یک قصّه از مجموعة «ايستگاه باستيل»

اين قصّه ار مجموعة ايستگاه باستيل نقل شده است.

آسمان ابری است و گاه و بیگاه میبارد. دانه های باران برجام چرک پنجره میغلتد و هردم نفسم بیشتر در سینه‌ام گره می‌خورد. کامم تلخ است و مخم انگار یخزده و دلم به نخی آویزانست. سقف اریب و کوتاه این اطاقک زیر شیروانی روی گردنم سنگینی می‌کند. دور خودم بیهوده می‌چرخم و باز می‌نشینم و به این شهر عبوس و خاموش تن به باران سپرده نگاه می‌کنم. چشم‌ به راه هیچ کسی نیستم. می‌دانم که بعد از این حتی باد در اطاقم را باز نخواهد کرد. همه رفته‌اند. من مانده‌ام و نینا که ترس در چشم‌های کوچکش خانه کرده و زیر پتو می‌لرزد. گمانم سر رفتن زهرش را ریخته است. چرا آمد؟ این بار حتی به کیف پولم دست نزد. نماند تا با هم صحبت کنیم. فرصت نکردم بپرسم چرا بر می‌گردد؟

مست بود. زیر باران قدم می‌زد و به زمین آسمان ناروا می‌گفت. خسته و خراب، روی چمدان کهنه‌ام نشسته بودم و از ورای رشته‌های نازک باران به دوردست‌های دور، به جائی در جنگل‌های خزان‌زدۀ شمال نگاه می‌کردم. خودم را از یاد برده بودم. به یاد نمی‌آوردم کی آن همه پلۀ مارپیچی چوبی را پائین آمده‌ام، کی از دالان نیمه تاریک آن ساختمان قدیمی گذاشته‌ام و سر از میدان باستیل درآورده‌ام تا مثل هر شب، در حاشیۀ خیابان بنشینم و به آواز حزن‌آور زنی که از جنگل می‌آمد گوش کنم. باران مثل دم اسب می‌بارید و آن مرد ترکه‌ای در پیاده‌رو قدم می‌زد و هر بار که از برابرم می‌گذشت سر و دست می‌جنباند و پا به زمین می‌کوبید و زیر گوشم داد می‌کشید:

ـ ... گفتم برگردیم خونه، می‌شنفی؟

پنجرۀ روشن خانۀ جنگلی در تاریکی فرو رفت. یکه خوردم و به خودم آمدم و او را دیدم که آشکارا می‌لرزید و از موهای پر جعد و بلندش آب می‌چکید:

ـ می‌شنفی؟ مینا؟ می‌شنفی؟ زیر بارون سقط می‌شی!
ـ مادرم!

برخاستم و مثل برهّ‌ای آموخته از پی او راه افتادم.

ـ بالاخره کار دست خودت می‌دی. من تا حالا کسی رو ندیدم که با چشم باز تو خواب راه بره. می‌بینی. داری انگشت‌نما می‌شی. اون زنیکۀ پرتغالی به‌ام گفت: که هر شب، نیمه‌شب‌های شب چمدونتو ور می‌داری و می‌ری تو باستیل چندک می‌زنی. زنیکه خیال می‌کنه دنبال مشتری می‌گردی. احمق نیم‌زبون. می‌شنفی؟ چرا به‌ام تلفن نزدی؟ چرا جواب نامه‌هامو ننوشتی؟ چرا به‌ام نگفتی که مادام مارتن مرده و توله سگشو برات به ارث گذاشته؟
ـ نینا؟ مگه نینا برگشته؟

چمدانم را انداختم و سراسیمه دویدم:

ـ نینا... نینا...

سرایدار پرتغالی گوشۀ پردۀ اطاقش را کنار زد. بهرام پا سست کرد و خودش را به دیوار چسباند:

ـ کولی بازی درنیار. زنیکه رو بیدار کردی.

مچ دستم را گرفت و پیش از آن که سرایدار پا به دالان بگذارد، به درون هشتی هُلم داد و در را بست:

ـ گفتم خفه‌شو. می‌فهمی؟ بریم بالا. بجنب. دلم نمی‌خواد چشمم به پوزۀ این زنیکۀ فضول بیفته. بریم بالا. نینا اونجاست.

پاورچین، پاورچین از پله‌ها بالا رفتیم. بهرام در همان پاگرد طبقۀ اول به نفس نفس افتاد و به دیوار یله داد. منتظرش نشدم. نینا در تاریکی ناخن به در آپارتمان مادام می‌کشید و زنجموره می‌کرد. زوزۀ توله‌سگ با نالۀ تخته‌های پوسیدۀ پله‌ها درهم می‌آمیخت و دلم نخ‌نخ می‌شد.

ـ نینا، نینا، مادام نیست. مادام مُرد.

نالۀ توله‌سگ برید و در تاریکی به طرفم دوید. زانوهایم سست شد. نشستم. نینا پوزۀ نمدارش را روی دستم گذاشت و آرام گرفت.

ـ نکنه خیال داری اونو بیاری بالا؟ ها؟ موشه به قال نمی‌رفت یه جارو هم به دمش می‌بست. بریم بالا، دارم از سرما تلف می‌شم.

و با پوزۀ پا توله را از سر راهش کنار زد:

ـ ببین چه چُسناله‌ای می‌کنه، انگار ننه جونش مرده.

تا به طبقۀ هفتم برسیم، نفس بهرام سوخت و به سرفه افتاد. توله‌سگ دورادور از پی ما می‌آمد و دم می‌جنباد و جرأت نداشت به ما نزدیک شود.

ـ همونجا بگیر بتمرگ!

در اطاق را بست و چفت آن را انداخت. نینا مدتی پوزه به در مالید و زنجموره کرد و دوباره از پله‌ها سرازیر شد تا شاید مادام مارتن را از خواب ابدی بیدار کند.

ـ برو حیوونک رو بیار بالا.

نشنید. حوله را برداشت و روبه روی آینه ایستاد تا موهایش را خشک کند. تکیده‌تر و فرسوده‌تر از همیشه بود. با آن نیمتنۀ مخمل چوب کبریتی نخ‌نما، چکمه‌هائی از ریخت افتاده و موهای بلند و چرب با ریش نتراشیده به ولگردانی می‌مانست که آخرهای شب در ایستگاه قطاری پرسه می‌زنند.

مضطرب بود. گهگاهی از گوشۀ چشم نگاهم می‌کرد و با کف دست شکمش را می‌مالید. می‌دانستم که حال و دمی به سراغ یخچال می‌رود و یک تکه پنیر و بطری نیمه خالی شراب را برمی‌دارد و مثل هر بار، روی لبۀ تخت کنارم می‌نشیند. هنوز می‌لرزید و رنگش مثل میّت سفید بود. بغلی ویسکی را از جیب نیمتنه‌اش درآورد و روی یخچال گذاشت. گمانم آن را از جائی دزدیده بود. چون اگر پولی می‌داشت هرگز پیش من نمی‌آمد. یک جرعه سرکشید و در یخچال را باز کرد و سرپا، لقمه‌ای خورد و باز بطری را سرکشید و اخم کرد.

