-
مریم مَجدَلیّه
بیشتر بخوانید: مریم مَجدَلیّهاز کجا به کجا رسیده بودم. پاره ای از رمان « مریم مجدلیه» از کجا به کجا رسیده بودم؟ چرا آنهمه از همه نفرت داشتم، چرا دنیا ناگهان تنگ، تاریک و خفقانآور شده بود و چرا نمیتوانستم بهراحتی نفس بکشم، چرا از جوانک پرسیده بودم: جا داری؟! من که فاحشه نبودم، انتقام؟ قرار بود از چه کسی انتقام بگیرم، از مادرم، از آخوند عمامه مشکی، از حاجیآقا، از عادلآقا، از دنیا یا از خودم؟ راستی چکار میخواستم بکنم؟ کینه و نفرت مرا تا به کجاها برده بود. تا کجا؟ «خانم، اگه بازم به چیزی احتیاج داشتین، من…» نه، به یاد…
-
روز پنجاه هزار سال
بیشتر بخوانید: روز پنجاه هزار سالبگذار جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف تا منتظر نوبت بماني و از پل…
-
روزِ پنجاه هزار سال
بیشتر بخوانید: روزِ پنجاه هزار سالفصلی از جلدِ دومِ رمانِ «گُدار» بگذار جُل و پَلاسم را از قصرفيروزه بردارم و پاي چراغ هاي زنبوري بنشينم و دو باره از اوّل شروع كنم. دوران تازه اي را از سر گذرانده بودم. دوراني كه مانند روز محشر پنجاه هزار سال طول كشيده بود. هاجركلانتر مي گفت: معراج، روز قيامت، روز پنجاه هزار سال است. مي گفت روز محشر خورشيد به سقف آسمان مي چسبد و از جا جنب نمي خورد. مي گفت همين كه سر از خاك بر داشتي، نكير و منكر نامة اعمالت را به دستت مي دهند و تو را مي فرستند ته صف…
-
-
-
خوان هفتم
بیشتر بخوانید: خوان هفتمفصلی از رمان گدار ( جلد سوم) تا به ولايت آنکارا برسم و به رازِ شباهتِ مرغکِ مينا و فلک پي ببرم و رمز « گل مينا!» را کشف کنم، هفت سال به درازا كشيد. هفت سال بعداز اعدام صابر نقره فام، نويسندة ميانه سال مهمانخانه پرده از رازها برداشت و سردار سرخ پوست را حيران به جا گذاشت. نويسنده را گويا جمال به استقبال ما فرستاده بود و خودش رو پنهان کرده بود. نويسندة مهمانخانه، به بهانة بيماری «آقای ايّوب چکنی!» من و مينا را با آسانسور به طبقة چهارم برد و مثل آشناهای چندين و چند ساله از ما پذيرائی کرد. نويسندة خوش رو و خوش مشرب مهمانخانه من و مينا را به نام و نشان می شناخت و مدام با شوق و شيفتگی به مينا نگاه می کرد و زير لب می گفت: « چه شباهت غريبی!» می بينی؟ …
-
ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازهترین رمان حسین دولتآبادی
بیشتر بخوانید: ادبیات تبعید: “خون اژدها” تازهترین رمان حسین دولتآبادیکتاب “خون اژدها” تازهترین رمان حسین دولتآبادی، نویسنده ایرانی ساکن پاریس از سوی نشر مهری در سال 2018 منتشر شده است. حسین دولتآبادی در گفت وگو با بخش فارسی رادیو بینالمللی فرانسه با خواندن بخشهایی از این رمان درباره چگونگی نوشتن آن توضیح میدهد. حسین دولت آبادی سال ۱۹۸۹ میلادی به عضویت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» در آمده و چند دوره مسئولیت دبیری این کانون را بر عهده داشته است. از این نویسنده تاکنون رمانهای کبودان، « دو جلد»، «در آنکارا باران میبارد»، گُدار « سه جلد»، «باد سرخ»، «چوبین در»، زندان سکندر « سه جلد»، «دارکوب» و «مریم…
-
-
-
-
خون اژدها
