-
مهتاب، کوسه و کارون
بیشتر بخوانید: مهتاب، کوسه و کارونفصلی از خون اژدها نریمان چند روز بعد از آن مراسم با شکوه عقد تدارک دیده بود، صدها دروغ و دغل برای ثریا بافته بود و زمینه را طوری چیده بود تا همراه ترک شیرازیاش بهجزیرهای در یونان، به ماه عسل برود. همسرش از همه جا بیخبر بود و من بهتازگیزیر نام سکرتر استخدام شده بودم و در دفتر او کتاب میخواندم، هر از گاهی به تلفن جواب میدادم و عصرها به کلاس ماشین نویسی میرفتم. نریمان مرا به معاون و کارمندهایش معرفی نکرده بود و آنها انگار در جریان اینگونه امور بودند. تعویض «سکرتر» و تجدید فراش مدیرکل را…
-
منزلِ مادرِ فولاد زره
بیشتر بخوانید: منزلِ مادرِ فولاد زرهفصلی از «چکمة گاری» اقامت ما در منزل آقای کشاورز، آن مرد مهربان چندان به دراز نکشید؛ از آنجا به اتاق بزرگتری درطبقة سوم خانة فراش رفتیم و پس از چند ماه ارباب قدیمیِ ورشکسته و آشنای دوران جوانی کدخدایِ سابق، نخستین آشنائی بود که به خانة ما آمد؛ این دیدار در اتاق طبقة سوم خانة فراش رخ داد. پدرم گویا ارباب سابق ابارش و همسفرش را به تصادف در میدان فوزیه دیده بود و «دُن کیشوتِ ولایت» را به خانه آورده بود. ارباب سخاوتمند، دست و دل باز که در جوانی پیش پایِ «طیّب» گاو کشته بود، در اثر…
-
سوهان روح
بیشتر بخوانید: سوهان روحفصلی از «چکمة گاری» من در ولایت با کار، زحمت و مشقّت بزرگ شده بودم و از کار واهمهای نداشتم، با اینهمه ترجیح میدادم صبح تا شب سنگ و صخره بهدوش میکشیدم و یا با کلنگ چاه میکندم، ولی سمباده نمیکشیدم. از سمباده زدن بیزار بودم؛ خشخش سمباده در طول روز رشتههایِ اعصاب ضعیف و فرسودهام را میتراشید؛ میخراشید و هر روز یک پیراهن گوشت تنام میریخت. سمباده خشک سوهان جسم و جانام بود و روزها رنج و عذابام میداد. از آنجا که شبها درس میخواندم و از چشم برادرهایم «محصّل» بودم، هرگز به شکوه و…
-
مرد رو به دیوار
بیشتر بخوانید: مرد رو به دیوارفصلی از جلد دوم زندان سکندر . لودویک از حاشیة میدان والیبال همپای من راه افتاد: «واستا» – سهند، «مرد رو به دیوار» دوباره کار دست خودش داد. مرد رو به دیوار، توی آشپرخانة بند آب داغ رو سرش ریخته بود، خوشبختانه آب هنور کاملاً جوش نشده بود. – مگه قرار نشد بچّه ها دیگه صفائی رو توی آشپزخونه راه ندن؟ حالا چی شده؟ حالش خرابه؟ سوختگیهاش عمیقه؟ اونو بردن درمانگاه؟ – نه، نه، طفلی حرفی نمی زنه، دوباره وایستاده رو به دیوار! روزگار صفائی رو به دیوار بند میگذشت. صفائیتا آنروز چندبار اقدام به خودکشیکرده بود و او را…
-
… گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!