ـ چند وقته خوابگرد شدی؟

ـ میرم نینا رو بیارم بالا.

ـ من از سگ و بورژوازی بیزارم. چند هزار بار به‌ات بگم؟

روی لبۀ تخت نشست و دست رو شانه‌ام گذاشت.

ـ می‌خوای یه جرعه برات بریزم؟ ها؟ تو دم و دستگات شرابی، عرقی، چیزی پیدا نمی‌شه؟

ـ یه نصفه بطری دارم، همونی که ...

ـ ... لابد تا حالا ترش شده، گمونم پنچ شیشماهی می‌شه که همدیگه رو ندیدیم.

ـ نمی‌دونم!

ـ نمی‌دونی؟ نمی‌خوای بپرسی کجاها بودم؟ می‌دونی مینا، دارم می‌رم، می‌فهمی؟ می‌خوام برگردم.

ـ خیر پیش!

ـ چشمهات رو واکن مینا، مگه نمی‌بینی؟ نمی‌شنفی؟ دنیا عوض شده، اون خراب شده هم یک گوشه از همین دنیاست!

ـ لابد دوباره اسلام آوردی؟

ـ بیا امشبه رو با هم دعوا نکنیم، باشه؟ بلندشو موهاتو خشک کن، لباسهات خیسه، در بیار، سرما می‌خوری. اخم‌هاتو واکن.

دستش را از روی سینه‌ام برداشتم و از جا برخاستم.

ـ میرم نینا رو بیارم.

کمرم را چسبید و مرا روی زانوهایش نشاند.

ـ مرده شویش برد. دارم باهات حرف می زنم.

بناگوشم را بوسید. بند دلم لرزید و مهرۀ پشتم تیر کشید. نتوانستم. نمی‌توانستم دست رد به سینه‌اش بگذارم و از این درماندگیم بیزار بودم. خودم را رها کردم. رها شدم. نینا زوزه می‌کشید. بهرام می‌نالید و چشم هایم دم به دم پُر می‌شد.

ـ میّت!

ـ لجن

به شانه غلطید و خیلی زود خوابش برد. خودم را بالا کشیدم و دنبۀ سرم را به دیوار تکیه دادم. پوست سرم کش می‌آمد و خشکی می‌کرد. احساس می‌کردم به سراپایم لجن پاشیده‌اند. دلم می‌خواست برهنه زیر باران بدوم و عرق تند تن او را بشویم. کنفت و سرخورده، گره خوردم. نمی‌توانستم نگاهش کنم. خرناس‌های مداومش بر اعصابم سوهان می‌کشید. به آرامی از زیر لحاف بیرون خزیدم و لباس پوشیدم و از پله‌ها سرازیر شدم. نینا، ذله و درمانده، پشت در آپارتمان مادام مارتن خسبیده بود و مانند طفلی که سیر دل گریه کرده باشد، گهگاه سکسکه می‌کرد. بغلش زدم و به اطاقک زیر شیروانی آوردم. خواب از سرم کوچ کرده بود. تخم چشم‌هایم سوزن سوزن می‌شد. سیگاری آتش زدم و به دیوار یله دادم. توله سگ زیر پتوی نیمدار کز کرده بود و با نگاهی مهربان به من زل زده بود. لابد نمی‌دانست که روزی می‌خواسته‌ام سر به نیستش کنم. بعدها، هربار به یاد آن روز می‌افتادم چیزی در درونم می‌شکست. همان روزهای اول این خیال به سرم زد. بعد از این که مادام مارتن زمینگیر شد، نینا را من به گردش و هواخوری می‌بردم. همین که از دالان بیرون می‌آمدم دست و پایم را گم می‌کردم و تپق می‌زدم. به نظرم می‌رسید همۀ مردم دست از کار و زندگی کشیده‌اند و تماشایم می‌کنند. روز به روز بیشتر از این تولۀ پشمالو بیزار می‌شدم. کارم به سگ‌چرانی کشیده بود و همۀ این حقارت را از چشم او می‌دیدم. اگر نینا نبود، مجبور نمی‌شدم با آن پالتو گشاد نخ‌نما این جا و آن جا پرسه بزنم. زنجیر قلاده‌اش را مثل دیوانه‌ها می‌کشیدم و جلد می‌رفتم تا هر چه زودتر خودم را به گوشۀ خلوتی برسانم. از مردم و شلوغی فرار می‌کردم و با خودم می‌گفتم بالأخره این نکبت را چیزخور می‌کنم. نتوانستم. روی نیمکت پارک نشستم و به چشم‌های پرجلای نینا که با دلواپسی در حدقه می‌چرخید نگاه کردم. بیفتک سمی میان انگشت‌های عرق کرده‌ام مانده بود. ناخن‌هایم را می‌جویدم و زانوهایم خود به خود می‌لرزید. نمی‌توانستم خودم را راضی کنم. نتوانستم. بیفتک را توی سطل اشغال انداختم و سراسیمه دویدم. در آین خیال که شاید گمش کنم. نینا، بدون زنجیر کنار به کنارم می‌دوید و بازیگوشی می‌کرد. نفسم برید. یکدم پا سست کردم. توله سگ به پایم افتاد. پوزه‌اش را به پر و پاچه‌ام می‌مالید و خودش را لوس می‌کرد. زنجیر قلاده‌اش را بستم و راه افتادم. دیر شده بود. مادام مارتن روی صندلی چرخدارش نشسته بود و منتظر بود شامش را ببرم. نینا را توی دامنش گذاشتم و به آشپزخانه دویدم. شب‌ها شام سبکی می‌خورد. به هرحال باید میز را می‌چیدم. مادام هنوز به تنهائی عادت نکرده بود. خوش داشت سر میز گپ بزند و غذایش را آرام آرام بخورد. می‌باید برایش شراب می‌ریختم و غذا را مانند زمانی که کلنل زنده بود «سرو» می‌کردم. روبه روی هم می‌نشستیم و مادام مدام مرا از گوشۀ چشم می‌پائید و سر می‌جنباند. زیر لب غُر می‌زد که چرا پس از مدت‌ها هنوز به این آداب و رسوم خو نگرفته‌ام. چرا غذایم را تند می‌خورم. چرا حرف نمی‌زنم. چرا بشقابم را عوض نمی‌کنم. چرا این همه افسرده و غمگینم. شام خوردن در آن فضای سنگین، صدای دندان‌های مصنوعی مادام و آن همه دنگ و فنگ برای بلعیدن چند لقمه غذا آزارم می‌داد. گاهی جوصله‌ام سر می‌رفت. به بهانه‌ای به آشپزخانه پناه می‌بردم و سیگار می‌کشیدم. صدایم می زد و وادارم می‌کرد روبه رویش بنشینم و به تتمۀ داستانش گوش کنم.

