مقاله

مقاله هائی که زير عنوان « نگاه سيّاره!» از  نظر شما می گذرد، طی بيست سال (۱۹۸۹ – ۲۰۰۹ميلادی) در خارج از کشور (فرانسه) و در فرصت و به مناسبت های گوناگون نوشته شده اند. شماری از اين مقاله ها در نشريات خارج از کشور به چاپ رسيده اند و شماری اندک برای نخستين بار در اين جا درج می گردند. بی ترديد در اين بيست ساله، زاوية نگاه نويسنده، درک و تلّقی و دريافت های او، توقع و انتظارات و باورهای او در زمينه های مختلف: هنری، فرهنگی، سياسی و ... به مرور زمان تغييراتی کرده، و با بالا رفتن سن و سال و کسب تجربه های تازه، نظر و  داوری های او در جاهائی تعديل شده است، گيرم اين تغيير و تعديل در متن مقاله ها اعمال نشده تا گذشته، مسير حرکت و رد پای نويسنده گم نشود. چون اگر گذشتة آدم ها را دستکاری کنيم و  يا اين گذشته را از آن ها بگيريم، چيز زيادی از حقيقت باقی نخواهد ماند.

کبودان پس از دو سال انتظار در چاپخانه، در اوایل سال ۱۳۵۷، در آن روزهای پر تب و تاب انقلاب بهمن، با‌کتابهائی که سالها در انبار انتشاراتیها و پشت دروازة سانسور مانده بودند، به بازار آمد و در زیر خروارها کتاب «جلد سفید» و دهها روزنامه و مجلة نو بنیاد و و ... گم و گور شد. بعد‌ از انقلاب، حکومت اسلامی بنگاه انتشاراتی امیرکبیر را مصادره کرد و اربابهای اسلامی و «مکتبی» ‌این رمان را « ضالّه‌ و مبتذل» ارزیابی کردند و از تجدید چاپ آن سر باز زدند.

کتمان حقیقت خود فریبی و بناگزیر فریب دیگران خواهد بود، باری حقیقت این است که من سالهاست در این گوشة دنیا، دور از یار و دیار، تلاش می‌کنم تا « نو روزی» را زنده نگه بدارم که در کوچه و خیابان این شهر بیگانه هرگز وجود نداشته و ندارد و عمو نوروز بازیگوش، با آن جامة سرخ و دایرة زنگی، سرخوش، هرگز گذرش به این سو نیفتاده و نمی افتد، سالهاست، آری،

طرز نگاه مرغ از آينة قفس

 

کدام روز بود

که در دو بازوی من دو کبوتر مرد

در جمجمه‌ام

عقابی به ابر مبدل شد

و در حنجره‌ام

صدای زیباترین مرغ جهان یخ بست.

                                       «کمال رفعت صفائی»

 

با ياد سعيد سلطانپور
از ستيغ کدامين کُهستان
بهمن عشق پيچيده در من.
کز زمستان اين خشکسالان
آب های بهاری روان است؟
«حسن حسام»

کشتار روزنامه نگاران و کاریکاتوریستهای «چارلی هبدو» در پاریس، بار دیگر خشم و ‏نفرت انسانهای ‌آزادیخوا کشور ‌فرانسه و دنیا را علیه بنبادگرایان مسلمانان و بدوی برانگیخت و همه ‏به همدلی و همدردی فریاد بر آوردند:‏

‏«ما همه چارلی هستیم» ‏

اگر با این شعار دردی درمان می‌شد، من نیز که از ایران و حکومت اسلامی‌گریخته‌ام، ولی ‏روی کاغذ و در شناسنامه‌ام مسلمان‌ام و عمری‌است که نام امام سوم شیعیان را یدک می‌کشم، من ‏نیز «چارلی» هستم، چارلی! ... ایکاش چارة درد به همین سادگی بود. ‏

به یاد محمد مختاری
‎ ‎
‏ صدای خبرنگار رادیو، از راه دور می‌آمد، از کشوری دور دست و قطبی و من باید پنج هزار کیلو متر دور ‏از میهن‌ام، توی راه پلّه ها و نزدیک پنجره، پشت شیشه های مشجر، به این پرسش او پاسخ می دادم:‏

‏« ... به نظر تو آیا امید و آینده ای برای این کانونی که زمینگیر شده وجود دارد؟» ‏

‏ « آیا در روزگارانِ تاریک می توان شعر سرود؟ ‏
‏ آری می توان، در بارۀ روزگارانِ تاریک.»

