مهتاب و گل مينا!‏ - فصلی از جلد دوم رمان سه جلدی « گدار»

‏ مهتاب و گل مينا!‏

ديوار بلند مه چشم اندازم را کور کرده بود، شعلة ميرائی در ‏مه شبانه شناور بود و آواز امواج دريای خزر از راه دور به گوش ‏می‌رسيد. دريا در‌خيالم می خروشيد و‌من سر در‌گريبان بر‌ماسه‌های ‏نرم و نمدار ساحل قدم می‌ زدم و رو به آن پنجرة روشن می رفتم، ‏می‌رفتم تا دختر ترکمن را از دار قالی پائين بياورم و با هم از درياها ‏گذر کنيم. دريا، دريا! چشم‌هايم را می بستم و تا مرز خاطره های ‏دوردست، تا دشت های پنبه می رفتم، می رفتم تا زير آفتاب دلچسب ‏بهاری برکنارة کرت‌های سر سبز پنبه و گل‌های آفتابگردان قدم بزنم ‏و چهره به نسيم خنک صحبگاهی بسپارم و سرخوشانه آواز بخوانم. ‏زندگی، آی‌زندگی! جلوه‌های زيبا و‌رنگارنگ زندگی وسوسه‌ام‌ می‌کرد ‏وتوسن خيالم بر دامنه های مه گرفتة البرز چهار نعل می تاخت، با ‏سرخوشی به هر سو می تاختم و نا گهان به خودم می آمدم، رخش ‏خيالم پی می شد و از زين به زمين می ‌غلتيدم: « آی صابر، صابر، به ‏منزل آخر رسيدی!»‏

مرگ، خيال مرگ يکدم رهايم نمی کرد، همه جا سايه به سايه ام ‏مي ‌آمد. اميد و‌آن رؤياهای خوش‌ دوامی نمی‌آوردند، آن‌ همه تابلو ‏پرنقش و‌نگار پشت پلک‌هايم محو می‌شدند، از زين‌ به زمين‌می غلتيدم، ‏پياده در شکارگاه می دويدم و کم کم به تيررس صيّاد نزديک می شدم. ‏مرگ در انتظارم نشسته بود و من اين بار نمی توانستم به آسانی از ‏دامش بگريزم. نه، هيچ معبری، هيچ راه نجاتی به جز ديوانگی وجود ‏نداشت. ديوانگی؟ من که ديوانه نبودم؟ در دادگاه نظامی بارها هوار ‏کشيده‌بودم که ديوانه‌نيستم. کدام ديوانگی؟ آدم ديوانه که يازده شب ‏در شبستان مسجد نمی خوابيد، آدم ديوانه که سلاح بر نمی داشت و ‏در زير زمين سرکه سازی مخفی نمی شد و تن به زندگی مرتاضی ‏نمی داد. نه، نه! من آگاهانه از ديوانه خانه گريخته بودم تا به چريک ها ‏بپيوندم. گيرم‌ به ‌فصل شکار رسيده ‌بودم و پياده، ‌پياده در‌ شکارگاه ‏می دويدم، پياده! گردونه از مسير خارج شده بود و ما را تک تک به ‏ته درّه پرتاب می کرد. مجيد و مريم پرتاب شدند و سماورساز پيش ‏از اين که بتواند با سازمان تماس بگيرد، روی بام سرکار فدوی به ‏خاک افتاد و من ...‏

‏- بايد هر چه زودتر زير زمين رو خالی کنيم!‏

اطاقک زير زمينی جمال را از لوله و بوشن و زانو و سه راهی ‏و وسايل لوله کشی ساختمان انباشته بوديم و سماورساز آخرهای ‏شب می آمد، تلنگری به شيشة پنجره می زد، در حياط را آهسته برايش ‏باز می کردم و تا سحر، نوبت به نوبت روی تخت فنري جمال ميرزا ‏می خوابيديم.‏

‏- مگه اتّفاقی افتاده؟

‏- گلدون پشت پنجره نبود.‏

کدام پنجره وگلدان؟ پنجرة آن خانة نوساز و نيمه کاره که رو ‏به دشت و کرت‌های خيار و‌گوجه‌ فرنگی دولاب باز می شد؟ فلک؟ ‏خواهرم را يک بار به تصادف پشت پنجره ديده بودم. فقط يک بار! ‏باران برجام پنجره می باريد و فلک پشت پنجرة چوبی، کنار گل های ‏شمعدانی ايستاده بود و دانه‌ های باران مثل شبنم اشک بر گونه هايش ‏می لغزيدند. فلک به کجا خيره شده بود و در چه خيال بود؟ به چی فکر ‏می‌کرد؟ به آن خانة سوختة رو به ‌روی پادگان ‌جی؟ به قتل‌ عام رهبر ‏و رهبری سازمان؟ به مريم ساروی؟ به جمال ميرزا؟ چرا از پلّه ها ‏سرازير نمی شد و به‌ ديدار برادرش نمی‌آمد؟ خان‌داداش را زير باران ‏نديده بود؟ وانت را دور زدم و ريگی به جام پنجره پرت کردم: فلک! ‏دستی از تاريکی بيرون آمد، پرده را کشيد و فلک پشت پرده گم شد. ‏

‏- منظورت اينه که دستگير شدن؟‏

‏- نمی دونم. شايد فراموش کرده باشن. بايد امشب دوباره ‏سر بزنم و چک کنم.‏

‏- جلال نشانی خونة کوچة شيوا رو می دونست؟

‏- تو چرا مدام پای اونو وسط می کشی؟

‏- به نظر من جلال بايد زنده دستگير شده باشه، به هرحال ‏توی خونة ييلاقی کشته نشد.‏

‏- مطمئنی؟ اشتباه نمی کنی؟‏

‏- گفتم مجيد و مريم. من فقط اونا رو با چشم خودم ديدم. ‏جلال رفته بود دنبال دکتر.‏

‏- کی گفت که جلال رفته سراغ دکتر؟‏

‏- مريم منتظر دکتر بود. ‏

‏- تو از کجا می دونی که جلال لو داد؟‏

‏- من از زبون مجيد شنيدم. گفت به ما خيانت شد! آخه چه ‏کسی غير از جلال آدرس خونة ييلاقی رو می دونست؟ گفتم که ما ‏منتظر دکتر بوديم وقتی نيرو های امنيّتی...‏

‏- تو مطمئنی که رفيق خيانت کرده؟‏

‏- مگه تو مطمئنی که جلال با سازمان رابطه داشت؟ مطمئنی ‏که نفوذی و مأمور نبود؟ مطمئنی که کفتر پر قيچی نبود؟

‏- کفتر پرقيچی؟ جلال کفتر پر قيچی؟

‏- اگه اين همه به اش اطمينان داری، چرا اثاث کشی می کنيم؟ ‏

‏- چون سرکار فدوی به تو مشکوک شده بود.‏

‏ - من که يکی دو بار بيشتر اونو نديدم.‏

‏- ديروز به من می گفت: شاگردت توی خواب نعره می کشه، ‏شب ها با خودش بلند بلند حرف می زنه، چه مرگشه؟ ملتفتی؟ ‏

‏- می خوای بگی نصف شب مياد پشت در گوش می ده؟‏

‏- سرکار فدوی از کجا می دونه که شاگرد من توی خواب حرف ‏می زنه؟ ها؟ فدوی مظنون شده، ممکنه در غياب ما کليدساز بياره و ‏در اين جا رو باز کنه ...‏

‏- بگو بچّه ها دستگير شدن و ممکنه نتونن مقاومت کنن...‏

‏- در هر حال بايد انبارک مهمّات رو از اين جا ببريم.‏

‏- مگه جای مناسب تری پيدا کردی؟ ‏

‏- آره، مي ريم، می ‌ريم اصفهان. منتها امشب پيش عمويحيی‌ ‏می خوابيم.‏

‏- چرا همين امشب راه نمی افتيم؟‏

‏ - بايد دوباره به کوچة شيوا سر بزنم.‏

از کوچة شيوا گذشتيم، گلدان پشت پنجره نبود. جالی فلک در ‏قاب پنجره خالی بود و مهتاب بر جام شيشه می تابيد. مهتاب!‏

‏ مهتاب و گل های شمعدانی لب بالکن!‏

مهتاب ودختری که روی بالکن کاروانسرای حاجي سفيدابی ‏ايستاده بود و به صدای زنجره ها گوش می داد. چه زود گذشتند آن ‏سال‌ها. آی کجا رفتند؟ کجا رفتند آن سال ‌هائی که مست و‌ بی خيال ‏کوچه باغی می‌خواندم و خواهرم زير بازويم را می گرفت و از‌ پلّه ها ‏بالا می برد؟ دخترک هميشه جورکش و غمخوار ما بود و‌دنيا در قلب ‏کوچکش جا می گرفت. خواهرم فرشته بود، فلک مثل فرشته ها پاک ‏و دل نازک بود و مدام در پی کار مستأجرهای پابرهنه و يک لا قبای ‏ممد شَرخَر می دويد، بار غم همه را به ‌دوش می‌کشيد و می رفت تا ‏اين دنيای وارونه را عوض کند. کی اين فکر به سرش افتاده بود؟ کی ‏با سماورساز آشنا شده بود؟ کی دانشگاه و درس و مشق را کنار ‏گذاشته بود و شبنامه به ديوارهای شهر می چسباند و شب تا سحر ‏پشت دستگاه پلی کپی می نشست؟ نمی دانم! من خواهرم را فقط يک بار ‏به تصادف پشت پنجره ديدم و‌ اين‌آخرين ديدارما بود. فلک دستگير ‏شده بود؟ گريخته بود و مثل ما آواره شده بود؟ به کجا می رفت؟ از ‏کجاها گذشته بوديم و کی رسيده بوديم؟