بیشتر بخوانید: … گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزوست!به یاد دوست، به یاد اکرم فرمهینی جانم كه تو باشي! هربار كه فانوسم را بالا ميگيرم و درتاريكي گذشته ها به دنبال گمشدهاي ميگردم، به ياد آن پسرك بيبضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ «داشها» ميافتم. مردم ولايت ما به كورة آجرپزي ميگويند: «داش!» چرا؟ نميدانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش -هاي جنوب شهر سبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داشهاي سبزوار ميگذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان ميرفتم. روزي از همين روزها، در گذر از كنار داش ها سكة تيموريام…
-
پیرکشتِ خر مهر
بیشتر بخوانید: پیرکشتِ خر مهرفصلی از «چکمه ی گاری» آفرودیت شبهایِ تابستان روی پشت بام، زیر پشهبند میخوابید، روزهای جمعه خیلی دیر از خواب بیدار میشد؛ منتظر میماند تا پسرهای کربلائی عبدالرسول توی اتاق دوره سفر مینشستند تا نمایش هر روزهاش را با مهارت اجرا میکرد. پنجرة اتاقِ نَسَر ما به دنیائی پر از آفتاب و آسمانِ فراخ و آبی و به پشت بام خانة آفرودیت باز میشد. زن جوان و خوش قد و بالا و طناز ناتور نردبام بلندی بهدیوار بلند خانه تکیه داده بود، هرروز صبح با…
-
شوکت آفرودیت و تاراس بولبا
بیشتر بخوانید: شوکت آفرودیت و تاراس بولبافصلی از «ریشه در باد» پس از مهاجرت، پدر و مادرم درپایتخت و حومه دوست و آشنای تازهای نیافتند و تا آخر فقط با همولایتیها حشر و نشر داشتند. شاید اگر برادرم هر از گاهی دوستاناش را به خانه نمیآورد، آنها هرگز غریبهها را از نزدیک نمیدیدند. مرزهایِ دنیای من نیز تا مدتها محدود و مشخص بود و درتهران با برادرهای ناتنیام کار میکردم و علیحُر تا ناچار نمیشد بیگانهها را بهکار نمیگرفت. در سالِ اوّل یک روز با مردی بنام چنگیز و دو روز با بیوک ترکه کار کردم. همین. این غریبهها مهمان چند روزه بودند؛ میآمدند و میرفتند…
-
رؤيای اصحاب کهف
بیشتر بخوانید: رؤيای اصحاب کهففصلی از جلد سوم رمان «گُدار» فلک را روی ايوان دژ جمال ميرزا ديده بودم و تا روزها به درختچة گل ياس سفيد پای پنجره و شکوفه های گيلاس و قامت رعنای فلک فکر میکردم و خيال میبافتم. خودم را به جای جمال میگذاشتم، چشم هايم را می بستم تا گرمای تن مرمری و عطر پوست او را که مثل برگ گل ياس سفيد و لطيف بود، از نزديک حس کنم. خدايا چه عذابی کشيدم، عذاب اليم. پشت چينة ديوار دژ جمال زانو زده بودم و آهسته توی گلو گريه می کردم. فلک لابد سر روی بازوی جمال گذاشته بود و مثل فرشته ها راحت خوابيده بود و من…
-
قلعه یِ گالپاها؛ زندگی کودکانیکه دیمی بزرگ میشوند
بیشتر بخوانید: قلعه یِ گالپاها؛ زندگی کودکانیکه دیمی بزرگ میشوندنقل از دویچه وله فارسی “قلعه گالپاها” یادماندههای حسین دولتآبادی است از دوران کودکی. او در این اثر از زندگی سراسر رنج خود و مردم روستاهای حاشیه کویر مینویسد و از کودکان کار در مزارع و کارگاهها. اسد سیف، منتقد ادبی، کتاب را بررسی کرده است. … دنیای ذهن ما انباری از خاطرههاست. آنجا که زندگی بر بستری طبیعی نبالد و در آرامشی نسبی پیش نرود، حجم خاطرهها بیاندازه و بیپایان، همچنان بر ذهن سنگینی میکند. خاطرات خوش ذهن را به بازی میگیرند و در احساسی شیرین آرامش به همراه دارند. ذهن انسان ایرانی اما سراسر با خاطراتی هراسناک انباشته است…
