گُداری ورود به رمان گُدار... ـ رضا اغنمی

ورود به رمان ُگدار به خاطر شیوه خاصی که نویسنده به کار برده کمی دشوار است. ولی اگر خواننده ای همت کند از این مدخل بگذرد و پا به دنیایی که حسین دولت آبادی آفریده بگذارد، گرفتار طلسم نویسنده ای هشیار و هوشمند میشود تا پایان رمان.جای خالی راوی در رمان گدار، جای دانای کل، یعنی نویسنده ای که به همه چیزآگاه است، خالیست و درسراسر کتاب نشانی از او نیست. خودگوئی سه نفر، سه شخصیت اصلی داستان، رمان را به پیش میبرد. بی شک باید سه چهار فصل کتاب را خواند تا روابط این سه قهرمان را روشن کرد . «صابر نقره فام» فرزند شاطر و برادر دختر زیبائی به نام فلک. «جمال میرزا» نابرادری و یه به قول نویسنده پیش زاده شاطر که گویا مادرش چند صباحی صیغه شاطر بوده و لاجرم با صابر برادر است. «معراج زمخشری» (معراج خرکش، سردارسرخپوست، غول و … ) برادر شیری صابر نقره فام است. درواقع اینها سه شخصیت اصلی و نقش آفرینان «گدار» هستند. که مثلث اولیه و یا سه پایه را به وجود میآورند. سببی برادرند و نسبی دوست و رفیق که پایان دوره اول، زندگیشان را زیر یک سقف یعنی در زندان قصر فیروزه میگذرانند. رمان با شیوه جالب و جذاب پیش میرود و خواننده به مرور درمییابد که چرا سر و کار آن سه به زندان کشیده شده است. جمال میرزا دانشجوی فراری خلبانی که قصد داشته از مرز دریائی قاچاقی عبور کند و به اردوگاه فلسطینی ها برود که دستگیر میشود و به زندان میافتد. صابر نقره فام که میباید او راهمراهی میکرده، مسیرش عوض میشود و به خاطر عشق جیران آتشی، با مستشاران آمریکائی درمیافتد و به قصد کشتن خودش و مستشار آمریکائی جیپ ارتش را به دره میاندازد و سر از دیوانه خانه درمیآورد و پس از مدتی دوباره به زندان برمیگردد. معراج زمخشری (معراج خرکش) عاشق فلک، دختر شاطر است و همین عشق او را تا مرز جنون میکشاند و تا آنجا پیش میرود که لباس تیمساری میپوشد و به خواستگاری میرود. خلبازیهایش بیخ پیدا میکند و بعد از ضرب و شتم چند افسر و درجه دار نیروی هوائی، غشی از آب درمیآید و به زندان میافتد. این سه نفر و سرگذشتشان مانند سه رشته درهم تنیده محور اصلی رمان را به وجود میاورد. مثلث های بعدی هرکدام با این سه نفر تشکیل میشوند.

زمانه، زمان و مکان:

درگدار، خواننده با دو زمان و چندین مکان سر و کار دارد. زمان اول مقطعی است بین یک ماه و نیم و دوماه که آن سه باهم در زندانند. مکان ثابت است و زمان تقویمی راست و درست. روایت هریک از آنها از قصر فیروزه شروع میشود و پس از طی یک قوس و گاهی چند قوس دوباره به همانجا برمیگردند. زمان دوم، در واقع پرشهای ذهنی آنهاست به گذشته و آینده. دراین زمان، مکانها تغییر میکند و زمان به شکل دایره هایی است که گاهی برهم مماس میشوند. رمان به لحاظ تاریخی دربرگیرنده حدود سی سالیست، شامل دهه های سی، چهل و پنجاه. به این مسئله باز برمیگردیم..

نویسنده با ظرافت خاصی، گاهی سرنخی به دست خواننده میدهد تا مخاطبینش اهمیت وقایع را به فراست دریابند. مثلا قتل پدر جمال میرزا– نبی دباغ – در سی تیر اتفاق میافتد و جمال درآن سالها پسر بچه ای است چهار پنج ساله. با اشاره به اعدام طیب درپادگان عشرت آباد تهران، درسال 1344. معراج که هم زندان اوست، باید 19 یا بیست ساله باشد و صابر و جمال هم احتمالا در همین حدودها هستند. دهه پنجاه با ورود رئیس جمهور آمریکا به ایران، راه افتادن جنبش چریکی، گوشه هایی از نارضائی و نفرت مردم، به ویژه جوانان به حضور گسترده آمریکائیان است که صابر نقره فام با کنایه میگوید : «ارباب اومده به املاک شخصی اش سر بزنه.»