‏- من الان بر می گردم.‏

مهتاب! مهتاب‌بر تاکستان‌خزان زده می‌تابيد و تاپ‌تاپ مداوم ‏و يک نواخت مکينه از راه دورمی آمد. کجا بودم؟ شهريار؟ گذارم به ‏شهريار افتاده بود، به ولايتی که پدرم سال های آخر عمرش را در ‏آن موزار پرت و دور افتاده، با خرناسه های مداوم مکينه می گذراند. ‏موتورچی! لابد شاطر هنوز در‌گوشه‌ای از همان سرزمين چندک زده ‏بود و به‌ موزار خشک خيره نگاه می‌کرد: « می بينی پسرم؟!» بر گشتم ‏و نگاهی به دور و برم انداختم. شاطر نبود. سماورساز رفته بود و ‏من زير درخت نارون تنها مانده‌بودم و‌در جستحوی‌ پدرم تاريکی‌های ‏باغ را می پائيدم. همهمة گنگی از انتهای باغ می آمد و کورسوی چراغ ‏عمويحيی درلابه لای درخت‌ها چشمک می‌زد. در حاشية جاّدة خاکی ‏راه افتادم. به کجا می رفتم؟ مگر تمام جادّه های شنی به موتورخانة ‏شاطر ختم می شد؟ چرا، چرا ناخود‌آگاه راه افتاده ‌بودم؟ بوی‌ آشنای ‏شاطر را احساس کرده بودم؟ توی خواب راه می رفتم؟ خوابگرد؟ ‏‏« بر گشتی پسرم؟!» از نيمه راه برگشتم. در غياب من بند رختی را به ‏تنة درخت نارون گره زده بودند، فانوسی از شاخة درخت آويخته ‏بودند و زليخا طشت رخت و‌لباسش را کنار نهر گذاشته بود، جامه ها ‏را يکی يکی آب می کشيد و روی بند پهن می کرد و گيره می زد. نهر ‏آب زمزمه ‌کنان از زير تخت چوبی می گذشت و پروانه ها بر گرد نور ‏فانوس چرخ می زدند و زنجره ها بی خبر از دغدغه های سماورساز ‏و دلتنگی‌های من آواز می خواندند. دغدغه های ما خم بر ابروی آن ‏شب آرام و‌مهتابی و ستاره‌هايش نمی‌انداخت. طبيعت! مادر‌ما طبيعت. ‏استاد ديوانه خانه گاهی که سر دماغ بود در بارة انسان و طبيعت داد ‏سخن می داد. به گمان او، طبيعت انگار از آغاز به سرنوشت آدميزاد ‏بی اعتنا شده بوده و او را از خود رانده بود. به زعم استاد آدميزاد ‏اولاد نفرين شدة طبيعت بود، آدميزاد به طبيعت و سرشت خودش ‏خيانت کرده بود و تاوان آن را می پرداخت. جای استاد در‌آن شب ‏آرام و کنار سفره خالی بود. روی تخت چوبی سفرة مختصری چيده ‏بودند. لابد زليخا به سفارش سماورساز برايم غذا آورده بود؟ دو تا ‏گرده نان تافتون، يک بشقاب گوشت کوبيده، يک کاسة کوچک ترشی، ‏تره و ريحان. به‌تماشای سفره پا سست کردم:‌« سلام!» زن روستائی ‏جوابی نداد. زليخا عليل وکر ولال بود. دست و پايش مانند آدم های ‏رعشه گرفته می لرزيدند و وقتی راه می افتاد، لمبر می‌ خورد و به ‏سختی تعادلش را حفظ می‌ کرد. زن روستائی ملافة سفيد و بزرگی را ‏روی بند انداخت و به پشت پرده که رسيد، زير لب جويده جويده و ‏نامفهوم سلامی کرد و نا پديد شد. به کجا می رفت. با عمو‌يحيی چه ‏نسبتی داشت؟ آن زن عليل روستائی را چند بار‌ جلو دکان عمو يحيی ‏ديده بودم و رفتار و رابطة آن ها حس کنجکاويم را تحريک کرده بود. ‏عمو‌يحيی چکاره‌بود؟ چرا در آن باغ مخروبه، دور از شهر وآبادی ‏دکّانی‌آجری و ‌نيمه کاره ساخته بود و ‌با آن زن‌ جوان چلاق روزگار ‏می گذراند؟ زليخا صبح تا شب روی سکّوی دکّان می نشست و به ‏کورة ريخته گری و دست های پيرمرد خيره نگاه می کرد. عمويحيی ‏دايم پای کوره عرق می ريخت و ترازوهای کوچک و بزرگ می ساخت ‏و در‌ دو پهلوی‌دکّان روی‌هم می‌چيد و انگار هرگز آن‌ها را نمی فروخت. ‏چرا؟ چرا فقط و فقط ترازو می ساخت؟ دکّان نيمه کاره پر از ترازو ‏شده بود و هر روز به تعداد آن ها افزوده می شد و پير مرد از سر ‏ناچاری آلونکی علم کرده بود وحالا ترازو هايش را توی آلونک روی ‏هم می چيد وبا سماجت به کارش ادامه می داد. آن پيرمرد آرام و کلّه ‏‏‌طاس پريشانحواس که‌ مدام زير ‌لب با خودش گويه می‌کرد، چه ‌نسبتی ‏با سماورساز‌ داشت؟ عمويحيی همان دوست‌ قديمی شاطر نبود؟ ‏چند‌سال پيش داستان مردی را شنيده بودم که شباهت نزديکی به ‏روزگار عمويحيی داشت. اين شباهت مدام وسوسه‌ ام می کرد. منتظر ‏‏‌فرصت‌ مناسبی بودم تا از سماورساز بپرسم. آن پيرمرد طاس ترازو ‏ساز سنگرآخر سماورساز نبود؟ از درماندگی به او پناه نبرده بوديم؟ ‏

‏- دلم می خواد امشب زير نور ماه بخوابم.‏

سماورساز روی لبة تخت نشست، به آرنج هايش تکيه داد، ‏به جلو خم شد و چنگ به موهايش انداخت:‏

‏- برای پيرمرد مهمون اومده، ناچاريم صبر کنيم. کدخدا...‏

‏ سماورساز گره خورده‌ بود و چنگ به موهايش انداخت. ‏نور فانوس از پهلو بر او می تابيد: تکيده، خسته، ريش چند روزه و ‏پريشان! مدّتی خاموش به گذر آب خيره شد. پرسيدم:‏

‏- بالأخره نگفتی عمويحيی چکاره ست و چرا شب و روز ‏توی بربيابون ترازو می سازه؟ ‏

‏- چون عقلشو گم کرده.‏

‏- اون زن عاجز، زليخا چه نسبتی با پيرمرد داره؟ ‏

‏- دختر مالک قديمی باغ مخروبه ست، هنوز شوهر نکرده. ‏گاهی مياد دستی زير بال عمويحيی می گيره. ‏

‏- مگه عمويحيی کس و کاری توی شهر نداره؟

‏- چرا امشب به عمويحيی پيله کردی؟ ‏

‏- چون عمويحيی رفيق قديمی شاطره. می بينی؟ بگو شاطر ‏با کدخدا داره قلقلی می کشه. بابام ترياکييه، من که ابائی ندارم.‏

‏- پيرمرد نمی دونه که تو پسرشاطری، نبايد به اين رابطه پی ‏ببره. ما در وضعيّتی نيستيم که... ‏

‏- دارم کم کم می فهمم. ‏

‏- چی رو می فهمی نقره فام؟

‏- ترازو، شاهين ترازو، داستان جمال ميرزا!‏

‏ - مگه جمال مال عمويحيي رو می شناخت؟

‏- جمال عالم و‌آدم رو می‌شناسه. لابد شاطر براش‌نقل کرده. ‏قصّة ترازو رو تو قصرفيروزه برام خوند. جزئيّات داستان خاطرم ‏نمونده، گيرم پيرمرد باز نشسته و ترازوهاشو فراموش نکردم. خيلی ‏برام جالب بود چون طرف شب و روز توی زيرزمين خونه ش ترازو ‏می ساخت. پيرمرد سال ها تو اسلحه سازی پرچين کار می کرده، آخر ‏عمری به سرش می زنه. من نمی دونم جمال ميرزا اين داستان رو از ‏کی شنيده و چطوری به هم بافته. به هر حال بی شباهت به روزگار ‏عمويحيی نيست. ‏

‏- کجای داستان جمال ميرزا به نظرت جالبه؟

‏- ترازوها! تشابه اين دو‌تا آدم خيلی‌جالبه. با هم مو‌نمی زنن. ‏پيرمرد قصّة جمال ميرزا بعد از عمری متوجّه می شه که زنش سال ها ‏به اش خيانت می کرده؟ پی می بره که دخترش، تنها فرزندش تخم و ‏ترکة يه مرد ديگه ست؟ دختری که پيش از‌ ازدواج بيمار شده، يه ‏بيماری غير قابل علاجی گرفته. گويا دختره به گردن هر مردی که از ‏راه می رسه آويزون مي شه ...‏

سماورساز مشتی ‌آب به‌ سر و صورتش پاشيد،‌ برخاست‌ و ‌در‌ ‏‏‌حاشية جوی به ‌راه افتاد. کوتاه ‌آمدم و ‌از روايت باقی ‌قصه‌ چشم ‏پوشيدم.‌ در‌قصّة جمال‌ميرزا، داماد پيرمرد تا‌سحر کنار‌تخت نامزدش ‏بيدار می ماند. در قصّة جمال ميرزا، نامزد شراره جوانکی بلند بالا و ‏ترکه بود که روزهای جمعه با بطری عرق و‌ شاخه ‌گلی به گورستان ‏ابن بابويه می رفت، کنار قبر نامزدش چهار زانو می نشست و جرعه ‏جرعه می نوشيد. درآخر قصّة جمال، کپسول گاز می‌ترکيد و زير‌زمين ‏ترازوساز آتش می‌گرفت. جوانک دوان‌دوان از راه می رسيد، خودش ‏را به آتش می زد، پيرمرد را از ميان دود و شعله های آتش بيرون ‏می کشيد، از پلّه های زير زمين بالا می آمد، يک دم رو به روی زن و ‏دکتر روانپزشک درنگی می کرد، تفی پيش پای آن ها می انداخت و ‏عمويحيی را با خودش می برد. به کجا؟ خانه و کوره و ترازوها در ‏آتش می سوختند و داماد ناکام و پيرمرد توی تاريکی فرو می رفتند. ‏همين! ريزه کاری های قصّه را فراموش کرده بودم. از آن روزگار ‏سال ها گذشته بود. سماورساز فرسنگ ها از آن جوانک حسّاس و ‏زود رنج و عاشق دور شده بود. گيرم هنوز هر از گاهی سراغی از ‏پيرمرد می گرفت و عمويحيی به جبران محبّت های بی‌دريغ داماد ‏عزيزش کورة ريخته گری‌ را نيمه های شب به کار می انداخت.‏

‏- تو تا حالا گريه کردی؟ بلدی گريه کنی؟

سماورساز انگار نشنيد، انگار دنبالة فکرش را با صدای بلند ‏به زبان می آورد:‏

‏- ببين، ممکنه عمويحيی حواسش نباشه و تو را به جا نياره، ‏نترس. بگو گل مينا براش آوردی. گل مينا ...‏