بیشتر بخوانید: خون اژدها…از خیر دریا و ساحلگذشتم و دست شیوا راگرفتم و همپای او از حاشیة باریکه آبی که از میان نیزار میگذشت، آرام آرام رو به دهکدة مجاور ویلا راه افتادم. طبیعت سر سبز شمال ایران و جنگل برای زنی که از جنوب آمده بود، تازگی داشت، جنگل دامنة کوه را تا قله، مانند مخمل سبزی پوشانده بود. آفتاب، هوای شرجی، ماسههای نرم و خنک و شیوا کافی بود تا سرشار و سبکبال، دامن پیراهنام بالا می زدم و از آب و آفتاب و هوا لذّت می بردم. من تا آن روز پا برهنه، با دامن چیندار نازک، با موهای آشفته…
-
دارکوب اضطراب
بیشتر بخوانید: دارکوب اضطرابدارکوب اضطراب ساناز اقتصادینیا در هشتمین یادداشت از مجموعه یادداشتهایم درباره ادبیات بدون سانسور، به داستان بلند «دارکوب» اثر حسین دولتآبادی پرداختهام. این کتاب به همت نشر تنفس « نشر ناکجا» در فرانسه، برای دومین بار در سال دوهزاروشانزده میلادی منتشر شده است. «دارکوب» را از آن رو داستان بلند مینامم و نه رمان، که این کتاب اساسا در تعریف کلاسیک داستان بلند میگنجد. نه تنها از نظر کمیت و تعداد صفحات، که خصوصیات کیفی آن هم به داستان بلند نزدیکتر است(فشردگی و ایجاز داستان کوتاه، در عین حال پرداخت و پرورش محدود شخصیتها و گسترش درونمایه). «دارکوب»، داستان طاهر…
-
چند کلمه در باره ی «گام زدن بر روی یخهای نازک»
بیشتر بخوانید: چند کلمه در باره ی «گام زدن بر روی یخهای نازک»عزیزان آراز بارسقیان و غلامحسن دولت آبادی با سلام و آرزوی تندرستی و امید پیشرفت روزافزون برای شما نازنینان قربانت گردم، من به لحاظ مشکلات جسمی، درد مداوم گردن و کمر، به سختی و کندی متنی را روی صفحة کامپیوتر می خوانم، باری با توجه به حجم نمایشنامة شما عزیزان، ( 314ص) تأخیری روی داد که مرا از این بابت خواهی بخشید. به هرحال قبل از هر چیز خسته نباشید و دست هر دو نفر شما درد نکند، پیدا است که در این روزگار وانفسا کلی زحمت کشیده اید و به قول ما قدیمی ها دود چراغ خورده اید و…
-
تأملی بر سانسور و نمایشگاه کتاب « بدون سانسور»
بیشتر بخوانید: تأملی بر سانسور و نمایشگاه کتاب « بدون سانسور»نمایشگاه کتاب، هر ساله، در همة کشورهای دنیا، از جمله ایران برگزار میشود، ولی آنچه که در آگهی تبلیغاتی « بروشور» نمایشگاه کتاب خارج از ایران (پارسال و امسال 2016 و 2017) توجه همه را جلب میکرد: قید و یا تأکید «بدون سانسور!!» بود. درج این دو کلمه در پی «نمایشگاه کتاب تهران»، و برگزاری این نمایشگاه در خارج از ایران ( در اروپا، آمریکا و کانادا و…) . حسین جان عزیز را سلام. من در حال جمع و جور کردن شماره دوم «آوای تبعید» هستم. در این شماره گزارشی داریم در رابطه با نمایشگاه کتاب بدون سانسور که تو…
-
نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردند
بیشتر بخوانید: نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردنداین مصاحبه به صورت کتبی انجام گرفته است بسياري نويسندگان خوب داخلي مهاجرت كردند براي رسيدن به دنيايي بهتر و براي راحت تر نوشتن اما به استثناي چند نفر كه تعدادشان از انگشت هاي يك دست هم فراتر نمي رود، ما هيچ فعاليت و اثري از ديگر نويسندگان نمي بينيم شما علت اين كم كاري و حتي غير فعال شدن نويسندگان را چه مي بينيد؟ آقای رضائی گرامی، برای پاسخ گفتن به نخستین پرسش شما، ناگزیرم در مفهوم «نویسندة مهاجر» درنگ کنم. به گمان این حقیر، نویسنده و یا هر هنرمندی که بنا به دلایلی «مجبور به جلای وطن» می…
