رازِ سر به مهر

در آشیانة عقاب، پس از آن واقعه، خاری خشک و زهردار انگار به  قلب‌ام خلیده بود و هر بار به یاد آن شب شوم، تیر می‌کشید. شاید اگر آن قوچ‌های مست را مانند نریمان کشته بودم، دچار افسردگی نمی‌شدم و در بازجوئی‌ها با بازپرس بی‌تفاوت و منفعل بر‌خورد نمی‌کردم.

در آن شب روح من زخمی بر داشته بود که با هیچ مرهم و معجونی درمان نمی‌شد و نشد و تا آخر عمر، تا شب اعدام از یاد نبردم. زخم شمشیر، قدّاره و گلوله روزی سرانجام بهبود می‌یابد، گوشت و استخوان جوش می‌خورند و اثری از آن‌ها بر جسم آدمی باقی می‌ماند که جنگی و یا نزاعی را که سال‌ها پیش رخ داده، تداعی می‌کند، ولی زخم روح هرگز، هرگز کهنه نمی‌شود، شاید در روزمرگی، گرفتاری‌های ریز و درشت زندگی زمانی آن را از یاد ببری، ولی این زخم نامرئی که حتا زیر روشنائی خورشید به چشم دیگران نمی‌آید، همیشه تازه‌است و مدام تحقیر، اهانت و خفّتی را که زمانی تحمل کرده‌ای به یادت می‌آورد. کافی است سر بر بالش بگذاری و عربدة مرد مستی را در کوچه بشنوی تا دو باره همه چیز جان بگیرد، ماه از کاکل درخت‌های سپیدار بر‌ آب‌های کبود استخر بتابد، قوچ‌های مست بر کنارة استخر تلوتلو بخورند و زن جوانی‌‌که روزگاری ونوس نریمان بود و پیکرش را انگار از عاج سفید تراشیده بودند، مانند لکاته‌ای هرجائی روی چمن‌های نمدار بغلتد و بر تنهائی و بی‌کسی خویش شیون کند: « آی پا انداز!»

« بله؟... چی فرمودین خانم؟»

« هیچی، هیچی، جناب سروان کجا رفت؟»

« چناب دستور داد واسة شما پتو بیارن»

اگر چه تازه تابستان به آخر رسیده بود، ولی هوا دمکرده، نمدار و‌ هنوز گرم بود و با اینهمه، انگار سرما از دم دمای سحر در استخر آب سرد تا مغز استخوان‌ام نفوذ‌ و رسوخ کرده بود، بند ‌بندم می‌لرزید و دندان‌هایم بی‌اختیار به هم می‌خوردند. گیرم آن لرزش رقت‌انگیز ناشی‌‌‌‌‌‌ از سرما نبود، نه، آن لرزش تهوع آور ناشی از قتل نریمان، وحشت از عاقبت کار و هراس از مرگ نبود، چرا که من در آن استخر تباه شده بودم و آرزوئی بجز مرگ نداشتم، ایکاش بازجوئی و بازپرسی و دادگاه بسرعت تمام می‌شد و مرا در میدان شهر به دار می‌آویختند. نه، من از مرگ وحشت نداشتم، آن روز، روی صندلی ارج آهنی کلانتری، هنوز تتمة تکانه‌های آن زمین لرزه‌ای که هستی‌ام را از بنیاد ویران کرده بود، موزائیکِ زیر پا و زانوهایم را می‌لرزاند. آن تصاویر هول هنوز از منظرم کنار نرفته بودند، پژواک لیچارهای چرک و وقیحانة آن‌ها توی کاسة سرم مکرّر می‌شد و آن خاری که به‌‌‌قلب‌ام خلیده بود، مانند نیشتری داغ سرتاسر وجودم را می‌سوزاند:

« هی ممی، ناودون طلاست، ناودون طلاست به مولا!»

