سهیلِ آسمانِ خانة ما - پاره ای از رمان «زندان اسکندر»

‎ ‎‎

سهیل هنرور بعد از سال ها دوری و بی خبری آخر تموز به تبریز ‏بازگشت و چراغ اتاق دایه و دانش تا دم دمای سحر خاموش نشد. مادر و ‏فرزند هرکدام در سه کُنجی اتاق، توی بستری بیماری به شانه افتاده بودند ‏و عمو سهیل بین آنها، یک زانو نشسته بود و هر بار به من و مهناز نگاهی ‏می انداخت و با مهر لبخند می زد. دایه دست عمو را میان دودست گرفته ‏بود و بعد از عمری چشم به راهی، با آسودگی خاطر و بی آه و ناله به متکا ‏لمیده بود. سهیل در آن شب گرم و دم کردة تابستانی، در آسمان خانة ما ‏طلوع کرده بود، با شرمندگی می درخشید و با آن نگاه سرشار از عاطفه و ‏محجوب به دایه آرامش می بخشید. ورود ناگهانی و غیر منتظرة عمو همة ‏ما را شگفت زده کرده بود. کسی چه می دانست، شاید سهیل از سال ها ‏پیش، از بالای برج نگهبانی و ازجائی نا پیدا، کشتی شکستة ما را دورا دور ‏زیر نظر گرفته بود تا در لحظة حساس و خطرناک با قایق نجات به یاری ‏ناخدای ناخوش می شتافت و ما را به ساحل امنی می برد. شاید عمو آمده ‏بود تا به زندگی بی سر و سامان و آشفتة ما سامانی می داد و برادر و ‏خانوادة او را از آب وگل بیرون می کشید. شاید در همة آن سال ها کسانی ‏عمو را در جریان روزگار برادرش گذاشته بودند وحوادث ناگوار زندگی ما را ‏مو به موگزارش کرده بودند. باری، انگار هیچ رازی بر سهیل پوشیده نبود و ‏بر خلاف انتظار ما هیچ پرسشی برای او پیش نمی آمد و سراغ شهناز را ‏نمی گرفت وحتا به مرگ مادرما نیز اشاره ای نمی کرد. تابلو «آفتاب انور» ‏درست رو به روی او، بالای سر مهناز به دیوار آویخته بود و شباهت مادر و ‏دختر عموسهیل را به شک انداخته بود. تیمور دانش از مدّتها پیش متوجة ‏نگاه پرسا و دزدانة برادرش شده بود و سیگارش را با سیگار آتش می زد. ‏

‏- ... که اینطور سهند؟ تو هم مثل سنجر عینکی شدی؟ ‏

دایه نام سنجر را شنید و پلکهایش را به سختی باز کرد:‏

‏- می بینی؟ بس که چشم توی خط می زنه داره کور می شه. ‏

زمان به پراکنده گوئی می گذشت و هیچ کسی به موضوع اساسی ‏نزدیک نمی شد: چرا عمو رفته بود؟ کجا رفته بود؟ در اینهمه سال چکارها ‏کرده بود؟ ...و چرا بر گشته بود؟ نه، انگار دانش میل نداشت در حضور ما، ‏و در این زمینه ها، با برادرش گفتگو می کرد. گیرم بعدها از دایه شنیدم ‏که در غیاب ما نیز هیچ حرفی از گذشته ها پیش نیامده بود.‏

‏- فردا باید یه سری به منزل مشکات بزنی و به عمّه خبر بدی. ‏

خبر بازگشت سهیل هنرور به گوش عمّه لیلا و سایر خویشان ما ‏رسید و چندین و چند بار مراسم خنج کشی و آه و نالة دایه تکرار شد. در ‏آن شادمانی گریه آلود که به سوگواری پهلو می زد، دایه میاندار بودو هربار ‏با مشت به گودی سینه اش می کوبید و سالهای بی شمار فراغ را به یاد ‏می آورد که چشم اش به راه سهیل سفید شده بود. بزرگ خانوادة ما که از ‏چندی پیش به ندرت سراغی از استاد می گرفت، دو باره مجالی یافته بود، ‏روی صندلی کهنة لهستانی جلوس کرده بود و رفتار عمو سهیل را ضمنی ‏به باد سرزنش گرفته بود و او را از جانب دایه بازجوئی و محاکمه می کرد. ‏گیرم عمو سهیل با هیچ تمهیدی مقر نیامد، دلایل وانگیزة اصلی آن غیبت ‏صغرا را تا آخر به زبان نیاورد و ما نفهمیدیم که خبرها را در آنهمه سال از ‏چه منبعی شنیده بود و ازکجا خانوادة آقای کاظم شکور و شوهر شهناز را ‏می شناخت و از کجا در جریان بیماری تیموردانش، سردردهای مذمن، پا ‏درد و سرطان معدة او قرار داشت. مشکات، بزرگ خانوادة ما، بی گدار به ‏آب زده بود و یک دم بعد که به موقعیّت درخشان مالی عمو سهیل پی برد ‏به سادگی عمّامه را چرخاند و زبان به تمجید مرد جسور و مبتکری گشود ‏که در غربت و در مملکت بیگانه، با دست خالی، از صفر شروع کرده بود و ‏بعداز چند سال زحمت و ذلّت با هشیاری و درایت ثروت هنکفتی اندوخته ‏بود. مردی که با خریداری کشتی های اسقاطی و فروش آهن پاره به جائی ‏رسیده بود که همه آرزو وحسرت وضعیّت و موقعیّت او را داشتند، مردی ‏شایسته، مدیر، مدّبر و متنّفذ که دراتاق بازرگانی از اعتباری ویژه برخوردار ‏بود و در تغییر تعرفة کمرکی نقش مهمی ایفا کرده بود: «یاشاسین!» ‏

