‎گردنة هزار چم

پاره ای از رمان منتشر نشده « خون اژدها»

باید عمری بر من می‌گذشت تا می‌فهمیدم که مانند لاک پشت با ‏زندان‌ام زاده شده بودم‌ و این زندان، پاره‌ای از هستی و وجودم شده بود، ‏گریز و گزیری نداشتم و آن را همه جا با خودم می‌بردم. با اینهمه تا مدتها ‏نمی‌پذیرفتم، سر بر‌سنگ و سفال می‌کوبیدم و تلاش می‌کردم تا این لاک ‏سنگی‌ را بشکنم و بگریزم، تا مردم، طرز نگاه و داوری آنها را نادیده بگیرم، ‏پشت پا به «عفّت» و «عصمت» بزنم، از عاقبت کار نهراسم، دل دریا کنم ‏و از ولایت بروم. منتها به کجا؟ نریمان عاطفة قشقائی را به کجا می برد؟

من در زندان زنان آن‌روی سکّه را نیز از نزدیک دیده بودم: عشق، ‏تباهی و سقوط ...! عشق، آن ناشناختة سحرآمیز، مانند گردبادی سهمگین ‏در زن‌ها پیچیده بود و مسیر آن‌ها را رو به زندان ‌کج کرده بود. زن‌هائی‌‌که ‏از دلدادگی حرف می‌زدند و گذشته‌ ها را به ‌یاد می‌آوردند، مثل کودکی ‏معصوم و بی پناه، در میانة روایت اغلب به هق‌هق می‌افتادند. من در‌ زندان ‏به تجربه دریافته بودم که در این مرز و بوم، زیر آسمانِ کدرِ این سرزمین، ‏هیچ زنی از قماش من و ماه منیر، قادر نبود آزاد و رها زندگی‌کند و تا آخر ‏از آسیب‌ها و گزندها در امان بماند، این زن اگر جسور و بی‌پروا بود، اگر از ‏زیبائی بهره‌ای برده بود، بی‌تردید دست به دست می‌شد و سر ‌از عشرتکده ‏و فاحشه خانه های «آبرومند» در می‌آورد، اگر چموش بود، یوغ می‌تاباند و ‏تن به خفّت و خواری نمی‌داد، لابد به باجخوری زهر می‌خوراند، یا با کارد ‏گلوی متجاوزی را می‌برید و سرانجام گذرش به زندان می‌افتاد. من در آن ‏دوران کوتاه، سرگذشت ده‌ها زن را شنیده بودم و می‌دانستم که اگر از‌ گله ‏بیرون می‌رفتم، اگر پا از خط قرمز بیرون می‌گذاشتم، ناقوسها به صدا در ‏می‌آمدند و مرا به زندان، به زیر آن لاک سنگی و نفسگیر بر می‌گرداندند. ‏

من سالها گمان می‌کردم که بند‌های عرف، سنّت و مذهب را پاره ‏کرده بو‌دم، که از قید ‌و بندهای جامعه رها شده بودم، گیرم اینهمه خواب، ‏خیال و آرزو بود و در ‌پشت پیشانی‌ام رخ داده بود، نه، واقعیّت چیز دیگری ‏بود. من مانند مگسی در تارهای عنکبوتی پیر و محیل گرفتار آمده بودم و ‏بی‌ثمر دست و پا می‌زدم. شب‌ها، هرشب تا سر بر بالش می‌گذاشتم شروع ‏می‌کردند. انگار همسایه‌ها، مردم کوچه و بازار زیر بالش‌ام خوابیده بودند، ‏انگار‌همه منتظر چنین فرصتی بودند تا هجوم می‌آوردند و مانند جادوگرها ‏در‌کاسة سرم جیغ می‌کشیدند: ‏

‏« لخت و مادر زاد، کنار دریا، دیدی؟ جلو مردای نامحرم...» ‏

دخترک را در گورستانی در ساحل دریای خزر جا گذاشته بودم و ‏شب‌ها خواب به چشم‌ام نمی‌آمد. جنازة شیوا از منظرم کنار نمی‌رفت و هر ‏بار به‌یاد دخترارباب، زنهای همسایه، پچپچه ها و حرفهای آنها می‌افتادم، ‏به خودم می پیچیدم و از این شانه به آن شانه می‌غلتیدم. ‏

‏« چشم و گوش زنکة هرزه تو زندون بازه شده!» ‏

‏« حیف اون دخترک ملوس نبود، فدای عیاشی خانم خانما شد»‏

‏« از حق نگذریم، چه هیکلی، ببین، بگو عاج سفید» ‏

شبها، هر شب بالش ام از اشک تر می شد و روزها، مانند جغد در ‏گوشه ای کز می کردم و با هیچ کسی همکلام نمی‌شدم. حاجی هنوز توی ‏بیمارستان تهران بستری بود، حاجیه زبان به کام گرفته بود و حتا جرأت ‏نداشت از پنجره به اتاق ام سرک بکشد، به شک افتاده بود و گمان می‌کرد ‏دیوانه شده بودم. بیماری حاجی حسن بید مشکی در بیمارستان تهران به ‏دراز کشیده بود و حاجیه به فکر افتاده بود تا به خانة خودش بر می‌گشت ‏و من در آن منزل دنگال و خالی تنها می‌ماندم. کلاغ کور بعد از آن فاجعه ‏تکان خورده بود، دچار عذاب وجدان شده بود و از من و حتا صدا و سایه‌ام ‏می‌گریخت و روزها در خانه بند نمی‌شد. تاجبانو، مانند روزگار قدیم، هراز ‏گاهی سری به من می‌زد، ولی شوخی و لودگی نمی‌کرد، اغلب روی پیت ‏حلبی، لب حوض آب می نشست، سیگاری می‌گیراند به دست ام می‌داد:‏

‏« عاطفه، بیا بریم بیرون، با گریه که شیوا زنده نمی شه.» ‏

‏« ببین، بی زحمت سر راه یه پاکت سیگار هما برام بخر.»‏

‏« بیا بریم پیش خانم زهری، مگه تو نمی‌خواستی ماشین نویسی ‏یاد بگیری؟ آخه چرا نیمه کاره ول کردی؟»‏