-
قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال
بیشتر بخوانید: قلعه ی گالپاها، سفری بر بالهای خیال“قلعة گالپا ها» تازه ترین اثر چاپ شدة حسین دولت آبادی، نویسنده معاصر است که در سال 2020 میلادی توسط نشر مهری در لندن، در 510 صفحه انتشار یافته است. قلعة گالپاها را در واقع میتوان اتوبیوگرافی حسین دولت آبادی دانست که با در هم آمیختن دو شیوه بیان خاطرات و داستان گویی ارائه گردیدهاست. در این روایت، دولت آبادی همانند دیگر آثارش، مسئولانه و متعهدانه، در بستر بیان خاطرات، لایه های اجتماعی دهکده کوچکی را شکافته و در معرض دید خواننده قرار میدهد. کاراکتر هایی که “در فقر و سختی غوطه ورند،” یک به یک از صندوقچه خاطرات راوی…
-
مصاحبه با اسد سیف
بیشتر بخوانید: مصاحبه با اسد سیفدر باره ی «قلعه ی گالپاها» اسد سیف- چرا و چطور شد که به سراغ خاطرات رفتی. حسین دولت آبادی – در کتاب «قلعة گالپاها» اگر چه به دوران کودکیام پرداختهام، ولی قصد نداشتهام خاطراتام را بنویسم. چرا؟ چون من شخصیّتی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و هنری نیستم و چنین تصوری در بارة خودم ندارم که بخواهم مانند بزرگان و نامداران روزگار، در سالهای آخر عمر، خاطراتام را بنویسم، به باور من، شیوه بیان و طرز نگارش «قلعة گالپاها» از حد و حدود و از مرزهای خاطرات و «خاطره نویسی» فراتر می رود و به حوزه و دنیایِ رمان نزدیک میشود.…
-
نامه
بیشتر بخوانید: نامهدر سال 1351خورشیدی، نزدیک بهنیم قرن پیش، پیتر بروک کارگردان نامدار انگلیسی، به مناسبت جشن هنر شیراز به ایران دعوت شده بود و گویا اجرای نقش خشاریارشاه را به محمود دولت آبادی که در آن روزگار هنرپیشة تأتر بود، پیشنهاد کرده بود. من این نامه را در آن تاریخ به برادرم نوشتم و بعدها با سایر نامهها از یاد بردم. دو روز پیش که بحثی با آشنائی فیس بوکی در بارة جشنوارههای زمان شاه و هنر پروری شهبانو پیش آمد، به یاد آن سالها و نامة کذائی افتادم. ناگفته پیداست که نامه را یکبار، شتابزده و با عصبیّت نوشتهام و…
-
همه چیز با زمان میرود
بیشتر بخوانید: همه چیز با زمان میرود… چندسال پیش این نامه را در جواب «برادری» نوشتم که از من خواسته بود به ایران برگردم و خانهام را در شهریار بفروشم. سالها گذشتند و من به میهن ام برنگشتم، «خانه» را که کلنگی شده بود، کوبیدند و عزیزی خبر خرابی آن را در این سر دنیا به من داد، سالها باز هم گذشتند و گذشتند و در گذر زمان صمیمیت ها، برادریها و دوستی ها به غارت رفتند و از آن همه فقط این نامه باقی ماند: نامه * … بیست و سه سال از زمانی که من برای ساختن خانهام زمین را به آسمان میدوختم و…
-
سقوط رویاها
بیشتر بخوانید: سقوط رویاهافصلی از «رمان مریم مجدلیه» چشمهایِ درشت، سیاه و زیبایِکمال گود افتاده و رقتانگیز شده بودند و نگاهاش قلبام را به درد میآورد. «ببین، اگه چند روز دیگه بگذره، پول بلیط هواپیما خرج میشه و ما مثل خیلیها در آنکارا به پیسی میافتیم» کمال مبهوت بود و انگار حرفهایم را نمی شنید «کمال، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت. بر میگردیم ایران، از بابات پول میگیریم و دوباره… دوباره…» نینی چشمهایش در ته کبود حدقهها بهدرماندگی دو دو میزدند و از من کمک میخواستند. «کمال، کمال، این دفعه از راه پاکستان میزنیم بیرون.» کمال دو باره توی لک رفته بود، دوباره…