‏- بله جانم، از قدیم گفتن کاردکه به استخوون برسه وامیسته، نه، ‏مرحبا به این همه غیرت و همّت، احسنت.‏

‏- مشکات، نگفتم برادری دروغ نمی شه. ‏

عمو سهیل در بارة سفر تیموردانش به انگلیس و بستری شدن او ‏در بیمارستان حومة لندن، با دوستی مشورت کرده بود وگویا همة کارهای ‏مقدماتی این امرخیر انجام گرفته بود. در حقیقت به همین منظور به تبریز ‏آمده بود تا دانش را به پایتخت می برد و او را روانة اروپا می کرد. ‏

‏- دختر دوستم توی لندن تحصیل می کنه، دیروز تلفن زدم. ‏

عمه لیلا بهانه ای یافت و دوباره دست درگردن برادرش انداخت و ‏پیشانی بلند و زیبای او را چندین بار بوسید:‏

‏- داداش، سهیل جون، خدا تو رو از عالم غیب واسة ما فرستاد.‏

‏- سهیل، مگه خداوند توی قطر دفتر نمایندگی داره؟

عمه لیلا اگر چه خشکه مقدس نبود ولی با خدا شوخی نداشت.‏

‏- دانش، اگه خداوند به تو پشت نکرده بود، داداش ...‏

بزرگ خانواده مثل همیشه با ظرافت حرف را عوض کرد:‏

‏- دانش باید از همون روز اوّل می رفت بیمارستان شوروی، بله ‏جانم، دکترهای این ولایت چیزی بارشون نیست.‏

‏- پزشک که خدا نیست هاشم، اشتباه می کنه. مگه نه دانش؟

‏- همشیره، خدا به معدة من چکار داره؟ مگه خدا جرّاحه؟

‏- تو همه چی رو مسخره می کنی دانش، می بینی؟ استاد یه سر ‏سوزن عوض نشده. امان، امان از این نیش زبون!‏

عمو سهیل اغلب خاموش بود و به ندرت اظهار نظر می کرد. تا از ‏او غافل می شدی، به جائی ناپیدا خیره می ماند و نگاهش به راه می رفت. ‏آن مردخوش سیما، آرام و خونسرد که شبیه هنرپیشة مورد علاقة من بود، ‏به رغم ابراز احساسات کم نظیر خویشان و گرمای کانون خانواده خسته به ‏نظر می رسید و مانند بیگانه ای در جمع ما معذّب نشسته بود. اگرکسی از ‏ماجرای قهر و فرار سهیل خبر نمی داشت و او را نمی شناخت هرگز گمان ‏نمی برد که برادرها بیش از بیست سال از هم دور بوده اند و در این مدّت ‏سهیل حتا یک خط نامه ننوشته بود و دانش نامی از او نبرده بود. برادرها ‏گوهر یگانه ای داشتند و هیچکدام در هیچ موردی کوتاه نمی آمدند

‏- سهند، عمو کجا رفت؟ ببینم، ... عمو به تو چیزی نگفت؟

صدای دانش خسته و خشدار بود و چهره اش از درد منقبض.‏

‏- عمو بلیط خریده، جمعه شما رو با قطار می بره پایتخت.‏

‏- جمعه؟ عزیزه تاروز جمعه از ولایت بر می گرده؟ ‏

عمو توی اتاق منتظر بود و من پا به پا می مالیدم و عجله داشتم ‏تا هر چه زودتر با او خلوت می کردم: «نمی دونم!»‏

مهمان ها رفته بودند، دایه و دانش در اتاق مجاور چرت می زدند ‏و عمو رو به روی قفسة کتاب ها مردد ایستاده بود و انگار به دنیال واژه ای ‏مناسب و در خور می گشت و آن را نمی یافت: ‏