-
ایستگاه باستیل «چاپ دوم»
بیشتر بخوانید: ایستگاه باستیل «چاپ دوم»«ایستگاه باستیل»، بیشک از بهترینهای ادبیات مهاجرت است. این مجموعه شامل هفت داستان کوتاه است که به گفته خود نویسنده در بخش «اشاره» ، بین سالهای هزار و سیصد و پنجاه و چهار تا هزار و سیصد و هفتاد و دو نوشته شده. موضوع اصلی هر هفت داستان، تنهایی، آشفتگی، هجر و دوری و عشقهای از دست رفته است. دولتآبادی، با تسلط کامل به فن داستاننویسی، خواننده را با شخصیتهای داستانش همراه میکند. نقل از مقاله تجربه تلخ مهاجرت « سانازاقتصادی نیا» از اين مجموعه داستان آفاق و شاخه های شکسته را می توانيد در قسمت پاره هائی از رمان…
-
تجربه تلخ مهاجرت
بیشتر بخوانید: تجربه تلخ مهاجرتاین یادداشت، نگاهی دارد به مجموعه داستان کوتاه «ایستگاه باستیل» نوشته «حسین دولتآبادی». این مجموعه، نخستین بار در سال هزار و سیصد و هفتاد و سه توسط انتشارات افسانه در سوئد منتشر شد و نشر مهری، برای دومین بار این کتاب را سال گذشته در انگلستان چاپ کرد. (ساناز اقتصادی نبا) این یادداشت، سومین نوشته از مجموعه یادداشتهایی است که درباره کتابهای بدون سانسور و منتشر شده در خارج از ایران مینویسم. به باور من، این کتابهای بدون سانسور، به شدت مهجور ماندهاند و شاید حتی بدون خواننده، که هزارویک دلیل دارد. از سویی دیگر، نویسندگانی هم هستند که هر…
-
موش ها و ريشه ها
بیشتر بخوانید: موش ها و ريشه هافصلی از رمان گُدار، «جلد سوم» فلات ما از بيخ و بن می لرزيد و حوادث با چنان سرعتی اتفّاق می افتاد که نمی توانستم همه را دنبال کنم. گردونة زمان شتاب گرفته بود و مدام از کاروان عقب می ماندم. هر روز روزنامه و مجلة تازه ای متوّلد می شد، هر روز کتاب های تازه ای به بازار می آمد، کتاب هائی که سال ها در ادارة نگارش بايگانی شده بودند و آرزوی خواندن آن ها به دلم مانده بود. ده ها و ده ها کتاب جلد سفيد روی هم تلنبار کرده بودم و فرصت نداشتم آثار مورد علاقه ام را مرور کنم. بهار، بهار کتاب بود. بهار روزنامه، مجّله، ماهنامه، سينما، تأتر و خطابه. بهار شعر و ترانه. دانشگاه به خيابان آمده بود و شور و شوق و شهوت آموختن، مانند کودکی نو زبان در پياده روها بی تابی می کرد. محافل بحث سر پائی جوان های پرشور و تشنة دانستن، در گوشه و کنار بر پا بود. سرنوشت و آيندة ميهن ما بيش از هر زمانی در ميان مردم مطرح بود و اين نگرانی، همراه شادی پيروزی و ساز و…
-
زخمیترین گوزن فلات
بیشتر بخوانید: زخمیترین گوزن فلاتبرگ خشکی را بیاد آر/ که در بادها میرود و بگو: تو هرگز بادها را نشناختی/ تو عاشق بادها بودی. به یاد سعید سلطانپورکه، در 31 خرداد 1360 تیرباران شد. منکوب دنیای بیگانه، تنها و مضطرب، در راهروهای پیچاپیچ مترو پرسه میزدم که دوباره او را در برابرم دیدم که از پشت میلهها به جهان لبخند میزد. به یادم نمانده تا کی رو به رویش ایستادم و از ورای ململ نازک پردههای اشک نگاهش کردم. حتی نمیتوانم گوشهای از آن همه را که در یکدم از ذهنم گذشت در…
-
شبح
بیشتر بخوانید: شبحفصلی از « خون اژدها» نریمان انگار «جغد عینکی» را اجیرکرده بود تا روز و شب نزدیک هتل Lutia کشیک میداد و در کوچه پسکوچهها سایهام را دورادور راه میبرد. من تا روز آخر نام، نشان و منظور آن جوانک سمج را نفهمیدم و پی نبردم به چه نیّتی مرا همه جا تعقیب میکرد. خاطر خواه شده بود یا مزدور نریمان بود. من شبها تنها بودم، جوانک غروبها تا سرسرای هتل میآمد، از آنجا تلفن میزد و میپرسید آیا به چیزی نیاز داشتم یا نه. چند بار مؤدبانه به او جواب دادم، ولی وقتی سماجت و وقاحت را از حد…
-
چوبین در « چاپ دوم»
بیشتر بخوانید: چوبین در « چاپ دوم»اشاره چند سال پيش از ميان مجموعه ياد داشت هائی که برای اين رمان برداشته بودم، مطلبی زير عنوان چوبيندر تنظيم کردم که به همّت ناصر مهاجر در کتاب زندان چاپ شد. عناصر اصلی آن داستان به شکل و شيوة تازهای در اين رمان ادغام شدند. نيازی به ياد آوری نيست که در انتخاب اسامی آدمها هيچ فرد و يا خانوادة خاصی مورد نظر نويسنده نبوده است و مانند هر رمان ديگری، تشابه احتمالی نام ها تصادفی است. رمان چوبیندر نخستین بار درسال 2011 میلادی در چاپخانة باقر مرتضوی ( آلمان، کلن) با هزینة نویسنده به قول قدما به زیور چاپ آراسته گردید. پخش و نشر رمان را انتشارات فروغ به عهده گرفت و لذا «ناشر» آن شد. باری، از ویراستاری و تصحیح اشتباهات تایپی و املائی که بگذرم، از آنجا که به دستکاریِ گذشته باور ندارم، رمان را بازنگری و بازنویسی نکردهام و…
-
خاموشی دریا (1)
بیشتر بخوانید: خاموشی دریا (1)شوکت بارها و بارها مشت به گودی سینهاش کوبیده بود و رو به آسمان نفرینام کرده بود: «الهی لالمونی بگیری دختر!» در آن زمان هنوز دختری نو بالغ بودم و این بیماری لاعلاج را نمیشناختم. سالها بعد که گذرم به زندان و سر و کارم به بازجوها افتاد، اگر چه به آه و نفرین باور نداشتم، ولی با الهام از او کر و لال شدم و مدتی لالمانی گرفتم. « ببینم، کی بتو کاغد و قلم داد، ها، چی نوشتی؟» از سالها پیش، هر کجا و در هر اوضاع و احوالی و در هر شرایطی که بودم، اگر کاغذ و…
-
غروبِ ماه در مرداب
بیشتر بخوانید: غروبِ ماه در مردابزمان آرام آرام، بیسر و صدا میگذرد و فراموشی مانند ذرّات گرد و غبار برخاطر آدمی مینشیند. زمان اگرچه زخمهای ناسور جان را درمان نمیکند، ولی فراموشی به مرور زمان، مانند مرهمیآنها را التیام میبخشد. گیرم جراحت جان برخلاف جراحت جسم هرگزکاملاً بهبود نمییابد، هر از گاهی، مانند آتش زیر خاکستر با وزش نرمه بادی جان و جلا میگیرد، در تاریکیهای ذهن و خاطره میدرخشد و باز قلبات را بهدرد میآورد. مرگ ماه منیر، آتشی زیر خاکستر بود که هرگز خاموش نمیشد، تا سالها، هربار که از قاب پنجره به قرص ماه نگاه میکردم، به یاد دخترکی میافتادم که چهرهاش…
-
غروبِ ماه در مرداب
بیشتر بخوانید: غروبِ ماه در مردابزمان آرام آرام، بیسر و صدا میگذرد و فراموشی مانند ذرّات گرد و غبار بر خاطر آدمی مینشیند. زمان اگر چه زخمهای ناسور جان را درمان نمیکند، ولی فراموشی به مرور زمان، مانند مرهمی آنها را التیام میبخشد. گیرم جراحت جان بر خلاف جراحت جسم هرگز کاملاً بهبود نمییابد، هر از گاهی مانند آتش زیر خاکستر با وزش نرمه بادی جان و جلا میگیرد، در تاریکیهای ذهن و خاطره میدرخشد و باز قلبات را بهدرد میآورد. مرگ ماه منیر آتشی زیر خاکستر بود که هرگز خاموش نمیشد، تا سالها هربار که از قاب پنجره به قرص ماه نگاه میکردم، به…
-
خبر