بن مایه های گدار:

گدار بازگشایی دوره ای از تاریخ دهه های اخیر ایران است و یادآور وقایع کشور درحال تحول، که دولت آبادی با زبان پخته و آهنگین خود مفاهیم اجتماعی را درمخالفت با سیطره استعمار نو (آمریکا) و طرح کشتن یک افسر آمریکائی مطرخ میکند. به کنار از گرایشهای عقیدتی، این واقعیت تاریخی را نمیتوان کتمان کرد که پس از کودتای 28 مرداد و سرازیر شدن هزاران مستشار نظامیٍ آمریکائی به ایران، تنش های تازه ای به وجود آمد که مردم، حضورشان را برنمیتابیدند. صفحات 77 به بعد گدار، تجلیگاه این تنفر است. «آخه این ننه سگا از اون سر دنیا اومدن و تو ولایت ما میچرخن و روز به روز پروارتر میشن …» ص 78. مخالفت با نفوذ آمریکائیها واقعا ریشه دارتر ازآن بود که تحلیلگران و تاریخ نویسان رسمی، از دید یک راهگشای اصلاحات اقتصادی و یا معماران فرهنگ نو به آنها نگاه میکردند. از نظر گاه عمومی تسلط مشاوران آمریکائی درایران، آموزش جوانان به سمت و سوی فرهنگ آمریکائی هدایت میشد. هرتکان تازه برای مطالبه هرگونه تقاضای نوخواهی مشروع، با کنترل آنها زیر ضربه ساواک حورد و نابود میشد. حتا گزینش کتاب دردانشگاه ها با راهنمائی مستشاران بود. این فکر آن چنان بین مردم قوت گرفته ونارضایتی عمومی را بالا برده بود که گسترش زندانها و سرکوب جوانان را، ناشی از مداخلات مستشاران آمریکائی میدانستند. تا جائیکه گفته میشد قدرت اهریمنی ساواک را آمریکا و اسرائیل درایران بنا نهادند. این درست است که اصلاحات در ارتش و نظام اقتصادی و فرهنگی و علوم و فنون درحال پیشرفت بود و نیاز به کارشناسان و مشاوران خارجی نیز ضرورت اساسی هر اصلاحات درجهان سوم است ولی استخدام مشاور و مستشار فرق دارد با چیرگی و آمریت همه جانبه عوامل بیگانه درکشور؛ آن هم درجامعه ای که از حضور بیگانه خاطره های تلخ بسیاری دارد . گذشته از آن ذهنیت تاریخی، نفوذ مذهب و حفظ آئین های کهن مسلط تا بن استخوان در تک تک ایرانی ها، حتا امروزه نیز رقم زن روزمرگیهاست. آمار رسمی از حضور بیش از سی هزار مستشار آمریکائی درارتش خبر میداد. اختصاص بودجه کلان به این مستشاران و مشاوران، در زمانه ای که مردم در تهران و شهرستانها از وسایل بهداشت و آموزش و پرورش در مضیقه بودند آزار دهنده بود.

غرض از این گفتار نه یاد آوری تنشهای آن سال ها، بلکه تأییدی بر روی نادانی و بی توجهی دولتمداران به افکار و گرایشهای جامعه و نابخردی حکومتی است که در بزنگاه تاریخی از سنجش و تشخیص موقعیت ها درماندند و درخواب خرگوشی غنودند و مصیبت هائی برای مردم پیش آوردند که امروزه، ملت ایران در صدمین سال مشروطیت، سوگوار و پریشان از این رجعت و غفلتِ تاریخی، دنبال هویت خود میگردد. ازاین نکته نیز نباید غافل شد که حضور بیگانگان و مداخلات آنها همیشه ازدغدغه های فکری روشنفکران وقلم به دستان ماست. آنها که خاطره های تلخی از مداخله بیگانه دارند در هر شرایطی دولت ها درتنگنا قرارداده و ازهرگونه تذکرات تند و تیز انتقادی غفلت نکرده اند. اینجاست که حضور مؤثر معماران و پیشگامان فکری - به ویژه بین جهان سومیها - باعث ناراحتی دولتهای استبدادی شده است. در دهه چهل بهمن فرسی با اجرای نمایشنامه «چوب زیربغل» و بعدها غلامحسین ساعدی در «چوب به دست های ورزیل» در مخالفت با مداخله و حضور بیگانگان اعتراض های شدید خود را درقالب نمایش و داستان ابراز کردند. رضا براهنی درسال 1369 با انتشار «رازهای سرزمین من» دخالت های ناروای دولت امریکا را درآن رمان دوجلدیش محکوم کرد. براهنی با زبان گزنده، حضور و مداخلات مستشاران نظامی آمریکا را مخالف منافع عمومی ایرانیان خوانده است و« گدار» ، در حول و حوش این پدیده که درعصر ما قوت گرفته، چکش کاری میکند. تا عصاره مخالفتها و تمایلات عمومی آن سالها را با روایت تازه ای مکتوب کند. حسین دولت آبادی با تیز بینی، این دفتر :«کم گشوده شده» را به درستی باز کرده بدون کمترین برخوردهای قالبی.