‏- مگه اسم دخترش مينا بود؟‏

‏- مينا؟!‏

فانوس را برداشت و رو به دکّان عمويحيی راه افتاد: بريم!‏

برگشتيم. ماه همه جا همپای ما می آمد. ‏

سماورساز در سرتاسر راه زبان به کام گرفته بود و خيره ‏به جادّه نگاه می کرد. به کجا می رفتيم؟ به بالاخانة دخترهاجر؟ به ‏گاوداری حسن آباد؟ سماورساز هميشه می گفت « تا ضرورتی پيش ‏نياد، نبايد از اين امکان استفاده کنيم.» لابد آن ضرورت کذائی پيش ‏آمده بود؟ با اشارة‌سماورساز از وانت‌پياده شدم، پاورچين پاورچين ‏تا پای پنجره رفتم وسرک کشيدم. چراغ گردسوز خديجه روشن بود ‏و نور بی رمقی بر ديوارآغل همسايه می تابيد. مدّتی گوش تکاندم، ‏هيچ صدائی نمی آمد.‏

‏- انگار مجبوريم يه شب ديگه با بوی سرکه بسازيم. ‏

‏- مگه خديجه از سفر برگشته؟‏

‏- در حياط بازه، می خوای برم بالا سر و گوشی آب بدم؟

‏- سوارشو، اين کار خطرناکه. نبايد ريسک کنيم.‏

‏- شايد، شايد بچّه‌ها به اوضاع مشکوک شدن و از اين امکان ‏استفاده کردن؟ ‏

‏- شايد؟! شايد پليس به هويّت گلرخسارترکمن پی برده، رد ‏خديجه رو پيدا کرده و توی اطاق منتظر ما نشسته، ها؟ بريم.‏

چند روز بعد که گذارم به گاوداری حسن آباد افتاد، پی بردم ‏که فلک از‌دام پليس گريخته بود و شب را در بالاخانة خديجه گذرانده ‏بود. اگر آن شب از پلّه ها بالا می رفتم، بی شک خواهرم را می ديدم ‏که دفترچه اش را روی زانويش گذاشته بود و در نور گردسوز برای ‏جمال ميرزا نامه می نوشت. روزی که پيش خديجه برگشتم، نامة فلک ‏را لای کتاب ويس ورامين پيدا کردم. خديجه نامه‌ را با خط بچّگانه‌ای ‏رونويسی کرده بود: « نورچشمی جمال، به سلامت باشی. مدّت هاست ‏برايت نامه ننوشتم. اگر دختر همساية قديمی ما به سمنان نمی آمد...» ‏فلک به سمنان رفته بود.‏

‏- حالا کجا بريم؟

‏- يه سری به کوچة شيوا می زنيم.‏

دوباره به کوی شيوا برگشتيم. گلدان پشت پنجره نبود!‏

‏- اسم رمز که يادت هست؟ ها؟ اين شماره رو کُد کن!‏

‏ دور زد و وانت را سرکوچه نگه داشت و گفت:‏

‏- اگه تا چند دقيقة ديگه از من خبری نشد به اين شماره تلفن ‏می کنی و شبانه می ری اصفهان. ‏

ساک دستی اش را به شانه انداخت و راه افتاد:‏

‏- يادت نره، بگو کسرا از بيروت برگشت!‏

مهتاب! شب آخر ماه همه جا همپای ما می آمد.‏

مهتاب و زمزمة دلنشين آب و زنی که لب جوی، زير درخت ‏توت زانو زده بود و توی گودی کف دستش به بچّه آب می داد. از ‏کنار درخت توت و زن گذشتم و رو به دشت رفتم. بوی خاک! مهتاب ‏و بوی خوش علف و‌خاک نمدار و کرت‌های خيار که دورادور کبودی ‏می زدند. مهتاب و‌حلبی‌آباد و پاسبانی که رو به مادر و فرزند می رفت ‏و با اشاره به وانت باری ما حرف هائی می زد. مهتاب و گرية بچّه که ‏از ترس پاسبان به بال چادر مادرش آويخته بود: مامان! مهتاب و ‏صابر نقره فام که در پناه گل های آفتابگردان ايستاده بود و ثانيه ها ‏را می شمرد. پنج دقيقه! دست روی قبضة طپانچه ام گذاشته بودم و ‏آرام آرام رو به وانت‌ باری می رفتم. پاسبان، حضور پاسبان در‌ ‏شبی چنين زيبا، آرام و‌مهتابی مانند لکة‌ چرک ابری خاطر‌آسمان را ‏کدر می کرد. پاسبان در حاشية شهر چکار داشت؟ چرا دور وانت ‏باری ما با شک و ترديد می چرخيد؟ بوی روغن اسلحه و نارنجک و ‏مواّد منفجره به دماغش‌خورده بود؟ اجل دنبالش کرده بود؟ پا سست ‏کردم، به خرابه پيچيدم و از نبش ديوار سرک کشيدم. سماورساز از ‏تاريکی بيرون آمد و زير نور چراغ برق سينه در سينة پاسبان ايستاد:‏

‏- چی رو بو می کشی سرکار؟ دنبال مواّد می گردی؟

‏- بجنب، در عقب رو باز کن، بجنب!‏

‏- کليد پيش منه سرکار.‏

‏ پاسبان بی اختيار رو به من برگشت. سماورساز امانش نداد ‏و با ته طپانچه به گيجگاهش کوبيد. پاسبان تلوتلو خورد و کنار وانت ‏به شانه غلتيد.‏

‏- چه خبر؟ بچّه ها دستگير شدن؟

‏- هيچ کسی توی خونه نيست، سوار شو. ‏

سماورساز‌ هراسان و سر‌ در‌ گم بود و با سرعت‌ سرسام ‏آوری می راند. گيج و‌گم! ضربه‌های پياپی او را گيج‌ کرده بود،‌ کم ‏خوابی مداوم و‌خستگی مفرط مخش را انگار از کار انداخته بود و ‏اغلب دچار‌فراموشی می شد. به همه چيز و همه کس بد بين و مظنون ‏شده بود، خسته، ‌درمانده ‌و مستأصل ‌شده ‌بود گيرم ‌درماندگي اش‌ را‌ ‏نمی پذيرفت. سماجت می کرد، با شتاب از کوچه پسکوچه و خيابان های ‏خلوت می‌گذشت و چهار نعل رو به‌ مرگ‌ می‌تاخت. مرگ، مرگ‌ د‌ر کمين ‏سماورساز نشسته بود، حضور مرگ را از مدّت ها پيش احساس کرده ‏بود و باز با سماجت رو به زيرزمين سرکه سازی می تاخت. چرا؟ ‏چون جای امن تری نمی شناخت؟ سرکار فدوی را از ياد برده بود؟

‏- نبايد به اين جا بر می گشتيم.‏

دست روی شانه ام گذاشت و پرسيد:‏

‏- چرا برگشتيم؟ ها؟‏

‏ - من که چند بار گفتم زير مهتاب، توی وانت بخوابيم.‏

‏- خواب؟! بچّه ها، من نگران سرنوشت بچّه هام.‏

‏- ببين، فلک به اين سادگی ها دم به تله نمی ده، شايد به کسی ‏مشکوک شده و خانه رو بی خبر ما خالی کرده؟

سرپا ايستاده بود و با سرانگشت پيشانی‌اش را می خاراند و ‏انگار در ذهن پريشان و آشفته اش به دنبال خاطرة دوری‌ می گشت. ‏لامپ انباری خاموش بود و روشنائی مختصری از ورای شيشه های ‏چرک و غبار گرفته بر چهرة مات و خستة سماورساز می تابيد. ‏

‏- به نظرم پرده ها گاهی تکون می خورن.‏

‏- خيالاتی شدی؟ خونة رو به روئی ما خالی ست. همسايه ها ‏رفتن زيارت شاه چراغ. خيالت تخت باشه. بيا، بيا بگير بشين و از ‏بوی خوش سرکه لذّت ببر.‏

‏- استوا‌ر ‌‌پياده‌ نظام، چند روزه که‌ سرکار‌استوارفدوی پيداش ‏نيست. رفته مأمورّيت؟ ‏

‏- می خوای امشب راه بيفتيم؟ ها؟ من رانندگی می کنم و تو يه ‏چرتی توی وانت می‌ زنی. ببين، تو چند شبه که نخوابيدی، اين جوری ‏از‌ پا می افتی. گوش می کنی؟

‏- سکوت، سکوت! اين لانة زنبور امشب خيلی ساکته. هيچ ‏کسی جيک نمی‌زنه. حس می کنی؟ هيچ کسی از کوچه عبور ‌نمی کنه. ‏عادّی نيست. نه، نه عادّی نيست. ‏

سکوت مرگ! آن سکوت‌ مرگبار و ‌سنگين سرانجام منفجر شد. ‏خش خش‌ مبهمی ‌از‌ زير ‌زمين مردک‌‌ سرکه‌ساز برخاست.‌ سماورساز ‏سراسيمه از جا پريد، در چوبی و زهوار در رفتة انباری را به رگبار ‏مسلسل بست و سکوتی را که آن همه آزارش داده بود، منفجر کرد. ‏همه‌چيز در چند ثانيه اتّفاق افتاد و تا من به خودم بجنبم و طپانچه ام ‏را بيرون بکشم، سماورساز به پاگرد راه پلّه رسيده بود و بی امان ‏شليّک می کرد و زنی مانند سياهگوش جيغ می کشيد: « خدايا، بچّه‌م ‏افتاد.» سماورساز به تاريکی زيرمين آتش گشوده بود، خمره های ‏سفالی سرکه ترکيده بودند، بوی تند سرکه، بوی باروت و خون تازه ‏در هم آميخته بود، هوش و حواسم زايل شده بود، از سماورساز ‏جدا افتاده بودم، در‌تاريکی، روی سرکه‌های ريخته و‌‌‌خرده‌‌های سفال، ‏دور خودم می چرخيدم و نمی توانستم تصميم بگيرم. به کدام سو ‏می رفتم؟ دشمن کجا کمين کرده بود؟ کوچه يا پشت بام؟ « حوريا، ‏تيرخوردم حوريا.» برگشتم، سرکارفدوی پشت در افتاده بود، دستی ‏به شکمش گرفته بود و‌خون از لای‌انگشت‌هايش می‌جوشيد. دستگيرة ‏در‌چوبی در‌اثر اصابت گلوله‌ها قلوه کن شده‌بود، در‌چوبی مثل آبکش ‏سوراخ سوراخ شده بود و لاشه اش روی لولا می رفت و می آمد و ‏گوئی سرکار فدوی را باد می زد. رگبار مسلسل سماورساز بی شک ‏همدست فدوی را به کوچه تارانده بود و من فقط چند ثانيه فرصت ‏داشتم: «آدمفروش!» از روی تنة استوار پياده نظام پريدم و از پلّه ها ‏بالا پيچيدم. گلوله ای در بناگوشم ترکيد، سقف راهرو را خراشيد و ‏پوشال گچ و خاک را به سر و صورتم پاشيد. در خم دست انداز پلّه ‏نشستم‌و‌شليک کردم و‌آن زن‌هيستريک دوباره‌جيغ کشيد. زن بيچاره ‏بچّه‌اش را سقط کرده بود و توی سرسرا مشت به سرش می کوبيد. ‏من‌اين صحنه را تا دم مرگ از ياد‌نبردم. هرچند گذری نگاهی به‌آن ها ‏انداختم، هرچند يک لحظه بيشتردر برابرآن تودة سياهی‌که‌در سرسرا ‏گرداگرد زن حامله حلقه زده بودند نماندم ولی ناله‌های جگرخراش ‏زن و زنجمورة بچّه های خوابزده و ده ها چشم گشاد و ترسخورده ‏که از حدقه به در جسته بودند و به طپانچة من خيره شده بودند، تا ‏ابد توی ذهنم حک شد:‏