ـ چرا این همه سیگار می‌کشی؟

مادام از بوی سیگار و دود شمع بیزار بود. هر روز، سر ساعت نه و نیم صبحانه‌اش را توی رختخواب می‌خورد و بعد او را به توالت می‌بردم و تمیزش می‌کردم و جلو آینۀ قدیمی می‌نشاندم تا بزک کند. نینا، روی صندلی چرخدار مادام می‌نشست و حرکات او را با دقت دنبال می‌کرد. پیرزن با وسواس مژه‌های سوخته‌اش را سرمه می‌کشید. گونه‌هایش را آنقدر سرخاب و سفیداب می‌مالید تا رنگ می‌گرفت. عطر می‌زد و خودش را چند بار در آینه ورانداز می‌کرد و با تک سرفه‌ای به‌ام می‌فهماند که آمده است. او را با زحمت روی صندلی چرخدار می‌نشاندم، نینا را روی زانویش می‌گذاشتم و به پشت پنچره‌ای که به میدان باستیل باز می‌شد می‌بردم و مثل هر روز می‌گفتم:

»Que vous êtes belle, Madame !«

مادام با رضایت خاطر لبخند می‌زد و نگاهش از سر تا پایم سُر می‌خورد و آه می‌کشید. می‌دانستم که دوباره شروع خواهد کرد: چرا به خودت نمی‌رسی؟ چرا زندگی را این همه سخت می‌گیری؟ می‌گفت: که آدمیزاد فقط یک بار به دنیا می‌آید و باید قدر این زندگی را بداند و حرامش نکند. در جوابش لبخند می‌زدم و خاموش می‌ماندم. روزهای ابری، کنار صندلی‌اش می‌نشستم و به ماجراهای عاشقانه‌ای که از سرگذرانده بود گوش می‌دادم. یاد روزگار گذشته او را به وجد می‌آورد. صدایش می‌لرزید و چشم‌هایش شادمانه می‌درخشید. نگاهم اغلب به راه می‌رفت و او را از یاد می‌بردم. شب‌ها، زیر نور شمع، روی صندلی لهستانی کز می‌کردم و به جائی در تاریکی خیره می‌ماندم و خیالم به دور دست‌های دور، به آن جائی که مادرم پشت پنجرۀ آن خانۀ چوبی نشسته بود، می‌رفت. آن روزها که خبر رسول را آوردند، مادرم آواز نمی‌خواند. فقط خودش را آرام آرام می‌جنباند و به جنگل نگاه می‌کرد. کم‌کم زمزمه‌اش برخاست و حالا صدایش را هر شب می‌شنوم. آن شب‌ها، در اطاق کار کلنل می‌نشستم و دورادور مواظبش بودم. از تنهائی می‌ ترسید و اجازه نمی‌داد تا دیر وقت چراغ‌ها روشن باشد. دود شمع ریه‌هایش را آزار می‌داد ولی چاره‌ای نبود. نمی‌توانستم در تاریکی بنشینم. گهگاهی صدایم می‌زد تا برایش لگن ببرم. حتی اگر کاری هم نداشت باز می‌پرسید:

ـ مینا بیداری؟

در کنار این پیرزن آرام ارام می‌پوسیدم. من و مادام هر کدام در انزوا و تنهائی تجزیه می‌شدیم. گیرم او با سماجت به این دنیا چنگ انداخته بود و من هیچ بهانه‌ای برای زنده بودنم نداشتم. از سر عادت زندگی می‌کرم. هر روز صبح با هراس از خواب می‌پریدم و مدتی مانند جنازه بی‌حرکت می‌ماندم تا این اضطراب سمج به دلتنگی و یأسی چرک بدل می‌شد. سینه‌ام با هر یادی که از خاطرم می‌گذشت تیر می‌کشید و در رخوت میان خواب و بیداری به مرگ فکر می‌کردم. با خیال مرگ بیدار می‌شدم و روی لبۀ تخت کلنل می‌نشستم و می‌دانستم که باز مادام توی خودش خراب کرده است. روزی که ژولیت به دیدن مادش آمد، با زبان شکسته بسته گفتم:

ـ مادام را به بیمارستان ببرید. حالش خیلی خراب است و مُدام...

شانه‌هایش را بالا انداخت و لب ورچید:

ـ مادام میل دارند در خانۀ خودشان بمانند.

چرخی در اطاق زد و شاخۀ گلی را که آورده بود، توی گلدان کریستال گذاشت و پیشانی مادش را بوسید:

ـ مادام به شما احتیاج دارند. پیش مادام بمانید. از ایشان غافل نشوید.

در این دنیای بزرگ تنها مادام مارتن به من احتیاج داشت و روزی صد بار صدایم می‌زد. بهرام، همان روزهای اول با دخترکی خل و چل که از خانه‌اش فرار کرده بود، روی هم ریخت و از پاریس رفت. تا مدّت‌ها خبری از او نداشتم. آخرهای تابستان یادداشت کوتاهی برایم فرستاد. با مداد نوشته بود که «کتی» حامله شده و می‌خواهد پیش پدر و مادرش برگردد. «دخترۀ لوس بورژوا!». جواب نامه‌اش را ندادم. جواب نامه‌های خواهرم را هم که مدام از حال و روز بهرام و وضع تحصیلم می‌پرسید، ندادم. نمی‌خواستم آن ها بفهمند که بهرام با سازدهنی‌اش این جا و آن جا پرسه می‌زند و به همه چیز پشت‌پا زده است. این روزگار پلشت نوشتنی نبود. گمان نمی‌کردم بهرام دوباره برگردد. ولی برگشت و بعدها هر بار که بن‌بست می‌رسید و کفگیرش به ته دیگ می‌خورد، می‌آمد و مثل گربۀ دزدی آرام و بی‌صدا از پله‌ها بالا می‌پیچید و تلنگری به در می‌زد. از تقه زدنش او را می‌شناختم. کلید اطاقک زیر شیروانی را از لای در می‌دادم و حتی نگاهش نمی‌کردم. سرایدار پرتقالی بو برده بود و گهگاهی گوشه و کنایه می‌زد. گمانم به ژولیت هم گفته بود. اما ژولیت به رویم نیاورد. کیف و پالتویش را برداشت و راه افتاد. مادام مارتن سرش را به سختی بالا گرفت تا رفتن دخترش را ببیند. کنار تختش ایستاده بودم و صدای خس‌خس سینه‌اش را می‌شنیدم. تلاش می‌کرد حرف بزند ولی به جای کلمه کف و زرداب از دهانش بیرون می‌ریخت. گلویش ورم کرد و به خرخر افتاد. ناگهان زوزۀ خفه‌ای کشید و یکسر کبود شد. زیر بازوهایش را گرفتم و جثۀ سنگینش را کمی بالا کشیدم و بالشی زیر شانه‌هایش گذاشتم تا نفسش راست شد. با انگشت به شمع‌های نیمسوخته اشاره کرد و لب هایش لرزید:

ـ اون شمع‌ها...

