظهاش را از دست نداده و دچار نسیان نشده است، زندهاند و حضور نامرئی دارند، بی سبب…
-
پاره ای ازیک نامه
بیشتر بخوانید: پاره ای ازیک نامه… چنداناز تو دورمکه حتا نمیتوانم پیشانیات را به تسلیت ببوسم. می دانی عزیز، همة شما در گذشته و خاطرات من، در مه زندگی میکنید. سالها است که هیچ کدامتان را ندیده ام و تصویر و تصوّر مبهمی از روز و روزگارتان دارم. ناگهان خبر میرسد که عزیزی از دنیا رفت. شهربانو رفت، مادرم رفت، فاطمه رفت، و احترام … ولی چرا احترام؟ او که عمری نداشت و هنوز چهلمین بهار عمرش را ندیده بود. باز سیگاری آتش می زنم و به پشت پنجره آشپزخانه میروم تا بچّه ها اشکهایم را نبینند . دو باره زیر پایم خالی شده…
-
شبهایِ قوزی
بیشتر بخوانید: شبهایِ قوزیزن سیاهپوستی که برای نظافت اتاق آمده بود؛ نگاهی به اطراف انداخت، یکدم گوش تیز کرد، صدایِ شرشر آب از حمام میآمد، خیالاش آسوده شد، پاورچین پاورچین تا نزدیک میز تحریر جلو رفت و به کنجکاوی گردن کشید. آه، چشمهایش از حیرت وادرید. روی صفخۀ کامپیوتر باحروف درشت نوشته شده بود: عزیزم، نگران نباش، من روزها مینویسم و فقط صبح زود که از خواب بیدار می شوم و به انتظار آفتاب و روشنائی مدتی به تاریکی خیره میمانم و غروبها که پشت پنجره به تماشایِ غروب خورشید میایستم، به خودکشی فکر میکنم، بله عزیزم، نگران نباش، فقط صبحها و غروبها…آه،…
-
گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمی
بیشتر بخوانید: گُداری ورود به رمان گُدار… ـ رضا اغنمیورود به رمان ُگدار به خاطر شیوه خاصی که نویسنده به کار برده کمی دشوار است. ولی اگر خواننده ای همت کند از این مدخل بگذرد و پا به دنیایی که حسین دولت آبادی آفریده بگذارد، گرفتار طلسم نویسنده ای هشیار و هوشمند میشود تا پایان رمان.جای خالی راوی در رمان گدار، جای دانای کل، یعنی نویسنده ای که به همه چیزآگاه است، خالیست و درسراسر کتاب نشانی از او نیست. خودگوئی سه نفر، سه شخصیت اصلی داستان، رمان را به پیش میبرد. بی شک باید سه چهار فصل کتاب را خواند تا روابط این سه قهرمان را روشن کرد .…
-
ریشه در خویشتن خویش
بیشتر بخوانید: ریشه در خویشتن خویشگاهی مدتها با خودم کلنجار می روم تا نامردمی ها و نامرادیها را توجیه کنم، لب فرو بندم و ننویسم، گیرم این کار نا شدنیست، هر بار پس از مدتی مقاومت سرانجام تسلیم میشوم و دوباره به این نتیجه میرسم که نمیتوانم خاموش بمانم و ننویسم؛ مینویسم و هرگز بنا به مصلحت روزگار و سایر ملاحظات، احساسات و عواطفام را کتمان نمیکنم،؛ حقیقت را نادیده نمیگیرم و طفره نمیروم. باری، هر روز که میگذرد، با هر تلاش و تجربۀ تاره، بیش از پیش باورمیکنم که نویسنده در جامعۀ پراکندۀ ایرانی درتبعید تنهاست، و اکر به تعبیر شاعر بزرگ فلسطیتی «ریشه…
-
در حاشیه ی تبعید (*)
بیشتر بخوانید: در حاشیه ی تبعید (*)تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تارعنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمیتوانم. مدام رشتههای اعصابم مانند سیم های نازک تار میلرزدند و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را…
-
یک نامه- یادداشت