-
بر فراز ابرها به سقوط رویاها میاندیشیدم
بیشتر بخوانید: بر فراز ابرها به سقوط رویاها میاندیشیدمچشمهایِ درشت، سیاه و زیبایِکمال گود افتاده و رقتانگیز شده بودند و نگاهاش قلبام را به درد میآورد. «ببین، اگه چند روز دیگه بگذره، پول بلیط هواپیما خرج میشه و ما مثل خیلیها در آنکارا به پیسی میافتیم» کمال مبهوت بود و انگار حرفهایم را نمی شنید «کمال، بازگشت به سرزمین مادری، بازگشت. بر میگردیم ایران، از بابات پول میگیریم و دوباره… دوباره…» نینی چشمهایش در ته کبود حدقهها بهدرماندگی دو دو میزدند و از من کمک میخواستند. «کمال، کمال، این دفعه از راه پاکستان میزنیم بیرون.» کمال دو باره توی لک رفته بود، دوباره خاموش شده بود و لب…
-
قلعه یِ گالپاها
بیشتر بخوانید: قلعه یِ گالپاهاحسین دولت آبادی ناشر: نشر مهری در آن دیار ستارههای آسمان هر کدام نام و نشان و سرگذشتی داشتند: خرس بزرگ از چشم مردم ولایت ما هفت برادران بودند که تابوت پدرشان را به گورستان دور افتاده میبردند، به باور آنها، در این دنیا انسانها و هر موجود زندهای ستارهای در آسمان داشت که با زیبائی، اقبال و سرنوشت او گره خورده بود. حتا آن مار زخمی که به خانه بند ما گریخته بود. به گمان گالپاها تا ستاره روی مار نمیافتاد، حتا اگر صد تکّه شده بود، نمیمرد. مار کبرا، آتشمار، بزغاله مار، عقرب، رطیل جن و پری…
-
کارخانه
بیشتر بخوانید: کارخانهکارخانه، فصلی از «دوران» آه، سرانجام خورشید از پشت ابرها بیرون آمد. با سوزن و نخ به کنار پنجره، به آفتاب رفتم تا سوزنام را نخ کنم. وای، چقدر چشمهایم دراین مدّت کمسو و ضعیف شدهاند. ایکاش عینکام را میآوردم، فراموش کردم، در آن هول و هراس و شتابزدگی خیلی چیزها از جمله عینکام را جا گذاشتم. باری، نزدیک به ده دقیقه کلنجار رفتم تا سرانجام موفق شدم. دیروز دکمههای کتام توی خیابان کنده شدند و به یاد عزیزنسین و داستان کوتاه شیرینی افتادم که از او خوانده بودم، آخر من مثل قهرمان او این کت را در آنکارا دوخته…
-
نفس کِش
بیشتر بخوانید: نفس کِشدر روزگار نه چندان دور، در کشورگل و بلبل ما، مردانی با عنوان «جاهل محلّه»، «گردان کلفت»، «بزن بهادر»، «لوطی» و «داش مشتی» بودند که قداره میبستند، زیر چهار سوق میایستادند، محله را قرق میکردند، عریده میکشیدند و «نفس کش» میخواستند و یا به تعبیر تعزیه خوانها «هل من مبارز» میطلبیدند. باری «نفس کش» مردی بود که جرأت میکرد و به مصاف آنها میرفت. در میان این داشها و لمپنها، گاهی «داش آکل»ی هم در قصة هدایت پیدا میشد که امانتدار و «جوانمرد» بود و یا «پهلوان اکبری» که تا دعا و ثنای مادر حریف اش، آن پیرزنی که شبانه…
-
پاره ای از «دوران»
بیشتر بخوانید: پاره ای از «دوران»¶ باران سر بند آمدن ندارد، مدام میبارد. این هم اذان نمازدیگر. مؤذنهای مساجد این منطقه گوئی با هم مسابقه گذاشتهاند. همه با چند ثانیه پس و پیش، شروع میکنند و از بلندگوها اذان میگویند، و چه اذان موجز و مختصری. مؤذنها به یگانگی خدا و رسولاش شهادت میدهند و امت مسلمان را به نماز فرا میخوانند: «حی علیالصلوات!» اهل سنّت بر خلاف شیعیان، به همین مختصر کفایت میکنند و در شبانهروز، به هنگام نمازهای پنجگانه، حتا در برف و باد و باران خدا و رسول خدا و نماز را به یاد امّت میآورند. مساجد آنکارا مشتری زیادی ندارند،…