تأملی درمفهوم و نقش گدار:

گدار درلغت به معنای مسیر کم خطری است برای عبور از رودخانه و یا سیلاب. ضرب المثل معروف «بی گدار به آب زدن» ریشه درهمین لغت دارد. ولی حسین دولت آبادی از این «گدار» مفهوم فلسفی آن را مراد میکند. و بی گمان تمثیلی است از سیلابهای پرمخاطره زندگی و عبور هشیارانه از بستر رودخانه های عمیق و باتلاقی به ظاهر آرام. و دراین معناست که بعد از پشت سر گذاشتن سه چهار فصل از کتاب، هنوز درته دل دنبال چیزی هستی برای کشف تله یا حسی درهم تنیده از امید و ناامیدیها. پنداری پیچ و خم های گدار زمینه ایست برای آغازی که به کندی نزدیک میشود و چهره ها هویت پیدا میکنند. آدم ها شناخته میشوند. گرمای اشتیاق وادامه خواندن رمان زیر پوستت میخلد. آفریده های دولت آبادی را دنبال میکنی. مفهوم گدار روشن میشود. معنا پیدا میکند. نام های چندگانه بازیگران آرام آرام رنگ میبازند. در یک قالب شکل میگیرند هریکی با چهره ای مشخص ظاهر میشوند. درادامه گذر از صحنه ها ژرفای گدار وسعت پیدا میکند. مجالی پیش میآید و فرصتی برای فکر کردن. و برتری «گدار» درهمین است که لحظه ای آرامت نمیگذارد. فکر مواج درسراسر کتاب حتا درصحنه هایی که تنها لب ها باز و بسته میشود حضور دارد. « … جیران دربرف، سبک قدم برمیداشت و آثار خستگی در چهره پرطراوت و گونه های گل انداخته اش دیده نمیشد … زیرکانه سئوالی میکرد – دلم میخواست نقاشی هاتو میدیدم. باید جالب باشن. – همه رو سپردم به فلک، خواهرم. من فقط دوتا طرفدار داشتم. اولی جوونی بود که خیلی زود گمش کردم و حسرت دیدنش به دلم مونده. دومی خواهرم. سلام و السلام. بابام میگفت از نقاشی و رقاصی پولی درنمیاد. جمال میرزا میگفت باید برم کلاس نقاشی و به صورت آکادمیک و اصولی یاد بگیرم. سماور ساز میگفت این کار سوررئالیستی ست. از ذهن پریشان و بیمار نشأت گرفته! گوش کن جیران … آخه زندگی ما مگه سوررئالیستی نیست؟ یه نو جوون چارده ساله، زیر کرسی با خواهر و مادر و باباش خوابیده، مچاله شده تا پاش به پای خواهرش نخوره، چون اگه انگشتانش با نرمی ران خواهرش تماس پیدا کنه، گر میگیره. داغ میشه و از عذاب وجدان تاسحر خوابش نمیبره! خب نیمه های شب با سرفه های خشک مادرش از خواب میپره. گل عنبر داره خون بالا میاره. باید بره دنبال درشکه. تو کاروانسرا، شب تاریک، برف و سرما. درشکه چی رو از خواب بیدار میکنه … مادرش رو کول میگیره و سوار میکنه … همه جا سوت و کوره … دکتر؟ بیمارستان؟ کدوم بیمارستان؟ وسط راه مادر دوباره سرفه میکنه و باز خون بالا میاره و توی بغل جوونک سردمیشه میمیره. اسب سیاه، درشکه سیاه، و شب سفید و مرگ و جوونکی که مثل دیوانه ها جیغ میکشه برو مسگرآباد! » ص 189