‏ برتولت برشت‏

‎گذر از دیارِ آشنا ( 1)‏

... چرا و چگونه از شعری و یا هر‌ «متنی» به این نام لذّت می‌بریم ‏و چرا از کنار پاره‌ای بی تفاوت و حتا گاهی با اکراه می گذریم؟ چرا شعری ‏ما را به تأمل، تفکر و گاهی به شگفتی وامی‌دارد؟ ولی شعری دیگر، نظیر ‏معمائی‌است که ما پاسخ آن را از مدتها پیش می‌دانسته ایم. ‏

‏ خَلَد گَر به پا خاری، آسان بر آید
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟

خرابیها و ویرانی‌های ناشی از جنگ و جدالها را شاید بشود روزی ‏آباد کرد، خانه ها و جاده‌ها و پلها را دو باره ساخت، ولی با زخمها، لطمه‌ها ‏و آسیبهای روحی انسانها، با تباهی فرهنگ و هنر و با ابتذال و انحطاط چه ‏می توان کرد؟ این پرسش برای پیرزنی یهودی پیش‌آمده بود و من بعد از ‏سالها از یاد نبرده‌ام. او یکی از بازماندگمان اردوگاههای نازیها بود که علیه ‏جنایات فاشیستها ادعای جرم می کرد و به حق می گفت: ‏

‏«من هرگز نمی بخشم، چرا که آنها انسانیّت را در ما کشتند.»‏

این مقاله نخستین بار در نشریة آرش شماره 41-40 چاپ شد. در آن زمان سردبیر مجلة آدینه، فرج سرکوهی، در سفری به اروپا، مبحث تبادل فرهنگی را به میان کشید و مدیر مسؤل مجلة آرش، پرویز قلیچ خانی نیز به همین مناسبت و به رسم غربیها پرونده ای در شمارة 39- 40 مجله تشکیل داد که در آن چند نفر از اهل قلم تبعیدی در بارة این موضوع مطالبی نوشتند و اظهار نظر‌کردند. باری، گویا مدیر مسؤل آرش، به من دسترسی پیدا نکرده بود و بنا به پیشنهاد ایشان، این مقاله برای شمارة بعدی به رشتة تحریر در آمد.

دستنوشته‌ها نمی‌سوزند اگر تنها فیلم سیاسی تاریخ سینمای ایران نباشد، ( من همة فیلم ها را ندیده‌ام) دست کم نوید بخش سینمائی است‌که از کنار مسائل حسّاس جامعه نمی‌گذرد تا با هنر نمائی اهل فرنگ را انگشت به دهان‌روی صندلیها میخکوب کند و جایزه بگیرد. در این فیلم انگشت اتهام به سوی‌حکومتی نشانه رفته‌است که دستهایش‌ تا مرفق به خون نویسندگان و اهل اندیشه و هنر آلوده است: جمهوری اسلامی!

این کلام دلنشین نیما وصف حال هنرمندان و انسان‌هائی بود که در روزگار پلشت و سیاه ناظر جامعه‌ای بودند که به رغم زرق و برق ظاهری‌اش تا مغز استخوان پوسیده بود و رو به تباهی و تجزیه می‌رفت. سردمداران مشاطه‌گر، شتابزده ویرانی‌ها را بزک می‌کردند و وسمه بر ابروی کور می‌کشیدند و سوار بر خر مراد، به گمان خود چهار نعل به سوی دروازه‌های تمدن می‌تاختند و هرگز نمی‌رسیدند. فصل، فصل چپاول و غارت بود و حاکمیت رذالت.

