میری بل

این یادداشت را در بهار سال ۱۹۸۶ میلادی نوشته ام. آن را دیروز بعد از ‏بیست و هشت سال در میان دستنوشته هایم دیدم و به یاد گذشته ها تایپ کردم. ‏در آن زمان متقاضی پناهندگی سیاسی را به مدّت شش ماه در جائی به نام فوایه ‏Foyer‏ سکنا می دادند و هزینه های او را ( کرایة اتاق و خوراک) سازمانی‌ به نام ‏simad‏ که با ادراة پناهندگی کشور فرانسه ‏France Terre d'Asile‏ قرار داد ‏داشت، به عهده می گرفت. این فوایه ها در همه جای فرانسه برای کارگرها ساخته ‏شده اند و اتاقهای ‌آن را اغلب کارگرهای ‌خارجی مقیم فرانسه ( الجزایری، مراکشی، ‏تونسی، ایتالیائی، پرتقالی و حتا فرانسوی ها...) اجاره می‌کنند. ‏

‏*‏
...‎اتوبوس خرت و پرتهای ‏پناهنده را دم در «فوایه» Foyer‏ خالی می‌کند، غروب است و آسمان ابری و دلگیر، مدتی طولانی خسته و سرگردان ‏سَرِ پا می‌مانی تا سرانجام مردی خشن و عنق، مانند سرپرست ‏اردوگاه تو را به نام می‌خواند، بی‌سلام و عیلک، بدون هیچ حرف و سخنی. ‏درهمان برخورد نخست و در همان لحظة اوّل چنان احساسی به آدم دست می دهد ‏که انگار وارد اردوگاه و یا بازدذاشتگاه شده است.

‏... مهاجرت از آغاز پیداش انسان، شاید پیش از تاریخ، به بهانه‌ها ‏و انگیزه های مختلف انجام گرفته است. در ابتدا در جستجوی چیزی که ‏بتوان عطش گرسنگی را فرونشاند و یا جائی که بتوان از گزند طبیعت و ‏نیروهای وحشی و ناشناخته در امان بود و بعدها، به علل تضییقات مذهبی ‏و فشارهای اقتصادی، سیاسی و غیره. ولی همواره انسان تلاش کرده است ‏هستی خویش را بردوش‌گرفته و جان و زندگی‌اش را از آسیبها و گزندهای ‏آتی و محتمل نجات دهد و در سر زمینی دیگر و در میان مردمانی دیگر ‏روزگار نوینی‌را آغاز کند. این روند تا دوران ما همچنان‌ادامه یافته و لاجرم ‏تا زمانی که بشر بر روی این کرة خاکی زیست کند ادامه خواهد یافت و ‏شاید به همین دلیل روشن، ملل متمدن بر آن شده اند که قوانینی تدوین ‏کنند و حقوقی برای مهاجرین قایل شوند. امّا در میان مهاجرین، پناهندة ‏سیاسی جای ویژه‌ای دارد. اگر چه او هم سرزمین و خاک وطن خویش را ‏ترک کرده و به دیاری بیگانه گریخته است، ولی ‌انگیزه‌ها و هدفی‌که از این ‏مهاجرت دنبال می‌کند با اهداف سایر مهاجرین متفاوت است. چرا که او ‏همواره آماده و گوش به زنگ خبری از زادگاهش می باشد تا با پیدا شدن ‏کمترین امکانی و کوچکترین روزنة امیدی به میهن و به میان مردمش ‏برگردد. پناهندة سیاسی هرگز قصد ماندگار شدن درکشوری بیگانه را ‏ندارد و با این هدف میهن‌اش راترک نکرده‌است. پناهندة سیاسی به ناگزیر ‏در خاک بیگانه اقامت گزیده، زندگی‌‌‌او موقتی است و شاید هرگز به فکر و ‏خیال ریشه دواندن در خاک بیگانه نباشد. چون‌او نیامده تا به هر شکلی ‏گلیمش را از آب بیرون بکشد و یا خانواده‌اش‌را به سرمنزل مقصود برساند. ‏نه، پناهندة سیاسی هرگز منافع شخصی و اهداف و مقاصد خصوصی را ‏دنبال نمی کند و همین نکته وجه افتراق او با سایر مهاجرین‌است و متوقع ‏است که کشور میزبان لااقل به این تفاوتها توجه کند.‏