‏« نمی‌تونم، تق و تق دکمه‌ها مثل چکش توی مخم می‌خوره، ‏عذابم می‌ده، نه، دیگه نمی تونم، دل و دماغ و حوصله ندارم.»‏

‏« خب، بیا بریم صحرا، بریم بیرون، بذار دلت یه ذرّه وابشه»‏

‏« کلاغ کور تا آخر ماه از اینجا می‌ره، تاجی، تاجی در و دیوار این ‏خونه داره منو می خوره، نمی‌دونم چکار کنم» ‏

‏ «‌آخ، تو، تو دق آوردی دخترم، غمباد گرفتی. خدایا، تو تا لب وا ‏می‌کنی اشکت سرازیر می‌شه، وای، بمیرم الهی برات.»‏

شاید اگر شیوا را در گورستان ولایت به خاک سپرده بودم، روزها ‏پیاده تا اَلونی می‌رفتم، مانند خوابگردها، در سایة درخت‌های نارنج، چرخی ‏می‌زدم، گورسنگ‌ها را با حواسپرتی می‌خواندم و شاخه گلی وحشی روی ‏قبرش می‌گذاشتم و شاید بار دل‌ام سبک می شد، گیرم گور ‌کوچک شیوا ‏از من دور مانده بود و خیال‌ام مدام‌ کنار دریای خزر و آن دهکدة کوچک ‏جنگلی پرسه می‌زد. هربار که خودم را، قد و قامت‌ام را، در آینة ویلا به یاد ‏می‌آوردم، لب‌ام را می‌گزیدم و پوزه به بالش می مالیدم. من تا آن روز هیچ ‏تصوری از اندام برهنه‌ام نداشتم و هرگز و هرگز خودم را سرتا پا برهنه در ‏آینة قدی ندیده بودم و گمان نمی‌کردم نریمان کمین کرده بود، دماغ‌اش ‏را به شیشه چسبانده بود و از گوشة پنجره اتاق به تماشای هیکل به قوارة ‏‏«تُرکِ قشقائی‌اش» خیره مانده بود. به گمان نریمان، منظور حافظ از ترک ‏شیرازی، ترک قشقائی بوده که لابد در غزل او قاف‌ها به گوش اهل ذوق و ‏هنر‌خوش آهنگ نمی‌آمده و آن را به «ترک شیرازی» تغییر داده‌ بود، غزل ‏حافظ بهانه بود تا با کنایه به زیبائی «اصیل و اثیری» عاطفة قشقائی اشاره ‏می‌کرد. از چشم نریمان من زیباتر از ترک شیرازی حافظ بودم که اگر دل ‏او را به دست می‌آوردم، مرا از آن شهر دورافتاده، عبوس و غمزده، از میان ‏مردم کوتاه فکر، به پایتخت می برد، به پایم زر و زیور می‌ریخت و خانه‌ای ‏با خدمتکار در‌ اختیارم می‌گذاشت، اجازه می‌داد شبانه تحصیل کنم و حتا ‏تندنویسی یاد بگیرم. هر چند تا نریمان به اینجا برسد و نیمه شب، نیمه ‏مست، توی اتاق نیمه تاریک، پای تخت‌ زانو بزند، نک انگشتان پاهایم را ‏یکی یکی ببوسد، حدود یک سال و خرده‌ای به درازا کشیده بود. یک سال ‏و اندی بعد از مرگ ذبیح‌الله، برادر ناتنی‌اش، همسر بیوه و فرزند یتیم او را ‏به کنار دریای خزر برد تا شاید، شاید گره از کار فرو بسته‌اش باز شود:‏

‏ « ونوس من، ترک قشقائی من، بگو از من چی می‌خوای؟»‏

گردباد! گردباد...راستی چرا، کی و چطور به اینجا رسیده بودم؟

‏ آقا نریمان چندین بار قاصد‌‌ و پیغام فرستاد و در باغ سبز نشان‌ام ‏داد و تا به مرادش می‌رسید، نقشه‌ای کشید، بیماری و ترس حاجی آقا از ‏عمل جراحی را بهانه کرد و تا ابوی در‌‌ گوشة بیمارستان تنها نمی‌ماند و تا ‏زبان حاجیه خانم را می‌بست، من و شیوا را همراه پدر و مادرش با سواری ‏به تهران برد. در واقع رانندة جوانی که مدام تخمه می‌شکست با بنز «آقا» ‏آمد و ما را به تهران برد. نریمان گویا پزشک جراحی در‌کلینیکی خصوصی ‏می‌شناخت‌‌‌‌که دوست نزدیک او بود و مانند مسیح مرده را زنده می‌کرد. ‏کلنیک مدرن مانند هتل‌های چهار ستاره تمیز و مجهز بود و پرستارها، ‏مانند مانکن‌های سالن‌های مد اشرافی، بلند بالا، لاغر، خوش‌اندام، ظریف و ‏زیبا بودند. به تعبیر نریمان، حوصلة ابوی در میان آنهمه حوری بهشتی سر ‏نمی‌رفت و شاید تا آخر عمر در آنجا ماندگار می‌شد. ‏

‏« خب مادر، نظر شما چیه، زیاد که خسته نیستی، بله؟ تا دریا دو ‏ساعت راهه، وسط هفته ترافیک سبکه، جاده چالوس خلوته، ببیبن، حالا ‏که فکر و خیالت از جانب بابا راحت شد با هم بریم شمال، خانوادگی، چند ‏شب توی ویلا می‌مونیم، تنی به آب دریا می زنیم و زود بر می‌گردیم» ‏

‏« من بیام دریا چکار کنم، بله؟ من که اهل تفریح و شنا نیستم، ‏تو اگه راست می‌گی، ما رو از جادة کناره ببر به مشهد»‏

‏« امام منو طلب نکرده، به‌دلم برات نشده، اگه امام رضا طلب کنه ‏روی چشم، انشاءالله بابا که از بیمارستان مرخص شد، سه نفری به پابوس ‏امام می‌ریم... ببین، ویلا کنار دریا نیست، نزدیک جنگله، عیال و توله‌ها رو ‏با خودمون می‌بریم، بد قلقکی نکن مادر، قول می‌دم بد نگذره»‏

