پرده دار

اين نامة بلند بالا پاسخ به پرسشنامه ای است که نشرية سينمای آزاد برايم ارسال کرده بود تا موضع و نظرم را دربارة سفر علامه زاده به ايران بيان کنم.

چو پرده‌دار بشمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

بزرگوار!

سرانجام نامۀ شما که به آدرس یکی از آشنایان پست شده بود، به دستم رسید، پرسش نامه‌یی است به انضمام سه اطلاعیه و مقدمه‌یی کوتاه که در آن با «سپاس» و «مهر بسیار» مرا استنطاق کرده‌اید و خواسته‌اید «ظرف پانزده روز» موضع خودم را دربارۀ سفر علامه‌زاده به ایران روشن کنم و یا اگر: «به هر دلیلی تمایلی به جوابگوئی ندارم در ظرف همین مدت دفتر مجلۀ سینمای آزاد را از تصمیم خودم مطلع کنم.» سؤالات هفتگانۀ شما را که به کیفرخواست، شباهت قریبی دارد به سرعت خواندم و گوش‌هایم زنگ زد و کامم تلخ شد. احساس کردم مورد مؤاخذه قرار گرفته‌ام. از جانب کسانی مؤاخذه می‌شوم که افتخار آشنائی با آن ها را ندارم. از ورای کیفرخواست چهرۀ مستنطق عنقی را می‌دیدم که سرزده و بی‌خبر آمده است تا مرا بازخواست کند. آن تعارفات خشک مقدماتی نیز از سنگینی حضور او نمی‌کاست. از نحوۀ طرح سؤالات پیداست که جرمم محرز است و او، با طرح آ ن ها، با طرح سؤالات تفسیری و توضیحی و تعلیمی قصد ارشاد مرا دارد. اگر از دادگاه های نظامی و اداری بگذرم، تا به امروز در هیچ زمینه‌يی و در هیچ موردی مصاحیه نکرده‌ام و خصوصاً به پرسش کسانی که نمی‌شنامشان پاسخ نداده‌ام. ولی پرسشنامه چنان تدوین شده که انگار چاره‌يی به جز پاسخگوئی ندارم. احساس می‌کنم در این دیار همه مجرمند مگر خلاف آن را ثابت کنند.

سال ها پیش در مقاله مختصری: «در حاشیۀ تبعید» نوشتم: هنرمندی که تنهائی و تبعید را تاب نیاورد و نامش را بر سر هر بام خرابه‌ئی فریاد کند، کارش به رسوائی می‌کشد!.

در آن روزها صحبت از مبادلۀ فرهنگی بود و چاپ آثار هنرمندان تبعیدی در نشریات به حساب مستقل ایران. این بحث را نشریۀ آرش دامن زده بود که با سردبیر آدینه در ایران در تماس بود. من هنوز باور دارم اگر هنرمندی می‌تواند در وطنش حضور «هنری» و «ادبی» داشته باشد، اگر می‌تواند مطالبی بنویسد که در آن جا قابل چاپ باشد، بی‌جهت دوری و جور تبعید را بر خود هموار می‌کند. ما حیات دوگانه نداریم و از تیره دوزیستان نیستیم. کارگردانی تبعیدی اگر می‌تواند از چهار چوب سفارت عبور کند و به ایران برگردد و فیلم دلخواهش را بسازد، عذر و بهانه‌ئی برای برگشت ندارد. کانون نویسندگان ایران اگر می‌توانست با همان منشور و اساسنامه قدیمی در ایران فعالیت کند. هرگز پسوند «تبعید» را به نامش اضافه نمی‌کرد و سال ها در سراسر دنیا آواره نمی‌شد. واژۀ «تبعید» بار تاریخی و سیاسی مشخص دارد و هیچ کسی آن را با «مهاجر» اشتباه نمی‌کند. کسانی که به دلایل سیاسی تحت پیگرد پلیس بوده‌اند و برای نجات جانشان مجبور به جلای وطن شده‌اند: «تبعیدی» نامیده می‌شوند و در این جا به آن ها «پناهندۀ سیاسی» می‌گویند. تا زمانی که موضع تبعیدی در برابر حاکمیت تغییر نکرده و تعارض باقی است، او به این جماعت تعلق دارد. دره‌ّیی عمیق بین آدم تبعیدی و حاکمیتی که چنین سرنوشتی را برایش رقم زده است وجود دارد. در اعماق این درّه اجساد کشتگان ما، فرهیختگان ما و عزیزان ما، پشته پشته انباشته شده است. تا زمانی که این گذشتۀ خونین از خاطر تبعیدی پاک نشود، این مرز وجود دارد. ولی با زور و چماق و پند و اندرز نمی‌توان کسی را وادار به رعایت حرمت این مرز کرد. از گزمه و عسس نیز کاری ساخته نیست، مسؤلیّت را نمی‌توان به کسی تحمیل کرد. مسؤلیّت پذیرفتنی است. اگر کسی شانه از زیر بار مسؤلیّت خالی کرد و یا تمام ارزش‌ها برایش فرو ریخت و معیارهای دیگری جایش را گرفت و یا زاویۀ نگاهش عوض شد و باورهایش تغییر کرد، برماست که حرمت آزادی و انتخاب او را نگه داریم و بپذیریم که آدمیزاد تغییر می‌کند و چه بسا چنین تغییری خوشایند ما نباشد، چه می‌توان کرد؟ به شیوه‌های «حاجبان حریم حرم» متوسل بشویم؟و یا مانند آن فرقۀ مذهبی او را به «سرطان سیاسی» دچار کنیم؟ یا مثل شما تومار اسم و امضاء جمع کنیم؟ به گمان من، هیچ کدام از این حرکات حاصلی ندارد. اگر سفارت مانع رفتن علامه‌زاده به ایران نمی‌شد، متوجّه می‌شدیم که بی‌جهت گلو جر داده‌ایم و این همه هیاهوی بسیار برای هیچ بوده است.

