مهتاب و کاکلِ سپیدِ سهند‏

فصلی از جلد اوّل رمان

« زندان سکندر»،

مهتاب در‌‌ دوران جا به‌جائی عظیم و‎ ‎تاریخی مردم ما ناپديد شده ‏بود و من شعری کوتاه پشت عکس نو جوانی او نوشته بودم که در روزهای ‏آخر به دست کتایون افتاده بود و هر ازگاهی آن را زیر لب زمزمه می کرد. ‏مهتاب مانند مرغی از بام سهند پریده بود و از او یادگاری به جا مانده بود ‏که در آن همه سال پاره‌ای، جزئی جدائی ناپذیر از وجودم شده بود و شب ‏و روز با من بود.

یادگار مهتاب درگیر و دار سفر کتایون ناگهان ناپدید شده ‏بود و من با توجه به شرایط ویژه و وضعیّت بحرانی او دم فرو بسته بودم و ‏کتایون نیز بر خلاف انتظارم به آن «ساعت مچی» هیچ اشاره‌ای نمی کرد. ‏در حقیقت ما به ندرت همـکلام می‌شدیم و بعد‎ ‎از آن جدائی‌‏‎ ‎اجباری، ‏صوری و مصلحتی در سکوتی ملال‎‎آور روزگار می گذراندیم. در خاموشی ‏شام می خوردیم و بنا به عادتی دیرینه، محتاط و معذّب، با فاصله، مانند ‏بیگانه ها روی تشک دو نفرة قدیمی دراز می کشیدیم و در خاموشی به ‏همهمة گنگ شهر و آژیرهای گاه و بیگاه خودروهای پلیس، آتش نشانی و ‏یا آمبولانس های بیمارستان گوش می سپردیم. ما از چند سال پیش در ‏محّله ای شلوغ و پشت کلانتری و نزدیک بیمارستان و در انتهای بن بست ‏الکساندر زندگی می کردیم که من به کنایه می گفتم: ‏«زندان سکندر!»‏
زندان سکندر ما کوچک بود و جائی برای تختخواب، مبل، میز و ‏صندلی نداشت. بازماندگان مقتصد «گُل ها» از آن چند متر زمین به نحو ‏احسن استفاده کرده، حمّام، توالت و جایگاه آشپزی را مختصر و مفید و ‏مینیاتوری ساخته بودند و ما که به ناچار به اختصار خو کرده بودیم، مانند ‏اجدادمان روی زمین سفره می‌انداختیم وکنار سفره چهار زانو می نشستیم ‏و در سکوت و آرامش غذا می ‌خوردیم. هرچند کتایون در روزها و ماه های ‏اخیر بی اشتهاتر شده بود و بنا به عادت و با حواس پرتی دستش به سفره ‏دراز می شد و اغلب با بی‌میلی چند لقمه «غُصّه جو» می کرد. غذا خوردن ‏کتایون رفع تکلیف بود. حضور نداشت، اغلب نگاه‌اش به راه می رفت، بی ‏اختیار و انگار به فرمان نیروئی مرموز و نامرئی، نان‌های خمیر را از گوشه و ‏کنار سفره بر می داشت، مدّت ها ورز می داد و هر بار مجسمة کوچک و ‏ظریف و زیبائی می‌ساخت و آنها را لب طاقچه کنار‌هم می‌چید و آخر هفته ‏با ته ماندة غذاها و خرده استخوان‌ها توی سطل زباله می‌ریخت. کتایون در ‏ماه اخیر پا به آشپزخانه نگذاشته بود و به رنگ و بو و طعم غذا و تزئین ‏سفره بی اعتنا شده بود. گیرم از حق نباید گذشت، سفرة ما هرگز رنگین ‏نبود و شاید به همین دلیل از آن همه وسواسی که من برای چیدن یک ‏کاسه ماست ترش و دوتا بال مرغ و چند پر سبزی و تربچه نشان می دادم ‏و از آن همه ولع و اشتها و عصبی می‌شد و رنگ از رخش می‌پرید. کتایون ‏که از غذا و از هیچ چیزی دراین دنیا لذت نمی برد، اشتها و پر خوری بابا ‏سهند آزارش می داد و سر سفره حوصله اش سر می رفت. از سر نا چاری ‏تا آخر کنار سفره یک زانو می نشست و از پنجره به پیرزن چروکیدة روی ‏دیوار خیره می شد و ناخن هایش را می جوید. پیر زن اگر چارقدی به سر ‏می بست شبیه مادر بزرگ ما، شبیه آنا سلطان می شد. ‏
‏«دختر، لابد فیل بابا سهند یاد هندوستان کرده، بله؟ مهتاب از ‏بام سهند پریده بود، یعنی چه؟ ... مگه مهتاب خانم دو باره پیدا شده؟» ‏
چشم از نامه برداشتم و از گوشة چشم نگاهی به کتایون انداختم؛ ‏رنگ به رو نداشت و لب هایش به نرمی به هم می خوردند: ‏
‏- مهتاب و کاکل سفید سهند... ‏
بله، مهتاب بهانه و بانی بحران های اخیر زندان سکندر شده بود. ‏نامه از ایران رسیده بود وکتایون انگار آگاهانه آن را روی کاناپه از یاد برده ‏بود. یادگار مهتاب گم شده بود، بارها و بارها از ذهنم گذشته بود تا از او ‏می پرسیدم: «تو آن آهن پاره را ندیدی؟» ولی هر بار در نیمه راه از طرح ‏این پرسش کودکانه و احمقانه پشیمان می شدم. کتایون اگرچه هرگز به ‏زبان نیاورده بودولی مهتاب را از یاد نبرده بود. یادگار مهتاب از چشم او ‏‏«آهن پاره ای» بود که در همة آن سالها در خفا و خاموشی آزار و عذابش ‏داده بود. مهتاب سالها پیش بی رد شده بودولی سایة او، خیال و خاطرة او ‏همیشه در زندگی ما حضور داشت: ‏
‏«تاکی سهند؟ تا کی؟ تا آخر عمر»‏
‏ کتایون پی به پریشانی وسرگشتگی‌ام برده بود و اهمیّت نمی داد ‏و من در موارد مشابه اغلب کوتاه می آمدم، دندان روی جگر می‌گذاشتم و ‏هرگز لب به شکوه نمی‌گشودم. کتایون به آخر راه رسیده بود و اگر کسی ‏گذارش به خانة ما می‌افتاد، در نگاه اوّل سردی فضا، جای خالی‌عشق، بچّه ‏و بازيچه ها را احساس می‌کرد و متوجة کمبود اساسی زندگی ما و کم و ‏کاستی‌های ضروری ما می‌شد. بی تردید رویاروئی مدام با این واقعیّت دمار ‏از روزگار او در آورده بود و گوشه نشین و منزوی شده بود. کتایون هرگز ‏مهمانی نمی‌داد و یا مثل سایر زنهای ایرانی دوره نداشت و هیچ‌کسی را به ‏منزل ما به شام و یا ناهار دعوت نمی‌کرد و دعوت دوستان را نمی‌پدیرفت ‏تا مجبور و مکلف نمی شد در آن اتاق تنگ از آنها پذیرائی می‌کرد. روندی ‏که به تدریج به تنهائی و به ويژه به تنهائی و گوشه‌گیری کتایون انجامیده ‏بود و بعدها، طلاق مصلحتی ما عزلت او را تشدید کرده و بی‌باقی از دنیا ‏بریده بود. حقیقت امر این بودکه کتایون بیمار و دچار افسردگی شده بود، ‏از زمان بیکاری و خانه نشینی، از زمانی که به ناچار و بنا به مصلحت جدا ‏شده بود، با هیچ‌کسی تماس و مراوده نداشت، به دوستان و آشنایان و حتا ‏به اعضای خانواده‌اش در ایران تلفن نمی کرد، به ندرت کتاب و یا روزنامه ‏می خواند و انگار به فکر خرید بلیط هواپیما و خرید تحفه و سوقاتی نیز ‏نبود و به رغم این که به خاطر امنیّت او با هم به این تصمیم رسیده بودیم ‏ومن با طیب خاطر بازگشت او را به ایران پذیرفته بودم، ولی