‏« نریمان، رو راست بگو ... بگو حاجیه با ما بیا بچّه ها رو نگه دار» ‏

‏« الله، الله، این بچّه ها جخ سالی یه بار مادربزرگشونو می‌بینن»‏

نریمان با مهارت و نرمش نقش بازی می‌کرد. زبانبازی، خواهش و ‏التماس او به خاطر همسرش بود که بُق کرده بود و لب از لب بر‌نمی‌داشت. ‏ثریا بهتر از حاجیه شوهرش‌ را می‌شناخت، از مدتها پیش پی به منظور او ‏برده بود، گیرم بنا به دلایلی که هنوز برای من روشن نبود، کوتاه آمده بود ‏و حضور من و شیوا را تحمل می‌کرد. با اینهمه گاهی عصبی می‌شد، رنگ ‏می باخت، دری را به چهار چوب می‌کوبید، به نریمان نیش و کنایه می‌زد ‏و یا در آشپزخانه پیاز پوست می‌کند‌‌و به‌ این بهانه بی‌صدا اشک می‌ریخت. ‏ثریا سبزه رو، ریزه، نازک‌اندام و ظریف بود و مانند رقاصه‌های هندی سبک ‏قدم بر‌می‌داشت، انگار پا روی زمین نمی‌گذاشت و در‌ هوا راه می‌رفت، ثریا، ‏از چشم زنهای قدیمی، گوشت و گِلی نداشت، ولی جذّاب، زیبا و ملیح بود ‏و من تا مدتها نمی‌فهمیدم چرا تاجبانو به ثریا می‌گفت: «آکله!»‌و چرا از او ‏نفرت داشت. ثریا ارباب زادة ولایت بود، تاجبانو در نوجوانی از پدر او ‌زخم‌ ‏بر داشته بود و هنوز خواری و خفّت آن روز پلشت را از یاد نبرده بود. این ‏اربابِ قدر قدرت دخترک یازده ساله را روی کاه طویله خوابانده بود، مانند ‏قوچی مست در بهار، خودش را تکانده بود و با منی زیر شکم ولای پاهای ‏او را آلوده کرده بود، این ارباب، پدر زن نریمان و نردبان ترقی او شده بود ‏و تاجبانو هر بار اسمی از «برزو نیک نژاد» و یا از ثربا، از دختر او به میان ‏می‌آمد، با غیظ می‌گفت: «آکله»‏

‏« خدا مادر بزرگ بچّه های تو رو رحمت کنه»‏

‏« بی‌انصاف نباشین حاجیه خانم، شما مثل مادر من و مادر بزرگ ‏این بچه‌ها هستین، این حرفا چیه، کبرا اونجاست، بچّه‌ها رو نگه می‌داره»‏

روی صندلی چرمی بنز جا به جا شد و رو به ثریا برگشت، به او ‏لبخند زد. نیمرخ نریمان مانند راک هودسن هنرپیشة آمریکائی بود:‏

‏« عیال تو به حاجیه بگو، بگو همیشه ازاین فرصت‌ها پیش نمیاد»‏

فیل و فنجان! نریمان بر خلاف همسرش، درشت هیکل، بلند بالا، ‏شاداب و تندرست بود و از وجنات‌اش پیدا بود که عمری بی‌دغدغه، خوش ‏خورده و خوش خوابیده بود و انگار هرگز غم و اندوهی به دل‌اش راه نیافته ‏بود. نریمان خوشرو، بذله گو، با نشاط و اغلب سر دماغ بود و به هر بهانه‌ای ‏به قهقهه می‌خندید، چشمهایش از شادی ‌‌می‌درخشیدند، گونه‌هایش گُل ‏می انداختند و به نفس نفس می‌افتاد و دانه های ریز عرق روی پیشانی‌اش ‏می‌جوشیدند. نریمان ورزشکار و باستانی‌کار بود، هر روز صبح‌ توی حیاط ‏میل می‌چرخاند‌، کباده می‌کشید و هراز گاهی از پشت بازوها به بالا نگاه ‏می‌کرد و لبخند می‌زد. من که حضور ثریا را همیشه در بناگوش‌ام احساس ‏می کردم، از روی بهار خواب به اتاق بر می‌گشتم و سر سفره، کنار حاجیه ‏و ثریا و بچّه ها، منتظر می‌ماندم تا سرور خانه، لیـچ عرق به حمام می‌رفت ‏

و زیر دوش با سرخوشی آواز می‌خواند: «اگر آن ترک شیرازی ... » ‏

همه در سکوت به آواز پدر خانواده گوش می‌دادند و ثریا نگاه اش ‏را از من می‌دزدید. ثریا پی برده بود که چرا نریمان اینهمه وقت جلو آینه ‏می‌ایستاد، چرا هر روز ریش‌اش را دو تیغه می‌تراشید، پیراهن چهارخانه و ‏رنگی می‌پوشید، ادوکلن فرانسوی و گرانقیمت می‌زد، سرخوش، شادب و ‏خندان، با گونه‌های بر افروخته و موهای مرتب و شانه زده، ظاهر می‌شد.‏

‏« نریمان حق داره، لابد عاطفه تا حالا دریا رو ندیده، چه فرصتی ‏بهتر از این، عاطفه هزار کیلومتر راه اومده، حیفه که شمال رو نبینه.»‏

نیش کلام ثریا را احساس کردم و با اینهمه به او لبخند زدم:‏

‏« دریا که مکة معظمه نیست، من هم هنوز واجب‌الحج نشدم» ‏

قهقهة خندة نریمان پرده های گوش‌ام را لرزاند:‏

‏« خب، حالا اگه همه موافقن، گاز رو بگیرم. سر راه یه تلفن به ‏عمو صفدر می زنم تا عافلگیر نشه. گیله مرد تو کار خودش اوستاس»‏

ثریا دست روی بازوی برهنة شوهرش گذاشت و دوبار نیش زد:‏

‏« نریمان، ما رو شکم خالی نبر، سر راه بریم یه لقمه غذا بخوریم، ‏شنیدم همشهری ما یه چلو کبابی محشری تو شهر آرا داره»‏

آه، این زن کینه توز از چه‌کسی و در کجا شنیده بود که من چند ‏بار با نریمان را به چلوکبابی شهر آرا رفته بودم؟ چه کسی سایة ما را تا ‏خیابان شهرآرا راه برده بود‌ و خبرچینی‌کرده بود. گوش‌ام زنگ زد، من که ‏شوهر او را ندزدیده بودم، من به ‌امید دیدار مهران به چلوکبابی رفته بودم، ‏گیرم نریمان در‌جریان ماجرا نبود، امر به او مشتبه شده بود، با رندی طفره ‏می‌رفت و دم به تله نمی‌داد.‏