-
بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بیشتر بخوانید: بگذار برخیزد مردم بی لبخندمادرم تا زنده بود میگفت: «پسرم، ناخن دست از غم بلند میشه، ناخن پا از شادی» از شما چه پنهان، این روزها در هزار توی گذشتهها به دنبال «شادی ها» میگردم و در جستجوی لحظههای خوش، اینجا و آنجا فانوسام را بالا میگیرم؛ گیرم بیفایده. چون هر بار «غمها» با بیرق سیاه سر راهام سبز میشوند و مرا به سوی سردابهای تاریک و یخزده میبرند. انگار شادی مانند الکل فرّار است و بر خلاف غم و اندوه مدت زیادی در خاطر آدمی نمیماند. نه، شادیها مانند غمها، شبها به سراغ آدمی نمیآیند، به زیر بالش نمیخزند و او را بیخواب…
-
شکمبة گاو
بیشتر بخوانید: شکمبة گاوفصلی از «چکمة گاری» هوایِ دمِ غروب مهآلود و سرد بود و ذرّات ریز مه بر سر و رویم میبارید و اشیاء زیر نور چراغهای باریکه راه برق میزدند و هر از گاهی رهگذری با سگش از مه بیرون میآمد و میگذشت و دیگر هیچ! پیش از رسیدن به دهانة تونل، به خیابان اصلی پیچیدم و مثل هرروز غروب، راهام را به سوی داروخانه و کوچهای کج کردم که به محلة ما منتهی میشد. کارگرها از مدتها پیش، اسفالت گوشة خیابان و پیاده رو را کنده بودند و لوله، بنش و خاک و خرده سنگ و خرت و پرت زنگ…
-
پناهندة سیاسی یا مهاجر؟
بیشتر بخوانید: پناهندة سیاسی یا مهاجر؟این یادداشت را دربهار سال 1986میلادی، یعنی دو سال پس از مهاجرت اجباری نوشته ام. در آن ایام، اگر چه دوستی میگفت که ما پانزده سال در این دیار ماندنی هستیم، ولی من باور نمی کردم، نه، هنوز امیدوار بودم که بزودی به وطنام بر میگردم؛ در آن روزها هرگز گمان نمیکردم که اقامت ما در این گوشة دنیا اینهمه سال به درازا میکشید. باری، بعد از بیست و هشت سال این یادداشت ناتمام را در میان دستنوشته هایم دیدم و بهیاد گذشتهها تایپ کردم و امروز، پس از سی و پنج سال دوری و تبعید، دوباره آن را خواندم…
-
-
گاهی سکوت جایز نیست
بیشتر بخوانید: گاهی سکوت جایز نیستاز شما چه پنهان، از روستا تا اروپا، منزل به منزل راه پیمودهام و اینک به پایان راه، به منزل آخر نزدیک شدهام. در این سفر طولانی و این راه دراز، دوستان و همراهان زیادی را از دست دادهام تا به خانة خلوت و خاموش تنهائی رسیدهام. بی سبب نیست که این روزها، گاه و بیگاه دست از کار میکشم، نگاهام به راه میرود و آن عزیزان را به مرور به یاد میآورم و جایِ خالی آنها با حزن و اندوهی ملایم احساس میکنم. نه، این روزها هیچ اتفاقی نمیافتد و هیچ حادثهای در این زندگی آرام و یکنواخت رخ…
-
… و اما از شگفتیهای روزگار
بیشتر بخوانید: … و اما از شگفتیهای روزگاردیروز صبح جلد اول مجموعه آثار فدریکو گارسیا لورکا به دستام رسید؛ نام مترجم، ناصر فرداد، را روی جلد دیدم و از شما چه پنهان، سر پا، مقدمه و شماری از شعرها را خواندم و بعد پشت پنجرة این اتاق دلگیر، رو به روی کاج پیر ایستادم و با شگفتی و حیرت جوان محجوبی را به یاد آوردم که نزدیک به بیست و شش یا بیست و هفت سال پیش با دعوتنامهای که اینجانب ارسال کرده بودم، به اروپا آمده بود و من چند سال بعد او را در سویس دیده بودم و فهمیده بودم که شبانه روز زبان آلمانی…