بیشتر بخوانید: خبر* خبر فوت ویدا حاجبی را در روزنامه « فیسبوک» خواندم، دست از کار کشیدم و از پشت میزم بر خاستم و مثل هربار توی راهرو باریک و تاریک آپارتمان راه افتادم. در این روزها مدام دنبال بهانه ای میگردم تا طفره بروم و ننویسم و با هزار و یک ترفند توجیه کنم، نه، این روزها هیچ شور و شوقی ندارم، از تنهائی و تکرار روزهای مکرر خسته شدهام، از دروغ و دغل و این دنیای وارونه و اینهمه جنایت و خیانت خسته شده ام، اگر چه هنوز تا به «یأس مطلق» چند قدمی فاصله دارم، ولی گاهی همه…
-
تا دیارِ مردگان
بیشتر بخوانید: تا دیارِ مردگانهمهمهای از راه دور میآمد و من به سقف اتاق خیره شده بودم و در مرزهای رویا، خلسه و خواب پرسه میزدم و نمیفهمیدم چرا مانند قاصدکی در خلاء میچرخیدم، چرا سردرد، سرگیجه و حال تهوع داشتم و همه جا را تیره و تار میدیدم. حادثه در خلاء رخ داده بود، زمان یکدم از حرکت باز مانده بود، آن رشتهای که مرا به زندگی گره میزد، بریده بود و انگار تا دیارِ مردگان رفته بودم. « آها، برگشتی؟ تو اون دنیا چه خبر بود؟» از دیار مردگان برگشته بودم و در این دنیا همة اشیاء و آدمها به نظرم غریب…
-
باد سرخ « چاپ دوم»
بیشتر بخوانید: باد سرخ « چاپ دوم»چند کلمه در بارة رمان « باد سرخ گوش کارمند ادارة ثبت احوال شهرستان که به روستای چشمه نادید آمده، سنگین است و نام سارا را در شناسنامه «صحرا» ثبت میکند. صحرا شخصیّت محوری رمان باد سرخ است و سرنوشت او را زن کور کولی که سالها پیش در ولایت چشمه نادید ساکن شده، پیش بینی کرده است: « خانم، دختری به دنیا میآوری مثل پنجة آفتاب که در باد سرخ گم میشود» صحرا بعد از انقلاب بهمن، در زمان تسویهها و پاکسازیها، بخاطر اختلاف دیرینه با همسر و همکاری این مأمور امنیّتی سابق با مأمور مخفی حکومت که عاشق یقه چاک…
-
در تبعید
بیشتر بخوانید: در تبعیدتبعید را سالها بعد از تبعید به زنداناهواز و بعداز انقلاب بهمن در اینگوشة دنیا، در بنبست الکساندر تجربهکردم و سرمای آن هرگز از تنام بیرون نرفت. در روزگار نوجوانی و جوانی، تبعید مرا به یاد جزیرة خارک و آفتاب سوزان وگرمای طاقت فرسا میانداخت و سرمای سیبری به ندرت از خاطرم میگذشت. من اگر چه از منطقة سرد سیر ایران به پایتخت رفته بودم و ازآنجا به اهواز تبعید شده بودم، ولی هنوز زیر آسمان میهنام نفس میکشیدم. باید سالها میگذشت تا گذرم به سرزمین گُلها میافتاد و به مرور می فهمیدم که تبعید فقط سیبری و جزیرة…
-
مرگ در آشیانة عقاب
بیشتر بخوانید: مرگ در آشیانة عقابنریمان پازندی را من کشتم، گیرم قتل او را هرگز گردن نگرفتم. من که با ساده دلی و سادگی، به نیّت جدائی دوستانه و بدرود با نریمان به آشیانة عقاب رفته بودم، با مردی رو به رو شدم که شباهتی به او نداشت، مردی که مسخ شده بود، مردی که «ترک شیرازیاش» را برای حریف برد، آن قوچهای مست، آدمکشهای مزدور مدتها مرا توی استخر و روی چمنهای باغچه آزار دادند و به جائی رساندند تا دم دمای سحر، لولة طپانچه را روی شقیقة نریمان گذاشتم و شلیک کردم: «پا انداز!» نریمان، آن عاشق شیدا پاانداز شده بود. شور، شوق…
-
منزل هفتم