‏« غمت نباشه عیال، تو رو شکم خالی به دریا نمی برم. وسط راه ‏

یه رستوران موند بالا سراغ دارم، موند بالا. طرف شیشلیکی برات میاره که ‏

مزه ش تا آخر عمر زیر دندونت می‌مونه، حالا می بینی»‏

اگر چه نریمان مردی با نشاط و سرزنده بود، ولی حاجیه و ثریا به ‏

یقین می‌دانستند که حضور عاطفه و شیوا توی سواری او را آنهمه به شوق ‏آورده بود که پرحرفی می‌کرد، لطیفه می‌گفت، می‌خندید و هر از گاهی در ‏آینه با شیدائی و شیفتگی به من نگاه می‌کرد. قهقهه ها و بذله گوئیهای او ‏مانند آوازی در کوه پژواک می‌یافت و به خودش بر می‌گشت. هیچ کسی ‏واکنشی نشان نمی‌داند، تلاش و کوشش او ثمری نمی‌بخشید و آن فضای ‏سرد و ملال‌انگیز، دم به دم سنگین تر می‌‌‌شد و خنده های نریمان در نگاه ‏غمبار و محزون ثریا یخ می‌زد. ثریا سپر انداخته بود، سرش را به شیشه ‏تکیه داده بود و بی‌اعتنا به پرگوئیهای شوهرش، به تماشای دره‌ها و کوهها ‏و چشم انداز زیبای گردنة هزار چم چالوس سرگرم شده بود و دم نمی‌زد. ‏نریمان یکدم‌‌کنار آبشاری که می‌شناخت نگه داشت تا بچّه‌ها سر و صورتی ‏می‌شستند و کنار برکة آب طالبی و هندوانه می‌خوردند. نریمان که مردی ‏خوش سفر و با تجربه بود، در طول راه، از فروشندهای روستائی‌‌‌کنار جاده، ‏طالبی، هندوانه و نوبرانة فصل خریده بود، توی یخدان صندوق عقب مرسد ‏بنز، کنار بطریهای آبجو و ودکا گذاشته بود. ‏

‏« مادر، بخدا چشمه و آبشاری به این قشنگی، آبی به این زلالی و ‏خنکی حتا توی بهشت و کنار حوض کوثر پیدا نمی‌شه»‏

کنار آبشاری که سینه بر کوه می مالید و به پائین می‌خرید، پر از ‏آشغال، بطری شکسته، پوست و تخمة خربزه، هندوانه و کاغذ پاره بود»‏

‏« ببین، ما اگه به بهشت بریم، اونجا رو هم به گند می‌کشیم»‏

شیوا تازه راه افتاده بود و من یکدم از او غافل نمی‌شدم و چشم از ‏او بر نمی‌داشتم. صورت شیوا را با آب سرد چشمه شستم، او را بغل زدم و ‏به صخره تکیه دادم، آسمان آبی و زلال، هوا تمیز، دلپذیر و فرحبخش بود ‏و توقف کوتاه، درکنار آبشاری به آن زیبائی و زمزمة آب، مرا به شوق آورده ‏بود. من تا آن روز از کوه و کتل بالا نرفته بودم، فرصتی نیافته بودم تا از ‏بالا، به‌دامنه‌های سرسبز و دهکده‌های ته‌ درّه نگاه کنم، هوای خنک و تازه ‏سکر آور بود و همه چیز از آن بالا، از ورای ململ نازک مه، مانند رویا به ‏نظرم می‌رسید، هربار شیوا را با شوق در آغوش‌ام‌ می‌فشردم و می‌بوسیدم. ‏شاید اگر با دخترک در آنجا تنها بودم، فریاد می زدم، از شور و شادی و از ‏تماشای طبیعت، به هایهای بلند ‌گریه می‌کردم، افسوس عاطفه تنها نبود. ‏عاطفه مانند سیبل میدان تیراندازی شده بود و از هر‌ طرف به او شلیک ‏می‌شد. هرکدام از آنها با نگاه پیکرش را سوراخ سوراخ می‌کردند، حاجیه از ‏پشت عینک ذره بینی دودی‌اش به من خیره مانده بود، ثریا به بهانة سر ‏درد به ماشین برگشته بود و از گوشة شیشه کدر، عاطفة قشقائی را ورانداز ‏می‌کرد، پسرک سیزدة سالة ثریا، به تعبیر بوم غلتون، مانند بنگی‌ها میخ ‏شده بود و انگار در‌هپروت سیر و‌ سیاحت می‌کرد. نریمان در صندوق عقب ‏مرسدس بنز آلبالوئی را بالا زده بود، دور‌ از ‌چشم ثریا و حاجیه بطری آبجو ‏را سر‌می‌کشید و به ‌من خودمانی چشمک می‌زد: سفر خانوادگی!‏

‏ ما اگر چه همسفر بودیم، ولی فرسنگ‌ها دور از‌ هم، هرکدام در ‏دنیای دیگری پرسه می‌زدیم. یک موی تن‌ حاجیه به این سفر رضا نبود، او ‏از ناله‌های شوهرش فرارکرده بود و آمده بود تا موی دماغ نریمان زنباز و ‏عاطفة بی‌شرم و حیا می‌شد، کلاغ کور کینه‌ام را به دل گرفته بود و شادی ‏و سعادت بیوة فرزندش را بر نمی‌تابید. شاید اگر به آن دخترک ملوس، به ‏شیوا، دل نبسته بود، با زبانبازیهای نریمان عرقخور، زنباره و چاچولباز نرم ‏نمی‌شد‌ و رنج راه را بر خودش هموار نمی‌کرد. دختر ‌ارباب ولایت، از من و ‏نریمان متنفر بود، مانند آتشمار چمبره زده بود تا در هر‌فرصتی به ما نیش ‏می‌زد و زهرش را می‌ریخت. من سرگشته، مانند بوتة خشکی در گرد باد ‏می‌رفتم تا شاید یکبار دیگر گذرم به شهرآرا می‌رفتاد و مهران را می‌دیدم، ‏نریمان در خیال تصرف بیوه‌ي برادرش بود. برای عاطفه قشقائی زر و زیور ‏خریده بود و بی‌تاب بود تا لباس شنایِ اهدائی او را می‌پوشیدم و سرانجام ‏هیکل موزون، خوشتراش ونوس و «ترک قشقائی»‌ اش را دزدکی در آینه ‏تماشا می‌کرد و شبانه، نیمه مست، مانند دزدها به اتاق‌ام می‌خزید.‏