‏- دایه، ... دایه هر شب ... عرق ... دایه هر روز می می زنه؟ ‏

سهیل هنرور انگار از کتابها احوال دایه را می پرسید و به من نگاه ‏نمی کرد. زیر لب گفتم: «گه گاهی!» ‏

‏- با این حساب، ودکا توی بساط دایه سلطان پیدا می شه؟‏

سیگار و ودکا نیاز اساسی دایه و دانش بود: «بله» رو به آشپزخانه ‏راه افتادم. مهناز روی چهار پایه، نزدیک یخچال نشسته بود و دنبة سرش ‏را به دیوار یله داده بود: «خوابی؟!» ‏

‏- آخ، هلاکم، هلاک! ببینم، مجلس مردونه ست؟ آره؟ ‏

گره بند پیشبند آشپزی را بازکرد و آن را از گردنش در آورد:‏

‏- دیدی؟ «خانما» دست به سیاه و سفید نزدن. خوردن و رفتن.‏

پیشبند آشپزخانه را مچاله کرد و به گوشه ای انداخت: «پوف!»‏

بطری ودکار را از دستم قاپید و توی سینی گذاشت، برگ کاغذ تا ‏شده ای را از جیب اش در آورد و در هوا تکان داد: «مهتاب!» ‏

‏- مهناز، تو از کجا ... ببین، من این شعر رو ... مهناز ... ‏

کاغذ را با ادا و اطوار توی یخة پیراهن اش سراند:‏

‏- مهتاب اگه بفهمه که تو براش شعر گفتی، وای، اگه بدونه.‏

‏- ببین، آبرو ریزی راه ننداز، اون شعر هنوز تموم نیست.‏

در میهن ما، همة نویسندگانی که بعدها در زمینه های مختلف ‏قلم زده اند و می زنند و همة کسانی که از خیر قلم گذاشته اند، در دوران ‏نو جوانی و جوانی شعری سروده اند و یا از دنیای شعر گذر کرده اند. ‏

‏- عیبی نداره، می ذارم لب طاقچه، زیر عکس مهتاب.‏

‏- مهناز، دست وردار، ببین، ببین ... خواهش می کنم.‏

‏- ... هی، خبرداری طرف فردا میاد پیش من؟

این خبر بیشتر از طلوع ستارة سهیل غافلگیرم کرد: «چی»‏

تلنگری به گلوی بطری ودکا زد و با شیطنت گفت:‏

‏- سهند، مواظب باش مثل دایه نیفتی توی حوض!‏

اگر چه من تا آن شب چندین بار با شاهرخ و منصور آبجو خورده ‏بودم ولی هنوز لب به ودکا نزده بودم. نام ودکا با دانش و لرزش رقت انگیز ‏انگشتهای او همراه بود وهربار دچار تشویش ودلشوره می شدم، گیرم عمو ‏سهیل مانند تیموردانش الکلی نبود، عطش و عجله نداشت و استکان لای ‏انگشتهایش نمی لرزید: «سلامتی»‏

استکان عرق را با ترس و تردید بالا بردم: «سلامتی» ‏

سیگاری به من تعارف کرد، پاکت وینستون را کناربساط انداخت، ‏از جا بر خاست و دوباره به تماشای کتاب های قفسه ایستاد: ‏

‏- راستی؟ حال و روز آقای وکیل ما چطوره؟ رو به راهه؟

اشارة سهیل به وکیلی بود که در خیابان شهناز آپارتمان کوچکی ‏اجاره کرده بود و یکی از اتاق های آن را در اختیار طرفداران خلیل ملکی، ‏عاقلی زاده و سر شار گذاشته بود. خلیل ملکی، برجسته ترین افراد معروف ‏به گروه « پنجاه و سه نفر»، بعد از انشعاب از حزب توده و سرخوردگی از ‏شورویِ دوران استالین، جریانی سیاسی با گرایش چپ ملی گرا موسوم به ‏‏« نیروی سوم » را ایجاد کرده بود و با شعار « نه کمونیسم، نه کاپیتالیسم، ‏نیروی سوم پیروز می شود! » به طور علنی فعالیّت می کردند. من اگر چه ‏هنوز سمت و سوی سیاسی مشخصی نداشتم ولی گهگاهی به محفل چهار ‏راه شهناز سری می زدم و جزوه ها و مطالب سیاسی آنها را می گرفتم و ‏می خواندم. گیرم عمو از دوران خدمت سربازی با جناب وکیل دادگستری ‏آشنا شده بود و برخلاف تصور من در بارة مسلک و مرام و فعالیّت سیاسی ‏او کنجکاوی و پرسشی نکرد و پیگیر نشد. ‏