هنوز گیج بود ‏و از بهت و حیرت « طلاق» بیرون نیامده بود و اغلب رو به روی تلویزیون ‏روی‌کاناپه - تخت چندک می‌زد و یا به تماشای نقاشی‌های روی دیوار و ‏آن پیر زنی که به بیرون خم شده بود، می‌نشست و چشم به راه می‌ماند تا ‏به خانه بر می‌گشتم. چشم انداز ما سالها همین طرحهای گرافیک عجیب ‏و غریبی بود که مانند خواب پریشان دیوانه ای بر پشت دیوار ساختمان رو ‏به رو نقش بسته بود و آن پیر زنی که روی تصویر گلهای شمعدانی خم ‏شده بود و هرگز از جا جنب نمی خورد. دیوار از چند جا ترک بر داشته ‏بود، نقشها رنگ باخته بودند و دود همه جا را چرک و خاکستری کرده بود ‏و کتایون هر روز در آن دنیای پر ابهام و ایهام به سیر و سفر می‌رفت، در‌ ‏رخوتی خوشایند، مانند زورقی شکسته بر امواج مردة دریا می لغزید و ‏مستانه کج می‌شد و مج می‌شد و تا زمانی‌که لنگة در آپارتمان روی لولای ‏زنگ زده نمی چرخید، به ساحل بر نمی‌گشت. با صدای کشدار لنگة در به ‏آرامی رو به من بر می‌گشت، ولی انگار کسی را نمی دید و یا حضورم را ‏احساس نمی کرد. ‏
‏ - ها؟ کتی، تو انگار هنوز نخوابیدی؟ ‏
روی جا نیم خیز شد و قوطی قرص هایش را بر داشت: « نه» ‏
ایکاش می پرسید: «آهن پاره ات را پیدا کردی؟» ‏
‏- اعتصاب بود، پیاده اومدم، بخواب، من سر پا یه لقمه... ‏
تکرار و تکرار! قرصی به ته حلقش انداخت و دراز کشید. ‏
‏- آژیر از سر شب یک دم قطع نشده، مگه بیرون چه خبره؟ ‏
شب های بلند زمستان و همهمة مداوم پاریس و آژیر پلیس! ‏
‏- هیچی، ما روی طاق کامیون زندگی می کنیم. ‏
شب ها تا دیر وقت جای خالی بند کهنة فلزی و پوست رنگباختة ‏مچ دستم را نرم نرمک مالش می دادم و تا دم دمای سحر خوابم نمی برد. ‏بی خوابی و بد خوابی مرض مزمنی بود که مانند همزادی با من زاده شده ‏بود و با کمترین بهانه و مستمسکی به سراغم می آمد و روز و روزگارم را ‏سیاه می کرد. در سالهای اخیر این بیماری به کتایون نیز سرایت کرده بود ‏و به ضرب و زور والیوم می خوابید. شب ها لیوان آب و قوطی قرص هایش ‏را کنار بالش می‌گذاشت و در چند ماه اخیر تا سحر دو یا سه بار قرص ‏خواب می خورد و هر بار که گیج و منگ سر از بالش بر می داشت، هر بار ‏که برای نوشیدن آب نیم خیز می شد، مدتی به آرنجش تکیه می داد و در ‏پرتو نور بی‌رمقی که از پنجره می‌تابید با حیرت و ناباوری به چهره‌ام خیره ‏می‌ماند و بعد آهی می‌کشید و به شانه می غلتید: « بازم آژیر!»‏
‏ ایکاش می گفت: ‏«اون پاره آهن که ارزش بی خوابی نداره» ‏
‏« کجا گذاشته بودم آن را؟ کجا؟» ‏