‏« عاطفه، آه، ترک قشقائی من، بگو چی می خوای، بگو ...»‏

گرمای نفس و لبهای لزج نریمان از خواب بیدارم کرد، ترسیدم، با ‏پنجة پا به سینة او کوبیدم، از جا جستم و به دیوار چسبیدم، کلید برق را ‏زدم و با انگشت شیوا را به او نشان دادم: «بچّه!» ‏

‏« هیس، هیس، الان می‌رم، چشم، چشم می‌رم.»‏

نریمان چهار دست و پا رو به من آمد و‌گردة پاهایم را محکم بغل ‏گرفت: « عاطفه، ونوس من...» مانند زائری پای ضریح حرم زانو زده بود، ‏دخیل شده بود و مراد می‌طلبید: ‏

‏« ونوس من، ونوس، بگو چی که می‌خوای، هر چی‌که بخوای..»‏

دستهای نریمان داغ و لزج بود، عرق‌کرده بود، گردة پاها وکشالة ‏ران‌ام را نوازش می‌کرد، زیر پوش‌ام را مانند توله سگی آشنا بو می‌کشید و ‏مدام تکرار می‌کرد: « ونوس من»‏

‏« آقا نریمان انگار مست کردین، ونوس؟ ونوس‌کجا بود. »‏

اداهای آن مرد خوش‌بنیه و خوش اشتها، نمایشی مضحک بود و ‏من تمجیدها و مجیزهای او را باور نمی‌کردم. نه، من ونوس نبودم و او نیز ‏مجسمة ونوس‌ را ندیده بود. شاید از کسی شنیده. نریمان مانند توله سگی ‏با وفا و خوشخدمت به پای من افتاده بود، خودش را خوار و زبون‌‌کرده بود ‏تا شاید به مرادش می‌رسید. او هیچ هدفی بجز خریداری عاطفة قشقائی و ‏تصرف او نداشت. نریمان جعبة جواهر، بهایِ عاطفه و‌ آن «مبلغ معین!!» را ‏با خودش آورده بود تا شاید از او «بله» می‌گرفت:‏

‏« ونوس من، طلا، جواهر، زمین، خونه، هر چی‌که بخوای ...» ‏

نریمان اگر چه هشیار، زیرک و هفت خط بود، ولی هنوز به شیوه ‏و شگرد آباء و اجدای با زنها رفتار می‌کرد، مرا نشناخته بود، نمی‌فهمید که ‏این ترک قشقائی عاشق و شیدا بود، جان‌اش در جای دیگری جا مانده بود ‏و به خاطر آن عزیز با او همسفر شده بود و به کنار دریا رفته بود. من بارها ‏به قاصد او در ولایت گفته بودم‌که صیغة هیچ مردی نمی‌شدم و تن‌ام را ‏مانند زنان صحن حرم، در‌ازای «مبلغی ‌معین و مدتی‌‌ معین نمی‌فروختم». ‏گیرم نریمان گمان می‌کرد من بر سر نرخ چانه می‌زدم و در نتیجه هربار ‏بر مبلغ می‌افزود تا شاید به مراد و مقصودش می‌رسید. گیرم سرفه‌های ‏خشک کلاغ کور را توی راهرو پیچید‌، نریمان‌از زبان افتاد و حلقة ضریح را ‏رها کرد و به پناه کمد لباس خزید. جعبة منبت جواهر را به او بر گرداندم: ‏

‏«بگیر آقا نریمان، ممنون، من که قبلاً به شما گفتم...» ‏

نریمان وحشت زده، درمانده به نشانی مخالفت سرش را به چپ و ‏راست چرخاند، انگشت روی لب‌هایش‌گذاشت تا مبادا داد می‌زدم و حاجیه ‏که تا پشت در اتاق آمده بود، صدایم را می‌شنید: « هیس، هیس!»‏

برخاستم، لای در را اتاق باز کردم و به راهرو سرک کشیدم:‏

‏« حاجیه شیوا خوابیده، شما با من کاری داشتین؟»‏

کلاغ کور از نیمه راه برگشت و من در اتاق به عمد را باز گذاشتم:‏

‏« حاجیه، گردنة هزار چم چالوس انگار زرداب شما رو به‌هم زده، ‏دل پیچه گرفتی و خوابت نمی‌بره»‏

‏- جادة هزار چم چالوس، آه، چه چشم‌انداز زیبائی، کم نظیره! ‏

چشم از دستنوشته برداشتم و به او لبخند زد:‏

‏- ما مدتها از اون مناطق عکس گرفتیم، وجب به وجب شناسائی ‏کردیم. سازمان اونوقتا هنوز تحت تأثیر جنگهای چریکی الجزایر بود.‏

‏- لب چشمه می‌‌‌‌‌نشستیم و آلبالو می‌خوردیم، همه چی اینجاست، ‏مهران، توی کلّه‌م، شب‌ها که بی‌خواب می‌شم، تنها راه می‌افتم، از کوه بالا ‏می رم، مثل روزگار جوونی، مثل اون روزها، روی صخره، زیر آفتاب ملس ‏می‌نشینم و با صدای بلند شعر میخونم: ‏

لخت و عور، تنگ غروب،

‏ سه تا پری نشسته بود، ‏

‎ ‎زار و زار‎ ‎گریه می كردن پریا،

‏ مث ابرای‎ ‎باهار گریه می كردن پریا... ‏

قطره اشکی از گوشة چشمهایش فرو لغزید. ‏

‏- آثار شاملو اینجاست، توی کمد، می‌خوای پریا رو برات بخونم؟‏

‏- نه، نه، بریم پائین، داستان عاطفة قشقائی رو بخون

هوا آفتابی، ملایم و دلپذیر بود و تا به میعادگاه همیشگی برسیم، ‏چرخی دور ساختمانها زدیم و من، نزدیک ‏chapelle، صندلی چرخدار را ‏مهار کردم، روی نیمکت فلزی نشستم و صفا آهسته گفت: « خب؟»‏