-
طاووس
بیشتر بخوانید: طاووسشب به آخر رسیده بود و نگهبان خسته و خواب آلود در حاشیة راهرو قدم میزد؛ هر بار که به در آن سلول انفرادی نزدیک میشد، مکثی میکرد، لبة کلاه آهنیاش را روی ابروها بالا میبرد، روی پنجة پاها بلند میشد تا جائی که چانهاش به لبة دریچة کوچک میرسید، تا نزدیک آن چشمهای سبز ترس خورده و بعد، با نوک سرنیزه چند ضربة یکنواخت و ملایم به میلهها میکوبید و نرم نرمک از مسیر نگاه زندانی دور میشد، بیآن که بداند و یا بفهمد چرا هربار نزدیک آن در آهنی پا سست میکند و چرا نمیتواند به راحتی از…
-
راز نگاهها و کشف دستها
بیشتر بخوانید: راز نگاهها و کشف دستهافصلی از « چکمۀ گاری» تا به یاد داشتم، مادرم در ولایت صبح زود از خواب بیدار میشد، دو رکعت واجب را به جا میآورد؛ مدتی سر سجاده دو زانو مینشست، زیر لب ورد میخواند، تسبیح میچرخاند و با خدایش راز و نیاز میکرد. بعد از مهاجرت نیز نماز و روزة او ترک نشد؛ هر روز پیش از آن که لب حوض وضو بگیرد و اقامه ببندد، مرا از خواب بیدار میکرد و انگار بنا به تجربه به سراغ پدرم نمیرفت ؛ کربلائی عبدالرسول دلاک صبحها سگِ درِ جهنم بود و مادرم پس از سالها زندگی مشترک جرأت نداشت «تارکالصلوات»…
-
سرباز امام زمان
بیشتر بخوانید: سرباز امام زمانفصلی از جلد اوّل «گدار» چند صباحي در قصر فيروزه ترك دنيا و مافيها گفته بودم و پاي گنبد و بارگاه امام هشتم مجاور شده بودم. هربار كه با قرآن زركوب از دم سلول آن ها رد ميشدم، پسرشاطر ليچاري ميپراند: «بارلها كه گربه عابد شد!» به گمانم صابر و جمال روي همة زندانيها اسم گذاشته بودند. معراج زمخشري دست به هركاري ميزد، لقب تازهاي پيدا ميكرد: خَركُش، غول، سردار سرخ پوست و نبيرة مغول و «سرباز امام زمان!» چرا سرباز امام زمان؟ چون خوابنما شده بودم و توبه كرده بودم و نماز و روزهام هرگز قضا نمي شد. عصرهاي جمعه…
-
سرباز گمنام خاموش شد.
بیشتر بخوانید: سرباز گمنام خاموش شد.به یاد دوست دوست من، آن سرباز گمنام، مرد نازک اندامی بود که بیش از سی و سه سال در تبعید کار کرد و کار کرد و کار کرد و با آن خط خوشی داشت، سالها حساب و کتاب دخل و خرج دیگران را نگه داشت.دوست من، آن سرباز گمنام، مردی ریز نقش، خوش قلب، با گذشت و مهربانی بود که عمری سختیها و دشواریهای تبعید را با بردباری بی نظیری بر خودش هموار کرد و در خلوت رنج برد و رنج برد و رنج برد و هرگز و هرگز لب به شکوه و شکایت باز نکرد. دوست من، آن…
-
بهار مرگبار
بیشتر بخوانید: بهار مرگباراخم بر چهره نداشتن، از بیاحساسی خبر می دهد، و آنکه میخندد، هنوز خبر هولناک را نشنيده است. «برتولت برشت» بهار بی سر و صدا از راه رسیدهاست و با حیرت، در کوچهها و خیابانهای خالی و خلوت و خاموش شهرها و روستاها پرسه میزند و مبهوت و ناباور به همه جا مینگرد: «راستی انسانها کجا رفتهاند؟ چرا کسی به پیشواز من…
-
در حاشیه ی تبعید (*)