بیشتر بخوانید: منزل هفتمصحرا روی سکّو ايستاده است و به رفتن قطار نگاه می کند. قطار آرام آرام از ايستـگاه راه آهن دور می شود و صدای تلق تلق چرخ های لوکوموتيو تا مدّت ها از راه دور به گوش می رسد. تنهائی و زوزة دلخـراش قطـاری که دور می شود. دور و دورتر! صـحرا در آن گوشـة دور افتـادة دنيـا تنها است، تنـهای تنـها! سرگشته بر لبـة سکّوی سمنـتی راه می رود و چشم ازبرف برنمی دارد: «به کجا می روی؟» ايستگاه نيمه ويرانه مانند خانة ارواح خالی است و در آن حوالی هيچ نشانی از آب و آبادی و آبادانی و آدميزاده به چشم نمی خورد. نرمه بادی سـرد از جانـب…
-
گفتگو با رادیوی بین المللی فرانسه RFI
بیشتر بخوانید: گفتگو با رادیوی بین المللی فرانسه RFIرمان “دارکوب” نوشته حسین دولت آبادی، از سوی انتشارات ناکجا در پاریس منتشر شده است. “طاهر” شخصیت اصلی این رمان، مثل خود نویسنده، همراه با همسر و فرزندانش از ایران خارج شده و در فرانسه در تبعید به سر میبرد.دولت آبادی، در گفتوگو با بخش فارسی رادیو بین المللی فرانسه، با خواندن بخشهایی از رمان “دارکوب”، از چگونگی بهره بردن از تجربه زیسته خود برای نوشتن این رمان میگوید.او که در آثار پیشین خود نیز به زندگی در تبعید پرداخته، تأکید میکند که هنوز به صورت جدی پرداختن به موضوع مهاجرت ایرانیان پس از انقلاب سال پنجاه و هفت را…
-
درياي ديوانه!
بیشتر بخوانید: درياي ديوانه!دريا، سهمگين دريائي كه شباهنگام از آن آتش برميجهد! جمال ميرزا سفرنامه اش را با صداي گرم وگيرائي مي خواند و من چشم هايم را مي بستم ولنجي را در نظر ميآوردم كه بر گردة امواج مرده ميلغزيد وآرام آرام از بندر دورمي شد وما را با خودش مي برد. من و جمال در كنار هم روي عرشة لنج لميده بوديم، تن به نسيم خنك شبانة دريا سپرده بوديم و از آينده حرف ميزديم، آينده! جاشوئي در تاريكي نشسته بود، سيگار مي كشيد و ترانه اي را با صداي محزون زمزمه مي كرد. جاشوي عاشق. ناخدا در جايگاه ويژه، روي كرسي چوبي، مثل حضرت موسي چمباته زده بود و با نگاه تيز و نافذش تاريكي ها را مي كاويد ومانند سگ شكاري هوا را بو ميكشيد ونبض دريا را ميگرفت: «دريا خواهر…
-
رازِ جریدۀ النهار
بیشتر بخوانید: رازِ جریدۀ النهارپاره ای از « خون اژدها» گر تن بدهی، دل ندهی کار خراب است/ چون خوردن نوشابه که در جام شراب است نامه با این شعر آغاز شده بود و امضاء نداشت. با این وجود من از آن واژههای آشنا و تکراری فهمیدم که نریمان خطاب به ترک شیرازیاش نوشته بود و به او توصیة کرده بود تا هر چه زودتر به محضر سر میزد. اگر چه نریمان جز این موضوع به هیچ چیزی اشاره نکرده بود، ولی واژه واژة آن نامة شتابزده و آشفتگی جملهها بویِ فراغ می داد. نریمان در « آشیانة عقاب» چشم به راه ونوس نشسته…
-
-
-
وادیِ ملخ
بیشتر بخوانید: وادیِ ملخفصل نخست رمان « باد سرخ» قطاری لکنته از خواب صحرا می گذرد. سوت شبانة قطار و صدای تلـق تلـق چرخ های لوکوموتيو در زوزه های باد مکرّر می شود. قطار مانند هزارپائی عظيم و مجروح پيچ و تاب می خورد و آرام آرام از نفس می افتد و در دامنة تپّه از حرکت باز می ماند. خاموشی! صحرا هراسان به هر سو نگاه می کند. کوپه خالی است، مسافرها پياده شده اند و هيچ اثری از چمدان و همسفر او نشمين، نيست. دخترک را گويا با آن چمدان کهنه برده اند و او نا باور، گيج و منگ دور خودش می چرخد: «نشمين؟» خواب است يا بيدار؟ نه، هنوز نمیداند دو باره دچـار کابـوس شده است و يا وقايع در بيـداری…