‏- انگار استاد حاصل تحقیقات و همة اسنادرو به تو بخشیده؟

عمو سهیل آگاهانه به اتاق من آمده بود، با دل انگشت عطف آثار ‏و کتابهای دانش را لمس می کرد و به طرز خاصی لبخند می زد:‏

‏- بفرما، تاریخچة افتخارات عمّه ثرّیا: والاحضرت، اعلیحضرت ... ‏

من بارها آن کتاب مصور را ورق زده بودم و دانش را در کنار رضا ‏شاه و در کلاسهای درس و هنگام آموزش نظامی «والاحضرت» دیده بودم ‏و هیچ کدام از آن تصاویر تاریخی برایم تازگی نداشتند. ‏

‏- عمّه ثریّا هنوز به جقّة اعلیحضرت قسم می خوره؟

از میان کتاب ها، پرونده ها وکارهای دوره دانشجوئی تیمور دانش ‏دفترچة رسم او را برداشت، مدتی ورق زد و به حسرت سر جنباند:‏

‏- می بینی؟ استاد احمق دانشکده به بابات گفته بود: «ترک خر، ‏چند دادی این ها رو برات کشیدن؟» خدایا، چه هوش و چه استعدادی!‏

تیموردانش روزنامه ها و یا بریده هائی از روزنامه های قدیمی را ‏در کیف چرمی و زیتونی رنگی جمع کرده بودو از سالها پیش کنار قفسة ‏کتاب ها گذاشته بود. «سروان تیمور دانشور، آجودان دفتر نظامی دربار ‏شاهنشاهی»، درآن روزگار با امضای شخصی چندین بار در آن روزنامه ها ‏آگهی داده بود و درآن، از همة کسانی که از سوابق و زندگی امرای ارتش ‏اطلاعاتی داشتند خواسته بود تا با او مکاتبه می کردند.‏

‏- آها، اینجاست! شهادت نامة تاریخی، تاریخ، بله، تاریخ ...‏

برگة زرد شده ای را از لای پرونده برداشت، نگاهی سطحی به آن ‏انداخت و به زمزمه گفت: ‏

‏- می بینی؟ همة نامه ها خطاب به «استاد» نوشته شده. ‏

لبی با ودکا تر کرد و نامه را با صدای بلند خواند: ‏

‏«...و رضاشاه در قصر سعدآباد در صدد حرکت به اصفهان بود که‎ ‎افسران با عجله تمام به فرار می‌پرداختند. وقتی من اول شب به باشگاه ‏افسران‎ ‎رفتم، عده‌ای از افسران عالی رتبه را دیدم که آخرین چاره را فرار‎ ‎می‌دانستند. من گفتم این مردم سالها از ما نگهداری کردند و به ما احترام‏‎ ‎گذاشتند برای چنین روزی. اکنون اگر شما هم فرار کنید، لکه ننگی بر ‏دامان‎ ‎تاریخ این مملکت خواهید گذاشت...ساعت دوازدة شب که به باشگاه ‏افسران آمدم،‎ ‎متأسفانه، آن عده افسری هم که در باشگاه بودند خارج شده ‏بودند و به جز‎ ‎امیر موثق نخجوان که با رنگ پریده در راهروهای باشگاه ‏افسران قدم می‌زد، و‎ ‎معلوم شد وسیله نقلیه‌اش را دیگران برده‌اند و پای ‏فرار نداشته، افسرهای‎ ‎ارشد و امرای ارتش همه فرار کرده و از تهران خارج ‏شده بودند...» ‏

‏- ... دانش تو روزنامه ها از امرای ارتش یکی یکی اسم برده بود. ‏می‎ ‎خواست به حساب خودش تاریخ بنویسه و همه چی رو بریزه رو دایره، ‏آره، بندرکه بودم اون آگهی رو خوندم و گفتم: «کار استاد تمومه.» ‏

آهی کشید و آلبوم نظر خواهی از شاگردها را برداشت:‏

‏- آره، چند ماه بیشتر طول نکشید، امرای ارتش که ماتحتشون ‏گهی بود ملکة مادر رو واسطه کردن که: وامصیبتا، یه افسرخودستا داره ‏آبروی اعلیحضرت همایونی رو می بره، علیاحضرت، امرا که کاره ای نبودن، ‏همة امرا از اعلیحضرت همایونی دستور می گرفتن. بله، شاه مانع نوشتن و ‏چاپ کتاب شد و استاد بالأخره فهمید که مسجد جای فلان کردن نیست. ‏

جرعه ای از ودکا نوشید، مدتی آلبوم را ورق زد و دستنوشته های ‏افرادی را خواند که هر کدام در دستگاه دولتی به مقام و مرتبه ای رسیده ‏بودند و شماری نیز در لباس نظامی، به اتهام خیانت تیرباران شده بودند:‏