بوی گند اطاق را انباشت. تا او را به حمام برسانم و برهنه‌اش کنم عرق سرد به تخت پشتم نشست. مثل هر روز، دراز به دراز خواباندمش، دنبۀ سرش را روی لبۀ وان چینی گذاشتم. شیر آب را باز کردم و سطل و تی را برداشتم و به راهرو رفتم. مادام مارتن هنوز غرولند می‌کرد و صدای رگه‌دارش با شُرشُر آب در هم می‌آمیخت. می‌دانستم که حال و دمی آرام می‌گیرد و در گرمای ولرم آب چرتش می‌برد. در حمام را بستم و تمام پنجره‌ها را چهارطاق باز کردم. باران بند آمده بود ولی آسمان هنوز اخم داشت. یکدم جلو پنجره ایستادم و خودم را به هوای تازه سپردم. سرایدار پرتغالی روی سنگفرش خیس حیاط ایستاده بود و با ژولیت حرف می‌زد. پشتش به دالان بود و ملتفت بهرام نشد. حودم را پس کشیدم و روی صندلی نشستم. قلبم پرپر می‌زد و گوش هایم به شنیدن صدای پای او تیز شده بود. درماندم. نمی‌دانستم چکار باید بکنم. بار اولی بود که پس از ششماه به دیدنم می‌آمد. برگشته بود. دوباره برگشته بود و جرأت در زدن نداشت. حضورش را در پاگرد راه ‌پله، پشت در فرعی آپارتمان حس می‌کردم. حتی نفس نفس‌زدنش را می‌شنیدم. نفهمیدم کی و چرا از جا برخاستم و در را به رویش باز کردم. از دیدنش یکه خوردم. گوش هایم هنوز زنگ می‌زد و نگاهم دم به دم تار می‌شد و بهرام تلوتلو می‌خورد. روی پا بند نبود. پاک عوض شده بود. موهای بلند و پُرجعدش را دُم‌اسبی بسته بود. دماغش تیغ کشیده بود و چشم‌های ریزش در گودی حدقه‌ها دو دو می‌زد. مست بود. سیاه مست. دستم را گرفت و مثل قدیم‌ها، مثل آن روزها که برایم شعر می‌سرود، زیر گوشم زمزمه کرد:

ـآه، جان شرقی من!

خودم را از میان بازوهایش بیرون کشیدم. بوی تند عرق حالم را به هم می‌زد. چندشم شد. عقب عقب رفت، سکندری خورد و پاشنۀ پایش به چمدان کهنه‌اش گرفت و رخت و لباس های چرکش روی پاگرد ولو شد. وقتی چشمم به سازدهنی‌اش افتاد غم دنیا به دلم ریخت. زانو زد و با دستی لرزان سازش را برداشت و توی جیب نیمتنه‌اش چپاند.

ـ کارت به اینجاها کشیده بهرام؟

ـ آره شازده خانم، برا ننۀ شلیته پوشت بنویس... بنویس که... بهرام... کنار پیاده‌رو... ساز... سازدهنی می‌زنه... ها... مگه عیبی داره؟

ـ کاترین ازت سیر شده؟ ولت کرد؟

ـ مرده‌شوی... مرده‌شوی پوزه نکبتشو... برد... دخترۀ نُنر بورژوا.

ـ یه نگاهی بخودت بنداز، ببین به کجا رسیدی... بو گرفته‌ای.

ـ برو کنار، بذار بیام تو... خسته‌م... دلم هواتو کرده... مینا... مینا!

در آپارتمان را بستم و چفت آن را انداختم. مشت به در می‌کوبید و مستانه عربده می‌کشید. چاره‌ای نداشتم. کلید اطاقک زیر شیروانی را از لای در بیرون انداختم.

ـ برو بالا، برو بالا، منم می‌آم.

تا دیروقت نرفتم. مادام مارتن خوابیده بود و من زیر نور شمع نشسته بودم و خیال می‌بافتم. او را دوست نداشتم ولی همیشه میلی گُنگ و غریزه‌ای کور مرا به سویش هُل می‌داد. احساس می‌کردم جادو شده‌ام و از خودم اراده‌ای ندارم. سمج بود. چشم‌هایش مثل چشم گربه الف داشت و تاب نگاهش را نمی‌آوردم. همینکه او را می‌دیدم همه چیز را از یاد می‌بردم و مثل بره تسلیمش می‌شدم. چکار می‌توانستم بکنم؟ به هرجا که می‌رفتم پیدایم می‌کرد. مثل قلاده‌ای به گردنم بسته شده بود و روز به روز گلویم را بیشتر می‌فشرد. ولی همینکه مدتی غیب می‌شد. تعادلم به هم می‌خورد و چشم چشم می‌زدم تا او را دوباره ببینم.

ـ داری کم‌کم مثل میّت می‌شی.

ـ تو اگه پول داشتی می‌رفتی پیگال و هرگز یادی از من نمی‌کردی.

ـ باز صد رحمت به اونا. اقلاً تظاهر می‌کنن.

ـ خدایا تو چقدر رذلی!

دمرو افتادم و پوزه‌ام را توی بالش فرو بردم تا هق‌هق گریه‌هایم همسایه‌ها را بیدار نکند.

ـ کیف پولت کجاست؟

ـ حالا دیگه پول حمومتو از من می‌خوای؟

ـ گفتم کیف پولت کجاست؟ مگه اون زنیکۀ افلیج به‌ات حقوق نمی‌ده؟

ـ شاعری که باج‌خور از آب درآمد.

ـ بی‌شعور، من نیاز دارم تنمو بشورم. سرم داره شپش می‌ذاره.

ـ آخه چرا تن به کار نمی‌دی؟ چرا اینهمه لاابالی شدی؟

ـ تو خیال می‌کنی بنده اومدم اروپا برم سیمکش و یا قفلساز بشم؟ من هرگز تن به این زندگی نکبت نمی‌دم. هرگز آزادیمو با پول سیاه عوض نمی‌کنم.

ـ در عوض می‌آی بنده رو تیغ می‌زنی.

ـ مرده‌شوی این شاهی صنار تو رو برد.

ـ مرده‌شوی او شعرهای بندتنبونی تو رو برد. حمد خدا چشمۀ لایزال شعرت در غربت خشکید و خیال همه رو راحت کرد.

ـ خفه‌شو زنکۀ نازای دهاتی، تو صلاحیت نداری در بارۀ «شعر» حرف بزنی.

ـ اگه صلاحیت داشتم که روز و روزگارم اینجوری نبود. من بد بخت خیال کرده بودم آدمی، نمی‌دونستم ادای آدم‌ها رو درمی‌آری.

ـ من ادای هیچ گُهی رو در نمی‌آرم.