کفتارها انگار غزالی را شبانه شکار کرده بودند، خرّه می‌کشیدند و نوبت به نوبت به جنازة نیمه جانی که من بودم‌‌ هجوم می‌آوردند:

« آباد شه باغت انگوری، به به، چه محصولی عمل آوردی»

آی، چرا خفه نمی‌شدند، چرا آن صداهای هتاک نمی‌برید؟

« هی، دنبة شو بپّا، خدایا چه دنبة گرد و قلنبه‌ای، ممی، مرگ مادرت تا حالا همچو دنبه ای دیده بودی؟»

« بیارش بیرون، مگه نمی‌بینی داره سگ لرزک می زنه!»

تب و لرز! زیر پتوئی که پاسبان شهربانی روی شانه‌هایم انداخته بود، عرق می‌ریختم و مانند تب نوبه‌ای‌ها از رگ و ریشه می‌لرزیدم.

« ری، لولهنگ آقا انگار خیلی آب ور می‌داشته، چه برو و بیائی»

از زمانی که مأموران ژندارمری و شهربانی جنازة نریمان پازندی را شناخته بودند، فضای آن‌جا تغییر کرده بود. پاسبان‌ها آهسته و زیر گوشی حرف می‌زدند، جناب سروان خوش قد و بالای شهربانی بازجوئی‌ام را نیمه کاره رها کرده بود، پاسبان‌‌‌‌‌‌کوتوله و ساده دل را به نگهبانی‌‌‌‌ام گماشته بود و انگار منتظر بود تا از بالا دستور نهائی به او ابلاغ می شد.

« لطفاً یه لیوان آب به من بدین، می‌خوام دو تا قرص‌ بخورم»

پاسبان سالمند که انگار دل‌اش به حالِ زارِ من سوخته بود، لیوان آب را به دست‌ام داد، قوطی قرص‌ها را گرفت و صدایش را پائین آورد:

« فقط دوتا، مواظب باش، فقط دوتا...»

« سرکار، رانندة آقا کجاست، برگشت تهرون؟»

«راننده جائی نرفته، داره با جناب سروان در گوشی حرف می‌زنه،

خانم، بنظرم داره واسة شما سوسه میاد و موش می‌دوونه. از صبح تا حالا دو بار به مرکز تلفن زده، حالا به چه کسی، به کجا، خدا عالمه.»

قرص‌های آرامبخش را بلعیدم، پتو را دور خودم پیچیدم و دنبة سرم را به دیوار تکیه دادم: شاید اگر پاسبان قوطی قرص‌های خواب آور را به من داده بود، همة آنها را یکجا می‌بلعیدم، در اتاق افسر نگهبان کلانتری نشسته می‌خوابیدم و تا روی تخت بیمارستان بیدار نمی‌شدم. گیرم سرکار مروّتی پی به نیّت‌ام برده بود، سرش را به چپ و راست چرخاند و فقط دو تا قرص‌‌‌‌‌‌‌کف دست‌ام گذاشت و قوطی را توی کیف انداخت: « دوتا کافیه»

افسر نگهبان به اتاق برگشت و با اشارة سر، پاسبان را مرخص کرد و پشت میز، زیر پای شاهنشاه آریامهر، بزرگ آرتشتاران نشست. آن تابلو بزرگ که با اکلیل طلائی، رنگ آمیزی شده بود، بالای سر جناب به دیوار آویخته بود. شاهنشاه، با آنهمه مدال رنگارنگ، تاج، ستاره، واکسال و سر دوشی‌های ریشه‌دار طلائی، از درون آن قاب کنده‌کاری شدة مطّلا به جائی ناپیدا نگاه می‌کرد، به خلاء! در نگاه سرد و بی روح پدر تاجدار هیچ حس و حالتی نبود و تلاش او برای نمایش اقتدار، بی‌ثمر مانده بود. آنهمه آرایش و پیرایش شاه را به تندیسی باسمه‌ای و بزک شده‌ای بدل کرده بود که بر خلاف تصور و انتظارش، هیچ قدرت، ابهت و هیبتی را القاء نمی‌کرد.

« می‌دونستی عاطفه، طرف کونی‌ست»

بوم غلتون نگاهی به دور و برش انداخت و زیر گوش‌ام تکرار کرد:

« به والله قسم اگه بخوام درغ بگم، عکس پدر تاجدار کونی ما رو تو خارجه، تو روزنامه های اونجوری انداختن، بله، کنار همجنس بازها...»