با تأملی دقیق میتوان عناصر و تم اصلی روایت را که محرک اندیشه است تمیز داد: نقاش،. گم شدن یک طرفدار، عقیده پدر در ماهیت حرفه ای نقاشی و رقاصی، نظر صابر نقره فام که درست خلاف نظر پدر است، سماور ساز که سیاسی است اما هنر را با پریشانگوئی اندازه میگیرد، سوررئالیستی بودن زندگی، احساس سرخورده نوجوان، بیداری و آگاهی وجدان پا به بلوغش درحالی که زیر کرسی مچاله شده، بیماری مزمن مادر و برف و سیاهی اسب درشکه و بیمارستان و فضای ظلمانی فقر و تنگدستی و سرانجام گورستان مسگرآباد! اینهاست برجستگیها و برازندگیهای گدار؛ فرهنگ جاری مردم. که حسین دولت آبادی با خلاقیتی درخور تحسین نقش آفرینی میکند.

در«گدار»، گذشته و حال و آینده با نقش بازیگران درهم تنیده و تنها مکان است که درمحدوده جغرافیائی از دریچه خیال عبور میکند و از مرزهای خاکی میگذرد تا آنسوی آبهای خلیخ فارس و خواننده با اشتیاق درتعقیب حوادث درگذر از پیچ و خم ها و اسمها و لقب های گوناگون ساعتها دچار سرگیجه میشود تا بلکه بتواند مهره های اصلی را بشناسد و سرجایشان بنشاند. - یادآور سبک ویلیام فاکنر دربرجسته ترین اثرش رمان «خشم و هیاهو» که سالها پیش وقتی میخواندم پیش خود گفتم رازی نهان باید داشت که نویسنده این قدر پافشاری کرده برای گیج کردن خواندده . دشوار بود کتاب را رها کنم. عهد کردم بخوانم ولی آرام آرام بخوانم و هضمش کنم. همین کاررا کردم. وقتی کتاب به پایان رسید هشیاری ستایش انگیز فاکنر برایم روشن شد. به نظرم رسید که به عمد این شیوه را پیش گرفته تا خواننده را به دقت و تأمل بیشتر وادار کند. بخواند و بفهمد. طوری بخواند که بفهمد. مفهوم و مقصود نویسنده را دریابد – سخت است گفتن و گذاشتن از کنارش؛. اینکه حسین دولت آبادی فضای ذهنی و روحی مخاطبانش را نادیده گرفته و گوشه چشمی به این مقوله نداشته است. باورم اینست که احساس مسئولیت و فضیلت انتقال فکر به دیگران، چون تکلیف اجتماعی، نویسنده فروتن و آرام ما را مجبور کرده که اهمیت موضوع را دریابد و بی کمترین اشاره و تظاهر، از خوانندگان به ویژه از طیف گسترده ای از کتابخوانان که به آسانخوانی معتادند کار بکشد، تا با تأمل و آرامش «گدار» را بخوانند و منظور نویسنده را دریابند. واگر خوانندگانش درهمین راستا، حتا به اندازه انگشتان یک دست پیامش را گرفته باشند؛ موفق شده و به منظور اصلی خود رسیده است.

گدار روایت های تلخی دارد. جامعه ای که دراثر نا آگاهیها، ضعف چالشهای فکری ، تکرار ناموفق مطالبات اجتماعی، به کمین بودن ارتجاع با پایگاه سنتی با هزاران درد بی درمان فرهنگی؛ طبیعی ست که برای پاسداری جهل به زعامت عوامل قدرت، قربانی و نابود شوند. «چراغ زنبوری دوباره درذهنم روشن شد. مادرم، کنار جنازه خونالود زانو زده بود و با دل انگشت، خون دلمه بسته را از روی مژه های مردی که دراز به دراز افتاده بود پاک میکرد. نبی، نبی، آخه آدم دست به دهن را با سیاست چه کار؟» ص 60 و درپایان کتاب پرده از راز قتل نبی دباغ (پدرصابر) برداشته میشود و خواننده درمییابد که او درحادثه خرداد 42 به قتل رسیده است. «مهدی سیاه لابد، سراغی از پسرش، صابر میگرفت و شاطر میگفت : پسرمن باآمریکا طرفه، آمهتی! سالها پیش، کنار جنازه نبی دباغ، رفیق قدیمی اش هم گفته بود: گلوله های آمریکائی عزیز ماروکشت! ...» ص 337

