شب نشینی در دینه کبود

فصلی از « سفر به ریشه های نیشکر»

(این کتاب هنوز چاپ و منشر نشده)

خلجان‌های روحی، احساسات سودائی، تند و عمیقی‌که آن عزیز در یادداشت‌ها و نامه‌هایش با سادگی، روانی و صمیمیّت بیان ‌کرده بود، برای من چندان بیگانه نبود، هر چند این احساسات و عواطف هرگز در پیوند با زن و یا دختری بروز نکرده و تجلی نیافته بود.

من اگر چه عشق را به آن مفهوم و معنائی‌‌که مراد و منظور آن عزیز بود تجربه نکردم، ولی در‌ دنیای دوستی‌‌ از سر زمین‌هائی‌گذشتم‌ که پای عشق به آن‌جا نرسیده بود. اگر عشق با ایثار محک می‌خورد، من ‌از مرز ایثار نیز گذشته بودم و خودم را، هستی‌ام را در دوستی و «آرمان مشترک» فدا و فنا کرده بودم. شاید این احوال، شیفتگیِ مولوی را به‌ شمس تبریزی تداعی می‌کرد، گیرم من هرگز صوفی و عارف نبودم، با دنیا و باورهای اهل عرفان و ‌تصوف هیچ‌گونه سنخیّتی نداشتم. دلبستگی، دوستی و علاقة من به سعید محسن، شیدائی جذبه و شیفتگی به زیبائی روح و کمال انسانی بود و از مرز عشق عرفانی فراتر می‌رفت. در کنار سعید و همراه او اهداف متعالی و زیبائی‌های روح آدمی متجلی و ‌شکوفا می‌شد، احساسات و عواطفِ زلال ‌انسانی فرصت تجلی می‌یافت. مهر سرشار سعید به آدمی و سرنوشت او، مانند آفتاب بهاری دلچسب بود و به من‌ آرامش می‌داد. برای من انسان و انسانیّت در وجود سعید محسن تجسم و تجلی یافته بود و با او معنا شده بود.  دوستی ما، بی‌واسطه، بی‌چشمداشت، بدون چرتکه و حساب و کتاب، در گرمای مطبوع این شور و شیدائی به وجود آمده بود و مانند هنر عواطف‌ را تلطیف و زندگی ‌را زیبا و دلپذیر و رنج راه پر‌ سنگلاخ و سختی مبارزه را قابل تحمل می‌کرد، به گمان من، عشق با آن‌همه شکوه و جلال‌اگر به دوستی نیانجامد، دوامی نخواهد ‌یافت و به گفتة قدما در بستر به هلاکت خواهد رسید. عشق اگر مانند سیلاب خروشان ‌است و اغلب خرابی به بار می‌آورد، در مقابل دوستی اگر ادامه یابد و به‌آن خیانت نشود، مانند رودخانه‌ای آرام است که بر‌دامنة دشت با وقار می‌خرامد و صدمه و آسیبی نمی‌رساند. این بردباری و آرامشِ درونی بیشتر با خوی و خصلت من‌ خوانائی داشت، من اگر چه ‌از انزوا، گوشه‌گیری و تنهائی بیزار بودم و در جمع رفقا می‌شکفتم، ولی با شتابزدگی، غوغا، جوش و خروش‌گذارا و سطحی بیگانه بودم. هر‌چه بود در اعماق این رود خانه، در ژرفاهای وجودم بود و به‌سختی متلاطم می‌شدم. خوشروئی، ملایمت‌، بردباری و آرامش وجوه مشترک من و سعید بود، من ‌تا زمانی‌که با او آشنا نشده بودم، خودم را نمی‌شناختم. علاقه و شیفتگی و مهر من نسبت به سعید نزد رفقا و در خانوادة ما زبانزد شده بود، سعید از برادر به من نزدیک‌تر و از برادر عزیزتر بود. به‌ همین خاطر، روزی که به ولایت برگشتم، به قول مادرم هر دو پایم را توی یک کفش کردم تا نام برادرم را تغییر دادند و به جای اسماعیل، سعید گذاشتند.

« آخه قرار بود زودتر برگردی ولایت، دیر اومدی، بابات ...»

فرزند یازدهم زلیخا که به دنیا آمده بود، پدرم در غیاب من، نام اسماعیل را برای‌او انتخاب کرده، شناسنامه گرفته بود، گیرم وقتی با اصرار و ابرام من رو به‌رو شد، با نام سعید موافقت کرد. از آن ‌روز ببعد، اسماعیل در‌ شناسنامه‌اش از یادها رفت و نام «سعید» تا آخر روی او ماند.