‏ « به دادم برس حوريا!» ‏

کابوس! کابوسی که با ته سيگار بر سمنت کف سلولم نقش ‏زده بودم و‌نگاهم در‌ميان نقش‌های‌آشفته،‌ سرگشته‌می چرخيد و ‌شب‌ ‏به آخر نمی رسيد.‏

‏- کجا ئی تو؟ سرسام گرفتی؟‏

سماورساز در‌ پاگرد خرپشته به ديوار چسبيده بود و‌ نفس ‏نفس می زد و با دست به تختبام اشاره می کرد:‏

‏- کولر آبی، کولر آبی...‏

سرکار فدوی کيسه های خاکه زغال، آجرهای شکسته، سطل ‏آب و پيت نفت و خرت و‌پرت‌ های بی مصرف، کهنه و‌ اضافی را کنار ‏سکوی سمنتی کولر روی هم انباشته بود و‌آنتن تلويزيون را کنار ‏کولر کاشته بود.‏

‏- دارن از پلّه ها ميان بالا.‏

جدارة کولرآبی با رگبار مسلسل پاره‌پاره شد. لته‌های حلبی، ‏پوشال و خاکه ذغال و پشنگه های آب به هوا پريدند وآنتن سرکار ‏فدوی روی تختبام افتاد. ‏

‏- صابر، منتظر من نمي شی. فهميدی؟ در اوّلين فرصت فرار ‏می کنی. من اونا رو سرگرم می کنم.‏

سماورساز از‌در خرپشته بيرون جست، روی شکم خوابيد و ‏خودش را سينه خيز به هرّة بام رساند. پشت‌خم پشت‌خم تا کنار ‏کولر‌آبی دويدم و‌ به‌رغم ميل سماورساز‌، تا‌زمانی که‌نارنجک منفجر ‏نشد، ازجايم تکان نخوردم. سماورساز پشت هرّة بام کمين کرده بود ‏و صدای چهچهةمسلسلش يکدم خاموش‌نمی شد. سماورساز به آتش ‏دشمن که روی بام همسايه سنگر گرفته بود، يک تنه جواب می داد و ‏من در‌پناه کيسه‌ها بزخو کرده‌بودم، چشم به در‌گاهی‌خرپشته دوخته ‏بودم و‌انگشتم روی ماشه می ‌لرزيد. بخت ياری‌ کرد و‌ برق راهرو ‏يکدم روشن ‌شد،‌ ساية بلند‌حريف روی ‌تختبام افتاد. سماورساز رو ‏به روشنائی برگشت. مجالش‌ندادم. سايه خم بر داشت، تلوتلو خورد، ‏زانو زد و پيشانی اش را روی ساعدش گذاشت و به سجود رفت، ‏ناله ای کرد و به شانه غلتيد.‏

‏- گل مينا. اين خشاب آخرييه. منتظر چی هستی؟ برو!‏

ضامن نارنجک را کشيد، چنگ به هرّة بام انداخت، تابی به ‏شانه‌هايش داد و‌نيم خيزشد. خيزش‌زيبای سماورساز نيمه‌‌‌کاره ماند، ‏گلوله ای سينه اش را شکافت و‌گل مينا در دستش ترکيد. نارنجک با ‏غرّش‌مهيبی ترکيد، پيکر مثله‌شدة سماورساز از جا کنده شد، مسلسل ‏از دستش بيرون پريد، چرخی در هوا زد و نزديک لاشة کولرآبی به ‏خاک افتاد. لخت و لمس و سنگين به حاک افتاد و خون داغش به سر ‏و‌مويم شتک زد. لکّه‌های خون سماورساز تا دم‌آخر روی کتانی های ‏کهنه ام باقی ماند و هرگز پاک نشد. آن لکّه های اخرائی خون تنها ‏يادگاری بود که از سماورساز برايم باقی مانده بود. لکّه های خون و ‏راز مينا! مهتاب و گل مينا! سماورساز در شبی سرد پائيزی به خاک ‏افتاد و‌اسم و‌راز «مينا»‌يش را با خودش به‌گورستان برد: « آخ، مادر!» ‏تا دم‌مرگ حرفی از‌گذشته‌ها و سرگشتگی‌هايش نزد. دم‌آخر‌به ‌سختی ‏دهان باز کرد، چشمة خون از دهانش جوشيد و آن واژة مقدس لخته ‏لخته از ميان لب‌هاي لرزانش بيرون ريخت: « آخ، مادر!» چشم هايش ‏را به روی دنيا بستم، بند مسلسلش را به شانه‌ام انداختم و سينه خيز ‏خودم را به هرّة بام رساندم. انفجار نارنجک آتش دشمن را موقتّاٌ ‏خاموش کرده بود. مردم به کوچه ريخته بودند و هياهو می کردند و ‏صداي آژير‌آمبولانسی از راه دور می‌آمد. تک تيری در هوا ترکيد، از ‏روی هرّه به پشت بام همسايه پريدم. بام به بام و ديوار به ديوار ‏می پريدم و‌مثل باد صر‌صر می‌رفتم. پر در‌آورده بودم و رو به وانت ‏مسقّف پرواز می کردم. اگر به خم خيابان سبلان می رسيدم جان به ‏سلامت می بردم. وانت را دور از محلّه، رو به روی کارگاه کابينت ‏سازی گذاشته بوديم. بام و ديوار کارگاه کوتاه بود و کوچة تنگ و ‏باريکی صحن کارگاه را از خانه های همجوار جدا می کرد. مسيرم را ‏درست پيموده بودم و حالا بر بام بلندی مشرف به صحن کارگاه ‏نشسته بودم و نفس می گرفتم. کوچة بن بست تاريک و خلوت بود و ‏نور بی رمقی از پنجره به دالان و دروازة گارگاه می تابيد و به سختی ‏نيمرخ مردانی را که دم دالان ايستاده بودند روشن می کرد. همهة ‏مردان به تماشای من کم کم بالا می گرفت. بايد هرچه زودتر بر شک ‏و‌ ترديدم غلبه‌ می‌‌کردم. می بينی؟ سرعت عمل مغز‌آدميزاد حيرت آور ‏و شگفت انگيز است. کی از بالای بام به گارگاه رسيده بودم؟ کی ‏تصميم گرفته بودم و چرا مسلسلم را رو به گارگرهای افغانی نشانه ‏رفته بودم؟ نمی دانم. تا مدّتی سر از رفتار و کردارم در نمی آوردم و ‏ذهنم از‌درک آن‌ عاجز بود. گوئی ‌غرايزم در هنگامة خطر بر همه چيز ‏پيشی می گرفت و مرا حيران به‌ جا می گذاشت. با حيرت و شگفتی به ‏چهره‌ های آفتا بسوخته، خسته و خوابزدة ‌ آن همه‌ آدمی که کنار به ‏کنار هم روی گونی و‌ کارتن چندک زده‌ بودند و دست‌ها را ‌روی ‏سرشان گذاشته بودند، نگاه می‌کردم و کلمه‌ای به خاطرم نمی رسيد. ‏

‏- شما مجاهدين سرور؟ تير بر داشتين؟ زخمتان کاريست؟‏

زمانی به درازا کشيد تا صدای پيرمردی که با سر انگشت ‏ريشش را می خاراند، بشنوم. شايد اگر در موقعيّت ديگری می بودم ‏روی چهار پايه ای می نشستم و چند‌ تا طرح از آن کلبة نيمه تاريک و ‏دود زده، چراغ گردسوز و ده ها گارگر آواره که مثل ساردين به هم ‏چسبيده بودند، می زدم. مدّت‌ ها بود که اين صحنه ها را فقط در ذهن ‏و خيالم نقّاشی می کردم و روی هم می انباشتم، صحنه‌ هائی که تا ‏مدّت ها از پيش چشمم کنار نمی رفتند و همه جا پا به پايم می آمدند ‏و ‌دست از سرم بر نمی‌داشتند. صحنه‌هائی که در ‌شب‌ آخر روی ‏سمنت کف سلول و در و ديوار نقش می زدم.‏

‏- ما مهمان شما هستيم سرور، آزارمان به کسی نمی رسه.‏

‏- نترس پدر جان، فقط يه لطفی در حقّ من بکن.‏

‏- امر بفرمائيد سرور. ‏

گارگرهای‌فصلی‌ افغانی هر‌کدام ميخی به‌ديوار‌کاهگلی کوبيده ‏بودند و رخت و لباس و بقچه‌هاي نانشان را بالای سرشان به ميخ ها ‏آويخته بودند. دست‌دراز کردم‌ و‌شال، عرقچين، جليقه و‌‌تنبان کهنه‌ای ‏از گل ميخ برداشتم. ‏

‏- نترس، مجانی‌نمی خوام، بابتش پول می‌دم.‌فهميدی؟ بجنب. ‏تا من لباس عوض می کنم تو اين قبيله رو می بری بيرون، توی پياده ‏رو، کنار وانت. گفتم نترس. چرا می لرزی پدرجان؟ اگه عاقل باشين ‏تلنگری به کسی نمی زنم.‏