در آخر دنیا، چهار زن که از چهار گوشه ایران مهاجرت کرده‌اند، با صداقت و صمیمیت از گذشته و حال خویش سخن می‌گویند و ما از این رهگذر از متن جامعه، خودمان عبور می‌کنیم و پی می‌بریم چرا و چگونه «زن» در چمبری گرفتار آمده که الیافش با باورهای مذهبی دیرینة مردم تنیده شده و با سرانگشت ماهر شریعتمداران گره خورده است.

مردی را به یاد دارم که سال ها پیش از سرزمین سرد سوئد برای دیدار دخترش به دیار ما آمده بود. سرگرمی و دلخوشی این مرد بلندبالای رنگ‌ پریده خوردن ودکای مراغه بود و تماشای ما مردم. هر روز نیمه‌ مست بر سر همان گذر شلوغ می‌ایستاد و یله به ستون سیمانی برق می‌‌داد و نم‌ نمک می‌خورد و با شگفتی در هم لولیدن ماشین‌های قراضه، دو چرخه‌ها، موتورسیکلت‌ها، گاری‌ها و آدم‌ها را نگاه می‌کرد و در حیرت بود که چرا در آن محشر کبری اتفاقی نمی‌افتاد و چطور مردم جان سالم به در می ‌بردند.

... «بادام‌های زمینی» مرا به یاد آن زن روسی و گابریل گارسیا مارکز انداخت. زنی که رمان صد سال تنهائی اثر نویسنده کارائیبی را از ابتدا تا انتها، کلمه به کلمه رونویسی کرده بود. وقتی روزنامه‌نگاری دلیل این کار را از او می‌پرسد، می‌گوید: «می‌خواستم بفهمم من دیوانه‌ام یا گابریل گارسیا مارکز!». حالا حکایت من است. اگر بال همت به کمر زده‌ام تا این مختصر را قلمی کنم به خاطر آن است که از عقل و هوش نسبی خودم دفاع کنم. من هفتۀ پیش، حتی تا همین یکی دو روز قبل هیچ مشکلی با زبان فارسی نداشتم و هر کتابی را به راحتی می‌خواندم و در حد فهم خودم می‌فهمیدم. بادام‌های زمینی مرا به شک انداخت.

هامون
کارگردان و سناریست داریوش مهرجوئی

اين نامة بلند بالا پاسخ به پرسشنامه ای است که نشرية سينمای آزاد برايم ارسال کرده بود تا موضع و نظرم را دربارة سفر علامه زاده به ايران بيان کنم.

چو پرده‌دار بشمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

بزرگوار!

اين نامة بلند بالا پاسخ به پرسشنامه ای است که نشرية سينمای آزاد برايم ارسال کرده بود تا موضع و نظرم را دربارة سفر علامه زاده به ايران بيان کنم.

چو پرده‌دار بشمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

بزرگوار!

دیری است که بسیاری از هنرمندان و نویسندگان به این باور رسیده‌اند که برای تعبیر هنرمندانۀ هستی و بیان واقعیت پیچیده‌ای که نامش زندگی و مضمونش انسان و همۀ مسائل درونی و بیرونی اوست ناچارند از مرزهای قدیمی و شناخته شدۀ واقعیت فراتر بروند و بند زمان تقویمی را که مانند عشقه به دست و بالشان می‌پیچید پاره کنند تا قدرت جولان بیشتری در عرصۀ خیال و اندیشه داشته باشند. چنین بود و هست که رمان، این هنر نجیب طی چند قرن همراه رشد علوم بر بستر تحولات اجتماعی تکامل یافت و سبک‌های متفاوتی بوجود آورد و آثار شگفت ‌انگیزی آفریده شد.