بیشتر بخوانید: یک نامه- یادداشتدر بارۀ زندان سکندر ( هاشم سوئد) امروز خواندن جلد سوم «زندان سکندر» نوشته هم ولايتي عزيزم حسین دولتآبادی را به پایان رساندم؛ کتابی که نه صرفاً رمانی روایی، بلکه سفرنامهای است از رنج، عشق و آوارگیِ نسلی که در طوفان تاریخ وطن گم شد. داستان، از دل خانهای تبریزی آغاز میشود؛ خانهای که پدرش، افسری کارآزموده و سربلند در ارتش رضاشاه، روحی بلندتر از سقفِ تنگ فرمان و اطاعت دارد. مردی که در اوج مقام، حتی در جایگاه معلمیِ ولیعهد، از هیاهوی قدرت روی برمیتابد و تاج افتخار نظام را بر زمین میگذارد تا نان خانواده را بر صندلی…
-
تنهائی
بیشتر بخوانید: تنهائیدر آنهمه سالیکه در شهر پاریس پشت فرمان تاکسی مینشستم از چند استثناءکه بگذرم، هرگز مسافریرا دوبار سوار نکردم و دوبار ندیدم. این بیگانگی محاسنی برای مسافرانیداشت که به نیّت خاصی سوار تاکسی میشدند و با خیال راحت بند از زبانشان بر میداشتند. تاکسی مانند غرفة اقرار نیوش کلیسا خلوت و مطمئن بود و من اگر چه کشیش نبودم، ولی اگر سر صبح همسایۀ پیپیام را توی پاگرد ندیده بودم و یا کسی پا روی دمام نگذاشته بود، اگر دل و دماغ و حوصله میداشتم، به دردِ دلِ مسافرم گوش میدادم و به همدردی دل روی دلِ او میگذاشتم. گاهی…
-
فرهنگ افتخار
بیشتر بخوانید: فرهنگ افتخارمهرماه، سال 1341، آغاز سال تحصیلی، روز اول و زنگ اول بود که دبیر فارسی ما وارد کلاس اول دبیرستان شد، بی اعتنا به قیل و قال شصت و پنج شاگرد شهری و روستانی، از سکوی جلو تخته سیاه بالا رفت و پشت به شاگرد ها با گچ سفید نوشت: فخر، مفاخر، مفتخر، تفاخر، فاخر، افتخار… گچ را انداخت، برگشت و مدتی به شاگردها خیره نگاه کرد تا همه به مرور خاموش شدند. سکوت مطلق و غیر منتظره! لبخندی زد، با خوشروئی به همه خوشامد گفت و ادامه داد: «من فرهنگ افتخار، دبیر فارسی و عربی این دبیرستان هستم،…
-
اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مرد
بیشتر بخوانید: اگر آدم خوبی بود، سال قحطی می مردمن سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنیا آمدم و در سالهایِ کودکیام در آن دیار مردم هنوز هراز گاهی از دوران جنگ و قحطی قصههای هولناکی نقل میکردند و از جمله این که خوار بار نایاب و یا کمیاب بوده و اهالی از ناچاری برگ درخت و ریشۀ گیاه و یا هر چیزی که به دستشان میرسیده، میخوردهاند. به احتمال زیاد مثل بالا نیز از آن روزگار بر سر زبان مردم ولایت ما افتاده بود و من بارها از مادرم شنیده بودم: «اگه آدم خوبی بود، سالِ قحطی میمرد.». اگرچه در آن سالها کنجکاو شده بودم،…
-
خری که تاوان میشود
بیشتر بخوانید: خری که تاوان میشودزیستن دراین دنیای وارونه دقمرگی و مبارزۀ مدام با مرگ است.. … روزی از روزهای گرم تموز، کنار جادۀ خاکی ولایت، خر پیری زیر بار خسبیده بود و ازجا جنب نمیخورد. چند نفر، گوش، گردن و دم و افسار او را چسبیده بودند، نفسنفس میزدند، تلاش میکردند، عرق میریختند، هرکدام ازسوئی میکشیدند، سیخونک میزدند، فحش چار واداری میدادند، گیرم بیفایده. چاروادار و یاران او نمیتوانستند با هیچ حیله، ترفند و تمهیدی خر را وادار کنند تا رضا میداد، از جا بر میخاست و دو باره راه میافتاد. بنا به توصیۀ پیرمرد بارهای سنگین را از پالان الاغ برداشتند، باز هم…