‏ در کتابها آمده است که انسان قابل احترام است چه فقیر و چه ‏غنی، ولی بد بختانه فقر گه‌گاه چنان چهرة مهوعی از آدمیزاد می سازد که ‏این حرمت خود به خود از او سلب می شود و تحقیری مداوم و مضاعف ‏جای آن را می گیرد. فقری (فقر معنوی و مادی) که به علل استعمار و ‏استثمار کشورهای امپریالیستی و نظام سرمایه داری دامنگیر میلیاردها ‏انسان شده، گاهی او را به زبونی واداشته، خوار و تحقیر شده، چه در وطن ‏خویش و چه در دیار بیگانه. صد البته این خواری و زبونی در خاک غیر به ‏مراتب بیشتر و گزنده تر و رنج آورتر است. چرا که مدام سیل مردم گرسنه ‏به سوی سرچشمه‌های گرسنگی و به سوی «نان» سرازیر شده است و کم ‏نیستند دراین میانه که سیاست را مستمسک قرار می‌دهند تا شاید بتوانند ‏از این معبر زندگی ‌خویش را تغییر داده و از مزایا و امکانات کشورهای ‏متمدن و پیشرفته استفاده کنند. شاید این گونه دستاویزها باعث شده که ‏چهرة پناهندة سیاسی کدر و مشکوک شود و از اعتبار و حیثیت او کاسته ‏گردد. چون در این معرکه تمیز حق و ناحق بسیار دشوار می نماید و شاید ‏به همین دلیل در اینجا (فرانسه) همه را یک کاسه کرده به «فوایه ها» ‏‏(‏Foyer‏) می ریزند و پس از ماهها رنج بردن تازه انسان متوجه می‌شود که ‏چه کسانی به آرزوهای دور و دراز خویش رسیده‌اند و چه کسانی از اهانتها ‏و تحقیرهای مداوم عذاب کشیده اند و روز به روز تحلیل رفته اند و پس از ‏اتمام دورة عذاب ناگهان خود را رو در روی جامعه ای دیده اند عبوس و ‏انعطاف ناپذیر، رو در روی هزاران مشکل و درگیر هزاران کاغذ پارة دست ‏و پا گیر: مشکل کار، مسکن، مشکل زبان و غیره ... بی آنکه امید کمکی از ‏جائی داشته باشند و باز در اندیشة مهاجرات و هجرتی دیگر.‏

‎ ‎شاید اشاره‌ای مختصر به وضعیّت فوایة ما:‏

a Miribel‏‏ Foyer du Trève

بتواند روشنگر پاره ای از مسائل باشد:‏

‎...‎پس از دوازده ساعت راه خسته کننده، اتوبوس خرت و پرتهای ‏پناهنده را دم در فوایه خالی می‌کند، غروب، خسته و سرگردان مدتی ‏طولانی بر سر پا می‌مانی تا سرانجام مردی خشن و عنق، مانند سرپرست ‏اردوگاه تو را به نام می‌خواند، بی‌سلام و عیلک، بدون هیچ حرف و سخنی. ‏درهمان برخورد نخست و لحظة اوّل چنان احساسی به آدم دست می دهد ‏که انگار وارد اردوگاه و یا بازدذاشتگاه شده است. تنظیم پرونده در سکوت ‏مطلق انجام می‌گیرد و از فردای‌آن روز، کارتنی به دست پناهنده می‌دهند ‏و او را وا می‌دارند در غلغلة پناهنده‌ها که برای گرفتن مواد خام اولیه، مواد ‏غذائی هجوم آورده اند، پا به پا شود تا جیرة روزانه اش را از دستهای یک ‏کارگر پرتغالی و زیر نگاههای اریب او به گدائی بستاند. این وضعیّت فوراً ‏پناهنده را به یاد کانونهای مذهبی کمک به فقیر و فقرا می اندازد و آدم را ‏تا حد یک «مستحق» و «مستمند» پائین می‌آورد. در میان این مردم ( ‏پناهنده ها) دکترها، مهندسین، نویسندگان و محققان و کسانی هستند ‏که در مملکت خویش صاحب اعتبار، شحصیّت و حثیّت اجتماعی بوده اند ‏و حالا، زیر نگاه حیرت زده و ناباور فرزندانشان چنان‌خوار و ذلیل می‌شوند، ‏چنان درهم می‌شکنند که جز سر فروافکندن و از خجلت عرق ریختن و ‏در گلو گریستن چاره ای ندارند. این تحقیر هر روز تکرار می شود: چند ‏حبّه قند، دو تا قاشق قهوه، یک تکه گوشت‌کبود بویناک و یک عدد‌پرتقال ‏‏... مسأله اصلاً بر سر کیفیّت نازل مواد غذائی ‌نیست، مسأله بر سر شیوه و ‏روش اطعام پناهندگان سیاسی است. ‏

ما گرسنگی و اعتصاب غذا را می‌شناسیم و می‌توانیم ماهها با یک ‏قرص نان زندگی شرافتمندانه و آبرومندانه‌ای داشته باشیم. مسألة ما، ‏مسألة شکم نیست. مسأله این است که مدام چیزی را به رخ تو می‌کشند ‏و عذابت می‌دهند. شاید به این علّت که بتوانند بابت خرید این مواد غذائی ‏چیزکی به جیب بزنند. این امر کاملاً مشهود است. چون در مورد ظروف ‏آشپرخانه که به ما فروخته بودند وکار به اعتراض پناهندگان‌کشید، هویّت ‏و‌ ماهیّت مسؤلین فوایه را آشکارتر شد. آنها مجبور شدند تفاوت قیمتها را ‏با خواری و شرمساری به پناهندگان برگردانند. یعنی همه چیز را دو برابر ‏قیمت و عادلانه در اختیار ما گذاشته بودند. دو برابر چرا؟ ‏