 «پسرم، دیدی، بابا هیچ وقت دل تو را نمی‌شکنه»

«‌ننه، من که گفته بودم اگه بچّه پسر شد، اسمشو بذارین سعید»

« بابات گفت ابراهیم داریم، با اسماعیل جنس ما جور می‌شه»

مثل هربار به قهقهه خندیدم تا دل مادر نمی شکست:

« خدا بخیر کنه ننه، هنوز جنس تو و بابا جور نشده؟»

مادرم اگر چه از من رنجیده بود، ولی لحن‌اش عوض نشد:

« پسرم، توی این دنیا، هر کسی رزق خودشو می‌خوره!»

«آره ننه، بچّه ها تو کوچه مفشونو می‌خورن و بزرگ می شن!»

 مادرم پس گردن‌ام را گرفت و با مهربانی فشرد:

«بله، مثل تو!»

برخی‌ از وقایع کوچک و بی‌اهمیّت اغلب بیش از یکبار در زندگی رخ نمی‌دهند، ولی ‌گاهی تا آخر عمر، بارها در‌سکوت و آرامش، در خواب و یا بیداری، از نظر آدم می‌گذرند، هربار با یاد‌آوری آن‌ها لبخند می‌زنی، یا با اندوه و‌ حسرت آه می‌کشی و پیشانی‌ات را به ‌شیشة سرد اتوبوس می‌مالی. این گفتگوها، صحنه‌ها و تصویرها در تاریکخانة ذهن ‌گرد و غبار می‌گیرند، رنگ می‌بازند، زرد و کدر می‌شوند، مدت‌ها از یاد آدم می‌روند. ولی هرگز از بین نمی‌روند. این تصاویر اغلب بی خبر و بی دلیل ظاهر می شوند و تو که بی‌خواب و خوابزده شده‌ای، صدای مادر را از راه می شنوی:

« پسرکم، مردم از آدم نمی‌پرسن چند تا بُقچه داری؟ می پرسن چند تا بچّه داری»

چندتا؟ دارائی آوخ دوازده تا بچّه بود که به وجود آن‌ها افتخار می‌کردند. پدر و مادرم از فرزندان نجیب، درسخوان و سر به راهشان راضی و خشنود بودند و جلو همسایه‌ها گردن می‌گرفتند. 

« می‌گم همسایه تا زین‌العابدین بچّة دوازدهمی رو به نیّت دوازده امام درست نکنه، رضایت نمی‌ده و جوجه کشی رو تعطیل نمی‌کنه!»

تاجبانو از گوشه و کنار سرک می‌کشید و در ‌میان آنهمه هیاهو و

غوغا که توی کاسة سرم بر پا شده بود، ظاهر می‌شد و هر جا که بودم، مرا به ولایت بر می‌گرداند تا دو باره همة صحنه‌ها را می‌دیدم و گفتگوها را کلمه به کلمه می‌شنیدم: «جوجه‌کشی!» فرار از واقعیّت ممکن نبود، دوری و نزدیکی به خانواده تغییری در وضعیّت من به وجود نمی آورد، نه، به هر کجا که می‌رفتم، بار سنگین ایل و تبارم را به دوش می‌کشیدم و در پشت آن پیشانی باز و لب خندان آن‌ها با‌همة مشکلاتشان حضور داشتند و ذهن و خیال‌ام را مشغول می‌کردند.‌گرفتاریهای‌‌‌ ریز و درشت تمامی نداشتتند، سرم روز به روز سنگین‌تر می‌شد‌ و نگاهم اغلب به راه می‌رفت. در‌آن ایامی  که برای رهائی سبیل بارسالار از اعدام به این در و آن در می‌زدم، متوجّة این حالت شدم و خودم را بارها در آینه‌ها غافلگیرکردم. زندگی مانند بازی شطرنج پیچیده شده بود و من‌که مسؤلیّت سنگینی به عهده گرفته بودم، برای جا به‌جا کردن مهره‌ای مدت‌ها فکر می‌کردم تا خرابی به‌بار نمی‌آورم. حاجی‌آقا، همولایتی ما، می‌گفت: «گاو به دمش رسیده!» من‌که دار و ندار سردار را برای آزادی او هزینه کرده بودم، از عاقبت کار وحشت داشتم و تا مدت‌ها دغدغة آینده و سر‌نوشتِ او آزارم می‌‌‌داد. با اینهمه شعله‌ای‌ در دور‌ دست‌های خیال‌ام کورسو می‌زد و مدام وسوسه‌ام می‌کرد؛ اگر چه هنوز یه درستی نمی‌دانستم از کدام راه و یا بی‌راهه به‌سوی آن روشنائی می‌رفتم و نمی‌دانستم سرانجام به کجا می‌رسیدم، ولی‌ می‌رفتم و یک‌دم از حرکت و از جستجو باز نمی‌ماندم، نور و روشنائی نشانة آبادی و آبادانی بود، آرمان و آرزوئی بود ‌که به من امید و نیرو می‌بخشید. در آن تاریکی‌ها و اختناق، هر جا جرقّه‌ای زده می‌شد، هر جا اندک نوری می‌درخشید به آن‌سو می‌چرخیدم. کنجکاو به محافل ‌فرهنگی، به انجمن‌های اسلامی، به خانة «علما» و آیت‌الله‌ها سرک می‌کشیدم تا شاید معبری به مقصد و مقصود می‌یافتم: جوانی، بی‌تابی و بی قراری!  