گفتم که من با «لشکرکشی توماری» و اطلاعیّه دادن‌های از این گونه مخالفم. شرافت «ادبی و هنری» علامه‌زاده را، آبرو و اعتبار سیاسی او را هیچ خدائی به جز خودش نمی‌تواند محافظت کند. اگر این را باور کنیم، نیازی به یاری و کمک دیگران نداریم تا در اطلاعیه‌ئی از ما دفاع کنند. «از جان گذشته را به کمک احتیاج نیست!». حرمت و آبروی آدمی مثل کاسۀ چینی زیبا و شکننده است، اگر روزی ترک برداشت و شکست، چنین اطلاعیه‌هائی دردی را دوا نخواهند کرد. این تومارها مانند بند و بستی است که به همان کاسۀ شکستۀ چینی می‌زنند.

باری، من نیز مثل شما، خوش نداشتم و ندارم که علامه‌زاذۀ ما به ایران برگردد و آن «زیارتنامه» را بسازد. برایم ناگوار و ناخوشایند است که احمد شاملو را سوار هودج کنیم و به زیارت تربت «نیما یوشیج» ببریم. در جوهر این حرکت ذهنیتی مذهبی وجود دارد که به دل نمی‌نشیند. از این امر که بگذریم، رکابداری احمد شاملو در آن سفر چه افتخاری برای کارگردان تبعیدی و مدّعی ما دارد که می‌خواهد آبروی سیاسی‌اش را بر سر آن بگذارد؟ ولی اگر کارگردانی در نیمۀ سوم عمرش به چنین خیالی افتاد و سر از پا نشناخت چه می‌توانیم بکنیم؟ من با خوش‌بینی و پاک‌ نظری می‌گویم که علامه‌زاده عاشق جمال جمیل «اثر» آینده‌اش شده است. از قدیم و ندیم گفته‌اند: عشق کور است. شیخ صنعان اعتبار دنیا و آخرتش را به پای عشق ریخت. ولیعهد انگلیس تاج و تختش را نثار عشق کرد و علامه‌زادۀ ما، لابد می‌خواهد و یا می‌خواسته است تمامی گذشته‌اش را فدای عشق کند. همۀ این ها مانند افسانه‌ها زیبا و دلنشینند، ولی چرا عشق نابهنگام کارگران عزیز ما، شور و شوقی برنمی‌انگیزد؟ مگر او آزاد و مختار نیست که هر طور صلاح می‌داند رفتار کند؟ انگار رسیدم به همان واژۀ زیبای آزادی که شما با قیود بی‌حد و حصر آن را مزّین کرده و منتظر پاسخ نمانده‌اید و در تفسیری مبسوط مرا خر فهم کرده‌اید. مدّت‌ها پیش از این که پدر بزرگان ما چشم به جهان بگشایند، ژان ژاک‌ روسوی فرانسوی گفته است که آزادی ما را آزادی دیگران محدود می‌کند. یعنی که ما تا جائی آزادیم که به آزادی دیگران لطمه نزنیم. آیا رفتن رضا علامه‌زاده به آزادی کسی لطمه می‌زد؟ یقیناً با سفر ایشان به ایران، طاق آسمان ترک برنمی داشت و بر سر ما فرو نمی‌ریخت و ما زیر آوار نمی‌ماندیم. سرنوشت هزاران پناهجوی ایرانی هم هیچ ربطی به موضوع ندارد. دول غربی آن قدر هوشیار هستند که ریاست جمهور ما را به عرش اعلاء ببرند و در مکتب ایشان آموزش دموکراسی ببینند و چنان در ساز و کرنا بدمند که گوئی مسیح از آسمان به زمین آمده و نزول اجلال کرده است. خواهیم دید. اگر روند «توسعۀ سیاسی» و «جامعۀ مدنی اسلامی» خاتمی پیش برود، در آیندۀ نزدیک، در سفارتخانه‌های جمهوری اسلامی جای سوزن انداختن نخواهد بود. بگذریم، اگر طاقی فرو می‌ریخت، علامه‌زاده، فقط علامه‌زاده قربانی آن می‌بود، شاهکار سینمائی‌اش نیز، جبران مافات را نمی‌کرد و او را نجات نمی‌داد. شاید کسی بپرسد چرا همتایان ما از ایران به اروپا و آمریکا می‌آیند و هنرنمائی می‌کنند و با عزّت و افتحار برمی‌گردند و آب از آب تکان نمی‌خورد؟ هرکدام از آن ها در حوزۀ هنرشان نامی و نشانی هستند و از اعتباری ویژه برخوردارند. در عالم سینما مثلاً کیارستمی را داریم، در شعر احمد شاملو، در ادبیات محمود دولت‌آبادی و هوشنگ گلشیری. کسی در ارزش هنری آثار آن ها تردیدی ندارد وگمان نکنم که هیچکدام از آن ها در شب‌‌های کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی با آسودگی و خیال راحت خوابیده باشند و یا بی‌دغدغه و بی‌اعتنا از کنار اینهمه جنایت و اینهمه فجایع گذشته باشند. ما که نمی‌‌‌دانیم، شاید این دوران سیاه منحوس تاریخ معاصر مملکت ما، به نحوی در آثار هنری آن ها بازتاب یافته است و در محاق سانسور مانده است ولی می دانیم که در این سو، در تبعید، هنرمندان تبعیدی در حد توان و بضاعتشان، بی‌پروا و با صراحت به اینگونه مسائل پرداخته‌اند و در عالم سینما، مثلاً فیلم «جنایت مقدس» ساخته شده است. منظور که هنرمند ما مستقیم به سیاست پرداخته و تروریسم دولتی را محور کارش قرار داده است. تفاوت عزیزان ما که در شرافتشان هیچ شکی ندارم، با ما که در تبعید هستیم در همین جاست. رادیکالترین آن ها، چه در گفتار و چه در کردار از مرز انتقاد فراتر نرفته‌اند و یا لااقل بیشتر از این بروز نداده‌اند. کسانی هم که پا فراتر گذاشته‌اند، در بیابان‌های ورامین و شهریار خفه‌شان کرده‌اند. قصد ندارم کسی را به اصلاح‌طلبی و یا انقلابی‌گری و یا سازشکاری متهّم کنم. در سرزمينی چون کشور ما، در ممالک بحرانی که هراس به جای دموکراسی حاکم است، هیچ هنرمندی نمی‌تواند برکنار بماند. طرز نگاه او به حکومت و طرز رفتارش با حکومت هویت سیاسی او را می‌سازد. اگر پای «هویّت سیاسی» علامه‌زاده در میان نبود هرگز این همه حرف و سخن به وجود نمی‌آمد هویت سیاسی هنرمند به مرور زمان شکل می‌گیرد. او، از همان دمی که نظریاتش را در بارۀ جامعه‌اش و جامعۀ انسانی در اشکال گوناگون هنری بیان می‌کند ـ که البته حکومت را هم شامل می‌شود ـ پایه‌های هویت را می‌گذارد و آرام آرام تصویرش در ذهن جامعه شکل می‌گیرد. در واقع شخصیّت اجتماعی فرد، همان بازتاب مجموعۀ داوری‌های جامعه است نسبت به او. نسل ما و ما، از دادگاه های نظامی شاه تا تبعید، سایۀ علامه‌زاده را راه برده است. ما، رفتار اجتماعی، سیاسی و هنری او را در مراحل مختلف تاریخ معاصر وطنمان شاهد بوده‌ایم و در نتیجه تصویر و تصّور روشنی از او در ذهن داریم: رضا علامه‌زاده در طبف چپ و طرفدار آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی بوده و در رفتار سیاسی و آثار هنری‌اش این پایبندی را نشان داده و در حد بضاعتش تاوان پس داده است. او به خانوادۀ بزرگ چپ ایران تعلق دارد. خانواده‌ئی که هر کدام نسبت به سرنوشت دیگری حسّاس، دلواپس و دلنگرانند، مسؤلیت و تکالیفی در برابر هم دارند. همین مسؤلیت متقابل آزادی عمل علامه‌زاده را محدود می‌کند. این محدودیت و حد و مرز را ما تعیین نمی‌کنیم و حق نداریم تعیین کنیم. او به خانواده‌ئی بستگی دارد که خودش طی سالیان این تعلق خاطر را القاء کرده است. اگر این واقعیّت را بپذیرد و به آن متعهد و پایبند باشد، می‌توان مدعی شد که علامه‌زاده فقط به خودش تعلق ندارد که هر طور صلاح می‌داند رفتار کند. ولی اگر به بهانۀ آزادی مطلق و بی‌حد و حصر از پذیرش مسؤلیت سرباز زند، از ما هیچ کاری ساخته نیست و نمی‌توانیم او را به بند بکشیم. پند و اندرز دوستانۀ ما، خظاب و عتاب ما، و حتی اطلاعیه‌هائی از آن گونه که حزب کمونیست «کارگری» صادر می‌فرماید، جز آلوده و مسموم کردن فضای سیاسی، جز رسوائی هیچ ثمری ندارد. تا آن جا که به یاد دارم گویا این حزب کارگری که مانند بزّازهای دوره‌گرد یک متر چوبی دارند و از هر قماش آدمی را با آن گز می‌کنند و حکم صادر می‌فرمایند. او را مورد لطف و عنایت قرار داده بود. روزی هم که از این حقیر خواستند تا پای اطلاعیّه و یا دفاعیهّ را امضاء کنم، از شما چه پنهان همین «حزب» مد نظرم بود. گاهی که اطلاعیه‌های این حزب کمونیست کارگری را می‌خوانم، از کمونیست بودن خودم شرم می‌کنم. من که عمری در شمار کارگران ایران بودم و پس از پنچاه و اندی سال هنوز هم به کار گل مشغولم و دندۀ صد تا یک غاز عوض می‌کنم، آرزو می‌کنم که هر چه زودتر چنین احزابی، از حمایت کارگران دست بردارند و سایه‌شان را از سر ما کم کنند.