« هیس، اگه بگوش افسر زندون برسه پوست از کله‌ت می‌کنه»

« کی؟ این بچه‌های پرورشگاه؟ کون همه‌شون گهی یه!»

جناب سروان شهربانی پرونده‌ام را ورق می‌زد و من دور از آن‌جا، در زندان شیراز، کنار بوم غلتون نشسته بودم و نگاه‌ام به راه رفته بود.

« ناراحت نشی‌ها، تو با این اخلاقی که داری دیر یا زود کار دست خودت می‌دی و دوباره بر می‌گردی اینجا. نه، جای تو و من توی زندونه»

رنگ خاکستری دیوارها، ترک خوردگی‌ها، موزائیک‌های چرک و آن قاب باسمه‌ای همه و همه چیز مرا به یاد زندان زنان می‌انداخت.

« زهرا، به روح مادرم قسم من شوهرم رو نکشتم»

« گاهی بار گردن آدم می‌شه، آدم چارة دیگه‌ای نداره، ملتفتی»

« یعنی رو پیشونی من نوشته که قاتل از آب در میام؟»

« می‌گن قتل نفس گناه کبیره ست، ولی بعضی‌ها رو باید کشت، من اون مردکه رو کشتم، اگه زنده بشه، دوباره اونو می‌کشم»

حق بود در سفر شیراز به ملاقات بوم غلتون می‌رفتم. او را پاک

فراموش‌کرده بودم. شاید اگر دو باره گذرم به کلانتری نمی‌افتاد، زهرا ابدی از تاریکی‌ها بیرون نمی‌آمد تا زیر گوش‌ام به زمزمه می‌گفت:

« زندون گورستون زنده‌هاست عاطفه، یواش‌‌‌یواش تو رو فراموش می‌کنن و دیگه کسی سراغ قبرت نمیاد تا برات فاتحه بخونه... فاتحه!»

«جناب، راننده منتظر شماست»

مأمور لباس شخصی مثل گربه بی سر و صدا وارد اتاق شده بود:

« خانم، می‌بخشین که شما رو معطل کردیم، ابهامات و تناقضاتی در گزارش وجود داره که باید روشن بشه. ما دنبال حقیقت هستیم.»

« کدوم حقیقت آقا؟»

« دیشب واسة آقای پازندی چند نفر مهمون اومده بود، ولی شما گفتین که اونا رو ندیدین؟ مگه آقا به شما نگفته بود؟»

پوشه را از روی میز افسر نگهبان برداشت و به لبة میز تکیه داد.

« مهمونا دیر وقت اومدن و صبح زود رفتن، من خواب بودم.»

مأمور آگاهی قربانعلی سرایدار را به اتاق احضار کرد: «جرجانی»

 قربانعلی سر به زیر، بیخ دیوار ایستاد و به پشت پایش خیره شد. زبان پیرمرد لق خورده بود و با شرمندگی نگاه‌اش را از من می‌دزدید.

« بیا جلوتر، بیا بگو تو این خانم رو کی و کجا دیدی؟»

قربانعلی خمار بود، گوشة چشم‌هایش قی کرده بود، مف دماغ‌اش را مدام با کف دست می‌مالید و با بی‌تابی پا به پا می‌شد:

« آقای عزیز بنده که توی اون اتاق خدمت شما عرض کردم.»

مأمور ادارة آگاهی یقه پیراهن او را با خشونت گرفت و کشبد:

« بیا جلو، پرسیدم این خانم رو کی دیدی؟ دیروز عصر، دیشب، دم دمای سحر؟ کی؟»

« دیروز غروب، من تازه رفته بودم اون بالا، توی آشپزخونه بودم، آقا بی هوا تیر انداخت، ترسیدم. اونجا این خانم رو از پشت شیشه دیدم»

« دیگه کی این خانم رو دیدی، بیا جلوتر، بیا همه چی رو بگو»

« جناب سروان، دیشب هوا مهتابی بود، من از دور... »

بینی مأمور آگاهی بی‌اندازه باریک و تیغ کشیده بود، صورت‌اش استخوانی و پوست‌اش کهربائی. مأمور رنگ پریده و بیمار به نظر می‌آمد. تاجبانو به اینجور مردها می‌گفت: گدا صورت!