« آقا، مگه تو قرار نبود اراک پیاده بشی؟»

« پشیمون شدم، باید برم تهران و به دوستی سر بزنم»

از تراب شنیده بودم ‌که سعید استخدام شده بود، آپارتمانی اجاره کرده بود و رفقا هر از گاهی از گوشه و کنار مملکت به دیدارش می‌رفتند. مدت‌ها بود که سعید محسن را ندیده بودم و از او خبری نداشتم، نشانی او را از تراب گرفتم و در آن روز سرد و برفی، پیاده از گاراج شمس العماره تا بلوار کرج رفتم و بعد از دو ساعت راهپیمائی، سیر و سیاحت شهر، زنگ در آپارتمان او را زدم. سعید گویا از گوشة پرده مرا دیده بود، مثل همیشه، بشاش، با نشاط و خنده رو از پلّه ها سرازیر شد و به پیشوازم آمد:

خنده به او مجال نمی‌داد، از شادی روی پا بند نبود:

« گم که نشدی؟ ها؟ ببینم، خونه رو راحت پیدا کردی؟»

پشت در آپارتمان سر شانه هایم را گرفت و مرا به دیوار چسباند:

« تراب راست می‌گه، اسم منو گذاشتی رو داداش کوچولو؟»

پنجرة آپارتمان محقر سعید به بلوار کرج باز می‌شد. نهر آبی زلال از زیر درخت‌های بی‌برگ و بار افرا و برف‌های یخ‌زدة کنار نهر می‌گذشت. زیر آپارتمان‌ کبابی بود و بوی دود کباب کوبیده بالا می‌آمد.

« ببینم، ناهار که نخوردی، ها؟ صبر کن... تا تو دست و صورتتو بشوئی، من دو سیخ کباب کوبیده از کبابی می‌گیرم و میارم...»

صدای نا آشنائی‌از بناگوش‌ام برخاست، برگشتم، دوستان سعید گویا از اتاق مجاور بیرون آمده بودند و در آستانه لبخند می‌زدند:

«بچّه ارباب، حالا که می ری پائین، چند سیخ بیشتر بخر، ریحون و گوجه فرنگی یادت نره!»

سعید شتابزده و خندان مرا به آن‌ها معرفی کرد:

«ابراهیم، داداش تراب و داداش کوچیک من!»

جوانی که ابروهای به هم پیوستة سیاه و پرپشتی داشت، گفت:

« خوشوقتم، هی، تا کباب‌های آقا سهیل تموم نشده، بجنب!»

« مگه اینجا دارالایتامه ممد، تو باز بوی کباب شنیدی؟»

« مزّه ننداز، تو دایم اینجا پلاسی، این رفیق ما تازه از راه رسیده، تعارف می‌کنه، برو بخر سعید، برو، مگه تا حالا نشنیدی؟ هر آدم سیری می‌تونه چهل تا لقمه بخوره، ساندویچ که آدمو سیر نمی‌کنه»

آن روز عصر به شوخی و لودگی‌گذشت و دوستان قدیمی سعید،  در بارة سیاست و گذشته حرفی نزدند، من آن‌ها را از طریق تراب دورادور می‌شناختم و نام محمد حنیف نژاد و عبدی برایم آشنا بود، هر چند هنوز نمی‌دانستم که در آینده‌ای نه چندان دور، سر نوشت ما در آپارتمان بلوار کرج به هم گره می‌خورد و نطفة جریانی سیاسی در آنجا بسته می‌شد.