در آستانة پیری کم حواس و فراموشکار شده بودم و گذشته ها را ‏کم کم از یاد می بردم و گاهی در جستجوی چهرة آشنائی، نام دوستی و ‏يا واژه ای مدت ها نگاهم به راه می رفت و خودم را و موضوع جستجو را ‏فراموش می کردم. هر چند از خیر یافتن یادگار مهتاب گذشته بودم، ولی ‏هنوز هر روز که از خواب بیدار می شدم، دور از چشم کتایون، درتاریک و ‏روشنی اتاقک به دنبال چیزی می‌گشتم که می‌دانستم هرگز پیدا نخواهم ‏کرد و دوباره آن را به دست نخواهم آورد. آری، روزها می‌گذشت و به مرور ‏زمان جستجوی «یادگار مهتاب» از یاد می رفت و «یاد مهتاب» از سایه ‏بیرون می آمد و باسماجت جای همه چیز را می گرفت. یاد مهتاب کاروان ‏یادها را به همراه می آورد و مرا تا آن دوردست های دور می برد: ‏
‏«کجا گذاشتم و فراموش کردم؟ کجا؟» ‏
این پرسش مدام توی سرم مکرّر می شد و من با پریشانحواسی از ‏پشت شیشة بخار گرفتة پنجره به دور دست های دور، به جائی ناپیدا نگاه ‏می‌کردم و باز رخسار مهتاب آرام آرام از مه و غبار بیرون می آمد و صدای ‏آشنای کتایون توی سرم می پیچید: «تاکی سهند؟ تا کی؟ تا آخر عمر؟» ‏
خاموشی مرموز کتایون بیشتر از هر پرخاشی آزارم می داد و آن ‏پرسش روشنی که در نگاه دردمند او نقش بسته بود سراسیمه ام می کرد ‏و هیچ راه چاره ای نمی شناختم: «تاکی؟» چکار باید می کردم؟ چکار؟ ‏مهتاب سالها پیش روح سهند را تسخیر کرده بود، راه ما گرچه از هم جدا ‏شده بود، ولی خیال او دایم با من بود و انگار تا آخر عمر گرفتار این طلسم ‏بودم و هرگز رهائی نداشتم: « بیست سال گذشت سهند، تا کی؟» ‏
این پرسش در نگاه کتایون نقش بسته بود، ولی به زبان نمی آمد. ‏کتایون فکر وخیالم را خوانده بود و با سماجت زبان به کام گرفته بود و دم ‏نمی زد. مهتاب سالها پیش در آن جا به جائی عظیم و تاریخی مردم ما ‏ناپدید شده بود و من به آستانة پیری رسیده بودم و بعداز این همه سال ‏حسادت آیا جائی و معنائی داشت؟ نمی دانم، شاید دلبستگی شدید و غیر ‏معقول من به آن «پاره آهن» سبب شده بود که کتایون نامه را روی کاناپه ‏از یاد برده بود و زیرکلمه‌ها خط کشیده بود: ‏
‏«مهتاب و کاکل سپید سهند» ‏
شاید جدائی صوری و مصلحتی ما او را به فکر واداشته بود. شاید، ‏شاید ... شاید دسترسی به عکس کهنه و قدیمی مهتاب و آن قطعه شعر... ‏
‏« کدام عکس؟ من که همة عکس های یادگاری را همان سال ها ‏
به مهتاب بر گردانده بودم ... من که ...» ‏
به شک افتاده بودم و مدام مانند شکارچی ها در گوشه ای کمین ‏می‌کردم و رفتار و کردار او را زیر نظر می‌گرفتم. کتایون اگر‌ چه در آن ‏روزها منفعل و بی تفاوت شده بود و در بارة عکس مهتاب و یادگار مهتاب ‏لب از لب بر نمی داشت، ولی از گوشة چشم ناظر اضطراب، بیتابی ها و سر ‏گشتگی های کودکانة من بود و انگار آگاهانه و حساب شده به آن اهمّیت ‏نمی داد و از «بابا سهند»، از پیر مردی که بعد از گذشت سال ها به خاطر ‏آن «پاره آهن» آنهمه سراسیمه و پکر شده بود، انتقام می گرفت. تلاطمی ‏در آن برکة به ظاهر آرام افتاده بود و کتایون از فغان و غوغای درون سهند ‏بی خبر نبود و لاجرم همه چیز را به «ساعت» و مهتاب نسبت می داد. ‏سالها پیش تمام عکس های مهتاب را از میان برده بودم و در عکس هائی ‏که تازگی ازایران آمده بود، هیچ اثری و رد پائی از مهتاب نبود،‌ولی کتایون ‏مشکوک و مظنون شده بود و نمی فهمید چرا بعد از پنجاه سال از شهناز ‏خواهش کرده بودم و چرا خواهرم رفته بود و از گوشه وکنار آن خانه های ‏نیمه ویرانة قدیمی چند تا عکس رنگی گرفته بود. آن درهای پوسیده و ‏زنگار گرفته، آن پنجره های زهواردرفته وکج و کوله شده، دیوارهای آجری ‏فرو ریخته و درختهای خشکیده، آن تصاویر که پوسیدگی و ویرانی‌ها را با ‏رنگ های شاد و براق نشان می دادند درحقیقت دنیای ویران شدة ما بود ‏که کتایون هیچ سهمی در آن نداشت. من و کتایون هیچ خاطرة مشترکی ‏در آن خانه ها و در آن شهر قدیمی و تاریخی نداشتیم و به همین خاطر ‏شاید اندوه کهنه و درگیری های ذهنی ام را نمی فهمید: ‏
‏- از مستراح عکس انداخته که چی بشه؟ ‏
گاهی بوی رذالت و حسادت از گفتار کتایون به مشامم می خورد ‏و به صداقت او بیشتر شک می کردم. گیرم شک و تردیدم چندان دوام ‏نمی‌آورد، این رفتار منطقی به نظرم نمی‌رسید. مرگ مفاجات «بابا سهند» ‏هیچ مشکلی را حل نمی‌کرد. کتایون مانند گل پژمردة گلدان لب پنجره ‏بود و حیات و زندگی اش به وجود و سلامت من بسته بود، کتایون بهتر از ‏هرکسی می دانست که تا آن زمان دو بار سکتة ناقص کرده بودم و اگر بار ‏سوّم مشکلی پیش می آمد و قلبم از حرکت باز می ماند، مانند گل پژمردة ‏آن گلدان شمعدانی لب پنجره از بی‌آبی می‌خشکید و یا مانندگربة بیماری ‏در آن اتاقک از گرسنگی می مرد. ‏
‏« ... دختر، تو هنوز دل از سهند نمی‌کنی» ‏
مادر کتایون بی پروا می نوشت و انگار می دانست که این نامه ها ‏به دست من می افتاد: ‏
‏« ... سکته؟ بهانه نیارکتایون، شوهرت که بچّه نیست دختر، به تو ‏احتیاجی نداره، تازه توی اون سن و سال...!» ‏
کتایون خودکاری را که لای انگشتش بود پرت کرد:‏
‏- حالا چرا باصدای بلندجار می زنی، مگه مامان رو نمی شناسی؟
‏ من بیست وسه سال بزرگتر ازکتایون بودم، مادرش به خاطر این ‏تفاوت سنی وسایر بهانه ها، مدّت ها با ازدواج ما مخالفت کرده بود و هرگز ‏سرکشی و سر پیچی و کله شقی کتایون را نبخشیده بود و در همة این ‏سالها هربارکه فرصتی پیش می آمد او را به خاطر این «انتخاب» نا درست ‏سر زنش می کرد و نیش و زخم زبان می زد. خواهرها به آوارگی، تبعید ‏بیهوده و زندگی دشوار، خالی و سوت کور او دل می سوزاندند و در نامه ها ‏اشک تمساح می ریختند. درهمة این سالها، هر زمان که با آن ها تلفنی ‏تماس می گرفت، بعد از نثار یک خروار فحش به جان «بابا سهند» و «آن ‏روشنفکردست و پا چلفتی وسایه خشک»، او را به جدائی تشویق و ترغیب ‏می کردند. کتایون در سالهای نخست آشنائی و تبعید هیچ چیزی را از من ‏پنهان نمی کرد و نامه های آن ها را به من می داد و یا با صدای بلند و با ‏لبخند می خواند، گیرم بعد از طلاق وآن جدائی صوری و مصلحتی، بعد از ‏این که تصمیم به بازگشت گرفته بود، نامه ها را با بی قیدی روی کاناپه ‏می انداخت و گاهی حتا در پاکت نامه ها را باز نمی کرد. ‏