« خانم، شما همة حقیقت رو به ما نگفتین، سرایدار شما رو توی استخر با مهمونای آقا دیده، مگه اینطور نیست؟»

سرایدار با آن پوزة باریک، چشم‌‌های نخودی، موهای زبر، چرب و سیخ سیخ به خارپشتی شباهت داشت که به دام روباهی مکار افتاده باشد. هر‌بار که مأمور آگاهی شلتاق می‌کرد، پیرمرد از جا می‌پرید و آرنج‌اش را تا جلو صورت‌اش بالا می‌برد.

« آقا من از نزدیک ندیدم، یه زنی داشت جیغ می‌کشید، از خواب  پریدم، غیر این خانم زن دیگه‌ای اون بالا نبود، خیال کردم ایشون...»

« کدخدا می‌گفت شب‌ها اون بالا، توی ویلا نمی‌خوابی، آخر شب بر می‌گردی به ده، کدخدا می‌گفت شبکوری. درسته؟»

« کدخدا حق داره آقا، من دیشب رفته بودم به جنراتور سر بزنم. صداقتش آقا، با منزل اوقات تلخی‌کرده بودم. به ده برنگشتم، دیر‌وقت بود، همونجا دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد. خیال کردم خواب می‌بینم، ولی ‌‌‌‌‌‌خواب و خیال نبود، زن بیچاره مثل سیاهگوش جیغ می‌کشید و از آقا کمک می‌خواست، دو دل ماندم، جرأت نکردم جلو برم، از آقا ترسیدم، ولی خدا شاهده با این دوتا گوش خودم شنیدم. گفتم شاید آقا با مهموناش مست کردن و دم دمای سحر دارن با هم شوخی می‌کنن، ولی، ولی ...»

« ... ولی چی، شوخی نبود، جدی بود، آره، جدی بود؟»

« جناب سروان، من که جلو نرفتم ببینم، آقا خودش اون بالا بود،

لابد اگه صلاح می‌دونست دخالت می‌کرد، به ‌خدا قسم از آقا ترسیدم، آخه

این چیزها به من مربوط نبود، دو باره برگشتم پیش جنراتور...»

« مگه تو نگفتی این خانم توی استخر آب جیغ می‌کشید؟»

« آقا، آخه غیر از ایشون زن دیگه‌ای اون بالا نبود»

مأمور قدم به قدم او را تا لب پرتگاه می برد. اگر دیر می‌جنبیدم، پرت می شد. از جا جستم سرم گیج رفت، دست به دیوار گرفتم:

« قربانعلی چرا به من نگاه نمی‌کنی؟ خجالت می‌کشی؟ ببینم، تو از کجا مطمئنی که من با اون غریبه ها تو استخر بودم،.»

« خانم، من به کدخدا عرض کردم شبکورم، به جناب نگفتم شما رو دیدم، عرض کردم حدس ‌زدم همسر آقا توی استخر بود»

« پبر خرفت، حدس زدنی با صدای این خانم رو شناختی؟»

« آقا، من این خانم رو فقط دوبار اون بالا دیدم، چند کلمه بیشتر با ایشون حرف نزدم، چه جوری می‌تونستم صدای ایشونو تشخیص بدم»

سرایدار که آنهمه شناعت و وقاحت را از دور دیده بود، با زیرکی پایش را کم کم از معرکه بیرون ‌کشید و آن‌ها را به شک انداخت.

« آقا مگه من دیوونه‌م که آخر شب با مردهای غریبه‌ها شنا کنم. مگه شوهرم اجازه می‌داد؟ این پبرمرد بیچاره شبکوره، شاید آخر شب یکی از مهمونا، یه زن هرزه رو آورده اون بالا »

تا روز آخر کتمان کردم. بیان آن صحنه‌ها غیر ممکن بود، نه، من ترجیح می‌دادم به قتل عمد و اعدام محکوم می‌شدم، ولی در بارة آن شب پلشت حرفی نمی‌زدم. نه، پذیرش مرگ آسان‌تر از بازگوئی آن واقعه بود.