‏- ها، این آقایون چی فکر می کردن و چی از آب در اومدن. دکتر ‏ناتل خانلری، الموتی، سرهنگ سیامک ... عجب روزگاری ...‏

‏- عمو، به نظر تو چرا بابام این پرسشنامه رو درست کرده؟ من یه ‏جائی شنیدم که انگار قصد کودتا داشته. آره؟ حقیقت داره؟

زبان عموسهیل درکنار برادر زادة خاموش، آرام ومأخوذ به حیا باز ‏شده بود و به ماجراهائی اشاره می کرد که دایه هرگز نفهمیده بود و پی به ‏راز آن جلسه های سرّی و پنهانی نبرده بود. باید سهیل در آخر فصل گرما ‏طلوع می کرد تا من سرانجام می فهمیدم که گماشتة جناب تیمور دانشور ‏از طرح کودتائی که در خانة ما و با ابتکار استاد و شاگردهایش ریخته شده ‏بود، اطلاع داشته. کودتائی که گوئی به دلیل مخالفت «استاد» در مرحلة ‏نهائی اجرا نشده بود. بنا به ادعای سهیل هنرور، هدف تیموردانش از کودتا ‏ظاهراً خدمت بوده و غرض شاگردها و همقطارهای او قدرت. افسرها بر سر ‏منصب، مقام و مرتبه ای که بعد ازکودتا صاحب می شدند با هم به توافق ‏نرسیده بودند، مباحثه به مشاجره کشیده بود و استاد کناره گرفته بود.‏

‏- چرا اونو کنار نذاشتن و خودشون کودتا نکردن؟‏

‏- چی؟ مغز متفکر و مهرة اصلی دانش بود، همة این کله گنده ها ‏اون روزها زیر دست و گوش به فرمان «استاد» بودن. ‏

ماجرای کودتا به افسانه های دایه شباهت داشت و به ویژه نقش ‏دانش ورهبری او هیجان انگیز بود. به باور عموسهیل اگرتیموردانش آنهمه ‏منّزه طلب، صادق و درستکار نمی بود و در معنای شرافت سربازی و میهن ‏پرستی آنهمه وسواس به خرج نمی داد، اگر واقع بین بودو از افسرهای جاه ‏طلب وجویای نام توقع وانتظار بیهوده ای نمی داشت، کودتا پیروز می شد. ‏به باور عموسهیل دانش در باطن به اعلیحضرت امید بسته بود و در نتیجه ‏بهترین فرصت زندگی اش را از دست داده بود. به گمان من سهیل اشتباه ‏می کرد. اگر چه تیموردانش در دفتر خاطراتش هرگز آشکارا به این مسأله ‏نپرداخته بود ولی درلا به لای سطرها با استادی وظرافت نشان داده بودکه ‏‏«خانه از پای بست ویران بود.» استاد، شاگردها، یاران و همراهانش را در ‏مشاجرات جلسه های مخفی شناخته بودوگویا به یقین رسیده بود که به ‏فرض سرنگونی شاه، با آن عناصر فاسد و فرصت طلب هیچ تغییر و تحوّلی ‏در اوضاع مملکت و روزگار مردم ما به وجود نمی آمد. ‏

‏- به نظر شما با کودتا وضع عوش می شد عمو؟

‏- شاید اوضاع مردم و مملکت تغییر نمی کرد ولی وضع خانواده و ‏ایل و تبار استاد خیلی خیلی بهتر از حالا می شد. ‏

همة تلاش عمو سهیل به تغییر و بهبود وضع خانواده اش منحصر ‏شده بود و از این محدوده فراتر نمی رفت. گیرم دنیای تیمور دانش اینهمه ‏کوچک و آرزوها و آرمانهای او اینهمه حقیر نبود. نه، من با سهیل موافق و ‏همرأی نبودم و دنیای آن افسر مغرور، شریف و میهن پرست را که از مقام ‏و منصب و قدرت چشم پوشیده بود و سالها تن به رانندگی کامیون داده ‏بود به دنیای سهیل که ثروتی کلان اندوخته بود، ترجیح می دادم. ‏

‏- عمو، حقیقت داره که عمّه ثریّا توی خاطرات بابا دست برده؟‏

‏- خاطرات واقعی اگه نوشته می شد، سر استاد رو به باد می داد.‏

دفتر خاطرات را از لای کتاب ها بر داشتم و به او نشان دادم:‏

‏- عمّه ثریا انگار بخش دوران کودکی بابا رو بالکل حذف کرده...‏

دفتر را ازدستم گرفت و نگاهی به فهرست آن انداخت:‏

‏- هه، لابد به «اعتبار و حیثیّت اشرافی» خانم لطمه می زده.‏

‏- مگه، مگه شما خاطرات بابا رو خوندین؟

عموسهیل آهی کشید و با کف دست به گودی سینه اس کوبید:‏

‏- نه، سینة عموگورستان خاطراته، من همه رو اینجا دفن کردم. ‏بریز عمو جان، بریز تا گلوئی تازه کنم.‏