ـ تو خیال می‌کنی تنها هنرمند کبیری هستی که از ماتحت آسمون افتاده زمین. یه نگاهی به دور و برت بنداز. هیچ کس مثل تو خودشو ول نکرده. شب و روز تو کافه‌ها، جنده‌خونه‌ها پلاسی و پوزه‌تو توی هر نجاستی فرو می‌کنی. می‌خوای از فاحشه‌ها و همجنس‌بازها الهام بگیری؟ دنبال چی می‌گردی؟ چند ساله که حتی یک بیت شعر نگفتی. دست به سیاه و سفید نزدی. از کلاهدوزی فقط آب پفشو یاد گرفتی. به اروپا اومدی که دنیاهای تازه رو کشف کنی، که در فضای ازاد نفس بکشی. ولی معلوم شد حسرت چه چیزهائی رو داشتی و داری.

ـ همچین خود تو کنار می‌کشی و سفره ت رو جدا می‌کنی که انگار خواهرزادۀ مریم مقدسی، کارهای خودت یادت رفته؟ تو، تو خانم خانم‌ها حق نداری منو سرزنش کنی، حق نداری...

ـ روزی که با تو آشنا شدم...

ـ کافیه، دوباره شروع نکن. بنده درخت چنار نبودم و نیستم که جنابعالی مثل پیچک به‌ام بچسبی و سرپا واستی.داری خودتو به موش مردگی می‌زنی تا همۀ کثافت‌کاریهاتو بندازی گردن من. دچار عذاب وجدان شدی. ولی مگه بنده فرشتۀ نگهبان توام؟ نه جانم، کرم از خود درخته. باید خودت شخصیت می‌داشتی. ولی ضعیفه مدام دنبال کسی می‌گرده تا به‌اش تکیه کنه. از تنهائی می‌ترسی، بزدلی، ضعیفی، مثل مرغ کُرچ می‌مونی، تا دست روت بذارن می‌خوابی، منتها جرأت و جسارت نداری گردن بگیری.

ـ بهرام، تو منو مست کردی و با اون مرتیکه، با ژوئل تنها گذاشتی. دیگه برات مهم نبود. قبول کن دیگه برات مهم نیست. عوض شدی... تو... تو منو به‌اش رشوه دادی، می‌فهمی. می‌خواستی صداشو خفه کنی و با فرانسواز بخوابی. تو... تو منو خرد کردی. دیگه برام شخصیت نذاشتی.

ـ از روز اول بی‌شخصیت بودی و هستی!

در اطاق را بهم کوفت و رفت تا دوباره در آن شب بارانی برگردد. برگشته بود و حالا کنارم خوابیده بود و خرناسه می‌کشید. نه، این لاشۀ چرکمرد دیگر هیچ شباهتی به آن مردی که روزگاری می‌شناختم نداشت. جوانکی که تازه به ولایت ما آمده بود و سر پُرشوری داشت. روزها، با دوستانش که از دهات اطراف می‌آمدند، در سایه درخت‌های نارنج می‌نشستند و او با هیجان از شعر و هنر و رسالت هنر و تعهد هنرمند حرف می‌زد. گاهی به طرف من برمی‌گشت و می‌گفت: «نگاهش کن، به مینیاتورهای عهد تیمور لنگ می‌مونه!». گاهی شعر هم می‌گفت و این زن ظریف مینیاتوری در همۀ شعرهایش بود. تک و توکی از این شعرها در جُنگ محلی چاپ شدند و روزی که کتابش را چاپ کردند اسم خودم را روی صفحۀ اول دیدم و دستپاچه شدم. به‌ام فرصت نداد. مچ دستم را گرفت و با هم به جنگل رفتیم. مادرم از پشت پنجره نگاهمان می‌کرد و لبخند می‌زد. مادرم او را خیلی دوست داشت و مثل پروانه دور و برش می‌چرخید. گمان می‌کرد دخترش با مرد بزرگی آشنا شده.

ـ دلواپس نباش مادر، گشتی تو جنگل می‌زنیم و زود بر می‌گردیم.

روی تخته سنگی، کنار تمشک‌های وحشی نشستیم. دستم را گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد.

ـ می‌دونی مینا، از روزی که تو رو شناختم دنیا رو ارغوانی می‌بینم. تو فرشتۀ الهام منی. در کنار تو دنیا رو دوباره کشف کردم. چشم‌هات منو طلسم کرده و دوست دارم تا ابد در این طلسم بمونم.

اما طلسم خیلی زود باطل شد. جنگل و درخت و دریا دلش را زد. آن زن مینیاتوری و آن چشم‌های سیاه جادوئی محو شد. بهانه می‌آورد که در آن گوشۀ پرت و دور افتاده روحش کپک‌زده، استعدادش کند شده...

ـ من ماهی قنات نیستم مینا، منو با خودت به دریا ببر.

دریائی که او از آن دم می‌زد، بعدها در برکه‌های کوچکی خلاصه شد. پاتوقش کافه قنادی خیابان نادری بود و پیاله‌فروشی‌های محقر لاله‌زار. او که که با رؤیاهای خوشی به پایتخت رفته بود، ناگهان سر خورد. کتاب شعرش فروش نرفت و روی دست ناشر ماند. شب ها خیلی دیر به خانه می‌آمد و سر از پا بی‌خبر می‌افتاد و به منتقدینی که او را گزیده بودند فحش چارواداری می‌داد. دلم به حالش می‌سوخت. آن روزها هنوز گمان می‌کردم چیزی در چنته دارد، و باید زیر بالش را بگیرم. نداشت. از بی‌مایگی خودش عاصی بود. کارش به ترانه‌سرایی کشید و برای سرودن همان اراجیف سبک و بیمزه، یک بطر عرق می‌خورد و هر روز رقیق‌تر می‌شد. شبی از سر مستی و پریشانی دفترچۀ اشعار و ترانه‌هایش را آتش زد.

ـ دارم سقوط می‌کنم مینا، سقوط می‌کنم.

سر روی زانویم گذاشت و مانند طفلی مادر مرده گریه کرد. فردایش همه چیز را از یاد برد و مدعی شد که من باعث شده‌ام «شیرۀ جانش» را بسوزاند. می‌گفت:

ـ جان من شعره، شعر همه چیز منه، شعر و باز هم شعر.

ـ بگو من چکار کنم بهرام، چرا بهانه می‌گیری؟ رو راست حرفت رو بزن.

ـ ببین مینا، خلوت و آرامشم به هم خورده، من به این زندگی عادت ندارم. یه عمر قلندر بودم، صداقتش وقتی نیمه‌های شب بیدار می‌شم و یه غریبه‌ای رو تو رختخوابم می‌بینم وحشت می‌کنم.

ـ غریبه؟ تو که می‌گفتی من روح و جان توام؟

ـ شعر مینا، من اگه شعر نگم می‌میرم.

او را رها کردم تا در «خلوت» و «آرامش» شعرهایش را بنویسد. چند ماهی نگذشته بود که دوباره به همان کلبه چوبی، به جنگل برگشت. شانه‌های مادرم را بغل گرفت و پیشانی‌اش را بوسید و عذر خواست. چشم‌های مادرم پُر شد و گفت:

ـ به پای هم پیر شین، پسرم.

رفت و ما را توی اطاق تنها گذاشت. بهرام زانو زد و سر توی دامنم گذاشت:

ـ بدون عشق نمی‌شه شعر گفت مینا، عشق من!