‏- سرچشم سرور، سرچشم!‏

تا روزها جليقة تاجيک خوشدوز جوانک افغانی را می پوشيدم ‏ودلم به‌دور انداختن آن جليقة يادگاری بار نمی داد. می بينی؟ من از ‏مهلکه به سلامت جسته بودم و زير دوش حمّام نمره به جليقة جوانک ‏افغانی فکر می کردم و با خودم عهد می بستم که سر فرصت‌ به کار ‏گاه کابينت سازی برگردم و ‌جليقه را به‌ صاحبش برگردانم. گيرم ‏چنين مجالی هرگز پيش نيامد.‏

سرتاسر شب خواب به‌چشمم نيامده‌ بود وبا وانت باری در ‏خيابان های خلوت چرخ زده بودم. دم‌دمای سحر به‌حمّام رفته بودم تا ‏شايد چرتی بزنم. نتوانستم. نمی توانستم. سرم پر از صدای رگبار ‏گلوله بود و اضطراب، هول و هراس يکدم رهايم نمی کرد. پيکر مثله ‏شدة سماورساز از پيش چشمم کنار نمی رفت. سماورساز پيش پايم ‏به خاک افتاده بود، قامت بلندش در خون غلتيده بود، جنازه اش را روی ‏بام فدوی، زير نور مهتاب تنها گذاشته بودم و کم کم جای خالی او را ‏احساس می کردم وبغض گلويم را می فشرد. پرده های هول تک تک ‏از برابرم می گذشتند. بی هدف می راندم. به کجا می رفتم؟ از جادّة ‏دماوند بر گشتم. شهر از خواب بيدار شده بود و بايد هرچه زودتر ‏امانتم را به مقصد می رساندم. نزديک باجّة تلفن توقف کردم.‏

‏- الو، من کسرام، از بيروت برگشتم.‏

پيرزنی با لهجة خراسانی در جوابم گفت:‏

‏- آقا تشريف بردن سفر، تا يه هفتة ديگه بر نمی گردن!‏

تا شب چند‌بار تلفن زدم و هر‌بار همان‌صدا توی‌گوشی پيچيد ‏و همان جمله را مثل طوطی تکرار کرد. يک هفته! باقی داستان صابر ‏نقره فام در همان يک هفته اتّفاق افتاد و روزهای آخر فقط به مرور ‏مکرّر آن ‌گذشت. داستان؟‌مگر ‌زندگی ‌ما‌ داستانی نانوشته‌نيست؟ مگر ‏آدم‌های قصّه عمری جاودانه نمی يابند؟ مگر‌همين انديشه وسوسه‌ام ‏نکرد تا سرگذشت و‌ زندگي مختصرم را تند و شتابزده بنويسم و‌آن ‏دفترچة کاهی‌را همراه‌کليد‌چمدان‌و نامه‌ایبه دست‌دخترهاجر بسپارم؟ ‏درآن نامه به گورستان مسگرآباد وسنگ قبر جديد گل عنبر و شعر ‏حافظ اشاره کرده بودم. سنگ قبر مادرم را فردای قتل سماورساز ‏سفارش دادم و بالای سر استاد نشستم تا آن شعرحافظ را کلمه به ‏کلمه روی سنگ مرمر سفيد حک کرد: « آسمان بار امانت نتوانست ‏کشيد، قرعة فال به‌ نام من ديوانه زدند.» چمدانی‌ فلزی ‌از‌ خيابان ‏ناصرخسرو خريدم، عصربلند به ‌گورستان مسگرآباد رفتم، سه‌راهی، ‏مسلسل‌دستی، نارنجک‌ها، مواّد منفجره و ابزار وسايل بمب سازی ‏سماورساز و اسناد و مدارک را توی چمدان چيدم، در چمدان را قفل ‏زدم، امانتم را به مادرم سپردم و‌به‌ تماشای قبر گل‌عنبر کمر راست ‏کردم. گور گل‌عنبر بعد از سال ها سرانجام با سيمان و سنگ مرمر ‏مرمّت و آباد شده بود،آباد!‏

‏- غم آخرت باشه، جوون.‏

پيرزنی بر سر قبر مادرم نشسته بود و فاتحه می خواند و من، ‏تازه متوجّة حضور او می شدم. کجا بودم؟ در تمام مدّتی که ديوانه ‏وار بيل می زدم، عرق می ريختم و گور مادرم را می شکافتم، کجا ‏بودم و به چه چيزهائی فکر می کردم؟ به آن روز سرد و برفی و ‏کلاغی که از بالای سرم می گذشت؟ به هاجر کلانتر که سرم را روی ‏سينه‌اش گذاشته‌بود؟ به‌شاطر که‌سرلک نشسته‌بود‌و‌سيگار‌می کشيد؟ ‏به سماورساز که مرده ريگش را به من سپرده بود؟ به آينده؟ به ‏خواهرم که بی خبر رفته بود؟ نه، نه! فکر نمی کردم، تصاويری تکه ‏تکه از منظرم می گذشتند و من نمی توانستم به آن ها سامانی بدهم. ‏نمی شد. همه چيز دنيا از هم گسيخته و پاره پاره بود. واقعی نبود، ‏واقعيّت نداشت و من نمی توانستم باور کنم. کابوس؟ دوباره دچار ‏کابوس نشده بودم؟ چرا سرم وا می چرخيد و ساية قبرهای کهنه در ‏نگاهم کج می شدند؟ چرا، چرا بيل و گلنگم را از سَرِخاک بر نمی داشتم ‏و راه‌ نمی افتادم؟ چرا به خودم نهيب نمی زدم و تصميم نمی گرفتم؟ ‏شب در راه بود و من هنوز زير ديوار‌آن مقبرة مخروبه نشسته بودم ‏به خورشيد خيره شده بودم. غروب! خورشيد شنجرفی کمانه کرده ‏بود و آرام آرام در دود و غبار فرو می رفت و غروب می کرد. دود ‏و گرد و غبار مثل لحاف چرکی روی شهر‌افتاده بود‌و‌من و‌خورشيد ‏به‌ سختی نفس‌ می‌کشيديم. بغضی ديرينه توی گلويم گره خورده بود ‏و احساس می کردم گونه هايم مثل خورشيد آتش گرفته اند. ‏

‏- سماورساز مرد، مادر!‏

صدايم راهيچ کسی نشنيد. پيرزن رفته بود، مرده ها خاموش ‏بودند و خرناسة کاميون های جادة خاوران يک دم نمی بريد. شب در ‏راه بود و من هنوز توی قبرستان قدم می زدم. تنها مانده بودم، زير ‏پايم خالی شده بود و اندوه مثل سنگ سنگين قبری روی قفسة سينه ام ‏سنگينی می کرد. از گورستان بيرون رفتم و پشت فرمان وانت باری ‏نشستم: « کجا می روی صابر؟»‏

‏ به ‌کجا می رفتم؟ به‌ کجا می ‌توانستم بروم؟ پياله ‌فروشی ‏ملکة آفاق؟ موتورخانة‌شاطر؟ ترازوسازی عمويحيی؟ گاوداری حسن ‏آباد؟ کجا؟ آواره شده بودم و بی اراده توی خيابان ها دور می زدم ‏و‌عقلم به‌جائی قد نمی‌داد. بيابان؟ چرا به‌بيابان های ورامين نمی رفتم ‏وتا آخر‌هفته توی وانت نمی خوابيدم؟ آب و نان و چند قوطی کنسرو ‏می خريدم، در گوشة پرتی پارک می کردم و روزها دور از چشم ‏غير پرسه می زدم و شب ها توی وانت می خوابيدم. نان و آب؟ به ‏جای آب يک بطری عرق کشمش دو آتشه خريدم و راهم را به سوی ‏پل امام زاده معصوم کج کردم. صدای سماورساز توی گوشم زنگ ‏زد:« تو تربيت سياسی نداری نقره فام.» تربيت سياسی؟ من بايد ‏مخم را با عرق كشمش مختل می کردم و می خوابيدم. ضعف؟ من ‏آدم ضعيفی بودم و هيچ ادعائی نداشتم. نه! به خودم دروغ نمی گفتم. ‏بارها در آينة شکسته با خودم رو به رو شده بودم و ضعف هايم را ‏بهتر از هرکسی می شناختم. راستی اگر ضعف‌ های آدميزاد را حذف ‏کنيم چه چيزی از او باقی می ماند؟ قهرمان؟ ها؟ گمان نمی کنم هيچ ‏قهرمانی از چشم خودش قهرمان باشد وداوری ديگران را در خلوت ‏باورکند. توجيه؟ شايد اگر سماورساز زنده می بود می گفت که ‏ضعف هايم را توجيه می کنم. سماورساز مرده بود و من می رفتم تا ‏در گوشه ای بيفتم و نم نم عرق بخورم. به کجا می رفتم؟ وانت باری ‏را در سه راه آذری گذاشته بودم و پياده می رفتم. خديجه؟ سال ها ‏بايد می گذشت تا ناگزير گذارم به خانة خديجه می افتاد و در گوشة ‏قلب او پناه می گرفتم. دخترهاجر گويا تازه از حمام عمومی بر گشته ‏بود، حوله و ليف و کيسه و رخت هايش را روی نردة چوبی بالکن ‏انداخته بود، در آينة ديواری موهايش را شانه می زد و زير لب آواز ‏می‌خواند. چراغ گرد‌سوز لب طاقچه می سوخت و نور بر قزّاقی های ‏کف بالکن می تابيد. بوی خوش عود و بوی غذا در هم آميخته بود و ‏گرمای دلپذيری از در اطاق به بيرون می تراويد. دست به نردة چوبی ‏گرفتم و تک سرفه‌ای کردم. زمزمة خديجه بريد، رو به در چرخيد و ‏شانه از دستش افتاد.‏

‏- خديجه منم، صابر!‏

دخترهاجر پای دار قالی زانو زد و دست روی قلبش گذاشت:‏

‏- خدايا، به دلم برات شده بود.‏

‏ - در حياط باز بود، سرزده اومدم. می بخشی.‏

در دو لنگة اطاق را آهسته بستم، راديوی ترانزيستوری لب ‏طاقچه را روشن کردم و پيچ آن را تا آخر چرخاندم:‏

‏- هيچ کسی نبايد بفهمه که برات مهمون اومده.‏

‏- به پيغمبر خدا قسم به دلم برات شده بود.‏

‏- خديجه، گوش می کنی؟ چرا ماتت برده؟ منم، صابر!‏

دست خديجه مانند دست کورها چيزی را می جست:‏

‏- چادرم، خدايا چادرمو کجا گذاشتم.‏

‏ چادر گلدار خديجه روی نيمکت افتاده بود ولی دخترهاجر از ‏جا نمی جنبيد و آن را بر نمی داشت. پردة پشت پنجره را کشيدم:‏