کنار بساط عرق خوری چهار زانو نشست و آهسته گفت:‏

‏- می دونی سهند، امروز یه گشتی توکوچه وخیابونای تبریز زدم، ‏آره، رفتم دنبال خاطره ها، رفتم سراغ خونة قدیمی، صاحبخونه مرده بود، ‏خونه رو کوبیده بودن، دلم بد جوری گرفت. سراغ مدیر مدرسه رو گرفتم، ‏گفتن که سالهاست استخووناش توی قبر خاک شده ...‏

نام مدیر مدرسه را به زبان نیاورد و فقط گفت: « مردک ابله!»‏

‏- آدم موجود عجیبیه سهند، بعضی چیزها رو هیچ وقت فراموش ‏نمی کنه، هیچوقت، حتا تا دم مرگ...بابات نویسنده ست، استاده، می تونه ‏بنویسه ولی من... سلامتی، آره عموسهیل تو بی جهت زور می زد، استعداد ‏خدادادی ست، بخشه، این بخش خدادادی به من نرسید، با زور نمی شد. ‏گیرم بچّه که عقلش به این چیزها قد نمیده، می دونی، به قول دایه شاید ‏اگه بند تنبان الله وردی شل نبود، شاید اگه زن و بچّه هاشو به امید خدا ‏ول نمی کرد، شاید اگه پدری بالای سر ما بود ...‏

صدا در گلوی عمو شکست، مکثی کرد و بعد به تلخی گفت:‏

‏- ...اون مردکة ابله، مدیر دبستان، کلاه بوقی سر دانش گذاشت.‏

‏- چرا؟ بابا که انگار همة عمر شاگرد اوّل بوده ...‏

‏- مردک روی کلاه نوشته بود: تیموردانشور خر است، تنبل است. ‏این چیزها از یاد آدم نمی ره، طفلی به پهنای صورتش اشک می ریخت و ‏التماس می کرد که اونو توی مدرسه و سرکلاسها نچرخونه، قول داد بعد از ‏این درس بخونه و شاگرد اوّل بشه، قولی که تا آخر به اش وفا کردو بعدها، ‏هرجا که بود، توی هر منصبی که بود، شاگرد اوّل می شد ... سلامتی!‏

این بار استکان عرق اش را برداشت و یک نفس نوشید:‏

‏- بعضی چیزها هیچ وقت ازیاد آدم نمی ره، هیچوقت، آره سهند، ‏امروز رفتم به گورستان قدیمی، رفتم سر خاک سنجر. ‏

از دایه شنیده بودم که مدیر مدرسة تبریز، سنجر سخنور را یک ‏کلاس بالا برده بود و در عوض این ارفاق، برادر کوچک او، تیمور دانشور را ‏به کلاس پائین تر فرستاده بود. چرا؟ الله وردی جویا نشده بود و تا آخر ‏هیچ کسی نمی دانست سنجر چه «معامله ای!!» با مدیر مدرسه کرده بود ‏و مدیر به «چه شرطی» و چرا پیشنهاد آن پسرک را پذیرفته بود. گیرم در ‏آن شب گرم تابستانی نیز، عمو سهیل هیچ اشاره ای به ماجرا نکرد، فقط ‏یکی دوبار هنگام ادای نام مدیر مدرسه چانه اش لرزید: «سلامتی!!»‏

خاموشی خیلی به درازا کشید و نگاه عمو به راه رفت:‏

‏- عمو سهیل، انگار سالهای اوّلی که بابا از ارتش میاد بیرون، شما ‏همیشه باهاش بودین، دایه می گفت با هم هیزم و ذغال بار می زدین و به ‏ورامین و شهرهای اطراف تهران می بردین، گویا یه بار به تبریز اومدین و ‏دموکرات ها بابا رو از تبریز بیرون کردن، چرا؟ شما می دونین چرا؟