-
زخم های کهنه ماتم هزارساله
بیشتر بخوانید: زخم های کهنه ماتم هزارساله… بیماری دراز به دراز روی تخت بیمارستان افتاده بود؛ ملحفهای سفید ( ملافه ای سفید) صورت و سرتا پای او را پوشانده بود و هیچ عضوی از بدناش پیدا نبود. پزشکها، پرستارها، خویشان، دوستان، عزیزان و فرزندان بیمار گرد او به تماشا ایستاده بودند و به دلسوزی و غمخواری، به پچپچه با هم حرف میزدند. هر بار پزشک، پرستار یا درد آشنائی روی ملحفه انگشت میگذاشت، یا به عضوی از اعضایش حتا اشاره میکرد، فریاد جگرخراش بیمار به آسمانها میرفت. از میان ازدحام جمعیت به کنجکاوی راه باز کردم و چند قدم جلوتر رفتم تا شاید به راز آن…
-
سرگذشت کبودان
بیشتر بخوانید: سرگذشت کبودانکتاب ها نیز مانند آدم ها سرنوشت و سرگذشتی دارند. من رمان کبودان را بر اساس یادداشتهائی که در سال 1349 در جنوب ایران، بندرها و جزیرهها برداشته بودم، به مدت پنج سال در هفتصد صفحه نوشتم. سال 1355 خورشیدی عزیزی از زندان بیرون آمد، رمان را خواند وبنا به پیشنهاد او و بنا به « مصلحت روزگار!!» پارههائی از متن را حذف کردم و دستنوشتۀ آن را به محسن مینوخرد، به ویراستار مؤسسۀ انتشارات امیرکبیر سپردم، باری، اگرچه ویراستارهای آن مؤسسه (بهاءالدین خرمشاهی و فانی) رمان را پسندیده بودند و قرار بود به زودی چاپ و منتشرشود، ولی آدمی…
-
مردی برای تمام فصل ها (1)
بیشتر بخوانید: مردی برای تمام فصل ها (1)روزها، گاهی صبح زود، زودتر از همیشه از خواب بیدار میشوم و مدتها چشم به راه روشنائی، از پنجرۀ اتاق به شاخ و برگ تیرۀ درخت پیر کاج نگاه میکنم و در گذشته های دور پرسه میزنم. در این گشت و گذرها، مثل همیشه صحنهها و چهرههائی از منظرم میگذرند که در سالهای دور و نزدیک درگوشهای از این دنیا دیدهام؛ هربار کنجکاو میشوم و وسوسه به جانام میافتد تا بدانم پس از انقلاب دوستان، رفقا و یا همکارانام بهچه سرنوشتی دچار شدهاند؟ اگر هنور زندهاند، کجا هستند، چکار میکنند و با روزگار تیره و تار و زمانۀ خونریز چگونه…
-
سر آوردن و سر بردن
بیشتر بخوانید: سر آوردن و سر بردناگر چه من بارها اینجا و آنجا، از این و آن شنیده بودم: «چته؟ مگه سر آوردی؟» یا «یواشتر، مگه سر می بری؟» و یا «به طرف گفتند برو کلاه بیار، رفت سر آورد»، ولی تا مدتها، تا زمانی که با تاریخ این دیار آشنا نشدم، نمیدانستم «سر بردن و سر آوردن» نزد مردم به چه معنی بود و ریشۀ این مثلها از کجا آب میخورد. از شما چه پنهان این روزها، پس از فترت چند ساله، دو باره به سراغ تاریخ بیهقی رفتهام و شبها تا دیر وقت با طمأنینه میخوانم و از قدرت قلم، دقّت، صداقت، امانتداری، حق…
-
فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخی
بیشتر بخوانید: فاصلۀ جغرافیائی، فاصلۀ تاریخیچندی روز پیش در بارۀ«خارج» و «داخل» و کنایۀ نیشدار و گزندۀ هنرمند «خارج نشین» بحثی را در صفحۀ فیس بوک دنبال کردم و از شما چه پنهان این پرسش برایم پیش آمد: «… آیا در زمانۀ ما فاصلۀ جغرافیائی و دوری از مردم، به مرور زمان باعث فاصلۀ تاریخی هنرمند میشود؟» این پرسش به شک و تردید اینجانب دامن زد؛ منتها پس از مدتی تأمل و تفکر به این نتیجه رسیدم که هنرمند و در اینجا، نویسنده، «روزنامه نگار» نیست که حضور مداوم او در جامعه و در ماجراها و حوادث روز ضرورت داشته باشد، و دیگر اینکه اگر…