‏- نترس همسايه، منم. صابر، پسر شاطر.‏

خديجه آهی به رضايت خاطر کشيد و زير لب گفت:‏

‏- بالأخره بر گشتی عزيز دلم، بالأخره پيش خديجه برگشتی ‏صابر. به قرآن قسم به دلم برات شده بود.‏

به‌ دخترهاجر نگفتم که‌ اگر گلدان شمعدانی‌ را پشت‌ پنحره ‏می گذاشتند، هرگز گذارم به آن بالا خانه نمی افتاد.‏

‏- آره، جای امن تری سراغ نداشتم.‏

‏ - خوش آمدی، به خانة خودت خوش آمدی.‏

‏- خانه ی خودم؟‏

‏ - خواب ديدم صابر، خواب ديدم و بی خبر از ولايت پياده ‏راه افتادم. سميرا دنبالم می دويد و می گفت کجا مي ری دختر، صبر ‏کن تا اتوبوس برسه. گفتم قراره‌برام مهمون بياد. خواب ديدم سميرا، ‏حتماً برام مهمون مياد. گفتم، گفتم عزيزدلم توی راهه. ‏

خديجه سرگشته و بی هدف به پستو می رفت و بر می گشت و ‏‏‌مدام حرف ‌می زد، مدام آن‌ طرة موی تر را به ‌دور انگشت می پيچاند ‏و باز رها می کرد.‏

‏- بگو، بگو‌ کجا رفته بودی خديجه؟ بگو ببينم از فلک چه خبر ‏داری؟ تازگی اونو ديدی؟

نگاه خديجه رو به پيش بخاری چرخيد:‏

‏- فلک يه نامه‌ای واسة آقاجمال نوشته، امروز که از پستکان ‏بر گشتم، لب طاقچه ديدم. ‏

نامة فلک را از لای کتاب ويس و رامين بر داشت و به دستم ‏داد. نگاهی گذرا به نامه انداختم و خيالم راحت شد:‏

‏- رفته‌بودی پستکان؟ تو اين مدّت کسی سراغی ازت نگرفته؟ ‏صاحبخونه چيزی به ات نگفت؟ پليس اين طرف ها نيومده؟ ‏

‏- چته صابر؟ مگه اجل دنبالت کرده؟‏

‏- من از اجل باکی ندارم، تو، تو داری دور خودت می چرخی.‏

‏- رفتم به غذا سر زدم. بگو چه اتّفاقی برات افتاده؟ رفيقت ‏کجاست؟ خدای ناکرده بلائی که سرش نيومده؟

‏- همسايه، همساية فضول نداری که‌دماغشو هر جا فرو کنه؟ ‏روزها کسی پيشت نمياد وراجی کنه؟

‏- به صاحبخونه گفتم مي رم زيارت امام هشتم. خيالت تخت ‏باشه، تخت. کسی‌آدرس منو نمی‌دونه. پرنده اين طرف‌‌ها پر نمی‌ زنه. ‏دلواپس نباش، بيا بشين. اين جا امن و امانه. اين لباس ها رو در بيار. ‏خدا رحم کرد صداتو شناختم، داشتم، داشتم تو رو با يه جوون افغانی ‏عوضی می گرفتم.‏

‏- اين جليقه مال من نيست. امانته.‏

چشم خديجه به لکه های خون روی کتانی هايم افتاد:‏

‏- کاش يه جفت پاپوش هم ازش امانت می‌گرفتی، خون ...چی ‏شده صابر؟ بگو چه اتّفاقی برات افتاده؟ ‏

‏- هنوز زنده‌م، هنوز اتفاقی برام نيفتاده. تا آخر هفته فرصت ‏دارم. تا آخر هفته ... ‏

‏- با کی حرف می زنی؟ با ديوار؟‏

‏- اين دور و برها باجّة تلفن پيدا مي شه؟

‏- نه، تا سه راه آذری ... مگه می‌خوای امشب تلفن کنی؟

‏- نه، فردا، فردا، گلدون، بايد مطمئن بشم ...‏

‏- کدوم گلدون؟ فصل گل گذشته صابر، بگو چی می خوای؟

‏- فردا، فردا به ات می گم چکار کنی. ‏

‏- چرا کفش هاتو از پات در نمی آری؟ چته صابر؟‏

کتانی‌ هايم را تا دم مرگ از پايم در نياوردم.‏

‏- می خوای صدای راديو رو کم کنم؟ دارم کر مي شم.‏

‏- من ناچارم تا آخر هفته بمونم، نمی خوام همسايه ها ...‏

‏- همسايه ندارم، اطاق صاحبخونه ته حياطه. صدا نمی رسه.‏

خانه، زن، زندگی! گرمای‌مطبوع زندگی. بوی خوش عود توی ‏اطاق توفالی خديجه پيچيده بود، قابلمة کلّه پاچه روی چراغ سه فتيله ‏می‌جوشيد، مرضيّه چهچهه می‌زد و‌هول و هراسم آرام آرام ته نشين ‏می شد. روی نيمکت قالی بافی نشستم و سيگاری گيراندم. خديجه به ‏پستو دويد و برايم زير سيگاری آورد. خانة خودم؟ نگاهم روی دار ‏قالی و ديوارهای کاهگلی می دويد و همه چيز به نظرم مأنوس وآشنا ‏می آمد، گليم کهنة شاطر، ته قليان بلوری گل عنبر، رختخواب پيچ ‏چهار‌خانه، دستباف و خوشرنگی که مادرم از‌ مشهد سوقات آورده بود، ‏پوسترهای هنر‌پيشه‌هائی که در‌نوجوانی به‌ديوار اطاقم می چسباندم، ‏جام پيروزی و عکس بزرگی که روی رينگ انداخته بودم، جعبة منبّت ‏کاری و‌قاب عکس. قاب‌عکسم را لب طاقچه، کنار جام نقره ای گذاشته ‏بود. صابر نقره‌فام دست زير چانه‌اش گذاشته بود و‌با تمسخر به من ‏لبخند می‌زد. خديجه، کانون محبّت! مهر و محبّت دخترهاجر مثل عطر ‏خوشايندی می تراويد وبا رشته های نازک عود در فضای مأنوس ‏اطاق می چرخيد. لبخند شوق ديدار يار و برق آن چشم های سرشار ‏از شادی وشعف، آرامشی‌ملکوتی به همراه می آورد. آرامش کلبه‌ای ‏پرت و دور افتاده، پرت و دور از هياهوی شهر و رگبار مسلسل و ‏دغدغده‌ های مرگ. پناهگاهی امن و آرام که با عشق ساخته شده و ‏عاشق بر درگاهش به تماشای من ايستاده بود. همه چيز مثل خديجه ‏ساده، صميمی، خودمانی، زلال و بی‌پيرايه‌ بود و من ‌احساس‌ می کردم ‏به خانة‌خودم وارد شده‌ام. انگار سال ها زيرآن سقف توفالی در کنار ‏خديجه زندگی کرده بودم. نمی‌دانم. بی‌ترديد خديجه سال ها در خيال ‏و رؤيا با قهرمان بوکس و در‌آرزوی وصال محبوب روزگار گذرانده ‏بود، اطاقش را با نشانه ها و ياد بودهای من تزئين کرده بود و همو ‏اين احساس خوش و دلپذير را به من منتقل می کرد. احساس خوش ‏دلپذير مردی که ‌از سفری طولانی به خانه و كاشانه‌اش بر گشته بود ‏و‌ به آسودگی نفس می کشيد.‏

‏- گفتی چشم به راهم بودی؟ ‏

‏ حلقة مويش را هنوز دور انگشت می پيچاند.‏

‏- غذا حاضره، مغز پخت شده. هر وقت بخوای می آرم. ‏

‏- من عجله ندارم. اول موهاتو خشک کن ...‏

دست روی سرش گذاشت و دوباره به ياد چادرش افتاد.‏

‏- هوا می خوره خودش خشک می شه.‏

‏- حالا چرا دست به سينه جلو من ايستادی؟ مگه من اربابم؟

بيخ ديوار نشست و زانويش را بغل گرفت.‏

‏- دست و پامو گم کردم. هنوز باورم نمی شه.‏

‏- می خوای يه دهن آواز بخونم تا باور کنی؟‏

خديجه نگاهش را دزديد و زير لب گفت:‏

‏- يادش به‌ خير. می‌ دونی؟ من شب ها بيدار می موندم تا به ‏کاروانسرا بر گردی و آواز بخونی.‏

ابراز عشق؟ لبخندی زد و گونه‌هايش گل انداخت. ‏

‏- خديجه، طپانچه پيش تو امانت بود؟ چطوری جرأت کردی؟ ‏چطوری جرأت کردی به تيمارستان بياری؟

سؤال‌هايم رندانه بود و دخترهاجر را قدم به قدم جلو‌می برد ‏و به هدف نزديکتر می کرد.‏

‏ - جرأت؟ تيمارستان که سهله، اگه لازم می شد تا قلّة قاف ‏می رفتم و طپانچه رو برات می آوردم.‏