بیشتر بخوانید: در حاشیه ی تبعید (*)تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تارعنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمیتوانم. مدام رشتههای اعصابم مانند سیم های نازک تار میلرزدند و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را…
-
تابوتِ فرتوتِ ناخداعبید
بیشتر بخوانید: تابوتِ فرتوتِ ناخداعبیداگر از آسمان سنگ ميباريد، نماز جاشوها قضا نميشد. در هر جا كه جايي براي خم و راست شدن بود، اقامه ميبستند و به نماز ميايستادند. بالاي تختگاهي خن مسجدشان شده بود. باری، بعد از نماز صبح، در تاريك روشني لنگر كشيدند و به دريا زدند، از دريا نسيم خنكي ميوزيد و هواي سحر، نمدار و مرطوب گونه هاي جاشوها را مينواخت. عبيد با همة نگراني هايش، نميتوانست بيشتر از اين «چدني ساز» را سر بدواند و او را معطل كند. گير افتاده بود. در آن حالي بود كه گهگاه هرآدمي عقلش را ميخورد و خودش را گم ميكند. زير…
-
سفر
بیشتر بخوانید: سفرسفر، نقل از مجموعه قصه ایستگاه باستیل «چاپ اول» روی جلد- اثر ایوب امدادیان زیر نم نم باران از پی تابوت میرفتم. شعلة فانوسها در دامنة تپه سوسو میزد، بیابان پر از همهمه بود و جغدی در خرابههای قبرستان شیون میکرد.، زنهای شاهسون تابوت را زیر تک درخت خشکیدة کنار امامزاده گذاشتند. فانوسی را بر شاخة شکسته آویختند و به نماز ایستادند. گورکنکنارِ خاکِ نمدار سر لک نشسته بود و با دل انگشت روی ماسههای نرم خط میکشید. هاجر سَرِ کفن را باز کرد تا همسرش برای بار آخر رویِ معراج را ببیند و با او وداع کند. گل عنبر…
-
همزبان
بیشتر بخوانید: همزباننقل از مجموعه قصه ی «ایستگاه باستیل» التفات کردی همولایتی؟ از کسی پروا نداشت، مأمور دولت بود، شلتاق میکرد، منم آدم غریب، گفتم: « سرکار، به بابام ناروا نگو، تازه از دنیا رفته» التماس کردم، گفتم: «سرکار جان، به اینجام نزن، گوشهام عیبناکه» انگار با دیوار حرف میزنم، باد به گلو انداخته بود و یِکّه میتازاند و فحش و کتره میداد: « همین شما ولگردها، مفتخورها، آبروی مملکت رو بردین» میبینی؟ ما کجا و مفتخوری کجا؟ بله؟ ما برای تن پروری خلق نشدهایم، نان یامفت به مزاجمان سازگار نیست، التفات میکنی همولایتی؟ من این حرفها را حالا دارم به شما…
-
مصاحبه با رادیو زمانه
بیشتر بخوانید: مصاحبه با رادیو زمانه1. آقای محمود دولت آبادی برادر بزرگ شماست. از نظر شخصی و خانوادگی، از همان کودکی، رابطه شما با او چگونه بود؟ برادرم محمود، هفت سال و چند ماه زودتر از من به دنیا آمده و در نوجوانی، اگر اشتباه نکنم، در هفده یا هژده سالگی از ولایت کوچ کرد، چند صباحی در شهر سبزوار شاگرد سلمانی بود، بعد از مدتی به مشهد رفت و صاحبکارش «آقا تقی!!» او را با خودش به تهران برد و در آرایشگاه چلچله مشغول به کار شد. باری، با این فاصلة سنی و با آنچه که در بالا آمد، من و او…
-
نگاهی به مریم مجدلیه
بیشتر بخوانید: نگاهی به مریم مجدلیهرمان “مریم مجدلیه” آخرین اثر حسین دولتآبادی است که در سال 1397 توسط انتشارات “مهری” لندن منتشر شده است.داستان، روایتی است تکاندهنده با نثری شیوا و حاوی نوآوریهایی کم نظیر در ادبیات معاصر فارسی. نویسندهای مرد، حکایت زندگی یک زن را، از زبان و دیدگاه خودِ زن، بیان میکند و در این مسیر تابوهایی را نیز درهم میشکند. ترسیم زنی بسیار متفاوت با الگوهای متعارف جامعه از یک زن و تصویر رابطه همجنسگرایی بین دو زن از جمله این تابوشکنیها میباشند. راویِ داستان زنیاست که به سنتهای جامعه چندان پایبند نیست. زنی که بی محابا خود را “هرزهگرد” مینامد و…