‏« ... مردکة یک لا قبای از خدا بی خبر زندگی تو را تباه کرد!» ‏
نامه ها را در ماه های اخیر من با صدای بلند می خواندم: ‏
‏« تو غمباد گرفتی دخترم، صبح تا شب تنهائی توی آن سوراخی ‏چکار میکنی؟ بلند شو بیا مملکت خودت، آخه با این وضع؟ انسانیّت طرف ‏هنوز ته نکشیده؟» ‏
‏- کتایون، لابد تو در مدح و منقبت من رفتی بالای منبر که ... ‏
‏- نه، نه، بخوان، تا آخر نامه بخوان. ‏
‏« انسانیّت، کدام انسانیّت؟ دختر، انسانیّت برای تو خانه و زندگی ‏نمی شود، انسانیّت نان و آب نمی شود ...»‏
‏ چشم هایم سیاهی رفت و روی لبة کاناپه نشستم: ‏
‏« ... اگر بابا سهند اقلاً بچه ای توی دامنت گذاشته بود و ...» ‏
هق هق گریه اش که برخاست، نامه را نیمه کاره رها کردم: ‏
‏- می بینی؟ کجا برم؟ پیش مادرم؟ خواهرم؟ پیش کی؟ ‏
تا اشک های او را نبینم، رو به پنجره چرخیدم، آن پیر زن سفید ‏موی مثل هر روز در قاب سیاه پنجره ایستاده بود و به گل های شمعدانی ‏نگاه می کرد. آن تصویر کهنه و غبار گرفته بیشتر از آژیر ماشینهای پلیس ‏آزارم می داد. تکرار و تکرار و تکرار! چند سال پیش و چه کسی نمای آن ‏ساختمان باسمه ای و آن پنجره های سیاه و پیرزن را روی دیوار مقابل ما ‏نقاشی کرده بود؟ چرا آن خانه خراب نمی شد تا شاید تغییری در چشم ‏انداز ما به وجود می آمد؟ چرا آنا سلطان از منظرم کنار نمی رفت؟ ‏
‏ - می بینی؟ گاهی خیال می کنم پیرزنک زنده ست. ‏
ایکاش می گفت: « سهند، تو باز به یاد مهتاب افتاده ای؟ ایکاش ‏می پرسید چرا عکس های کهنه و قدیمی را از پاکت در آورده ای؟ کاش ‏
می پرسید: دنبال چی و کی می گردی سهند؟» ‏
‏- پیرزنک همیشه توی آفتاب ایستاده و من توی سایه. ‏
آفتاب هرگز به اتاق ما نمی آمد. سال ها پیش که ما به آن اتاقک ‏اثاث کشی‌کرده بودیم، پیر زنک همانجا، توی آفتاب ایستاده بود و کتایون ‏که هنوز یک تار مویش سفید نشده بود، سرش را از پنجره بیرون برده بود ‏و با شادی به این سو و آن سو می‌چرخاند: ‏
‏«هی، هی، خانم بزرگ، سلام!» ‏
‏- کتایون، مگه به مادرت نگفتی که ... که ...‏
نه، سرش را بلند نکرد، از روزی که یادگار مهتاب ناپدیدشده بود، ‏از روزی که من پاکت کهنة آن عکسهای قدیمی را از زیر خروارها کتاب و ‏مجلّه بیرون آورده بودم و دم دست گذاشته بودم، کتایون نگاهش را از من ‏
می دزدید و زیر لب جواب می داد: ‏
‏- نمی دونم، اگه ... اگه بلیط نخریده بودی شاید ... ‏
کتایون هر روز عکس ها را با حواسپرتی زیر و رو می کرد. ‏
‏- کتی، بلیط ها رو می شه پس داد، تو به مادرت قول دادی. ‏