از جا برخاستم و مدّتی به تماشای در و ديوار ايستادم.‏

‏- اطاقتو مثل موزة عکس درست کردی دختر، اين همه عکس ‏رو از کجا گير آوردی؟

‏ - همه رو از فلک گرفتم.‏

به پستو رفت و با مجری فلّزی قديمی برگشت و قفل از در ‏مجری کهنه برداشت.‏

‏- تو انگار يک عمره که داری ساية منو راه می بری؟‏

سال‌ها بايد می‌گذشت تا به‌ راز آن مجری کهنه و‌عشق ديرينة ‏خديجه پی می بردم. می بينی؟ دختر کوچکة هاجرکلانتر، سال ها با ‏خاطره‌ها و عکس‌های من زندگی کرده بود، عکس‌های سياه و سفيدی ‏که درکاروانسرای سفيدابی انداخته بودم، عکس‌های‌ رنگی که خبرنگار ‏ورزشی روی رينگ مشت زنی از من گرفته بود، گزارش‌های مفصل ‏مفسّر ورزشی، بريده‌های روزنامه‌ها و‌مجلاّت، تسبيح‌ کهربائی دوران ‏نوجوانی، دستمال گردن ابريشمی و‌هر چه که نشانی از صابر داشت، ‏همه و ‌همه را طّی سال‌ها گرد آورده بود و توی مجری روی هم چيده ‏بود و‌مثل گنجينه‌ای از‌آن‌ها حفاظت مي‌کرد. خاطره‌های صابرنقره‌‌فام ‏توی مجری بود و‌ دخترهاجر به ‌هر کجا که می‌رفت گنجينه‌اش را با ‏خودش می ‌برد. مجری خاطره‌های صابر از کاروانسرای سفيدابی تا ‏بالا خانة کاهگلی گاوداری حسن آباد، منزل به منزل سفر می کرد. ‏خديجه قفل از‌در‌آن قلعة سحرآميز بر داشته بود و من در معابر غبار ‏گرفته وآشنای آن، با شيفتگی روزگار جوانکی را دوره می کردم که ‏مثل‌آهو بر بام ماشين دودی رو به مرگ می دويد، جوانکی که سر از ‏رينگ بوکس در‌ آورده‌ بود، جام افتخار و پيروزی را دو‌دستی بالا ‏برده بود و به گوشة سالن خيره شده بود. راستي به چه کسی نگاه ‏می کردم؟ به‌جيران آتشي؟ جيران‌توی عکس رنگی روزنامه نبود ولی ‏من هنوز او را می ديدم، می ديدم که شادمانه کف می زد و به رويم ‏می خنديد. تا از صحن کاروانسرای سفيدابی به جيران آتشی برسم ‏و در گوشة ديوانه خانه روی سکّو کز کنم عمری انگار گذشته بود. ‏گم شده بودم، در کوی و گذر جيران‌آتشی گم شده بودم و خديجه را ‏از ياد برده بودم. دخترهاجر هيچ جائی در آن گذشته نداشت. خديجه ‏سال ها در تاريکی می نشست و مانند شبحی از درون تاريکی‌های ‏شترخوان حاجی سفيدابی، از پشت دارقالی مرا می پائيد.‏

‏- سديّک ارمنی با تو عرق می خورد صابر؟ ‏

غافلگيرشدم. راستی خديجه از کدام طايفه بود؟خيال دخترک ‏تا‌ کجا رفته ‌بود و از ‌کجا می آمد و‌چرا به جيران‌آتشی اشاره می کرد؟ ‏جا پای جيران می‌گذاشت؟ چرا، چرا لبخند می‌ زد و چشم از من بر ‏نمی داشت؟ پس و پشت پيشانيم را می خواند؟ خوانده بود؟ خديجه ‏سفره انداحته بود، چهار زانو کنار سفره نشسته بود، خيره خيره ‏نگاهم می کرد و من پی به منظورش نمی بردم. ‏

‏- خدا خودش از سر تقصيراتم بگذره، من ...‏

‏- کدوم تقصير؟ ‏

سرش را پائين انداخته‌بود، با کف دست زانويش را می ماليد ‏و با حجب لبخند می زد. ‏

‏- بگو چه شاهکاری انداختی؟‏

‏- به خاطر تو چند بار لب زدم. به خاطر تو، ملتفتی؟‏

‏- به خاطر من عرق خوردی؟ ‏

‏- دو تا ته استکان بيشتر نخوردم، فقط می خواستم مزّه شو ‏امتحان کنم. خيلی تلخه. ‏

‏- خديجه، مگه خل شدی؟

‏- مگه دختر ارمنی با تو عرق نمی خورد؟ ها؟ ‏

‏- تو با جيران‌آتشی فرق داری خديجه. ادای اونو در نيار.‏

‏- آخه نمی‌ دونم چکار کنم که تو خوشت بياد؟

‏- بشين برام يه رج قالی بباف، من از صدای شانة قاليبافی ‏خيلی خوشم مياد.‏

‏- بازم قالی ببافم؟ من بيست ساله که پشت دستگاه نخ قالی ‏گره می زنم، می خوای امشبم قالی ببافم؟ ‏

‏- لابد خيال داری امشب با من عرق بخوری؟

‏- اين بطری عرق رو واسة کی خريدی؟ ها؟ نترس، گناهش ‏به‌ گردن من، جهنّم، بذار روز قيامت منو بفرستن تو‌ غرفة ارمنی‌ها. ‏شايدم رفتم پيش ابرام جهود که تو زيرزمين خونه ش عرق می کشيد.‏

‏- روز‌قيامتی در‌کار نيست‌دختر، من‌دلواپس همين دنيا هستم، ‏دلواپس روزی که من نباشم و تو ... من مسافرم خديجه، مسافر. دلم ‏نمی خواد زندگی و آيندة تو رو خراب کنم. من، من آخر هفته از اين جا ‏می رم و معلوم نيست ...‏

‏- امشب که‌ هستی، تا آخر هفته خدا بزرگه. بعداٌ توبه‌ می کنم. ‏توبه، در توبه هميشه بازه. خدا از سر تقصيراتم می گذره.‏

‏- آره، ظلمه اگه خدا از سر تقصيرات دختر قاليباف نگذره. ‏

‏- نترس، وجدانت راحت باشه، گفتم که من گناهشو گردن ‏می‌گيرم، بهشت‌رو می‌بخشم به سيّد‌اولاد‌پيغمبر، من‌ بهشت‌ نمی خوام. ‏ببين صابر، من که‌ ديگه بچّه ‌‌نيستم. بالغم، عاقل و‌ بالغ. عقلم سر ‏جاشه، می دونم دارم چکار می کنم. از عاقبتش نمی ترسم. می بينی؟ ‏من برات اسلحه آوردم. اگه لو می‌رفتم و گير می افتادم، سرمو به باد ‏می دادم. جهنّم. من به خاطر تو حاضرم حتّی آدم بکشم. ‏

‏- ما آدمکش نيستيم خديجه، يادت نره. دشمن تهمت می زنه! ‏

‏ - می دونم، فلک همه چی رو برام گفته. می دونم چرا تفنگ ‏ورداشتی و ياغی دولت شدی.‏

از جا برخاست و تا پشت دستگاه قالی بافی رفت و دست ‏روی گلبوته ها کشيد:‏

‏- می خوای برات ببافم؟ پشت دستگاه بشينم و تا آخر هفته ‏برات ببافم؟ تا آخر هفته؟ ‏

‏- عرق نخورده گر گرفتی، گونه هات گل انداخته.‏

‏- بالاخره به خديجه نگاه کردی!‏

‏- حق داری. من تو رو اوّلين بار توی تيمارستان ديدم و ‏شيفتة جسارت و‌ دلاوری دخترهاجر شدم. تو برام يک‌ دنيا رنگ و اميد ‏آوردی. در‌اين مدّت بارها به ات فکر کردم. اون روز همين شليته رو ‏پوشيده بودی.‏

‏- يادمه چه جوری به شليته نگاه می کردی. امشب اين شليته ‏رو به همين خاطر تنم کردم.‏

‏ - به ات مياد، شکل دخترهای ترکمن شدی خديجه. باورکن.‏

روی نيمکت قالی بافی نشست و پرسيد:‏

‏- مگه دختر های ترکمن صحرا زشتن؟‏

‏- نه، با نمک وجذّابن. يه جور زيبائی وحشی و خاصی دارن.‏

‏- وحشی؟ دارم بی شرمی می کنم صابر؟ خيلی پر رو و ‏بی حيا شدم؟ اگه خوشت نمی ياد بگو. بگو لب به عرق نمی زنم. ‏

اين دختر دلاور و بی‌ باک و شيدا در کجای وجود خديجه ‏پنهان شده بود که من سال ها نديده بودم؟

خيالی شيرين مانند شهاب در تاريکی های ذهنم درخشيد:‏

‏- نه، بلند شو آب ليمو و شکر بيار تا برات ودکا لايم بسازم.‏

‏- آب ليمو ندارم، با نارنج و شکر مي شه يه چيزی درست ‏کنی که راحت از گلوم پائين بره؟

دست به زانو گرفت و از جا برخاست به پستو دويد و با ‏سينی ميوه بر گشت. نارنج و انگور و انار! انارها را دانه کرده بود، ‏توی ظرف بلوری ريخته بود و کاسة بلوری را با چند انار شکسته ‏تزئين کرده بود.‏

‏- سر راه خريدم، انار ساوه ست.‏

‏- امشب انگار حسابی تدارک ديدی؟‏

‏- به موت قسم منتظر بودم. پلک چشمم مدام می پريد. ببين، ‏پرکاه رو پلکم گذاشتم.‏

‏ زانو به زانويم نشسته بود، ليوان ودکا لايم را دم دستش ‏گذاشته بود، تا آخر‌شب نم‌نم می خورد و‌يکدم زبان به‌کام نمی گرفت. ‏الکل بند از زبانش برداشته بود و خديجه، ساده وبی پروا، از آرزوها ‏و رؤياهايش می گفت که سال ها بر تار قالی گره زده بود، از شب های ‏بی شماری می گفت که عکسم را بغل می گرفته و توی تاريکی اشک ‏می ريخته، از قاليچة کوچک ابريشمی می گفت که دور از چشم مادرش ‏بافته بود. قاليچة کوچک و ظريف ابريشمی را پيش رويم پهن کرده ‏بود و با دل انگشت موهای تصوير قاليچه را نوازش می کرد:‏

‏- شاهکاره، بی نظيره دختر، بی نظير!‏

‏- دوسال طول کشيد تا دزدکی بافتم.‏

‏- من که سقفی روی سرم ندارم که شاهکار تو رو به ديوار ‏اطاقم آويزون کنم؟

نگاه خديجه روی تصوير قهرمان بوکس ميخ شده بود:‏

‏- حق داری، اين اطاق کاهگلی قابل تو نيست.‏

‏- اشتباه می کنی دختر. من توی کلبه به دنيا اومدم.‏

‏ قاليچة ابريشمی را به ديوار‌ کاهگلی اطاق آويختم. اشک در ‏چشم های دخترهاجر حلقه زد.‏

‏- من آخر‌هفته مي‌رم خديجه. اگه زنده‌بمونم دوباره به همين ‏اطاق توفالی بر می گردم، خانه و کاشانة من اين جاست، قلب تو از ‏هر کاخی زيباتر و با شکوه تره. تو تجسم مهر و ايثاری.‏

‏- کاش منم از اين حرفای قشنگ بلد بودم. بگو عزيزم، بازم ‏بگو. تا صبح برام حرف بزن، تا صبح. تا آخر هفته...‏

‏- حرف قشنگ لق لقة زبونه دختر، بايد کار قشنگ انجام داد. ‏همة حرفای قشنگ دنيا به پای اين قاليچه زيبا نمی رسن، چه حرفی ‏قشنگتر از اين قاليچه که با تار و پود دلت بافتی؟ ‏