راوی داستان، صابر است. همان طفلی که خاطره ناگوار مرگ پدر را به خاطر دارد و حالا، واگویه های دل معصوم و خونینش، توسط حسین دولت آبادی به گوش خوانندگان میرسد. مادر وقتی شوهرش را از دست میدهد با مردی به نام شاطر به شهر میرود و درکاروانسرائی درجنوب تهران درجاده ری ساکن میشوند. شاطر زنی دارد به نام گل عنبر و دختری فلک نام. «شاطر همراه مادرم بار و بنه ما را به دوش میکشید و از پله ها بالا میبرد و عرق از گوشه ابروها و چانه اش میچکید. گل عنبر سری برای مادرم خم کرد و برگشت و رفت روی بالکن به نرده چوبی تکیه داد و چانه اش را توی مشت گرفت. مادرم زیرلب گفت زنکه من که هنوز هووت نشدم! ... ناگهان درکاروانسرا چشم باز کردم و دیدم صاحب برادر شده ام. شاطر دستم را گرفته بود و از گوشه چشم به گل عنبر نگاه میکرد: صابر پسرم، تو داداش نداری، بیا جمال میرزا، جای داداش کوچولوی توست.» ص 61 – 62

این شاطر درمحل مرد متدینی است و معتاد تریاک. نخستین زنش گل عنبر است و فرزندانش صابر و فلک. هرچند وقت زن شوهر مرده ای را صیغه میکند. جمال میرزا فرزند نبی دبّغ و آن زن است. به این ترتیب شاطر دارای دو پسر است و یک دختر و این سه بازیگر اصلی، آفریده های حسین دولت آبادی است درکنار دیگر قهرمانان جنبی رمان.

دنیای گدار، دنیای حرکت و تغییر و تحول است و در برگیرنده دوره ای از تاریخ اجتماعی – سیاسی ایران. از منظر یک کاوشگر دقیق و تیزبین با زبان داستانی. دولت آبادی دربازکردن حوادث پرالتهاب سال های بعد ازکودتای 28 مرداد، همچنین در بررسی افکار و تمایلات و آمال طبقات محروم و مسکین اجتماعی، موشکافانه عمل میکند و هراندازه که فقر فرهنگی بازتر میشود، جهل و بیداری از گران خوابی و این معضل بزرگ تاریخی که دغدغه خاطر نویسنده است نمایانتر و برجسته تر میشود. خواننده، درد نویسنده را میفهمد و با اوهمدلی میکند. درد و رنجی که به برگذشتگان و همنسلانش تحمیل شده. تحمیق مردم و تقدس مآبی ملازمه قید و بند است. وقتی صحبت از عشق و هنر و رابطه ها، که در زندان و چهار دیواری سلول مطرح میشود، روشن است که فکر و عشق و هنر در قید و بند است. همانگونه که نقل مکان ممد شرخر، معروف به سفیدآبی ازکاروانسرای جادة ری به قیطریه هشدار دهنده است.

دراین میان گفتگوهای پخته جمال ميرزا که ازسیاست وهنر نیز بهره ای دارد، قابل تأمل است. معراج وقتی دست و دلبازی حاجی شرخر را به رخ میکشد جمال میگوید: « ... جهل! جهل مرکب. من دشمن جهلم! می فهمی؟ جهل! مادرت، هاجر کلانتر به من میگه هرهری مذهب. از حاج آقا یاد گرفته توهم مثل طوطی تکرار میکنی. ... نبی دباغ با جماعت توده ای دمخور بوده، پس « هرهری مذهبه» هیچوقت از خودت پرسیدی چرا ممد شرخر نبش قبر میکنه؟ چرا این همه به نبی دباغ و پسرش کینه داره؟ مذهب بهانه است جانم ...» ص 286