« مهران، اگه  تا شب بمونی ممکنه تراب از شمال بیاد»

من‌ هنوز ‌با بعضی‌ از جوانان سیاسی، مذهبی اراک و با روحانیون مخالف شاه و نظام رابطه داشتم. گاهی خدمت «علما» مشرف می‌شدم و در بارة اوضاع مملکت صحبت می‌کردم. سعید محسن در جریان این رابطه قرار داشت، ولی محمد حنیف نژاد تمایل چندانی نشان نمی داد.

« چند نفر از رفقای قدیمی ما رفتن قم و ‌انجمن اسلامی تشکیل دادن. انجمن مکتب صادق، ولی عصر و‌ غیرو ... سعید همة اونا رو دیده، از نزدیک می‌شناسه. ستاد اونا نزدیک منزل آیت‌الله منتظری ست. من اغلب جمعه ها می‌رم پیش رفقا و یکی دو روزی می‌مونم. این جماعت به بهانة مسائل فرهنگی، و مذهبی فعالیّت سیاسی می‌کنن. آیت‌الله نوری همدانی () به ظاهر مسئول اوناست، ولی در اصل جوونا همه‌کاره‌ن. روحانیون دو دسته‌ن: مخالف دستگاه و شاه، بی‌طرف و یا مؤالف! ... در طیف مخالفین، شماری به حزب ملل اسلامی گرایش و تمایل دارن و بخشی‌ طرفدار و پیرو نهضت آزادین و صدا البته همة اونا هوادار آیت‌الله خمینی. این طیف پر دامنه و رنگارنگه، طلبه، کسبه، معلم، فرهنگی و حتا دانشجو توش پیدا می شه. اگه ...»

سعید با انگشت عمامه ای دور سرش رسم کرد و چشمک زد.

«خب، آره، من‌ یه بار به‌ دستبوس آقا ‌رفتم، یه آیت‌الله غول پیکر،

با عمامه‌ای به اندازة یه دیگ بزرگ عشایری، بالای اتاق، چهار زانو نشسته، بود، دست‌هاشو رو یه مخده گذاشته بود تا خلق‌الله برن و ببوسن، سعید، دست نگو، بگو دنبة نرم معطر، دنبة آغشته به گلاب و زعفرون، خدایا چه بوئی! من فقط یه بار دست آیت‌الله عظما رو بوسیدم و دیگه توبه کردم.»

سگرمه‌های حنیف در هم رفته بود و سعید به قهقهه می‌خندید.

« من قصد ندارم همه رو بدنام کنم، نه، اوضاع اونجا خیلی خرابه. توی ذوقم زده، اگه محض خاطر رفقای قدیمی نبود، نمی‌رفتم.»

« ابرام، مختص آخوند جماعت نیست، مفتخوری و بیکاری همه رو فاسد می‌کنه، آخه یه نفر نمی پرسه این سفره‌هائی که هر روز واسة این جوونا انداخته می‌شه، از کجا میاد؟ چرا هر روز مجانی اطعام می شن؟»

محمد حنیف نژاد اخمالود و خاموش بود، عبدی مداخله کرد:

« فکر مفتخوری از ذهن هیچ ‌‌‌کسی نمی‌گذره، عادی شده، از راه خمس، ذکات، صدقه و حق امام و نذر و نیازها، دم و دستگاه اونا از ریشه پوسیده، فاسد شده، مردم اونا رو زنده نگه داشتن، باور مردم.»

«‌ببین سعید، یه روزی‌ تو اتاق نشسته بودیم، صحبت فرزند دلبند آیت‌الله عظما پیش‌اومد، یه طلبه‌ای از گوشة اتاق داد کشید: «آخ کونم!» و همه زدن زیر خنده، ابتذال و انحراف جنسی عادی شده...»