-
دانقر
بیشتر بخوانید: دانقردانقر « پاره ای از زندان سکندر» آقای فیّاض ما وقتی عصبانی میشد سر هنرجوها هوار میکشید: «دانقر». چنین کلمهای در زبان ترکی وجود خارجی ندارد. یکبار که فیاض سر دماغ بود معنی دانقر را از او پرسیدیم. گفت: «دانقر هنر آموزیست که بعد از نه سال تعلیم و تربیت، تازه می شود الاغ!» باری، آشفتگی واژة مناسبی بود که از هر حیث شامل حال فیّاض ما میشد. تتمة موهای تنک و فلفل نمکی و زبر او همیشه آشفته بودند و به هیچ سمتی و سوئی خواب و خو نمی گرفتند. آقای فیاض اغلب پیراهن یقه آخوندی بی اتو،…
-
بازیگرانِ نمایشِ بد فرجام
بیشتر بخوانید: بازیگرانِ نمایشِ بد فرجامفصلی از جلد دوم رمان « خونِ اژده» سفر چند روزة پاریس مانند خواب پریشانی بود که تنها پارههائی از آن در خاطرم مانده بود. نریمان دو روز پیش از من برگشته بود، ولی بر خلاف قول و قراری که گذاشته بود، به فرودگاه نیامده بود و حتا خیرالله، رانندة شرکت را نیز نفرستاده بود. من با دلهره و مضطرب، آرام آرام به باجة بازرسی نزدیک میشدم و چشم از مأمور بر نمیداشتم و بنا به توصیة «بوم غلتون» در وضعیّت بحرانی به همه لبخند میزدم. درزندان زنان از او شنیده بودم که رشوه و لبخند زنِ زیبا، گرهگشا بود…
-
سال خروس، فصلی از رمانِ « چوبین در»
بیشتر بخوانید: سال خروس، فصلی از رمانِ « چوبین در»هيچ کسی تا آخر دنيا با خادم سفر نکرد، ربابه را با خودم نبردم و بهترين فرصت های زندگی ام را از کف دادم. از شهر ابوالفضل بيهقی به حجرة حاج حاتم حلوائی تلفن زدم تا از سالار خبر بگيرم و او را در جريان بگذارم. از بخت بد داورگوشی را بر داشت و به خشکی پرسيد: «کجائی؟» جواب ندادم و تا غروب توی شهر پرسه زدم و شب برگشتم. گيرم در سرتاسر راه، داور از گوشه وکنار ذهنم سرک می کشيد و نگاه پرسای اختر و خيال خوش ربابه با من سفر مـی کردند. تندر به خاک افتاده بود و من دور از صحنة مبارزه، از آن افکاری که مثل دود توی سرم می پيچيـد و از آن تمنـّای تندی که مدام خيالم را به سوی ربابه می برد، شرمنده بودم و در برابر وجدانم، در برابر سالار احساس گناه مـی کردم. زندگی بر من حرام شده بود.کتمان نمی کنم، در باطن خودم را سزاوار سرزنش می دانستم. چرا؟ چون در ميان طوفان ها به ربابه دل بستـه بودم،…
-
سال خروس
بیشتر بخوانید: سال خروسفصلی از رمانِ « چوبین در» يچ کسی تا آخر دنيا با خادم سفر نکرد، ربابه را با خودم نبردم و بهترين فرصت های زندگی ام را از کف دادم. از شهر ابوالفضل بيهقی به حجرة حاج حاتم حلوائی تلفن زدم تا از سالار خبر بگيرم و او را در جريان بگذارم. از بخت بد داورگوشی را بر داشت و به خشکی پرسيد: «کجائی؟» جواب ندادم و تا غروب توی شهر پرسه زدم و شب برگشتم. گيرم در سرتاسر راه، داور از گوشه وکنار ذهنم سرک می کشيد و نگاه پرسای اختر و خيال خوش ربابه با من سفر مـی کردند. تندر به خاک افتاده بود و من دور از صحنة مبارزه، از آن افکاری که مثل دود توی سرم می پيچيـد و از آن تمنـّای تندی که مدام خيالم را به سوی ربابه می برد، شرمنده بودم و در برابر وجدانم، در برابر سالار احساس گناه مـی کردم. زندگی بر من حرام شده بود.کتمان نمی کنم، در باطن خودم را سزاوار سرزنش می دانستم. چرا؟ چون در ميان…



