نویسنده از جیران آتشی گفتنی های جالبی دارد. جیران زن جوانیست زیبا و آزاد و خوشگذران. با روحی سرکش. درهر فرصت با هرکس که دلش خواست سر میکند. پایبند هیچ تنابنده ای نیست جز به خود و لحظه های خوش زندگیش فکر دیگری به سر ندارد . تأکید بر شخصیت زن و توصیف رفتارهای جیران از جالبترین بخش های این رمان است.حسین دولت آبادی، طیفی از مردم عادی و هم طبقه را به چالش میطلبد. پرده از نوسانات فکری و میزان آگاهی شان درهمجوشی با جامعه برمیدارد. فکر کردن را به ناآگاهان تزریق میکند. معراج با تمایلات مذهبی واعتقاد به مراسم سوگواری و سینه زنی وقتی پای صحبت صابر می نشیند، شک و تردید دردلش رخنه میکند. « ... به من میگفت قاطر امامزاده داود! ولی من "علامت" تکیه را از زمین بلند میکردم و روی شانه هایم میگذاشتم؛ قاطر که چه عرض کنم، میشدم طاووس علیین!» ص 259 و همو از ... حاج سفیدآبی که همان ممد شرخراست و به خود لقب ُسگ درگاه آلعبا» داده است یاد میکند:« ... روزهای تاسوعا و عاشورا و شب قتل امام متقیان علی، گل به موهای جوگندمی اش میمالید، سرتاپا سیاه میپوشید خاکسار و جان نثار خدمت میکرد. چند دیگ کنار گودال کاروانسرا بارمیگذاشت و شبها جلو تکیه دست به سینه گردن کج، محتاج به دعا میایستاد ... ما همه سگ درگاه آل عباییم! ... چند سال بعد در قصر فیروزه فهمیدم و پی به اشتباهم بردم ... در واقع جمال میرزا برایم معنی کرد ... صابر نقره فام هم هوار میکشید رگ های گردنش ورم میکرد: اعتقاد مردم، احترام به اعتقادات مردم! بزمچه من با مردم یونجه نمیخورم. من سگ درگاه هیچ دیوثی نیستم ... » با این بگومگوهای به ظاهر ساده ولی پرمعناست که گدار ارزش پیدا میکند و یکی از بهترین رمان های چاپ خارج از کشور میشود در پراکندن بذر شک دردل های همیشه مغبون ملیون ها معراج و بیداری شان از گران خوابی قرون.

دولت آبادی در صحنه ای که جیران با جمال به خلوت نشسته، تابلوی زیبا و تحسین انگیزی را به نمایش میگذارد. گذشته از شرح عشق و آزادگی انسان؛ شخصیت زن را برجسته میکند.

«گرمای نفس جیران پوست گردنم را قلقک میداد. تنم مرمور میشد و جرأت نداشتم برگردم.
توچی؟ وقتی اونو می بینی دست و پات نمی لرزه؟
شانه هایم را بغل کرد و گردنم را بوسید. دوباره لرزیدم .. . مگه قرار نبود امشب باهم گپ بزنیم؟ ... چیه ؟ ازهیکل من خوشت نمیاد؟ ...

- تا حالا صد بار رفتی ولی دوباره برگشتی! ...
آره برگشتم چرا برنگردم جمال؟ صابر خاطرخواه منه. مثل ریگ پول خرج میکنه. به من چه قرض بالا آورده ... اگه لب ترکنم اون یارو آمریکائیه به پام دلار میریزه، دلار ... » ص 118- 119

تراب دژبان جمال میرزای زندانی را دستبند میزند و به پیاله فروشی آفاق میبرد و بعد به شهرنو برای خوشگذرانی. ولی پیداست که برای خفت و خواری زندانیست که او را دنبال خود میکشد. درهمین گشت و گذار طرحی گنگ درجریان است که جمال میرزا و صابر را بربایند. وقتی صابر نقره فام با بازپرس درگیرمیشود او را به زندان برمیگرداند. وقتی فلک، جمال میرزا را درجبپ ارتش تنها میبیند، تعجب میکند و طرح فرار آن دو نقش برآب میشود. با این حال با فرار زندانی از چنگ تراب دژبان و رسیدنش به گورستان مسگرآباد، کتاب به پایان میرسد.

حسین دولت آبادی، هنرمندیست آگاه، که با آفریدن گدار، جهل و خرافه را زیر تازیانه نقد به نمایش میگذارد، در ژرفای ظلمتِ فرهنگ انگل پرور، از ذات پلید تقدس مآبی پرده برمیدارد و قلم نقاد را بر زخم های ناسور مردمی فرو میکند که قرن هاست به بندگی و بردگی معتاد اند

گدار ظاهرا به پایان میرسد اما انگار که دفتر هنوز باز است و داستان همچنان باقی.

نوشتة حسین دولت آبادی.
انتشارات نقطه. جلد اول. 419 صفحه
چاپ یکم. 1382 آلمان، کلن، چاپخانة باقر مرتضوی
رضا اغنمی