آن روز چیزی نگفت، ولی بعدها فهمیدم صاحبخانه جوابش کرده و اثاثیه‌مان را به جای کرایه صاحب شده است. بهرام به جای این جزئیات در باره طرح رمانی که در ذهن داشت داد سخن می‌داد. می‌خواست دور از هیاهو و جنجال بنشیند و تمامش کند. خودش را مدتی زندانی کرد و پا از خانه بیرون نگذاشت. غذایش را وعده به وعده می‌بردم و پاورچین پاورچین از اطاق بیرون می‌آمدم. به جای همه چیز سیگار می‌کشید و روز به روز تکیده‌تر می‌شد. رهایش کردم تا با خیال راحت به کارش برسد. آخرهای شب اطاق کارش پُر می‌شد از کاغذهای مچاله‌شده، دود سیگار و ته‌سیگار. سرانجام روزی از چله بیرون آمد و دوستانی برای خودش دست و پا کرد. محفلشان گرم شد. شب ها روی بهارخواب می‌نشستند و تا سحر گپ می‌زدند. بعدها ذغال و تریاک هم می‌آوردند و هر روز آدم های جدیدی به محفل آنها اضافه می‌شد. بهرام هنوز در بارۀ رمان نیمه‌کاره‌اش حرف می‌زد و باور داشت که شاهکاری از آب در خواهد آمد. شب‌نشینی‌ها مکرر و مکرر می‌شد و کم‌کم شور و شوق بهرام فروکش می‌کرد و کمتر پشت میز کارش می‌نشست.

ـ عزیزان، دوران رمان به سر رسیده.سینما مدت هاست که مرگ رمان را اعلام کرده، سینما و تلویزیون جای تأتر و رمان را گرفته‌اند. باید رفت سراغ فیلم‌نامه و سریال، مگه نه شاهرخ جان؟ راستی تو قول داده بودی طرح‌های منو به تلویزیون ببری، چی شده؟ مینا، دو تا ذغال بنداز تو منقل!

کم‌کم مثل گنجشگ‌های دودی می‌شدم. روزها خمیازه می‌کشیدم و استخوان هایم کش می‌آمد. گاهی پیکی می‌زدم گاهی با آنها همراه می‌شدم و آواز می‌خواندم. عادتم شده بود. آخرهای هفته از تهران می‌آمدند، تا خرخره می‌خوردند و در باغ سبز نشان بهرام می‌دادند. همیشه پیش از مستی، مؤدّب و جدی بودند، ولی آخرهای شب آن نقاب از چهره‌شان فرو می‌افتاد و لودگی می‌کردند. شوخی‌های وقیح، لطیفه‌های مستهجن، فحش‌های رکیک آرام آرام برایم عادی می‌شد. خو گرفته بودم و بی‌آنکه بدانم میان آن ها می‌پلکیدم. از تعریف و تمجیدهایشان خوشم می‌آمد. طرح های خام و نقاشی‌هایم دست به دست می‌چرخید و هر کدام مرا به مکتبی منتسب می‌کردند و شاهرخ می‌گفت مملکت ما در آینده شاهد چهرۀ درخشانی در نقاشی خواهد. برادرم از او خوشش نمی‌آمد. شب ها، خاموش در گوشه‌ای کز می‌کرد و خودش را می‌جوید. شبی که شاهرخ به آشپزخانه آمد و لب‌هایم را با زور بوسید، از پشت یخه‌اش را گرفت و با مشت تو دهانش کوبید.

ـ الدنگ، کثافت، تفاله، تفاله‌ها... از این جا برید بیرون، بیرون...

لگدی به منقل زد و خلواره‌های آتش در هوا پرپر شدند. همه به نرده‌ها چسبیده بودند و دم نمی‌زدند.

ـ مردکۀ لاابالی، مردم توی کوه و بیابان، توشهر دارن می‌جنگن، تو، دلت رو به این خوش کردی که سناریستی و داری برا آدمخورا، لاشخورها فیلمنامه می‌نویسی. خجالت بکش، مرده‌شوی این حکومت نامرد و پااندازهای هنری اونو برد، مرده‌شوی، پوزۀ نکبت همۀ شمارو بُرد. برید گم‌شید. برید به درک، به جهنم...

گم شدن برادرم بهرام را به فکر واداشت. رسول رفت و مادرم هرگز او را ندید. فضای خانه ما عوض شد. دوستان بهرام به او پشت کردند و دیگر سراغش نیامدند و شوهرم انگار تازه از خواب بیدار می‌شد و برادرم را می‌دید. کی قد کشیده بود؟ کی بزرگ شده بود؟ این حرف ها را از کجا یاد گرفته بود؟ با چه کسی رابطه داشت؟ پی‌گیر شد و جاسازی‌های او را یافت. آن شبی که به خانۀ ما ریختند، بهرام پشت میزش قوز کرده بود و جزوه‌های برادرم را می‌خواند. خانه را زیر و رو کردند و او را با خودشان بردند. یک سال و چند ماه در زندان ماند. وقتی برگشت مدتی پای بطری عرق، کنج خانه نشست. کم‌کم سر و صدای مردم او را هم به خیابان ها کشاند. با هم می‌رفتیم و در پیاده‌روها، کنار به کنار آن ها قدم می‌زدیم. انبوه جمعیّت ما را با خود می‌برد و تا چشم وا کنیم، دیدیم همراه شده‌ایم. صدای رگبار گلوله‌ها و خون سرخی که هر روز بر سنگفرش خیابان ها می‌پاشید، رخوت را از سر ما پراند. هر شب با یک بغل کتاب جلد سفید و روزنامه به خانه می‌آمد. گاهی تا دم‌دمهای سحر پشت میزش قوز می‌کرد و ترانه می‌سرود. نامش توی محل و سر گذر بر سر زبان‌ها افتاد. شاعر و زندانی سیاسی قدیمی و داماد رسول. عکس رسول در و دیوارها را پُر کرده بود ولی مادرم هنز نمی‌دانست به کدام گورستان برود و فاتحه‌ای برایش بخواند. به همین خاطر هر جا حجله‌ای بود، مادرم می‌رفت و چقدر حجله می‌گذاشتند این اواخر. کوچه‌ها پر از حجله بود و بهرام به طعنه می‌گفت: «انقلاب به ثمر رسید!».

دوباره نق می‌زد. به همه چیز و همه کس نق می‌زد. سر درگم بود و دور خودش می‌چرخید و می‌نالید که در این ولایت جای نفس کشیدن نیست. از دیدن آن همه خزه‌های بویناک که بعد از تلاطم دریا به روی آب افتاده بودند. دلش می‌گرفت. دوباره سرخورد. پشیمان شد که چرا در روزهای انقلاب بی‌گدار به آب زده:

ـ می‌بینی، شدم گاو پیشونی سفید، امروز و فردا میان سراغم، بفرما.

ـ ما که کاری نکردیم بهرام، کاره‌ای نبودیم.