دیوارهایِ ویلای مدرن نریمان، انگار از شیشه ساخته شده بودند ‏و من توی اتاق دربسته حتا احساس آسایش‌ و امنیّت نمی‌کردم، انگار‌ همه ‏از ‌گوشه و‌کنار به من چشم دوخته بودند، رفتارم را زیر نظر داشتند و هیچ ‏حرکتی از چشم آنها دور نمی‌ماند. ثریا همه‌جا مرا از گوشة چشم می‌پائید، ‏نریمان یکدم از چشم چرانی غافل نمی‌شد، پسرک سرگیجه گرفته بود و ‏مانند گربه‌ای که سبیل‌هایش را قیچی‌کرده باشند، دور خودش می‌چرخید ‏و بی‌هیچ دلیلی سر راه‌ام سبز می‌شد و حاجیه، مانند نگهبانی به بهانة ‏شیوا تا پشت در اتاق‌ام می‌آمد و زاغ سیاه عاطفه را چوب می‌زد. باری تا از ‏این فضا فاصله بگیرم، از خیر دریا و ساحل‌‌گذشتم و دست شیوا را‌گرفتم و ‏همپای او از حاشیة باریکه آبی که از میان نیزار می‌گذشت، آرام آرام رو به ‏دهکدة مجاور ویلا راه افتادم. طبیعت سر سبز شمال ایران و جنگل تازگی ‏داشت، جنگل دامنة کوه را تا قله، مانند مخمل سبزی پوشانده بود. آفتاب، ‏هوای شرجی، ماسه‌های نرم و خنک و شیوا کافی بود تا سرشار و سبکبال، ‏دامن پیراهن‌ام بالا بزنم و از آب و آفتاب و هوا لذّت ببرم. من تا آن روز پا ‏برهنه، با دامن چین‌‌‌‌دار نازک، با موهای‌‌‌‌ آشفته و رها، آزاد و بی پروا پرسه ‏نزده بودم. پس‌‌‌‌از سالها سرانجام از پرده، از حجاب بیرون‌‌‌آمده بودم، سر و ‏گردن و سینه ام را به آفتاب و نسیم سپرده بودم. چشمهایم را بسته بودم ‏و از گرمای آفتاب ملس و بوی خوش نیزار و نسیم لذّت می بردم. پوست ‏تن‌ام مدتها از آفتاب و نسیم و طبیعت دور مانده بود، شرجی، آفتاب و هوا ‏را ذره ذره می‌مکید و من حس خوشایندی را به مرور کشف می‌کردم که ‏تا آن‌‌‌روز ناشناخته مانده بود و از آن محروم بودم. شیوا به‌خاکبازی سرگرم ‏بود و من روی ماسه‌های نرم‌‌‌ و ولرم، طاقباز دراز کشیده بودم، سرا پا تمنا ‏تسلیم مهربانی، ناز و نوازش بی‌دریغ طبیعت شده بودم و ‌‌‌‌مانند شبهائی که ‏به‌یاد مهران می‌افتادم، لرزشی خفیف، آرام آرام از عمق وجودم بالا می‌آمد، ‏سر تا پایم را می پیمود و مرا مانند ترکة نرمی در ‌هم می‌پیچاند: «ماما ...» ‏

برگشتم، شیوا مشتی ماسه روی موهایم ریخت و قاه قاه خندید، ‏او را دیوانه وار از جا کندم و سخت در آغوش کشیدم، پوست لطیف، نرم و ‏گرم‌اش را به پستانهایم فشردم و به هق هق افتادم. ‏

‏« عاطفه خانم، شما رو صدا می‌زنن، می‌خوان برن دریا» ‏

پسرک رنگ پریده و سراسیمه بود و چشم از روی رانهای برهنه‌ام ‏بر نمی‌داشت. دامن‌ام را پائین کشیدم و به تلخی گفتم: « الان میام» ‏

ثریا بی‌کینی سوسنی پوشیده بود، شالی بدن‌نما و خوشرنگ، دور ‏کمرش پیچیده بود و از بالای عینک آفتابی به‌ما نگاه می‌کرد. استخوانخور! ‏تا چشم‌ام به اندام لاغر ثریا افتاد، این واژه از ذهن‌ام گذشت. در زندان زنان ‏به مردی‌‌ که زنِ لاغر و استخوانی را دوست داشت، می‌گفتند: استخونخور! ‏هر چند نریمان از این قماش مردها نبود، او به دلایل دیگری با ثریا ازدواج ‏کرده بود و به تعبیر «بوم غلتونِ» زندان زنان استخوانخور شده بود.‏

‏« عاطفه، ببین، دریا، دریا... تو رو خدا هوس نمی‌کنی؟»‏

نسیم افتاده بود، هوایِ شرجی دم داشت، مه نازکی سطح صیقلی ‏آبها را پوشانده بود و دریا سربی به نظر می‌رسید. دریا تن به آفتاب داده ‏بود و در رخوتی خواب‌آور چرت می‌زد. امواج، در کنارة دریا، رو به ساحل ‏می‌دویدند، کف به لب می‌آوردند و ‌ماسه‌های نمدار را لیس می‌زدند.‏

‏ « عیال، صفدر بچّه‌ها رو با خودش برد تا براشون از جمعه بازار ‏

جوجه بخره، مادر شیوا رو می‌خوابونه و بعد یه چرتی می‌زنه و ما ...»‏

ناگهان برگشت، رو کرد به پسرک سیزده ساله و به او توپید:‏

‏« تو چرا مثل کنه به ما چسبیدی، برو دربا، برو ساحل، برو ...»‏

گویا کیتاش از تماشای ساقِ سفید و برهنة عاطفه بیشتر از دریا ‏لذت می برد و از ویلا دور نمی شد. کلاغ کور اگر چه چادر مشکی را کنار ‏گذاشته بود و به‌‌ اصرار آقا نریمان چادر نماز سفید کودری و گلدار سرش ‏می‌کرد، ولی پا از در ویلا بیرون نمی‌گذاشت. با اینهمه، در جواب نریمان ‏لب از لب بر نداشت و خودش را به کرگوشی زد: ‏