-
جای دوست، جای دشمن
بیشتر بخوانید: جای دوست، جای دشمندر روزگار جوانی نسل ما معرکه گیرانی بنام « لوطی» بودند که عنتری (انتری؟) دست آموز داشتند که با شیرینکاری هایش تماشاچی ها را میخنداند. ازجمله این که هربار لوطی از او می پرسید: «مخمل، جای دشمن کجاست؟» عنتر دست روی ماتختاش می گذاشت و دندانهای زرد و درشتاش را بیرون می انداخت. ولی اگر از او می پرسید: «مخمل، جای دوست کجاست؟» عنتر زوزهای میکشید و دست روی چشماش می کذاشت یا به قلباش اشاره میکرد. باری، در روزهای انقلاب بهمن 57 جوانهای انقلابی جلو دانشگاه تهران بحث و جدل می کردند و اغلب هوار میکشیدند و به حریف…
-
ایزدبانو آناهیتا
بیشتر بخوانید: ایزدبانو آناهیتا…آب نماد زندگی، زایندگی، آبادانی و تداوم حیات در فرهنگ ملل مختلف است و در ایران باستان ایزدبانو آناهیتا، الهة دریاها و آبها است. از او به عنوان نماد پاکی، آبادانی، تداوم زندگی و زیبایی یاد میشود. هر چند با گذر زمان زیبایی آناهیتا بیشتر وبیشتر مورد توجه قرار میگیرد و در دورانهایی از تاریخ کهن ایران او را با «آفرودیت»، الهه زیبایی یونان باستان، هم عرض و هم طراز میدانند. «اَردَویسور آناهیتا» الهه یا «ایزد بانوییاست که در یشت پنجم اَوِستا» توسط اهورا مزدا و زرتشت ستایش میشود و نزد ایرانیان دارای ارزش و اعتبار بسیاری است. ایزدبانو آناهیتا هدایت و نگهبانی تمام آبهای جهان را به…
-
عیدِ علیرضا آرتی
بیشتر بخوانید: عیدِ علیرضا آرتیدر ولایت ما همۀ مردها و شماری از زنها به نام و شهرتی شناخته میشدند که همولایتیها به مرور زمان، با توجه به خصلت، رفتار، گفتار، ایل و تبار، رنگ و رخ، قد و قیافه به آنها بخشیده بودند و این عنوانها و لقبها را تا آخر عمر یدک میکشیدند: دیو سیاه، خاتون ماستو، دیو سفید، کلاه بلند، موری، یورغه، ک…گردن، ممد چرچیل، علیرضا گاندی، علیرضا آرتیو… این همولاییها هرکدام جائی در دنیای کودکیِ من دارند که اگر چه فرسنگها دور از این دیار در آنسوی آبها جا ماندهاست، ولی آن را فراموش نکردهام. کتمان نمیکنم، پس از سالهای سال،…
-
خنده و گریه
بیشتر بخوانید: خنده و گریه… دیشب مقالهای از میخائیل باختین در بارة فرانسوا رابله و «خنده» میخواندم، ناگهان چشم از کتاب برداشتم تا بیاد میآوردم از چه زمانی از ته دل نخندیدهام. از آن خنده هائی که زنگ و زنگار از دل می زدایند. کتمان نمیکنم، دراین گوشۀ دنیا گهگاهی پیش آمده که با دوستان و عزیزان خندیدهام و حتا گاهی قهقهه زدهام، ولی این خندهها، مانند جرقههای ذغال آتشگردان یکدم در هوا منفجر شدهاند، لحظهای درخشیدهاند و بلافاصله در تاریکی محو و نابود شدهاند، نه، چندان دوام نیاورده اند، درست مانند شادیهای کوچک و زودگذر که در برابر اندوه چرک و کهنه چندان…
-
به یاد تو یک شعله روشن کنیم