‏- بگو عزيز دلم، بگو. من هزار هزار تا چهار بيتی واسة تو ‏خوندم و هی‌آه کشيدم. نخ گره می‌زدم و هی اشک می ريختم تا شايد ‏زبون واکنی و برام حرف بزنی. بگو، تا آخر هفته حرف بزن ...‏

‏- کافيه، در اين سال‌ها به اندازه کافی اشک ريختی، حالا بذار ‏يه داستانی برات تعريف کنم تا يه ذرّه بخندی.‏

دلم مانند دانة گندم به نيش آمده بود و داشت می ترکيد. الکل ‏و اندوه در هم آميخته بودند و من تا به هق هق نيفتم به غم ميدان ‏نمی دادم. لودگی می کردم و تا آخرشب برايش از عبيد زاکانی آيه ‏می‌آوردم. لطيفه می‌گفتم و مزّه می‌انداختم. خديجه نرم نرم‌‌ می خنديد ‏و‌با کف دست به شانه‌ام می کوبيد:‏

‏ - بد جنس. بد جنس. ‏

به لطيفه هاي عبيد، از خود بی‌خود می خنديد و در‌ميان خنده ‏اشک می ريخت.‏

‏- شوخی نمی کنم خديجه، به سيّد اولاد پيغمبر چی گفتی؟ ‏

‏- پشت دست اون نا سيّد رو با انبر داغ کردم.‏

‏- چی به‌اش می گفتی؟ وقتی با جامه کوب دنبالش ‌می کردی، ‏چی به‌اش می گفتی؟ جان صابر بگو!‏

‏- بد جنس، از کی شنيدی؟‏

‏- ليلی قد دراز. می بينی؟ من اونقدرها که تو خيال می کنی ‏بی خبر نبودم. بيا، بيا زير گوشم بگو. جان صابر بگو!‏

با شرم و شادی در گلو می خنديد و مانند گربه لاله گوشم ‏را می ليسيد: « بدجنس!» لب هايش گرم و نرم و نمدار بود و بی تابم ‏می کرد. تمنّا شعله ور شده بود و از عمق وجودم زبانه می کشيد و ‏بالا می آمد و با دردی خوشايند رگ و پی و پوستم می سوزاند. ‏موهای بلند دخترهاجر روی شانه ام ريخته بود، سرم را بغل گرفته ‏بود و لب از لاله ی گوشم بر نمی داشت.‏

‏ - دختر ترکمن، تو که تنبان نمی پوشی تا بندشو واسة پسر ‏شاطر باز کنی؟ ها؟

‏- بد جنس، از کی شنيدی؟‏

‏- ببينم دختر، ببينم چی زير بلوزت برام قايم کردی؟ ها؟ دو ‏تا قمری؟ چه دل دلی می زنن.‏

پستان گرم و نرم خيجه مثل دل قمری توی مشتم می طپيد. ‏دخترک ريسه می رفت، مثل شاخة بيد در نسيم پيچ و تاب می خورد، ‏لبش را به دندان می گزيد و ناله می کرد. ‏

‏ - چراغ ... چراغ ...‏

چنگ به سر شانه‌ام انداخت و به سختی از جا برخاست. تلو ‏تلو خورد و رو به گرد سوز لب طاقچه رفت.‏

‏- به چراغ دست نزن، دختر.‏

فتيلة گردسوز را کمی پائين کشيد، دست به دار قالی گرفت و ‏روی لبة نيمکت افتاد:‏

‏- آخ، دکمه های بلوزم قلوه کن شدن.‏

‏- دست هاتو وردار، قمری ها دارن خفه می شن. ‏

‏- نه، خجالت می‌ کشم. نه صابر، تو رو خدا نه. چراغ، بذار ‏چراغ رو خاموش کنم.‏

‏- از جات جنب نخور دخترترکمن، تابلو منو خراب می کنی. ‏جنب نخور، می خوام تماشات کنم. ‏

سرش را بالا برد و موهايش را دور گردنش ريخت.‏

‏- بالاخره به خديجه نگاه کردی؟‏

‏- نمی‌خوای قمری‌ها رو از‌قفس‌آزاد کنی؟ دارن پر‌پر‌‌می زنن. ‏هی دختر، دست هاتو وردار، جان صابر وردار.‏

دختر هاجر روی قاليچة ترکمنی نشسته بود و نگاهش به راه ‏رفته بود. با چشم باز خواب می ديد و گوئی در رؤيائی شيرين رها ‏شده بود، گم شده بود. انگشت هايش بی اختيار بر دکمه های صدفی ‏بلوزش می لغزيدند و به ميل جادوگری که در دود و غبارمی چرخيد، ‏برهنه می شد. کنار چشمة جادو برهنه می شد. ‏

‏- بگو بمير، می ميرم.‏

‏ چشم‌ های‌ کوچک، اريب و ترکمنی دختر هاجر ‌ به طرز‌ غريبی ‏درخشيدند. گونه هايش گر گرفتند. لبخند مرموزی بر لب هايش نقش ‏بست. آستين های بلوزش را به نرمی بيرون کشيد، بلوزش را مچاله ‏کرد و دورانداخت، بال دامن گلدار گشادش را بالا کشيد، دست هايش ‏را مانند دو بال پرنده گشود، انگشت ها و مچ دست هايش را چند بار ‏از لابلای تارهای سفيد گذراند، خودش را به دار قالی مصلوب کرد و ‏پلک هايش را بر هم گذاشت:‏

‏- می بينی؟ فلک می گه منو به دار قالی مصلوب کردن، يعنی ‏به خاج کشيدن، به خاج مقدّس!‏

دخترهاجر به‌دار قالی آويخته بود، پيشانی‌اش عرق کرده‌بود، ‏چند طره مو به دانه های عرق روی پيشانی‌اش چسبيده بود و خسته ‏از‌ جانی که کنده بود نفس‌ نفس می ‌زد. نور بی ‌رمق گرد‌سوز بر ‏دختر ترکمن می تابيد و رشته های نازک و چرخان دود عود، باکرة ‏مصلوب را متبرّک می کرد. وهم؟ ديوارهای گاهگلی اطاق و تابلوهای ‏باسمه ای روی ديوار، سقف توفالی و حصيرهای زرد و تيرهای کهنة ‏چوبی، بالشچة نيمدار و قاليچة ترکمنی روی نيمکت، دار بزرگ قالی ‏که تا نزديک سقف اطاق بالا رفته بود، کلاف های رنگی نخ قالی که مثل ‏گوشواره از گوشه ‌های دار ‌قالی آويخته‌ بودند، گليم ‌کهنه، نارنج‌ های ‏لهيده و ته ماندة ودکای دره گز، همه و همه چيز وهم انگيز به نظر ‏می رسيد. وهم! گوئی اجزای پيکر خديجه را با نخ ترياکی رنگی بر ‏تارهای سفيد قالی بافته بودند، گوئی نيمتنة برهنة دخترهاجر وآن ‏پستان های گرد و کوچک و خوشقواره را بر تارهای سفيد قالی نقش ‏زده بودند دختر ‌مصلوب! دختری که چشم‌هايش را از‌شرم بسته بود، ‏پلک‌هايش‌می‌لرزيدند، اشک و‌سرمه از‌گوشه چشم‌هايش می جوشيدند ‏و بر گونه‌اش می لغزيدند. دختری که تب کرده بود، عطش داشت و ‏بی تابانه منتظر بود تا حقة ناف و غنچة شکفتة پستان هايش را ببوسم ‏و طلسم و جادو را باطل کنم. کجائی صابر؟ دست دور کمر باريک ‏دختر‌ ترکمن حلقه کردم و او را از متن قالی بيرون کشيدم. خديجه از ‏وهم بيرون آمد، چنگ به موهايم انداخت و صورتم را به سينه اش ‏چسباند:‏

‏- من بهشت نمی خوام، تو بهشت منی صابر.‏

‏ روی‌نيمکت قاليبافی افتاديم و در‌هم گره‌خورديم. دخترهاجر ‏مثل عشقه در من پيچيده بود، دنبة سرش را بی تابانه به بالشچه ‏می ماليد و با درد و لذت می ناليد: ‏

‏- من بهشت نمی خوام ...‏

بهشت؟ پس از مدّت‌ها در‌حلقة بازوی خديجه آسوده و سبک ‏به خواب رفتم. خوابی عميق و بی کابوس.‏

‏- خواب ديدم صابر، تو ديگه پيش من بر نمی گردی. ‏

‏ مهتاب از پنجره می تابيد، خديجه پای دار قالی نشسته بود، ‏نگاهش به راه رفته بود و گوئی برای خودش حرف می زد.‏

‏- خدايا چه زود گذشت.‏

‏- نه دختر ترکمن، بر می گردم، بر می گردم، می خوام ببرم ‏دريا رو نشونت بدم. دريا، جنگل، کوه، کوير...‏

‏- قاليچة حضرت سليمان. می بينی؟ اين لکّه رو می بينی؟ ‏روی اين قاليچه زن شدم. روی اين قاليچه همه جای دنيا رو سياحت ‏کردم. منو با خودت تا اون سر دنيا بردی. مگه يادت نمی ياد؟ هربار ‏منو باخودت می‌بردی و‌تو يه‌گوشة دنيا بغلم می‌کردی، رو‌ماسه های ‏ساحل، زير درخت های جنگل، زير ستاره های کوير. آی که تو چقدر ‏شيرين زبونی صابر. تو، تو از پيشم مي ری ولی من اين قاليچه رو تا ‏آخر عمر نگه می‌ دارم، تا دم مرگ. وصيّت می کنم، وصيّت‌ می کنم ‏منو توی اين قاليچه بپيچن و دفن کنن. می‌بينی؟ چه‌زود‌گذشت. خدايا ‏چقدر زود گذشت.‏

‏- نامه يادت نره خديجه.‏

‏- خدايا چقدر زود گذشت! ‏

از جا پريد و به پستو دويد:‏

‏- آب؟ خدايا کاسة آبو کجا گذاشتم؟‏

با کاسة آب به روی بالکن آمد، دست به نردة چوبی گرفت و ‏پشت سرم آب پاشيد. خديجه به نرده يله داده بود و من آرام آرام از ‏پلّه ها پائين می رفتم. پلّه ها، پله های مار پيچ و بی شمار! پلّه ها انگار ‏تا ابديت ادامه می يافتند، مهتاب انگار سرتاسر شب می تابيد، ماه ‏هرگز غروب نمی کرد و گيسوی بلند و نمدار خديجه مدام در نسيم ‏شبانه تاب می خورد، تاب می خورد ... ‏