حاصل گفتگوی دراز مدت و یکسالۀ دو تن از هنرمندان ایران با محمود دولت‌آبادی، کتابی است حجیم به نام «ما نیز مردمی هستیم.» گفت و شنود که در فضائی دوستانه و با شیفتگی انجام گرفته، پایبند هیچگونه قاعده و قانون رایج مصاحبه نیست و ناگزیر دامنۀ گسترده‌ای در همۀ زمینه‌ها پیدا کرده است. با آنکه «امیرحسین چهل‌تن و فریدون فریاد» در آخر تلاش کرده‌اند نظمی و ترتیبی به گفته‌های نویسنده بدهند و آن را زیر عناوین مختلفی تدوین کنند، آشکارا پیداست که در برابر او عاجز مانده‌اند و هرگز نتوانسته‌اند بر کره اسب وحشی کلام و خیال نویسنده لگام بزنند و او را از بیراهه رفتن‌ها باز دارند.

با نگاهی به تاریخچۀ کانون نویسندگان ایران درمی‌یابیم که نطفۀ این نهاد روشنفکری در خلاء سیاسی روزگاری بسته شده است که رژیم پهلوی پس از سال‌ها رویاروئی و درگیری همۀ احزاب و گروه ها و جریان‌های مترقی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را به کمک دوستان اجنبی و خودی‌اش جارو کرده و پایه‌های نقره‌کار تخت طاووس را بر پشت خمیدۀ مردم استوار نموده و به قدر قدرت مملکت ایران و منطقه تبدیل شده است.

«نامه‌های بزرگ علوی به باقر مؤمنی»
مؤلف: باقر مؤمنی

مدت‌ها پس از حملۀ حزب‌الله و به تاراج رفتن خانۀ کانون به دست عناصر جمهوری اسلامی ایران، اعضای هیئت دبیران، جلسات خود را مخفیانه در خانه‌های اعضا برگزار می‌کردند. در یکی از همین نشست‌ها تصمیم می‌گیرند منوچهر هزارخانی را به اروپا راهی کنند تا به نمایندگی آن‌ها و همیاری اعضایی که به ناچار جلای وطن کرده بودند، کانون نویسندگان ایران را در خارج کشور تشکیل دهد. در پی همین تصمیم، منوچهر هزارخانی به فرانسه می‌آید و با دوستانی که به این کشور پناهنده شده‌اند دیدار می‌کند و در یک شب فرهنگی ـ هنری که در پاریس برگزار می‌شود، در حضور جمع، کانون نویسندگان ایران «در تبعید» موجودیتش را اعلام می‌کند:

در دریای فرهنگ و اندیشۀ بشری احکام مذهبی به صخره‌های خزه بسته می‌مانند که در ژرفاها به گل نشسته‌اند. یادگار دوران‌های دور سپری شده، یادگار باران‌های بهاری که روزگاری از آسمان تیره فرو باریده‌اند تا شاید گل پژمردۀ آدمی سر از گریبان به درآرد و شادمانه بر خاک ببالد و سبکبار و آسوده خاطر از دنیا برود. باران‌های رحمت اما سیلاب شدند و تا به دریا برسند خس و خار و خاشاک را با خود بردند و به مرور زمان آرام آرام در اعماق رسوب کردند و دم به دم سخت‌تر جان سخت‌تر شدند.

به یاد سعید سلطانپورکه،

در 31 خرداد 1360 تیرباران شد.

منکوب دنیای بیگانه، تنها و مضطرب، در راهروهای پیچاپیچ مترو پرسه می‌زدم که دوباره او را در برابرم دیدم که از پشت میله‌ها به جهان لبخند می‌زد. به یادم نمانده تا کی رو به رویش ایستادم و از ورای ململ نازک پرده‌های اشک نگاهش کردم. حتی نمی‌‌توانم گوشه‌ای از آن همه را که در یکدم از ذهنم گذشت در این جا بیاورم.

از «نگاه سیّاره» مقاله ها، آمادة چاپ.

حدود هيژده سال پيش محفلي ادبي- هنري داشتيم و ماهي يك بار دور هم جمع مي شديم. يادش به خير! از جمله پيشنهادهائي كه در اين جمع مطرح و پذيرفته شد ولي هرگز جامة عمل نپوشيد، نقد و بررسي آثار دكتر غلامحسين ساعدي بود. تا آن جا كه به خاطر دارم، به جز من هيچ كسي مقاله اي در اين باره ننوشت.