بیشتر بخوانید: به یاد تو یک شعله روشن کنیمحسنین هیکل روزنامه نگار و نویسندۀ معروف مصری، در سالهای اول انقلاب بهمن در مقالهای یادآور شده بود: «خمینی گلولۀ توپیاست که از چهارده قرن پیش به زمانۀ ما شلیک شده است». این نویسنده و روزنامه نگار تیزبین و هشیار در آن روزگار به درستی پیشبینی کرده بود که این گلولۀ ملتهب توپ سرزمین ما و منطقه را به خاک و خون میکشید و ویرانیهائی در همۀ شئونات اجتماعی، فرهنگی، هنری و اخلاقی به بار میآورد که تا آن زمان بیسابقه بود؛ تباهیها و خرابیهائی که میباید قرنی به درازا میکشید تا شاید مرمت می شد یا نمی شد؛ آری،…
-
انسان یا امکان؟
بیشتر بخوانید: انسان یا امکان؟نامه ای که هرگز فرستاده نشد بزرگوار، من خیلی زود، زودتر از دیگران قاعدۀ بازیِ دنیا را فهمیدم و جامعه و آدمها را شناختم، ولی به آن گردن نگذاشتم و گذشتم. افسوس یا حسرت؟ شکوه و یا شکایت؟ نه، نه، هیچکدام. من یک عمر با همه، با برادر یا دوست، و با مردم صادق و صدیق بودم، با راستی و درستی زیستم و بهای سنگین آن را نیز باطیب خاطر پرداختم. باری، شاید بزرگوار این داوری خشنِ آدمِ کج خلق، عصبی و خود خوری را که من باشم، نپذیرد و مایل باشد تا آخر عمر در بیخبری باقی بماند، ولی…
-
سهو انسانی یا جنایت آگاهانه
بیشتر بخوانید: سهو انسانی یا جنایت آگاهانهپساز شکست هیتلر در جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی در شهر «نورنبرگ» آلمان تشکیل می دهند و نازیهائی را که اسیر و زندانی شده اند، محاکمه میکنند. در آن روزها، یک نفر روزنامه نگار آمریکائی، (یا یکی از اعضای کنجکاو دادگاه) با یکیاز افسران ارشد هیتلر، اگر اشتباه نکنم «ردولف هوس»، مبتکر، مخترع و مسؤل کورههای آدمسوزی و اتاقهای گاز، گفتگو میکند. در این گفتگو خبرنگار به وجدان هوس و مرگ چند میلیون زن، مرد و بچه اشاره میکند، افسر نازی جواب میدهد که دستور از «بالا» بوده و او به عنوان افسر ارتش هیتلر، این فرمان را ( نابودی…
-
انگشتِ نمک، خروارِ نمک
بیشتر بخوانید: انگشتِ نمک، خروارِ نمکدر روز جهانی زن، از سه انسان برجسته و کم نظیر، از سه زن که از نزدیک میشناختهام نمونهوار و به اختصار یادی میکنم و به این بهانه برای همۀ زنان و دخترانی که در دشت و صحرا، در کشتزارها، شالیزارها، کارگاه ها، کارخانهها، در خانهها و دخمهها کار میکنند و چرخ زندگی را میچرخانند، برایِ همة زنان و دخترانی که در راه آزادی و رهائی انسان و برابری حقوق مادی و معنوی انسانها مبارزه میکنند و همۀ زنانیکه مانند زمین، مادرِ ما، زایندهاند و زندگی میبخشند و باعث ادامه حیات میشوند، سلامتی، سرخوشی و روزگاری بهتر و دنیائی انسانیتر…
-
آلکاپون (1)
بیشتر بخوانید: آلکاپون (1)… در این بازداشتگاه سربازها و درجهدارها با هم زندانیهستند، منتها سلوهایشان جداست. ولی با هم تماس و مراوده دارند و بههمین خاطر هراز گاهی پای درد دل آنها مینشینم. یکی از آقایان که تازهگی به زندان افتاده است، شکل طوطی است گیرم نه به زیبائی وملاحت طوطی. بلکه سیاه سوختهاست. چشمهایش مثل چشم وزغ بدون مژه است، دماغاش مثل منقار طوطی، درازا و خمیده است. لاغر، باریک، قرتی و ژیگولو، موهای سرش تنک و پراکنده است. این ظاهر آقای تازه وارد است گیرم نهاد و سرشت و سرنوشتاش مسألۀ دیگری است. تاره وارد در این زندان صاحب دو اسم…
-
ناقوسها برای که به صدا در میآیند