عمو سرانجام از خیال مدیر مدرسة تبریز بیرون آمد و لبخند زد:‏

‏- چه روزگاری، هیزم کشی، هه، یه عمر از اون سالها گذشته. یک ‏عمر ررر... آره، هیچ کسی باور نمی کرد که آجودان دفتر شاهنشاهی بره با ‏کامیون بارکشی کنه، دوست ورفقا میگفتن: «تیموردانش مغز خر خورده.» ‏آره، اون سالها، بعد از جنگ، اوضاع مملکت به هم ریخته بود، ما رو نزدیک ‏زنجان بازداشت کردن، سران دموکرات استاد سابق شاه رو می شناختن، ‏ازش می خواستن تا با فرقه همکاری کنه، نیروهای مسلح فرقه رو آموزش ‏بده، مسؤلیّت تشکیل ارتش نوبنیاد حکومت دموکراتهای آذربایجان رو به ‏عهده بگیره. گیرم استاد قبول نکرد. حالا چرا؟ خدا بهتر می دونه، گمونم ‏به آقای پیشه وری گفته بود از نظامیگری خسته شده و به همین خاطراز ‏ارتش استعفا داده. به هرحال به هر علّتی که بود بابات زیربار نرفت و فرقه ‏دستور داد تا «استاد» از آذربایجان خارج بشه. یه دسته «سالدات» ما رو تا ‏زنجان اسکورت کردن و بعد برگشتن... خلاص!‏

‏- آخه چرا با حکومت دموکراتها همکاری نکرده بود؟ ‏

‏- خسته بود، از همه چی ... بریم، بیا بریم سراغ صندوق دایه.‏

از سال ها پیش، دایه لباسهای نظامی دانش را کنار وسایل سهیل ‏در صندوق چوبی چیده بود و آن را مانند میراث گرانبهائی به این سو و آن ‏سو می برد. صندوق چوبی دایه مانند تابلوِ آفتابِ انور با ما سفر می کرد. ‏در کوی کلیسا، باربرهای گاراژ دانش و شرکاء آن را به زیرزمین برده بودند ‏و مدّت ها بود که در آن گوشة نیمه تاریک از یادها رفته بود: «صندوق؟»‏

‏- آره، صندوق چوبی خاطرات دایه، بیا، بریم.‏

راه افتاد، یکدم روی ایوان خانه مکثی کرد و با اشاره به صلیب بام ‏کلیسای ارامنه، با لحن رفیقانه و دلپذیری پرسید: ‏

‏- راستی، میانه ت با دخترهای خوشگل ارمنی چطوره؟

لبخندی زد، منتظر جواب نماند و از پلّه ها سرازیر شد: «بیا»‏

آن شب همراه عمو سهیل به زیر زمین رفتم تا خاک و غبار سالها ‏را کنار می زدم و درگوشه ای به تماشای صندوق می نشستم. عمو انگار از ‏قطر آمده بود تا در شبی دمکرده و گرم نبش قبر می کرد و استخوان های ‏پوسیده را از زیر خاک بیرون می کشید. برادرش، دانش، آن بالا توی بستر ‏بیماری افتاده بود و او گوئی در جستجوی آن برادری بود که دایه سالها او ‏را در صندوق محبوس کرده بود. سهیل پشت به نور ایستاده بود، پیراهن، ‏کراوات، واکسال و فرنج نظامی دانش را یکی یکی از صندوق بر می داشت، ‏مانند فروشنده های دوره گرد به من نشان می داد و بعد، بیخ دیوار روی ‏هم می انباشت. وقتی به چکمه ها رسید، تکانی خورد، درصندوق چوبی را ‏بست، روی لبة آن نشست و چکمه ها را لنگه به لنگه بالا گرفت:‏

‏- می بینی؟ من هنوز این چکمه ها رو فراموش نکردم. ‏

در کلام عمو اثری از کینه و نفرت نبود، نه، اندوه و حسرت بود و ‏با لبخند محزونی روزگاری را به یاد می آورد که گماشتة برادرش بود:‏

‏- ... آره، یه زمانی این چکمه ها رو من واکس می زدم.‏

نه، نگفت که تیموردانش، سالها پیش، با این چکمه ها به سینه ام ‏کوبید. صدای پائی درراه پله ها برخاست و سخن سهیل نیمه کاره ماند. رو ‏به صدا برگشتم، تیمور دانش شمد سفیدی روی شانه هایش انداخته بود و ‏نرم نرمک جلو می آمد. دانش اگرچه قل و زنجیری به پا نداشت ولی با آن ‏پیژامة گشاد، راه راه و چروکیده، موهای تنک خاکستری و ژولیده، ریش ‏چندروزه، رنگ و رخ زرد و شانه های استخوانی وفرو افتاده به زندانی های ‏محکوم به اعمال شاقه شباهت پیدا کرده بود. محکومی رنجور ومحجور که ‏سال ها در دخمه ای محبوس مانده بود و رنگ آفتاب را ندیده بود. نور بی ‏رمق از بالا بر موهای آشفته وتنک محکوم می تابید و سایه اش روی دیوار ‏دود زده آرام آرام جا به جا می شد. سهیل، گماشتة دوران جوانی «استاد» ‏بی اختیار از جا پرید، پیش پای او راست ایستاد و سرش را به زیر انداخت. ‏دانش یکدم زیر نور لامپ پا سست کرد و من مجالی یافتم ونک سیگارم را ‏دور از چشم او به دیوار مالیدم. سکوت! هیچ کدام ازجا جنب نمی خوردند، ‏سهیل به پشت پایش خیره مانده بود، دانش مثل تندیس موریانه خوردة ‏موسایِ افسانه ها به عصا تکیه داده بود تا با وزش تند بادی فرو می ریخت ‏و من، مثل تصویری رنگباخته، روی دیوار نقش بسته بودم و در آن سکوت ‏سربی سنگین صدای طپش قلب ام را می شنیدم. سکوت، سکوت مرگ!! ‏