تاروز آخر بهانه می تراشید و نمی توانست تصمیم بگیرد. از پلیس ‏سیاسی حکومت اسلامی، از دستگیری و گرفتاری در فرودگاه می ترسید و ‏من نمی توانستم در این مورد مسؤلیّتی به عهده بگیرم. من با طیب خاطر ‏او را طلاق داده بودم تا شاید بی دغدغه و درد سر سفر می کرد و سوابق ‏سیاسی من گریبانگیر او نمی شد. من همة این تمهیدات و تدارکات را به ‏خاطر امنّیت او دیده بودم و هرگز انتظار چنین واکنشی را نداشتم. گیرم ‏بعد از این ماجرا کتایون افسرده تر از پیش شده بود، توی لک رفته بود و ‏قادر به انجام هیچ کاری نبود. انگار با جدائی ما جائی در مغزش آسیب ‏دیده بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد، رغبتی به هیچ‌ کاری نداشت و تا ‏روز آخر مردّد بود، غایب بود و حضور نداشت، گاهی در گمشدگی لبخند ‏
می زد و گاهی بی صدا اشک می‌ریخت. ‏
‏- نترس کتی، هیچ اتّفاقی توی فرودگاه نمی افته، تو که ...‏
تا دم آخر روی چمدانش نشسته بود و پرسا به من نگاه می کرد: ‏
‏ - کتی، این همه آدم رفتن و برگشتن، مگه تو چکار کردی؟
دستم را با درماندگی گرفت و دو باره چشم هایش پر شد: ‏
‏- وطن کتی، بعد از بیست سال ... ببین، وطن. وطن مگه تو ... ‏
‏- اگه برنگشتم چی؟ ها؟ اگه بر نگشتم؟
‏ صدای زنگ تلفن زیر سقف اتاق پیچید،کتایون ناگهان ازجا پرید ‏و وحشتزده به دستگاه خیره شد. مادرکتایون در آن سوی خط منتظر بود ‏و بی تابی می‌کرد: « آه سهند خان، شمائید»‏
‏ - گوشی حاج خانم، کتی این جاست، داره راه می افته. ‏
بغض کتایون ترکید و به هق هق افتاد: ‏
‏- ... مادر، من، من که گریه نمی کنم. من که گریه نمی کنم ... ‏
پنجرة اتاق باز بود، همهمة شهر و بوق ماشین ها مانع می شد و ‏به دشواری حرف های مادرش را می شنید و به ناچار داد می کشید: ‏
‏- کارم درست شد. امروز میام. نه، امشب، ... ها؟ ساعت چند...؟ ‏
رو به من برگشت، باید ساعت پرواز را به آن ها خبر می دادم، بنا ‏به عادت و بی اختیار دست چپم را بالا بردم، یادگار مهتاب نبود. یکّه ‏خوردم و دردی ملایم توی قفسة سینه ام پیچید و به نرمی خم شدم. ‏کتایون انگار صدای ضربان قلبم را شنید که با نگرانی پا به پا شد: ‏
‏- چی شد سهند؟... الو، مامان، الو، گفتم نترس ... من ... من ...‏
‏ مادر کتایون روز آخر و در دم آخر خبردار شد: ‏
‏- آره، دیگه خطری نداره، نگران نباش، ازش طلاق گرفتم، میام! ‏
گوشی را روی دستگاه کوبید و زیر لب تکرار کرد: «میام!» ‏
کتایون تادم آخر، تا لحظه ای که از هم جدا شدیم خاموش بود. ‏
دم آخر، جلو باجة پلیس رو به من برگشت و از سر شانة مردی که در کنار ‏او ایستاده بود سرک کشید و با صدای لرزانی گفت: ‏
‏- مهتاب چند روز پیش تلفن زد ...‏
‏ این‌ چند‌کلمه را زیر لب زمزمه کرد و با سرعت در میان مسافرها ‏ناپدید شد. از جمعیّت فاصله گرفتم و روی پنجة پاها بلند شدم و گردن ‏کشیدم، گیرم بی ثمر، کتایون رفته بود. کتایون رفت و من مدتی از پشت ‏جام بلند شیشه به تماشای هواپیماها و آسمان ابری ایستادم و آن اندوه ‏آشنا باز به سراغم آمد و بغض بیخ گلویم را فشرد. کتایون رفت و با پرواز ‏هواپیما زیر پایم ناگهان خالی شد و بعد از سالها با همة وجودم احساس ‏کردم که در تبعید بودم و نمی توانستم به وطنم برگردم. ‏