بیشتر بخوانید: ناقوسها برای که به صدا در میآیند… ارنست همینگوی نویسندۀ شهیر آمریکائی، عنوان رمان «ناقوسها برای چه کسی به صدا درمیآیند» را از شعر جان دون John Donne» » شاعر و حکیم الهیات انگلیسی، شخصیّت برجستة ادبی قرن هفدهم میلادی، به عاریت گرفته است: «مرگ هر انسان جانام را میکاهد؛ چرا که من با تمامی بشریت در هم آمیختهام و بدین سان هرگز نمیپرسم که ناقوسها برای چه کسی به صدا در میآیند؛ برای تو به صدا در میآیند.» این مفهوم را شاعر بزرگ ما سعدی نیز هفت قرن پیش سروده اس: « بنیآدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی به…
-
حسین دختر
بیشتر بخوانید: حسین دختراگر اشتباه نکنم ماکسیم گورکی در جائی به نویسندگان جوان گفته است: «یک انسان بد از یک کتاب خوب بهتر است.» نقل به معنی. این نویسندۀ بزرگ روس به انسان و انسانیّت باور داشت و رگههای انسانی و انسانیّت را حتا در وجود «واسکا سرخه»، باجخور شریر فاحشه خانه پیدا میکرد. غرض، من این سخن را در نوجوانی از نویسنده ای ایرانی که شیفتۀ گورکی بود، شنیدم و طرز نگاهام به آدمها عوض شد. شاید به همین دلیل شماری از آنها هنوز که هنوز است در خاطرم مانده اند. از جمله حسین دختر: در ولایتِ بادها، در جائی که من…
-
توله سگ سیاه
بیشتر بخوانید: توله سگ سیاه… از مدتها پیش، چند نفر از روستاها و شهرهای اطراف به قلعۀ ما آمده، ماندگار و ساکن شده بودند، با اینهمه هنوز کلمۀ «غیره» به معنای «غریبه» یا «بیگانه» را، دنبال اسمشان یدک میکشیدند. مثل «رمضون غیره». در میان غیره ها «علی قاینی» استثنا بود، علی اگر چه از شهر قاین یا حوالی آن به ده ما آمده بود و مانند بسیاری، از خرده مالک ها یک اشک (1) یا دو اشک از آب قناب داشت و زراعت میکرد، ولی من تا آخر نفهمیدم چرا مردم ولایت به او «غیره» نمیگفتند. قاینی، با آن گونههای استخوانی برجسته، چانۀ درشت…
-
جالیزبان، کولیها و آزادی
بیشتر بخوانید: جالیزبان، کولیها و آزادی… انتظار در قفس آهنی و چشم به راهی مسافر ملال انگیز و کسالت بار بود و من به همین دلیل هرگز در فرودگاهها نمیماندم و رانندگی در راه بندانهای جهنمی پاریس را به انتظار و دلشوره ترجیح میدادم. گاهی انتظار در فرودگاهها به دو ساعت حتا به سه ساعت واندی میرسید و زمان مانند زندان از سوراخ سوزن به کندی میگذشت. باری، یکی از روزها در ایستگاه قطار «Gare de Lyon» نزدیک به یک ساعت منتظر مسافر کتاب خواندم تا سرانجام به سر صف رسیدم، در بالا به دلشوره اشاره کردم، چون ممکن بود پس از انتظاری طولانی مسافری…
-
ماهی دودی، در انتظار گودو (1)
بیشتر بخوانید: ماهی دودی، در انتظار گودو (1)من در همان روزهای اول مهاجرت اجباری و جلای وطن، در مهمانخانۀ «دوران» آنکارا متوجه شدم چیزهای با ارزشی را در وطنام جا گذاشتهام که در هیچ کجای دنیا دوباره به دست نخواهم آورد. از آنجمله دوستان نازنینی را میتوانم نام ببرم که آرزو و حسرت دیدار دو بارۀ شماری از آنها به دلام ماند، عزیزانی که پیش از من بار سفر بستند و از این دنیای وارونه رفتند، دوستانی که خبر مرگ آنها را هربار از راه دور میشنیدم، باور نمیکردم و از شما چه پنهان هنوز باور نکردهام. چرا، چون هراز گاهی در این گوشۀ دنیا، چنان سر…




