ـ یعنی سرمو مثل کبک بکنم زیر برف؟ بگم ایشالا که گربه‌س؟ مگر نمی‌بینی؟ نه جانم دیگه نمی‌شه تو این ولایت موند. شپش‌های آخوندها مارو می‌خورن!

خیال رفتن به سرش زده بود و من نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. می‌خواست مرا به اروپا ببرد و بگذارد در «بوزار» نقاشی بخوانم. خودش تاریخ هنر بخواند و در کافه‌های پاریس بنشیند و با صاحبنظران در بارۀ شعر بحث کند. حتی یکبار از خودش نپرسید که در پاریس چه کسی اجارۀ خانۀ ما را خواهد داد. مدام روی ابرها بود و با صدای بلند می‌خواند: «بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم.» این راه برای من بی‌برگشت بود. ولی او دوباره برگشت. ولی پیش از برگشتن به قول خودش پوست ترکاند و آدم دیگری شد. شیفته و مبهوت شد و انگار یک شبه پی برد که از سر نادانی همه چیزش را فدای هیچ و پوچ کرده است. می‌گفت که دنیا را واقعاً نمی‌شناخته و دربارۀ غرب دچار توهم بوده. در رستوران «فوایه» مشروب می‌خورد و هر بار به یاد امپریالیزم می‌افتاد قاه‌قاه می‌خندید و دندان های جرم‌گرفته‌اش را که تازگی امپریالیزم برایش «تعمیر» کرده بود بیرون می‌انداخت: «طفلک رسول و رسول‌ها!».

روزها و ماه های اوّل همه چیز بر وفق مرادش بود. امپریالیزم ما را زیر پر و بالش گرفته بود. خانه، غذا، پوشاک، کلاس، بهداشت و آزادی. پر درآورده بود. دوچرخه‌ای خرید و به سیاحت پرداخت. بی خبر از این که بهار می‌گذرد و زمستان می‌آید. زمستان ما را جواب کردند. به پاریس آمدیم و در اطاقکی نمور و یخزده که بر در و دیوارهایش خزه و قارچ سبز شده بود منزل کردیم. حمّام و آب گرم نداشتیم و حقوق ایِام بیکاری به زحمت شکم ما را سیر می‌کرد. به زودی همرنگ مردم محلّه شدیم. چرک و ناشور و مدام کسل از سر درگمی و بیکاری، از ریخت در آمدیم. روزها از بام تا شام در همان اطاقک تاریک زیج می‌نشستم. از خودم خجالت می‌کشیدم. همیشه در حاشیه پیاده‌روها و سر به زیر راه می‌رفتم. انگار همه می‌دانستند که آن پالتو گشاد و چکمه‌های رنگ و رو رفته‌ام را از «نوانخانۀ مسیحیان» گرفته‌ام. شهر و مردم و آن همه زرق و برق مرا را پس می‌زد. هفته‌ای، دوهفته‌ای یک بار به استخر می‌رفتم و زیر دوش خودم را می‌شستم. هوا سرد بود. یخ‌ بندان، پتوئی روی شانه‌هایم می‌انداختم و با همان لباس بیرون در گوشۀ اطاق چندک می‌زدم. نگاهم به راه می‌رفت و نمی‌توانستم فرانسه بخوانم. ذهنم مثل غربال سوراخ شده بود. شور و شوق روزهای اول فروکش کرده بود. کم‌کم حتی لای کتابم را باز نمی‌کردم. به نظرم می‌رسید استخوان هایم نم کشیده و کپک زده‌ام. همان روزها انگار قوزم درآمد. چون جرأت نداشتم سرم را بالا بگیرم و راست راه بروم. از همه چیز وحشت داشتم. عکس های وقیح و مشمئزکنندۀ زن ها که بر سر هر گذر نصب کرده بودند، فاحشه‌هائی که در پیاده‌رو سیگار می‌کشیدند و در آن سرمای استخوانسوز سر و سینه و پاهای برهنه‌شان را به تماشا می‌گذاشتند، کافه‌های پُردود و مردهای مست و بزک کرده، ساختمان‌های چرک و عبوس و سقف سربی و کوتاه آسمان، آن سرایدار عنق که مثل سگ پاچه می‌گرفت، همه و همه چیز مرا به وحشت می‌انداخت. بهرام تا لنگه ظهر می‌خوابید و همینکه بیدار می‌شد مرا برای خریدن مشروب بیرون می‌فرستاد. با شراب ارزان مخش را مختل می‌کرد و مانند جنازه می‌افتاد. شب ها، از سرما بیدار می‌شد و گاهی به رادیاتور زنگ‌زده ور می‌رفت و هر بار، از سر ناامیدی لگدی به آن تودۀ آهن زنگ زده می‌زد و ست از دهنش بر می‌داشت:

ـ مادر... عروس شهرهای دنیا، پاریس، سگ رید...

مست بود. نشست و خودش را به من چسباند. می‌لرزید. سقف چکه می‌کرد و قطره‌های آب، مداوم و یکنواخت توی طشت می‌افتاد و روی پیشانی‌ام ضربه می‌زد. دندان هایم بی‌اختیار به هم می‌خورد.

ـ بیداری مینا؟

ـ شد یازده تا...

ـ تو هم کارت این شده که صبح تا شب پشت پنجره بنشینی و مشتری‌های اون جنده خانم رو بشمری.

ـ آخه بدبخت چه جوری می‌تونه با این همه مرد بخوابه؟

ـ عادت می‌کنه جانم، عادت دوای هر دردیست.

بهرام حق داشت. هرکاری همان قدم اولش سخت است. بعدها، کم‌کم عادت می‌کنی. روزهای اول، وقتی به استخر می‌رفتیم عذاب می‌کشیدم. اما چاره‌ای نداشتم. با لباس که نمی‌توانستم زیر دوش بروم. عادت کردم. به اداهای ژوئل هم عادت کردم. جانم را به لبم می‌رساند. خوش داشت در آینۀ قدی هیکل برهنه‌ام را ببیند. می‌گفت: کلاه سر بهرام رفته، یک موی گندیده تو به تمام دار و ندار «فرانسواز» می‌ارزد. فرانسواز از لج ژوئل با هر مرد ایرانی‌یی که می‌شناخت می‌خوابید. بعدها آشتی کردند و به شهرستان رفتند تا با هم زندگی کنند. آب از آب تکان نخورد. به اینهم عادت کردم. برایم فرقی نداشت. می‌دانستم که آشنائی‌ها دوام ندارد. امروز می‌آیند و فردا می‌روند هیچکس خودش را پایبند نمی‌کرد. نمی‌ماند. این زن مینیاتوری دیگر نمی‌تواند کسی را پایبند خودش کند. خودش پایبند شده است. همۀ آن مردها، همۀ آن نگاههای پُرتمنا، همۀ آن زمزمه‌ها و پچپچه‌ها رفته‌اند و تنها مانده‌ام. سالهااست که در باستیل مانده‌ام و دور خودم می‌چرخم. شب ها قهوه می‌خورم و بیدار می‌مانم. می‌ترسم بخوابم و توی خواب راه بیافتم. تا چشمم گرم می‌شود، آن صدای مهربان و آشنا مرا به سوی خودش می‌خواند. چمدانم را بر می‌دارم و سرازیر می‌شوم و هر بار از ایستگاه باستیل سر در می‌آورم.