دلسوختگی من از آن است که علامه‌زاده: سودازده و شیفته، اعتبار و هویتش را به حراج بگذارد. او از ماست. از خانوادۀ ما، اگر در جائی پایش بلغزد، دل همۀ کسانی که او را از خودشان می‌دانند، می‌لرزد. از سر دوستی و محبت است که از رفتن او، از سفر او، ابراز نگرانی و ناخرسندی می‌کنم. حتی اگر سفر علامه‌زاده میسر می‌شد و تصادفاً در راه پر سنگلاخ «سکتۀ مغزی نمی‌کرد» و به سلامت برمی‌گشت باز هم او را، مانند دیگران، با شماتت از این خانواده نمی‌راندم و با او چنان رفتار نمی‌کردم که بسیاری حتی با دشمنان مردم، چنین رفتار نمی‌کنند.

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند.

باری، هر کدام از ما گذشته‌ئی در کوله‌بارمان به دوش می‌کشیم. در این کوله‌بار، یقیناً لغزش‌ها، خطاها و اشتباهاتی وجود دارد. این حرف تکراری است. ولی به جاست. فقط مرده‌ها اشتباه نمی‌کنند. چنین که ما در تخریب وناسزا و بدگویی به جان هم افتاده‌ایم، به دشمن نیازی نداریم.