« خانم، شما اون بالا گفتین که دوست آقای پازندی بودین»

« من یادم نمیاد چی به شما گفتم، وحشتزده، گیج و منگ بودم. حالا کاغذ و قلم به من بدین تا همه چی رو بنویسم و امضاء کنم. آقا، یه نامه توی کیف منه، اونو وردارین بخونین، شوهرم نوشته، قرار بود ما امروز صبح زود بریم سفر، شوهرم همه چی رو آماده کرده بود...» 

« خب، چرا شوهر شما با کت و شلوار و کراوات، ریش تراشیده، عطر و ادوکلن زده، تمیز و مرتب، آمادة سفر، ناگهان خودکشی کرده؟»

« من از کجا بدونم، شاید صحنه سازی باشه، شاید مهموناش اونو کشتن، شاید دم آخر پشیمون شده و به زندگیش خاتمه داده، آقا مشگل داشت، ورشکست شده بود، ممنوع‌المعامله بود، فراری بود، تحت پیگرد بود، قرار بود با هم پنهانی از مملکت بریم، چند صباحی بریم اروپا تا آب‌ها از آسیاب بیفته، شوهرم نمی‌خواست کسی بفهمه. آقا، من خسته‌م، گیجم، پریشونم، تمرکز ندارم، اگه شهادت من مهمه کاغذ و قلم بدین تا بنویسم، من که مرتکب جنایت نشدم، چرا منو اینجا نگه داشتین؟»

مأمور ادارة آگاهی دفترچه و عکس را از لای پرونده برداشت:

« ببینم، آقای پازندی با شما هیچ مشگلی نداشت؟»

« کدوم مشگل؟... آقا، گفتم قرار شده بود که ما مثل دو تا دلداده از مملکت بریم. اون نامه رو بخونین، خودتون متوجّه می‌شین»

« شما اگه عاشق شوهرتون بودین، چرا عکس این جوون رعنا رو لای دفتر چة شعرهای عاشقونه تون نگه داشتین؟»

« این عکس رو حتمن شوهرم گذاشته لای دفتر. من یه بار دیگه  عکس کوچیک این آقا رو توی ‌‌‌‌‌‌‌کیف بغلی شوهرم دیدم، گفتم شاید دلیلی داره، گفتم شاید مربوط به کارش می‌شه.»

به چشم‌های مأمور خیره شدم تا شاید پی به کنایه‌ام می‌برد:

« به کدوم کار؟ مگه شوهر شما شرکت نداشت؟»

« چرا، شرکت داشت، ولی من تا آخر نفهمیدم توی شرکت چکار می‌کرد. خیر آقا، شیطون سر از کار ایشون در نمی‌آورد.»

« خانم، شما واقعاً نمی‌دونستین چرا شوهرتون این عکس رو تو کیفش گذاشته بود؟ شما اون بالا گفتین که مهران آوک رو می‌شناختین»

« آقا، بذار رک و راست به شما بگم، آوُک معشوق من نیست. من

هیچ رابطه‌ای با ایشون نداشتم و رابطه ندارم. این آقا تو بیروته، چند وقت پیش اونو توی فرودگاه دستگیر کردن، اونجا داره زندونی می‌کشه، شوهرم لابد آوُک رو می‌شناخته و لابد دلیلی داشته که عکس اونو نگه داشته، من که از همة کارهای شوهرم خبر نداشتم. از کجا باید بدونم»

« خانم، شما از کجا می‌دونین آوُک تو بیروت زندونی شده!؟»

« توی روزنامه‌ها نوشتن. عکس ایشونو حتا تو رورنامه‌های عربی لبنان، سوریه و جاهای دیگه چاپ کردن، شوهرم یه شماره روزنامة االنهار فرستاد، راننده‌ش برام آورد. من عکس این آقا رو تو ‌‌‌‌روزنامة النهار دیدم و فهمیدم اون طرف ها چکار کرده و چرا دستگیر و زندونی شده.»

« خانم قشقائی، اگه اشتباه نکنم، شما به اتهام قتل عمد یه مدتی

در شیراز زندونی شده بودین؟»

حق با پاسبان سالخورده بود، خبرالله موش دوانده بود: آدمفروش!