‏« شما با ثریا خانم برید، من می مونم و شیوا رو می‌خوابونم»‏

نریمان کام ناکام، حوله و ساک دستی اش را برداشت و همره ثریا ‏و همسایه‌هائی‌که برای او دست تکان می‌دادند، رو به دریا راه افتاد:‏

‏« حیفه، شیوا که خوابید بیا، مادر مواظبه بیدار نشه» ‏

‏« عاطفه جون انگار خجالت می‌کشه مایو بپوشه، بهانه میاره»‏

‏« دست وردار عیال، عاطفه که امل نیست، تحصیلکرده ست»‏

‏« نه آقا نریمان، ربطی به تحصیل نداره، حق با ثریا خانمه، من تا ‏حالا استخر و دریا نرفتم، عادت ندارم.»‏

شیوا غدایش را با اشتها خورده بود، مدتها روی ماسه‌ها بازی‌کرده ‏بود، خسته بود و زود خوابش برد. کلاغ کور توی ایوان، رو به دریا نشسته ‏بود و لابد ذکر خدا را می‌گفت یا که چرت می‌زد. از پنجره سرک کشیدم، ‏پرنده در اطراف ویلا پر نمی‌زد، با ‌اینهمه، یکدم مردد رو به آینه ایستادم، ‏بعد به تندی برهنه شدم، دامن و بلوزم را روی تخت انداختم و مایو را از ‏پاکت در آوردم. بوی عطر آشنا توی دماغ‌ام پیچید و همزمان، صدای خش ‏‏‌خشی از پشت پنجرة اتاق به‌گوش‌ام خورد و نوری در آینه درخشید، چهرة ‏کیتاش را یک‌دم، گذرا در‌ آینه، روی شانه‌ام دیدم و رو به پنجره برگشتم. ‏پسرک غیب شده بود. دامن و بلوزم را روی لباس شنا پوشیدم و از اتاق ‏بیرون زدم. کیتاش دوربینی به شانه انداخته بود و رو به دریا می‌دوید.‏

‏« حاجیه، شیوا خوابید، من تا ساحل می‌رم زود و بر می‌گردم!»‏

از ویلا تا ساحل ماسه‌ای دریا راه درازی نبود. پا برهنه راه افتادم ‏تا گشتی در کنار دریا می‌زدم و پیش شیوا بر می‌گشتم. شاید اگر ثریا به ‏من پیله نمی‌کرد و با اشاره به‌ زندان زنان شیراز زخم زبان نمی‌زد، همه ‏چیز به خیر و خوشی می‌گذشت و شاید حتا برهنه نمی‌شدم. ‏

‏« دهه، نریمان، ببین، انگار عاطفه جون پشیمون شده»‏

‏‌نریمان کنار چند مرد پشمالو، روی ماسه‌ها طاقباز خوابیده بود و ‏چشم به راه من بود. تا صدای ثریا برخاست، نیم خیز شد: « آه، عاطفه» ‏

‏«عاطفه، تو‌که گفتی تا حالا لخت نشدی و خجالت می‌کشی» ‏

دریا، دریا، چه شکوه و عظمتی داشت این دریا. تازه از راه رسیده ‏بودم و با شگفتی به دریا خیره شده بودم. قایقرانی نه‌چندان دور از ساحل، ‏پارو می‌زد و مسافرهایش را به سیاحت می‌برد. زن و مرد جوانی توی دریا ‏مانند بچّه‌ها به‌ هم آب می‌پاشیدندند و می‌خندیدند. دریا و ساحل در آن ‏ناحیه خلوت بود و مردم فقط از ویلاهای اطراف به آنجا می‌آمدند.‏

‏«‌ دیدی نریمان؟ نگفتم میاد؟ راستشو بخوای، من دیروز تعجب ‏کردم، آخه زن دنیا دیده‌ای مثل عاطفه که نباید از مردها خجالت بکشه.»‏

قد و بالای عاطفة قشقائی خار چشم ثریا بود و‌گویا تصمیم گرفته ‏بود بیوة جوانِ مرحومِ ذبیح‌الله را بچزاند. همسایه‌ها رو به من برگشتند و ‏من از برق نگاه مردها دریافتم که مورد پسند آنها افتاده‌ بودم.‏

‏« ثریا جون، تو هر سال به اروپا و آمریکا سفر می‌کنی و باید دنیا ‏دیده باشی، من بعد از عمری، جخ امسال پایتخت و دریا رو دیدم.»‏

‏« ولی جاهائی رو که تو بودی و زنهائی رو که تو دیدی ...» ‏

‏« ...آها، فهمیدم، لابد منظورت از دنیا زندون زنان شیرازه؟» ‏

‏« می‌بینی نریمان؟ دوباره شروع شد. من تا لب وا می‌کنم عاطفه ‏جون به خودش می‌گیره. بش بر می‌خوره و فوری می رنجه»‏

‏« ثریا جون، بگو منظورت از جاهائی که من بودم کجا بود؟»‏

‏« حالا زندون یا هر جای دیگه، خب مختص به تو تنها نیست، هر ‏زنی که به اونجور جاها بره و صبح تا شب با اونجور زنها سر و کله بزنه، ‏خب یواش یواش عوض می شه، چشم و گوشش باز می شه»‏

‏ « ثریا جون، انگار بد فهمیدی، زندون زنان تل‌‌ لولو نیست و همة ‏زنهای زندونی اونجوری نیستن، نه‌ عزیزم هر‌زنی که گذرش به زندون ‏بیفته، اونجوری که تو خیال می‌کنی نمی شه» ‏

‏« خب، عزیزم، تو که اونجا بودی بگو چه جوری می شه»‏

‏« ثریا، ثریا ... هی، چه خبر شده مگه؟ آخه این حرفها چیه؟»‏

‏« نریمان، مگه کفر ‌گفتم؟ همة عالم و آدم می‌دونن، منتها عاطفه ‏جون واسة ما یه جوری ادا در میاره که انگار مریم مقدسه.»‏