-
چاهِ ویل
بیشتر بخوانید: چاهِ ویلگُدار ( سه جلد) فصلی از جلد نخست گدار جنازه ام را بار زدند و از قصر فيروزه بردند، پوستام را چكمة گاري كردند، لاشهام را به قناره كشيدند و از دخمه بيرون رفتند. نميدانم تا كي در كمركش تاريك چاه مي چرخيدم. نيمه هاي شب به هوش آمدم. از سوزش آتش سيگار به هوش آمدم. طرف گويا هوس كرده بود سيگارش را گوشة لب هايم خاموش كند. اشباحي در تاريك روشني پچ پچ ميكردند و انگار مرگ و زندگيام را محك مي زدند. گذارم به دبّاغخانه افتاده بود. جناب سرهنگ معاون فرمانده، فرزند نرينة هاجركلانتر را به دست آدم…
-
جنایتکاران قابل دفاع و دلسوزی نیستد، حتا اگر جنایتکاران دیگری آن ها را به قتل برسانند
بیشتر بخوانید: جنایتکاران قابل دفاع و دلسوزی نیستد، حتا اگر جنایتکاران دیگری آن ها را به قتل برسانندآسوده بر کنار چو پرگار میشدم/ دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت زنده یاد حمید مومنی، (م. بید سرخی)، در جلسهای به شوخی میگفت: « من بی طرفم، صد البته بیطرفی بیشرفیست.». همة کسانی که آن روز عصر به سخنان او گوش میدادند، میدانستند که حمید بیطرف نبود. شاهد: چندی بعد، شنیدم که کسی او را لو داد و مأمورهایِ ساواک شاه از پنجرة طبقة دوم یا سوم آپارتمان مقابل، آن نازنین را جلو در خانهاش به رگبار بستند. باری، در این زمانة خونریز نمیتوان بیطرف ماند و زبان در کام کشید و مهر برلب ها زد. خاموشی «روشنفکر!!»…
-
اژدهای کور
بیشتر بخوانید: اژدهای کوررمان گدار، جلد سوم/ چاپ دوم- نشر مهری فصل «اژدهای کور» هلالِ نزارِ ماه و وزش مداوم باد منجيل و خروش هفت نارون؛ باغ متروک با بادها هم آواز شده بود، اشيا و اشجار جان گرفته بودند و از هر شيئی صدائی در می آمد. خار و خاشاک در باد می چرخيدند و شاخ و برگ درخت ها سرمست و صوفيانه پيچ و تاب می خوردند و به آهنگ و آواز باد می رقصيدند. قوام دست روی شانه ام گذاشته بود و ماهيچه های گردنم را به نرمی و مهربانی مالش می داد: «اخوی، اخوی» در لحن و نوازش های برادرانة او سرزنشی ملايم نهفته بود. کدخدای سابق تمامی ماجرای جوال گندم و چشمبندی شعبده باز ولايت بادها را برايش نقل کرده بود و او از نامزدی من و دلارا خبر داشت. قوام از اين گله مند بود که راز زندگی دوست چند ساله اش را از زبان دشمن شنيده بود. که در تمام آن سال های دوستی و آشنائی رازهايم را…
-
تحصیل در شغالآباد
بیشتر بخوانید: تحصیل در شغالآبادقلعه ی گالپاها- فصل 30 مردم قلعة گالپاها و آبادیهایِ دامنة کوه میش، از دو دروازه وارد شهر سبزوار میشدند؛ از دروازه نیشابور و دراوزه سبریز و از همان راسته و مغازههای اطراف اغلب نسیه و وعدة سرخرمن خرید میکردند. برادر بزرگ ما به مغازههای سبریز بدهکار شده بود، تا چند سال فقط از دروازه نیشابور به شهر میرفت و جانب احتیاط را نگه میاشت. کربلائی عبدالرسول دلاک سلوک فرزند ارشدش را نمیپسندید و هر بار کاسبی سراغ او را میگرفت، از کوره به در میرفت و دندان بردندان میسائید. آن روز، برادر بزرگ بعد از کالشور و گندخانه، آن…






