در مقدمۀ آن پرسشنامۀ کذائی نوشته‌اید: «... آن چه به تعجب این جمع افزود، حمایت و پشتیبانی بخشی از نویسندگان، شاعران، فعالین امور سیاسی و همکاران و مدیران نشریات متمایل به چپ از این سفر بود.» لحن تلخ و گزندۀ شما به گمانم ناشی از همین سؤتفاهم و پیشداوری است. من از پشتیبانی و حمایت دیگران هیچ خبری ندارم، تا آن جائی که به این جانب مربوط می‌شود: هرگز، هرگز با علم و کتل و چاووش راه نیفتاده‌ام تا رضا علامه‌زاده را تا یوش بدرقه کنم. هیچ دعای خیری همراه او نکرده‌ام و نمی‌کنم و به دنبالش کاسۀ آبی به نشان روشنائی نپاشیده‌ام و نمی‌پاشم. در جای خالی او، آش پشت‌پا هم درست نمی‌کنم. طبیعی است که اگر به طور رسمی به ایران سفر می‌کرد، دلچرک و اندوهگین می‌شدم و تصویرش در آینۀ خیالم غبار می‌گرفت و کدر می‌شد. ولی هیچکدام از این ها مرا وادار نمی‌کرد که او را به شیوه‌های «پرده‌داران حریم حرم» و آن فرقۀ سیاسی ـ مذهبی به «سرطان سیاسی» دچار کنم. هیچکاری دشوارتر از قضاوت کردن دیگران نیست. کسانی که با یک چرخش قلم، بر کارنامۀ سیاسی و هنری دیگران خط بطلان می‌کشند. به قول شاملو: «انسان را رعایت نمی‌کنند». «ما انسان را رعایت کردیم!». من نمی‌توانم چنین کسانی را دوست مردم بشمار آورم. انصاف از فضایل بشری است. ما اگر منصف نباشیم بی‌تردید در آینده چوب آن را خواهیم خورد. لابد می‌دانیدکه ترکیب مشمئز کنندۀ «سرطان سیاسی» را چه سازمانی ساخت و در بارۀ چه کسانی اعمال می‌کرد. یکی از قربانیان آن کمال رفعت‌صفائی بود. تلاش همه جانبه آن ها گیرم شاعر ما را به سرطان سیاسی دچار نکرد، ولی زیر فشار سنگین آن فضای گند آلود و عصبیت مداوم و رنجی جانگاه که من خود شاهد بودم، به سرطان معده دچار شد و زمانی که می‌رفت به تمامی شکوفا شود، در خانۀ محقرش جان سپرد و یک دنیا امید و آرزو را با خودش به گور برد. او جیره‌خوار خمینی نبود و برای همین به دل می‌نشست وقتی می‌سرود:

بر جهاز جنگی من هیچ قمقمه‌ئی نیست.
من می‌روم که تشنه بمیرم.

هنوز به یاد دارم که کمال و من و چند تن دیگر در محفلی با سردبیر نشریۀ آدینه که آن زمان به فرانسه آمده بود و صحبت و تبادل فرهنگی در میان بود، بحث هنر و ادبیات تبعید را دوباره نو کردیم. کمال بر معاصر بودن هنرمند پای می‌فشرد و معتقد بود که نباید هویت هنر و ادبیات تبعید را مخدوش کرد. او بر صخره‌ئی محکم و استوار ایستاده بود و می‌گفت: «گم شوید،

زیر خروارها سنگی که بر ما فرو باریدید گم شوید
من اگر به بیابان بدل شوم
شهروند شما نخواهم شد»