‏« من مریم باکره نیستم، متهم به قتل بودم، چند صباحی زندونی ‏کشیدم و بعد توی دادگاه تبرئه شدم... اما دختر ارباب، هر زنی‌که زندونی ‏می‌شه، اونجوری از آب در نمیاد، آره عزیزم، برو از بابات بپرس‌ چه‌ کسی و ‏چرا بدکاره می‌شه‌. تو نمی‌فهمی‌ و به‌‌همة زنها اهانت می‌کنی. من دیروز به ‏‏‌تو‌گفتم عادت ندارم، گفتم شنا بلد نیستم، نگفتم خجالت می‌کشم...»‏

‏« ... ولی من اگه جای تو بودم از خجالت آب می شدم»‏

‏« ثریا، تمومش کن دیگه، کافیه، کافیه، آبرو ریزی راه ننداز»‏

‏« هه، تو کور و کری نریمان، کی؟... کدوم آبرو؟ کی آبروی شما ‏

‏ رو برده؟ من یا بیوة نجیب برادرت؟ ... نسیم شاعر و روشنفکر...!» ‏

همسایه ها و آشنایان نریمان از جا برخاسته بودند و با دهان باز و ‏ناباور به من و ثریا نگاه می‌کردند، این نمایش برای آنها تماشائی بود.‏

‏« بله، نسیم، نسیم، شاعره‌ای که مو لای درزش نمی‌رود!»‏

‏« روشنفکری و شاعری تو رو عذاب نمی‌ده ثریا جون، نه عزیزم، ‏من از تو خوش‌‌‌هیکل‌تر و خوشگل‌ترم، خیال می‌کنی اومدم اینجا شوهر تو ‏رو بدزدم، واسة همین زجر می‌کشی و داری دق می‌کنی.»‏

چند قدمی از آن‌ها فاصله گرفتم، دامن و بلوزم را در‌آوردم، مچاله ‏کردم، روی ماسه ها انداختم و زیر دندان جویدم: «آکله!» ‏

انگار این‌ بار شنید و از جا پرید. جهنّم! به آب زدم و جواب ثریا را ‏ندادم. نریمان فریاد می‌کشید: «برگرد...» کیتاش، دورتر از مردهای پشمالو ‏زانو ‌‌‌زده بود و از من عکس‌ می‌گرفت. لج کردم، آگاهانه، در برابر مردهائی ‏که در ساحل، با نگاه حریص و شهوت‌آلود به تماشا ایستاده بودند، هیکل‌ام ‏را به نمایش‌‌‌گذاشتم، مانند هنرپیشه‌ها، موهای خیس‌ام را توی صورت‌ام ‏ریختم، دست به کمرم زدم و رو به کیتاش گفتم: «حالا بنداز». بی‌تردید ‏نریمان درجریان عکاسی او بود و عکسهای برهنة عاطفه قشقائی را لابد در‌ ‏تهران ظاهر می‌کرد. در این شکی نداشتم، گیرم تا آخر نفهمیدم چه‌کسی ‏این عکس‌ها را به ولایت برده بود و چرا به دست کلاغ کور افتاده بود. ‏

‏« بیا، بیا جلو تر، بازم واسة پاپاجون و مامان جونت بنداز»‏

دامن و بلوزم را با غیظ چنگ زدم و رو به ویلا راه افتادم: ‏

‏« آقا نریمان، من و شیوا امروز بر می‌گردیم!»‏

نریمان منتظر همسرش نماند و از پی‌من دوید: «عاطفه واستا!» ‏

ثریا او را صدا زد، بناچار برگشت و من، تا کیتاش برسد، دامن و بلوزم را ‏پوشیدم و از سینه‌کشی تپة ماسه‌ای با شتاب بالا رفتم تا هرچه زودتر بار و ‏بنه‌ام را می‌بستم و همراه شیوا، راه می‌افتادم. گیرم شیوا دیگر در باد دنیا ‏نبود، دخترک کنار عروسک‌اش، روی آب استخر به خواب ابدی فرو رفته ‏بود و سنجاقکی بالای سرش پرپر می زد: ‏

‏« مهران، مهران بچّه م... بچّه م»‏

با این فریاد مهیب و جگر خراش‌که از ژرفای جان‌ام بالا آمده‌ بود، ‏تمام رمق و نیرویم ته کشید، تمام شدم و افتادم. مانند نعش کنار استخر ‏از پا در آمده بودم و عزیزی را صدا می‌زدم که آنجا نبود، عزیزی که حضور ‏نداشت، ولی همیشه در جان من و همراه من بود: « مهران...» ‏

طاق آسمان روی سرم آوار شده بود، پی شده بودم و از جا جنب ‏نمی‌خوردم و چشم از دخترک بر ‌نمی‌داشتم. خواب بود یا کابوس؟! جنازة ‏شیوا را از آب‌گرفتند، توی حوله پیچیدند و روح از تن‌ام پرواز کرد، به پهلو ‏غلتیدم، تمام شد، تمام. دنیا و مافیها در دریا غرق شد: «آی مهران..» ‏

نریمان، ثریا و همسایه‌ها با حیرت به دنبال مهران می‌گشتند و او ‏را نمی‌یافتند. آنها از این راز خبر نداشتند، گیج شده بودند و نمی‌فهمیدند ‏چرا عاطفه با مهران بر مزار شیوا شیون می‌کرد و چرا نام ‌مهران از زبان‌اش ‏نمی‌افتاد. کلاغ کور زبان به‌کام گرفته بود و دم نمی‌زد. هراس برش داشته ‏بود، او که مانند دیو سیاه خواب‌اش برده بود، او که از شیوا غافل شده بود، ‏از من می‌ترسید و حتا از سایه‌ام رم می‌کرد، به‌ گمان او من دیوانه شده ‏بودم، هربار که او را می دیدم، بی‌اختیار جیغ می‌کشیدم: «دیو سیاه!»‏

‏ پیر زن از ترس با من همسفر نشد و مدتی در تهران ماند، تنها، ‏با اتوبوس به ولایت برگشتم و این خبر را به گورستان اَلونی برای ماه منیر ‏بردم، دم غروب بود، سر قبر او زانو زدم و بغض‌ام ترکید:‏

‏« نشد، من لیاقت نداشتم، نشد که یادگار تو رو نگه‌دارم» ‏

آخر شب از گورستان به آن خانة خالی برگشتم و زیج نشستم. ‏

 

 

 

 

فصلی از « خونِ اژدها»