- ابرام، هنوز به ستارة تنفس نرسیدی؟

ماسک را از از دم دهان تراب بر داشتم، عرق صورت و پیشانی او را با دستمال کاغذی خشک کردم، نفس تراب به شماره افتاد، ماسک را دو باره گذاشتم، بندهای لاستیکی‌ آن‌را دور سرش انداختم، دستمال دیگری را توی دستشوئی نم زدم، کف و‌ گردة پاها، کف دست‌ها و ساعد و بازوی او را شستم تا خنک می‌شد. نشستم روی لبة تخت، جائی‌ که تراب

به راحتی ‌مرا را می‌دید، مثل هربار  زیر لب می‌گفت:

«خب؟، بخوون...»

در‌ ولایت ما هرگز برف و تگرگ نمی‌بارید و در زمستان‌ها حتا هوا ملایم بود، به کرسی و بخاری نیازی نمی‌افتاد. اگر هوا کمی سرد می‌شد، توی اجاق کف ‌اتاق‌ آتش روشن می‌کردند، من در‌دینه کبود برای نخستین بار در عمرم برف و سرمای استخوانسوز را کشف کردم.

« آقا معلم، یه کرسی فرستادم منزل شما، هوا سرد شده»

اتاق‌گلی و گنبذی من چسبیده به دیوار مدرسه و اتاق وحید بود، کدخدای خوش محضر دینه کبود، پیش از بارش برف و سرما، آن را به کرسی و لحاف و تشکچه مجهز کرده بود. در مناطق سرد سیر، بر خلاف ولایت ما، روی ذغال‌ برافروخته، خاکه ‌ذغال و خاکستر می‌ریختند و زیر کرسی‌ می‌گذاشتند. خاکه ذغال زیرخاکستر به مرور می‌سوخت و آتش تا صبح دوام می‌آورد و لحاف گرما را زیر کرسی چوبی نگه می‌داشت.

 « خدا صد در دنیا و هزار در آخرت به شما عوض بده کدخدا.»

« آقا، امشب اهالی ده منزل‌ کربلائی یدالله شب نشینی دارن، اگه حوصله کردی یه تک پا بیا اونجا.»

شب‌های بلند زمستان، شب نشینی و شبچره و پرچانگی اهالی تا نیمه‌های شب. گیرم آن شب حدود سی نفر، به نیّت دیگری دور هم جمع شده بودند. حکومت قانونی گذرانده بود که اگر میش و به ویژه اگر بزی از روستا خارج می‌شد و علف بیابان و حتا کوهستان را می‌خورد، صاحب آن را جریمه نقدی می‌کردند. سازمان محیط زیست هشدار داده و بخشنامه کرده بود که در صورت خلاف، جنگلبان بزها را با تیر خواهد زد. این قانون گویا به بهانة حفط محیط زیست تصویب شده بود. کارشناس‌های سازمان مدعی شده بودند که بز گیاه و درختچه را از ریشه می‌کند و به طبیعت آسیب می‌رساند. دروغ شاخدار! مردم از این زورگوئی آشکار خشمگین بودند و در اعتراض به این جور و ستم هوار می‌کشیدند، چپق و سیگار دود می‌کردند، هر چند راه چاره‌ای نمی‌شناختند، عاجز و درمانده بودند و داد و هوار می‌کشیدند و نمی‌دانستند چه خاکی به‌سرشان بریزند. من از فرصت استفاده کردم و روزنامه کیهان را به پیرمردی دادم ‌که کنارم نشسته بود. همسایه‌ام سواد نداشت، کدخدا روزنامه را گرفت و جلو دامادش گذاشت تا با صدای بلند بخواند:

«رئیس جمهور و رهبرکوبا در حال درو کردن نیشکر!»   

خبر نگار کیهان گزارش مفصلی در بارة نیشکر کوبا نوشته بود و عکسی زیبا فیدل کاسترو را در کشتزار نیشکر نشان می‌داد. توجه آن‌ها به موضوع جلب شد و داماد کدخدا که روزنامه را خوانده بود در صدد مقایسة کوبا با ایران، و وضعیّت کشاورزهای آن‌جا و این‌جا بر آمد و صحبت ما گل انداخت. در‌کوبا رئیس جمهور مملکت به یاری دهقان‌ها رفته بود و در امر درو نیشکر شرکت کرده بود و در ‌مملکت ما اگر جنگلبان بزی را در صحرا می دید با گلوله می‌زد:

« از قدیم گفتن، سالی که زوره، سیزده ماهه»

کیهان به سرکوب شورش قشقایی‌ها و تسلیم بهمن قشقایی گذرا اشاره کرده بود، ولی اعدام او را مسکوت گذاشته بود.