او از خانوادۀ ما بود. نور چشم ما بود و آدم از جانب او هیچ دلنگرانی‌یی نداشت. می‌دانست درکجای این کرة خاکی ایستاده است ولی در این سوی طیف، رضا علامه‌زاده را داریم که با همان زبان و همان لحن «حکومت اسلامی» را خطاب می‌کند و در نهایت هوشیاری، گاهی دچار سرگیجه سیاسی می‌شود و ما را در اصالت کارهایش دچار تردید می‌کند. کارگردانی که «جنایت مقدس» ، «موج و آرامش» و «مسافران هتل آستوریا» را می‌سازد. اگر به اهمیت و نقش سیاسی آثارش واقف می‌بود، امر بر او مشتبه نمی‌شد. من در هوش و درایت سیاسی علامه‌زاده هیچ شکی ندارم و می‌دانم که بهتر از هر کسی می‌داند که سفر رسمی‌اش به ایران مشروط و منوط به توافق سفارت جمهوری اسلامی است و پذیرش شرایط سفارت، به معنای سپر انداختن است و از کف دادن همان «هویتی» که عمری به پایش نثار شده است. اگر علامه‌زاده با آگاهی به چنین کاری اقدام کرده است، به گمانم جنبۀ تبلیغی آن مورد نظرش بوده است. یعنی از پیش نتیجۀ کارش را حدس می‌زده و یا به گمانم یقین داشته است. کارگردان و نویسندۀ عزیز معاصر ما لابد، معرف حضور همگان هست و ما همه او را می‌شناسیم. هیچ کسی در قلمرو کارش مانند او، به اهمیّت و نقش تبلیغات پی نبرده و یا دست کم مانند او، از آن سود نبرده است. علامه‌زاده حتی پیش از آن که «تخم طلایش» را بگذارد مدّت ها با قُد قُد قُداسش گوش فلک را کر می‌کند. و اما اگر جنبه‌های انسانی و عاطفی این حرکت را هم در نظر بگیریم، می‌بینیم که عمرش بالا می‌رود و مثل همۀ ما دلش برای وطنش پرپر می‌زند. لابد چرتکه انداخته و به این نتیجه رسیده که احمد شاملو، سرو بلند قامتی است که می‌تواند در سایه‌اش تا یوش سفر کند. اگر چنین سفری میّسرشد، لابد حضور و نام و نشان احمد شاملو قُبح کار را از میان می‌برد و دهان متعرضین را می‌بندد. اگر هم میسر نشد دست کم برای «تخم طلائی» که در آینده خواهم گذاشت. تبلیغ و سر و صدای جانانه‌یی می‌شود و شد. حالا حتّی خواجه حافظ شیرازی نیز می‌داند که قرار است رضا علامه‌زاده «وصیت نامۀ ققنوس» را بسازد.

در خاتمه به صراحت می‌گویم که از امضای آن اطلاعیۀ کذائی که شتابزده وصله ـ پینه شده، قصدم اهانت به دیگران نبوده و در شعور و فهم هیچ کس شک نداشته و ندارم و چنین تردیدی را نمی‌خواسته‌ام دامن بزنم. رفتار علامه‌زاده را نمی‌خواسته‌ام توجیه کنم و کاری به قول شما [به شرافت ـ چه ادبی ـ و چه هنری] دیگران نداشته‌ام، چه رسد به خدشه‌دار کردن آن شرافت. در تدوین و تنظیم آن اطلاعیه هیچ نقشی نداشته‌ام و از نیّت و قصد و غرض آن ها بی‌خبر بوده‌ام و به رغم باورم به چنین اقداماتی آن را امضاء کرده‌ام و امیدوارم آخرین امضائی باشد که پای اطلاعیه‌ئی می‌گذارم. بنابراین، و بنا بر آنچه در بالا آمد، اگر از متن کذائی آن مفاهیمی استنباط می‌شود که شما استخراج کرده‌اید و برای من ارسال داشته‌اید، از تمامی آن سپاه عظیمی که زیر اطلاعیۀ شما را با نام و نشان مزین کرده‌اند عذر می‌خواهم. به سهم خودم عذر می‌خواهم تا مبادا دوباره سوءتفاهمی پیش نیاید و باز از جانب جماعتی دیگر مورد مؤاخذه قرار نگیرم.

ضیق وقت سبب تأخیر در نوشتن این متن شد. امیدوارم مرا عفو بفرمائید اگر در مهلت مقرر نتوانستم امر شما را اجابت کنم.

هشتم ماه مه ۱۹۹۹ پاریس
حسین دولت آبادی

بعدالتحریر: حالا که شما در زاربروکن هستید، زحمت بکشید سلام مرا به جواد طالعی برسانید. مدتهاست از او بی‌خبرم، لابد به اقای عباس سماکار هم دسترسی دارید، ارادت و دوستی مرا خدمت ایشان نیز ابلاغ بفرمائید.