ـ هر وقت خیلی خوشحال و یا غمگینی به قبرستان برو دخترم!

مادرم از توی قاب کوچک منبت‌کاری خیره نگاهم می‌کرد و انگار لب هایش به هم می‌خورد. تیرۀ پشتم لرزید، به خودم آمدم . نینا خوابش برده بود و بهرام مثل دیو خرناسه می‌کشید. اطاقک پُردود بود و چشم‌هایم می‌سوخت. برخاستم و پنجره را باز کردم. چراغ های نئون در غبار باران چشمک می‌زدند. آخرین سیگارم را آتش زدم و روی بالش نشستم و زانوهایم را بغل کردم. مادرم چشم از من برنمی‌داشت.

ـ تو که مدام از مرده‌ها حرف می‌زنی مادر!

ـ این قول پیغمبره دخترم، قول پیغمبر!

نینا بیدار شد و خره کشید. تازگی خوابش سبک شده بود. بعد از مرگ مادام مارتن آرامشش را از دست داده بود و بی‌قراری می کرد. گاهی روی صندلی خالی مادام چمباده می‌زد و پُرسا نگاهم می‌کرد. انگار سراغ صاحبش را می‌گرفت. ناگهان از جا می‌جست و روی تخت مادام می‌پرید و پوزه‌اش را به بالش می‌مالید و زنجموره می‌کرد. به تنگ می‌آمدم و او را از خانه بیرون می‌بردم. با هم به گورستان می‌رفتیم و میان قبرها قدم می‌زدیم. شاید اگر قبر مادرم این جا بود، بار دلم سبک می‌شد ولی نبود. خسته و دلگیر برمی‌گشتیم و روبه روی هم جلوی پنجره می‌نشستیم. خانه خالی شده بود و نینا سردرگم بود و نمی‌دانست مادام مارتن کجا رفته و چرا برنمی‌گردد. سرگشته بود و کمتر غذا می‌خورد. روزی که ژولیت آمد تا اثاثیه مادرش را ببرد و خانه را به خریدار تحویل بدهد، نینا هنوز روی همان صندلی چرخدار خسبیده بود و با اندوه بار برهای سُرخرو را می‌پائید. نوبت به صندلی چرخدار رسید. ژولیت دستمالش را از کیفش درآورد و مژه‌هایش را خشک کرد. لب‌های نازکش می‌لرزید. دست روی شانه‌ام گذاشت و آهسته گفت:

ـ نینا را نگهدارید. او را به شما هدیه می‌دهم.

با سرانگشت پیشانی توله سگ را خاراند و به رویم لبخند زد:

ـ مادرم شما را خیلی دوست داشت. تا زمانی که جائی پیدا نکرده‌اید، اطاقتان را در بالا نگهدارید. من احتیاجی به آن اطاق ندارم.

روی پاشنۀ پا چرخید و از پی باربرها رفت. نینا توی آپارتمان خالی به این طرف و آن طرف می‌دوید و آن زندگی گم‌شده را، گذشته‌اش را نمی‌یافت. سرایدار پرتغالی کلیدها را دور انگشتش می‌چرخاند و این پا و آن پا می‌کرد. باید می‌رفتیم. قلادۀ نینا را بستم و راه افتادم. دلم بار نمی داد در آن غروب دلگیر به اطاقک زیر شیروانی برگردم. دلم برای مادام مارتن، برای مادرم تنگ شده بود. نینا خوش نداشت همراهم بیاید. هنوز به در آپارتمان ناخن می‌کشید. زنجیر قلاده‌اش را به دور دستم پیچاندم و از پله‌ها سرازیر شدم. تا به گورستان برسم همۀ جنگل و راه‌های جنگلی را زیر پا گذاشتم. قبر مادرم گورسنگ نداشت. برگ های زرد و ارغوانی خاک نمدار قبرش را پوشانده بود. برگ‌ها از شبنم شبانه خیس بودند و زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. سر بر داشتم. آفتاب و جنگل نبود. سقف کدر آسمان پائین‌تر آمده بود. نینا روی سنگ مرمر سیاه، روی صلیب طلائی، به دور خودش می‌چرخید و گل های تازه را می‌بوئید. هر از گاهی از حرکت می‌ماند و با دلواپسی نگاهم می‌کرد. عقب عقب رفتم و آهسته به پناه مقبره‌ای پیچیدم و از گورستان بیرون زدم. دم دروازه ایستادم و احساس کردم زمین زیر پایم دهن واکرده و در خلاء می‌چرخم. سرم گیج رفت. بغضم ترکید. طاقت نیاوردم. برگشتم. نینا نبود. هوا تاریک شده بود و من هنوز میان قبرها می‌دویدم و صدایش می‌زدم «نینا، نینا». نبود. بی‌رد شده بود. یکدم سرگذر ایستادم و چشم چرخاندم و بعد راه افتادم. نمی‌دانستم به کجا می‌روم و چرا می‌روم؟ یادم نیست آن شب به اطاقک زیر شیروانی برگشته باشم. ولی انگار برگشته‌ام و مثل هر شب چمدانم را برداشته‌ام تا روی همان نیمکت بنشینم و به آن جنگل خیس خزان‌زده نگاه کنم. آن صدای خوش و آشنا از راه دور می‌آمد و من مانند قاصدکی در باد می‌رفتم. نور فانویس از لابه لای برگ‌های انبوه درخت‌های نارنج کورسو می‌زد. نزدیک‌تر شدم. مادرم پشت پنجره نشسته بود و خودش را آرام آرام می‌جنباند.

چشم‌هایش سفید شده بود. جیغ کشیدم. «مادر!». مادرم لرزید و سراپا در هم شکست و فرو ریخت. خاکستر شد. جغدی در جنگل شیون کرد. موهای تنم سر برداشت و از خواب پریدم. نفس نفس می‌زدم. جگرم از تشنگی می‌سوخت. دهنم مثل چوب کبریت خشک شده بود. نینا در آن گوشه اطاق می‌لرزید و با نگرانی نگاهم می‌کرد. بهرام نبود. بهرام رفته بود و این بار یادداشت کوچکی روی یخچال چسبانده بود: «مینا، من امروز برمی‌گردم ایران، گمان نکنم حرفی برای گفتن داشته باشیم. اصلاً حوصلۀ دعوا و مرافعه ندارم. فکر کردم بی‌سر و صدا بروم بهتر است. خداحافظ!».

دیری است که پشت پنجرۀ اطاقم چندک زده‌ام و این نامه را توی مشتم می‌فشارم. آسمان همه روزه ابری است و گاه و بی‌گاه می‌بارد و من نمی‌توانم چشم از رشته‌های باران بردارم.

حسین دولت‌آبادی