« می‌کشن‌آقا، مگه عَلَم به قران مجید قسم نخورد، مگه به بهمن قشقائی امان ندادن، دیدی؟ یه هفته بعد اونون جوونک ساده رو کشتن...»

آخر شب جلسه بدون هیچ نتیجه ای به پایان رسید و من به این دلخوش کردم که به‌آن‌ها تلنگری زده و گوشه‌ای از دنیا را که متفاوت بود، نشان داده بودم. من صادقانه و با صمیمیّت، در غم و شادی اهالی شریک بودم، آن‌ها این غمخواری، همدردی و همدلی را احساس کرده بودند و بر خلاف شایعات پادگان شیراز و دورة آموزشی، به‌رغم تنگدستی و روزگار نا مناسب، با سخاوت و مهربانی از من پذیرائی و مواظبت می‌کردند. هر روز صبح برای صبحانة سرکار سپاهی، شیر و تخم مرغ و نان تازه می‌آوردند و اگر اجازه می‌دادم، رخت و لباس‌ام را حتا می‌شستند.

« تنها قدم می‌زنی آقا، فکری هستی، دلگیری؟»

« خیر کدخدا، از برف و شب پر ستاره خوشم میاد!»

« لابد تو هم عاشق شدی پسرم، آدم عاشق خیالاتی می‌شه.»

کنایه و اشارة کدخدا به جوانان شیک و چوخ بختیار شهری بود که در روستاهای همسایة دینه کبود، چند زن و دختر را فریب داده بودند و کار آن‌ها به کتک‌کاری، ژاندارمری و آبرو ریزی کشیده بود.

« مبادا از من برنجی‌آقا، منظوری نداشتم، نه، در واقع نباید فقط اون جوونای مجرد سپاهی دانش رو مقصر بدونیم، دختر دهاتی وقتی یه جوون تر و تمیز شهری می‌بینه، زانوهاش می‌لرزه، هوس می‌کنه، خب، اگه جوونک زبون بازی کنه و دَرِ باغِ سبز نشون دخترک بده، فریب می‌خوره، چند ماه بعد شکمش بالا میاد و رسوائی به بار میاره ...»

« کدخدا، من عاشق نیستم، فکر و خیالم جای دیگه ست!»

«پسرم، کدخدا سر علف نخورده، آدما رو می شناسه، تو سر سفرة بابا ننه ت بزرگ شدی، نه، تو اگه عاشق بشی، حتماً خیانت نمی‌کنی.»

کدخدای دینه کبود گوشة چشمی به من داشت و مانند پدرم با من مهربان بود، همیشه دورادور مرا می‌پائید تا مبادا کم و کسری داشته باشم و یا از چیزی رنج ببرم. من به تماشای شب، آسمان زلال و پر ستاره و برف از ده بیرون رفته بودم و اشارة کدخدا باعث شده بود تا به زیر‌کرسی برگردم، زن‌ها و دخترهای دینه کبود را که روزها، گاه و بی‌گاه، توی کوچه و یا لب آبگیر می‌دیدم، از نظر بگذرانم و رفتار و گفتارم را مرور کنم. دختر کدخدا دم بخت بود، هر روز، زودتر از همه برایم شیر تازه می‌آورد، بال چادرش را به دندان می‌گرفت، با چند تقّه به دریچة مدور اتاق می‌زد و ‌...

پلک‌هایم سنگین شد ‌و نفهمیدم چرا گل‌‌عنبر در آن سرما و برف،

پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و چرا کلة سحر بازوهایش را برهنه کرده بود، بازوهایش‌ لاغر و سفید بودند، مثل شیر. برف می‌بارید، گل عنبر پشت دریچه ایستاده بود و با نگین انگشتری اش به شیشه تقّه می‌زد. او را تار و محو می‌دیدم و صدای تقّه‌ها را از راه دور می‌شنیدم. گیر افتاده بودم، مثل هر بار توی آن سوراخی تنگِ غار گیر افتاده بودم، هر‌ چه تلاش می‌کردم، نمی‌توانستم خودم را بالا بکشم، تنگی‌نفس، خفگی، نفس‌ام ‌به دشواری بالا می‌آمد، نیرو و رمق‌ام ته‌کشیده بود، تیزی سنگ‌ها بدنم را زخم کرده بود، به سوزش و درد هیچ اعتنائی نداشتم و از ترس تسلیم نمی‌شدم. گل عنبر نزدیک آن معبر تنگ، زیر آفتاب ایستاده بود و به من خیره نگاه می‌کرد و از جا نمی‌جنبید، فش فش مارها، ماری قد راست کرد تا از دیوارة غار بالا می‌پیچید. از بند جگر فریاد کشیدم: «ننه!» با فریاد خودم از خواب پریدم، به‌ سختی از زیر لحاف کرسی بیرون خزیدم، چهار دست و پا تا پشت در‌ اتاق رفتم. در دو لنگة چوبی خود به خود باز شد، دستی نا‌مرئی انگار آن را باز کرد و من دم در به شانه غلتیدم: «مار، مار»