زمان و مکان انگار یکدم از حرکت باز ایستاد و در آن چند لحظة ‏کوتاه که عمری بر من گذشت، کسی از جا تکان نخورد. گیرم خاموشی به ‏درازا نکشید، آن تندیس موریانه خورده قدمی به جلو گذاشت، رو به جعبة ‏چوبی ذخیرة ودکا رفت، بطری گرد گرفته ای را از جعبه برداشت، آن را ‏زیر نور بی رمق چراغ بالا گرفت و انگار خطاب به بطری گفت:‏

‏- دایه اون بالا دلواپس شده، سراغ تو رو می گرفت.‏

بعد، به صندوق اشاره کرد و با لحن تلخ و گزنده ای پرسید: ‏

‏- دنبال چی می گردی سهیل؟ دنبال گنج یا رنج؟

سهیل تا آخر سر به زیر ایستاد و لب از لب بر نداشت، دانش روی ‏پاشنة پا چرخید، بطری ودکا را از روی بشکة نفت گذاشت و گفت:‏

‏- شاید دیگه فرصتی پیش نیاد، سهند برو چند تا استکان بیار.‏

توی راه پلّه لحظه ای گوش ایستادم، برادرها هنوز ساکت بودند. ‏این سکوت سمج تا به آخر ادامه یافت. دانش استکان ها را لبا لب پر کرد، ‏یکی را به دست من داد ودیگری را روی صندوق گذاشت، استکانش را بالا ‏برد: « سلامتی!». من و عمو از استاد اطاعت کردیم: «سلامتی!» ‏

استکانها چندبار پر و خالی شدند و افاقه ای نبخشیدند. دانش که ‏از خاموشی برادر به تنگ آمده بود، آخرین استکان را یک نفس سرکشید، ‏بطری نیمه خالی را از روی بشکة نفت برداشت و راه افتاد. سر راه، تیپائی ‏به چکمه ها زد و از پلّه های زیر زمین بالا رفت: ‏

‏- فردا ... سهند، فردا همه رو بریز توی سطل آشغال. ‏

از نیمه راه برگشت و با انگشت لرزان چکمه ها و لباسها را نشان ‏داد: « آشغال ... » نفس اش یاری نکرد و در تاریکی تلو خورد: «... فردا»‏

سهیل آهی به آسودگی کشید، روی لبة صندوق چوبی نشست و ‏به جائی نا پیدا خیره شد و تا مدتی از بهت بیرون نیامد. سهیل دو باره در ‏مه و محاق فرو رفت، زبان به کام گرفت و دیگر هیچ اشاره ای به چکمه ها ‏وگذشته ها نکرد. چرا؟ ایکاش می دانستم چه افکاری پشت پیشانی عمو ‏می گذشت؟ ایکاش می فهمیدم چرا خاموش نشسته بود و چشم از زمین ‏بر نمی داشت: چرا؟! شاید آن سایة مرگی که در چین و چروک چهرة نزار ‏تیمور دانش جا به جا می شد، او را به فکر واداشته بود، شاید با حضور آن ‏تندیس پوک و تکیده همه چیز ناگهان بیهوده ومبتذل شده بود، شاید بعد ‏از سالها دوری، دَر به دَری وغربت پیوندهای عاطفی عمو گسسته بود و هر ‏گونه مهری دردل او مرده بود، شاید درآن لحظه، روی صندوق چوبی دایه، ‏روی گور گذشته ها، به این حقیقت تلخ پی برده بود و سرانجام به پوچی و ‏نامیدی رسیده بود. شاید به همین خاطر از زمین به زمزمه می پرسید: ‏

‏- ها؟ چه فایده؟ ... چه فایده؟

‏ از روی صندوق برخاست، نگاهی پرسا و ناباور به من انداخت، ‏گیج و منگ لبخندی زد و زیر لب گفت: «گنج یا رنج؟!»‏

نه، ویرانی خانة دل سهیل هنرور هرگز تعمیر و ترمیم نشد.‏