‏« هی، هی، تو که این همه دلنازک نبودی سهند؟» ‏
زنی با صدای گیرا، از پشت بلندگوی فرودگاه مسافران مراکش را ‏از تأخیر پرواز شمارة 458با خبر می کرد و عذر می خواست. ‏
‏«مهتاب؟ مهتاب از کجا زنگ زده بود؟» ‏
نرم و آهسته به پناه ستون پیچیدم، دور از نگاه مسافرها عینکم را ‏برداشتم و نم چشم هایم را خشک کردم و راه افتادم. هواپیمای کتایون ‏پرواز کرده بود، من هنوز توی سالن فرودگاه گیج و سرگردان بودم و مانند ‏روزگار قدیم، مانند روزگار زندان و انفرادی، بیخ دیوار، تنها قدم می زدم و ‏از یاد آوری آن چشم های سرخ و پف کرده، نگاه مضطرب و لحن پوزش ‏خواهانة کتایون دلم نخ نخ می شد: ‏
‏« مهتاب دوبار زنگ زد، سهند!» ‏
‏«مهتاب، مهتاب از کجا زنگ زده بود؟»‏
بعد از سالها بی خبری، مهتاب به منزل ما تلفن زده بود و کتایون ‏گوشی را برداشته بود و تا روز آخر زبان به کام گرفته بود، تا دم آخر، تا ‏دم باجة پلیس خاموش مانده بود و بعد مانند دانة انار ترکیده بود: مهتاب! ‏
‏«کی بود که مهتاب آن ساعت را به من هدیه داده بود؟»‏
‏ مانند خوابگردها به خانه بر گشتم. کی و چرا؟ نمی‌دانم. با خالی ‏شدن ناگهانی خانه تعادل روحی و تمرکزم به هم خورده بود و هر از گاهی ‏سرم را بی اختیار بلند می کردم و به تلفن خیره می شدم: ‏
‏«مهتاب؟ از کجا؟» ‏
مدام طفره می رفتم و خودم را با عکس ها سرگرم می‌کردم، ولی ‏منتظر زنگ تلفن مهتاب بودم و در آن دم هیچ آرزوئی غیر از این نداشتم: ‏
از جا برخاستم، پرده راکشیدم و شیشة شراب را برداشتم و روی ‏موکت، دم دستم گذاشتم. کارتن کاغذ ها و پاکت کهنة عکسها را کف اتاق ‏بساط کردم و بعد آن ها را بنا به توالی زمانی کنار هم چیدم: ... خانة کوی ‏کلیسا، ویرانه، ویرانه، هیهات، روی این پله ها بود که مهتاب را در آغوش ‏کشیده بودم و زیر گوش او می‌گفتم: ‏
‏« بیا با هم خودکشی کنیم ...»‏
خانة کوی کلیسا را به سختی شناختم. پلّه‌های آجری فرسوده ‏بود، بندکشی جرز آجرها بعد از سالها به مرور زمان ریخته بود، لای آجرها ‏مانند دهان بی دندان میّتی باز مانده بود و آن در دو لنگة موریانه خوردة ‏چوبی بسته بود و من در این گوشة دنیا، دست بر کوبة آهنی در گذاشته ‏بودم و جرأت دق الباب نداشتم. ‏
شب از نیمه گذشته بود، غوغا و همهمة شهر فروکش کرده بود و ‏من هنوز، پشت پنجره نشسته بودم و هر از گاهی با دستمال کاغذی عرق ‏گوشة جام شیشه را خشک می کردم و به چهرة پیرزنی که روی گل های ‏شمعدانی خم شده بود، خیره می شدم. نور سبز داروخانة نبش بن بست ‏روی طرح های گرافیک مدام خاموش و روشن می شد، رقص بازیگوشانة ‏نور همه چیز را به حرکت در می آورد و گاهی چنین به نظر می رسید که ‏آنا سلطان جان گرفته بود و مانند روزگار قدیم با حسرت می گفت:‏
‏ « هی هی، دربار کجا و ادبار کجا؟»‏
شب و شراب و ‌صدای آناسلطان که از راه دور می آمد:‏
‏ «هی، کجائی، کجائی سنجوجو!» ‏