از غار، مار و آفتاب داغ اثری نبود. سرما و برف بود، برف می‌بارید و شقیه هایم از درد تیر می‌کشید، حال تهوع داشتم و مدام عق می‌زدم.  

صورت‌ام را توی برف نرم فرو بردم و مدتی به همان حال ماندم، آن دست نامرئی پتوئی روی پشت‌ام انداخت و آهسته گفت: «ماست.»

کابوسِ غار و مارها که اغلب به سراغ‌ام می‌آمد، مرا از مرگ نجات داده بود. شاید اگر دچار آن کابوس پلشت نمی‌شدم، زیر‌کرسی در تنهائی می‌مردم. گیج و منگ، دست به دیوار گرفتم و از جا بر خاستم، برف شبانه بام‌ها، یال دیوار و کف حیاط را سفید کرده بود و رد ‌پائی روی گردة صاف و هموار برف‌ها سیاهی می‌زد. چه‌کسی آمده بود و‌کجا رفته بود؟ شاید گل عنبرِ سحر‌خیز زودتر از هر روز شیر آورده بود، شاید همسایة دیوار به دیوار تا پشت دریچه آمده بود، فریادم را شنیده بود و حالا در پناه چینة دیوار ایستاده بود و مرا دورادور می‌پائید. من حضور او را همیشه در‌آن نزدیکی‌ها احساس می‌کردم، هر چند هرگز از تاریکی بیرون نمی‌آمد. این زن میانه سال تازه بیوه شده بود، گویا از شایعه‌ها می‌ترسید و مواظب رفتار و گفتارش بود. با اینهمه هر بار نان می‌پخت، چند گرده نان گرم توی سفره می‌پیچید و برای « آقا» می‌فرستاد. غلام، پسرک خجول راضیه، بقچة نان را لب تاقچه می‌گذاشت، دم در اتاق پا به پا می‌مالید، به کف خاکی و برهنة اتاق خیره می‌شد و آستین پیراهن‌اش را می‌جوید:

« آقا، ننه م می گه اگه رخت چرک داری بده بشورم ...»

راستی چه کسی در آن سرما پتو روی شانه هایم انداخته بود؟

کورمال کورمال جعبة داروها را لب طاقچه پیدا کردم، دو تا قرص آسپرین ته حلق‌ام انداختم و از اتاق بیرون زدم:

« اوقور بخیر آقا، لابد صبح به این زودی اومدی جن ببینی؟»

حمامیِ دینه کبود اگر سُم می‌داشت، با آن قامت تکیده، پوست سیاهزرد، پشت خمیده، موهای جارو مانندِ سیخ سیخ، آشفته، ریش چند روزه بی شباهت به «اجنة قرآن» نبود:

« آب خزینه تمیز و داغ داغه آقا، آب حموم رو تازه عوض کردم.»

نور بیرمق فانوس به‌سختی زوایای مه‌آلود و تاریک حمام را روشن می‌کرد، هر چند من به نور نیازی نداشتم و گوشه و کنار آنجا را مانند کف دست‌ام می‌شناختم، چون طرح حمّام جدید را من ریخته بودم، در‌‌ واقع به پیشنهاد من اهالی دینه کبود حمام نیمه ویرانة قدیمی را کوبیده بودند و من مانند عمله‌ها پاچه هایم را ورمالیده، آستین‌هایم را بالا زده، با نیمچه بنای ولایت و به یاری اهالی آن حمام و خزینه‌ها را ساخته بودم. من‌ حمام خزینه دار را مانند برف، نخستین بار در دینه کبود دیدم و گاهی به‌ گوشة نیمه تارک خرینه، می‌خزیدم و بی‌واهمه از بیماری تراخم، جرب و کچلی، تا زیر چانه توی آب گرم فرو می‌رفتم و چشم‌هایم را با کیف می‌بستم:

راستی چه کسی در برف تا پشت دریچة اتاق آمده بود؟

حمامی هنوز در بارة اجّنة حمام‌های قدیمی‌ می‌گفت و صدایش‌از

ورای بخار غلیظ مبهم به گوش‌ام می‌رسید. من هرگز جن ندیده بودم، به

وجود آن باور نداشتم و از موجودات خیالی و واهی نمی‌ترسیدم، من دوبار در ایام جره‌گی و نوجوانی از مار ترسیده بودم و این هراس انگار در اعماق ضمیرم ته نشین شده بود و در ناخود آگاه‌ام باقی مانده بود، آن غار تاریک، فش فش مارهای بوآ، چشم‌های زرد آن‌ها که در تاریکی غار می‌درخشید و آن معبر تنگی‌که من ‌آن روز داغ و آفتابی خودم را به‌سختی بیرون کشیده بودم، همة عمر، در کابوسهای من ظاهر می‌شد. رفقا و همراهان‌ام پیش از من‌گریخته بودند، مارها گریزگاه را بسته بودند و با آن چشم‌های زرد رو به من می‌آمدند و فش فش می‌کردند. هیچ راهی بجز همان سوراخ تنگ نبود و فرار از آن‌جا غیر ممکن بود. بعدها که به‌خودم آمدم حیرت کردم از این توانسته بودم جثّه‌ام را از آن معبر تنگ بیرون بکشم. انگار معجزه شده بود. باری، باپیراهن و تنبان پاره‌پاره و خون‌آلود، روی صخره، زیر آفتاب از‌ حال رفته بودم، دهان‌ام خشک و کام‌ام مثل زهر مار تلخ شده بود و بالای کوه، در تنهائی به های‌های بلند گریه می‌کردم...

سال‌ها از آن روزگار‌ و غار و مارها گذشته بود، با اینهمه هنوز بعضی شب‌ها خواب می‌دیدم که توی آن سوراخی و میان صخره‌های نک تیز گیرکرده بودم و هر چه زور می‌زدم نمی‌توانستم خودم را بالا بکشانم، چه رنج و‌ عذابی، چه ترس و وحشتی، هربار فریاد می‌کشیدم و لیچ عرق از خواب بیدار می‌شدم.

- بریم بیرون، بریم به Chapelle اونجا هوا خنک تره.

هوا مانند هرم تنور داغ بود، گرما بیداد می‌کرد، باید صندلی چرخدار را با سرعت می‌راندم تا آفتاب روی صورت تراب نمی‌افتاد و او را آزار نمی‌داد. اسفالت خیابان‌های فرعی شکسته بود، این‌جا و آن‌جا دست انداز داشت و همه‌جا، گذر از سایه و از زیر درخت‌ها ممکن نبود. یکدم زیر سایة درخت‌های گیلاس ایستادم تا نفس تازه کنم. تراب از گرما کلافه بود و دل و دماغ نداشت. از خیر‌ چیدن گیلاس ‌‌‌گذشتم و راه افتادم. Chapelle کمی دور از درخت‌های‌‌گیلاس، در آن سوی خندق بود. روزهائی که هوا مساعد بود، تراب را توی باغ می‌چرخاندم و تا نزدیک کاخ می بردم، مالک قدیمی وصیّت کرده بود تا بعد از مرگ‌اش، آن کاخ و چند جریب باغ را به بیمارستان عمومی تبدیل کنند. Chapelle را نیز فئودال متوفی ساخته بود، هر چند به جز من و تراب، انگار گذر کسی به آنج‌ا نمی‌افتاد و تا آن‌جا که من خبر داشتم messe و یا مراسم دیگری در شاپِل برگزار نمی‌شد. باری، سقف آن نمازخانه خیلی بلندتر از اتاق‌های بیمارستان بود، دیوارها کلفت‌تر و در نتیجه هوا نسبت به اتاق رو به آفتاب و دمدار تراب خنک‌تر.

- یه چرتی می‌زنم ، یه گوشه بشین، چرا سر پا واستادی؟

ضامن صندلی چرخدار را کشیدم و بیخ دیوار نشستم: «‌بخواب»

 خاموشی و خنکی Chapelle دلپذیر و آرامش بخش بود و مسیح مصلوب، از آن بالا، به غمخواری و دلسوزی، به ما نگاه می‌کرد.