باری جیره‌ات را می‌گیری و با کارت به آشپرخانه بر می‌گردی. در ‏یک طبقة ده اتاقه، به طور متوسط چهار تا هفت خانواده، مجرّد و متأهل و ‏از ملیّتها‌وکشورهای مختلف زندگی می‌کنند. داخل اتاقهائی که دیوارهایش ‏به نازکی مقواست و به بزرگی یک سلول مجرد زندان، پراز موش و سوسک ‏و حشره و ... به سراغ یخچال مشترک که می روی با حیرت می بینی‌که ‏موشها شبانه همه چیز را ددان زده‌اند و جویده‌اند، موش در یخچال؟ آری، ‏باید باور کرد، آن هم در فرانسه، در مهد تمدن اروپا!‏

‏... و حالا هفت خانواده باید با هم غذا بپزند، با یگ گلّه بچّه که ‏در دست و پا می لولند و جیغ می کشند. بچّه هائی که به زبانهای مختلف ‏حرف می زنند و حرف همدیگر را نمی فهمند. این هیاهو تا دیر وقت شب ‏هرآدم سالمی را دچار سرسام و دیوانه می‌کند. یک روانپزشک و مختصص ‏اعصاب باید به بچة همسایة رو به روئی بیاموزد که در حمام مشترک ادرار ‏نکند، آری‌کثافت از در و دیوار می‌بارد و محوطه پر‌از خرده شیشه و آشغال ‏است و خطرناک و بچّه ها در میان این خرده شیشه‌ها و خاک و خاشاک ‏بازی می‌کنند. شوفاژ دایم از کار می‌افتد و آب گرم به جز‌ یکی دو ساعت ‏وجود ندارد و اغلب زیر دوش ناگهان آب گرم قطع می شود و باید همان ‏طور ناشسته، نیمه کاره و کثیف حمام را ترک کنی. یخچالها اغلب خرابند ‏و کار نمی‌کنند، سالن تلویزیون و سرگرمیها بعداز دزدیدن دوبارة تلویزیون ‏در مدتی کمتر از دو ماه، تقریباً تعطیل است. فوایه بی در و دروازه است و ‏هر کسی می تواند به راحتی داخل و خارج شود، بارها و بارها شبها همان ‏مختصر غذای پناهندگان را از یخچالهایشان دزدیده اند. توزیع نامه ها به ‏گونه‌ای است که می باید ساعتها پس‌از رسیدن پست درانتظار ماند تا سر ‏انجام مسؤل فوایه لطف کرده آنها را در جعبه‌ها بگذارد. این انتظار هرروزه ‏جان همه را به لب رسانده است. اغلب نامه های پناهنده ها گم می شود. ‏قفسة ویژه نامه ها خیلی پائین نصب شده و در قفسة مشترک باز است و ‏در دسترس همگان. بچّه ها اغلب دست می‌زنند و نامه ها را بر می‌دارند و ‏پناهنده‌ها گاهی به تصادف نامه های خود را از دست آنها می گیرند. از ‏همه مهمتر طرز برخورد مسؤلین فوایه با پناهندگان است. وقتی وارد اتاق ‏رئیس فوایه می‌شوی انگار وارد اتاق رئیس زندان شده ای. این نظامی پیر ‏و بازنشسته، رئیس‌فوایه، چنان با پناهنده‌رفتار می‌کندکه رئیس بازداشتگاه ‏با یک زندانی. هرگز گوش شنوا ندارد و در نگاه او تحقیر و سرزنش موج ‏می زند و اگر اعتراض کنی، می فرماید ‏

‏«شما پناهنده اید و ما مجبور نیستیم برای شما کار کنیم»‏

آیا در همه جای دنیا برخورد با پناهندگان سیاسی به همین گونه ‏است؟ کلاس زبان فرانسه چیزی سرهم بندی و از سر واکنی است و بعد از ‏سه ماه کلاس، پناهنده تقریباً هیچ چیزی یاد نمی گیرد. دوران فوایه که ‏تمام می شود واقعاً پناهنده نمی‌داند با زندگی دشوار آینده چه خاکی به ‏سرش بریزد. با آن مبلغ ناچیز حقوق بیکاری، بدون‌کار، بدون خانه، با زن ‏و فرزند چگونه زندگی‌اش را بگذراند؟ چه آینده‌ای در انتظار او و فرزندان ‏خواهد بود؟ چه باید بکند؟ چگونه خانه وکار پیدا کند؟ چه کسی مسؤل او ‏در کشوری غیرب و بیگانه است؟ ‏

‎ ‎