در زندان منفورترین زندانی‌ها آدمفروش‌ها بودند و من در آن‌جا این اصطلاح را از زهرا ابدی شنیدم و پی بردم که در این دنیا هیچ رذالت، دنائت و خیانتی بدتر از آدمفروشی نبود. قربانعلی که در آن شب مهتابی دورادور شاهد شکنجه و اذیّت و آزار قوچ‌های مست و قتل نریمان بود، آن پیر مرد که انگار با من همدل بود و آقا را سزاوار چنین مرگی می‌دانست، تا تن به آدمفروشی نمی‌داد، شبکوری را بهانه کرده بود تا سر مأمورها را به تاق می‌کوبید. گیرم خیرالله که عمری ریزه خوار سفرة نریمان پازندی بود و با خوشخدمتی و خبر چینی روزگار گذرانده بود، وظیفه‌اش را بتمام و کمال انجام داده بود. پس از واقعه، به ثریا تلفن زده بود و اطلاعاتی در بارة ماجرای مسمومیّت و قتل ذبیح‌الله و زندان زنان شیراز در اختیار افسر نگهبان و مأمورها گذاشته بود. چندی بعد که گذرم به ساواک افتاد، چهرة کریه آن آدمفروش را از نزدیک دیدم و به نقش دو‌ جانبة نوکر خانه زاد و ابعاد خیانت او پی بردم. راننده رابطة من و خزر را زیر نظر گرفته بود و در آپارتمان ما را هر بار برای ساواک باز کرده بود. خیرالله حتا به ولینعمت‌اش خیانت کرده بود: شب آخر میهمان‌های او را به‌‌‌‌‌ ویلای دیگری برده بود و به جای آن‌ها، راه آشیانة عقاب را به آن قوچ‌های مست نشان داده بود.

- انگار حمید اشرف یه‌ جائی در بارة آدمفروش‌ها حرف زده.

صفا در روزهای آخر به سختی نفس می‌کشید، خیلی زود خسته می‌شد و من بناگزیر هر بار بیش از چند صفحه نمی‌خواندم. 

- اصطلاح آدمفروشی رو مردم کوچه و بازار و خلافکارها ساختن، بچّه‌ها به فردی که زیر شکنجه کسر می‌آورد و اطلاعاتی به بازجو می‌داد، آدمفروش نمی‌گفتن. این آدم بایکوت می‌شد، منتها اگه با پلیس همکاری می‌کرد، خائن، خود فروخته و «کفتر پر قیچی» بود!

- اصطلاح کفتر پر قیچی رو هم مردم کوچه و بازار ساختن.

- زبان مردم کوچه دریای بی‌کرانه ست، غنی و سرشار.

- مهران، بنظر تو عمر من کفاف می‌ده تا آخر داستان رو بشنوم؟ می‌خوام بدونم چی به سر اینهمه آدم میاد.

- بیا بریم گردش و هواخوری، آره، آره، گاو به دمش رسیده.

روزهائی که او را به گردش می‌بردم، پشتی صندلی چرخدار را تا ته می‌خواباندم، صفا طاقباز دراز می‌کشید و از لا به لای شاخ و برگ‌ها به آسمان نگاه می‌کرد و به صدای قصّه گوئی که من بودم گوش می‌داد:

« خانم، چرا جواب نمی‌دین، مگه شما زندونی نبودین؟»

اگر زبان رانندة همولایتی لق نمی‌خورد، اطلاعات شهربانی در ‌آن مدّت کوتاه نمی‌فهمید که من به اتهام قتل عمد زندانی شده بودم.

« شما حق ندارین با این لحن با من حرف بزنین.»

« من‌ با هر لحنی که لازم باشه با متهم حرف می‌زنم»

«چی؟ متهم؟ من به عنوان متهم به سؤالات شما جواب نمی‌دم، به بازپرس جواب می‌دم؟»

مأمور کهربائی آگاهی از روی لبة میز برخاست، در اتاق را باز کرد و به راهرو گردن کشید:

« شما، بله، شما لطفاً تشریف بیارین»

لابد همولایتی‌‌‌‌‌گوشة کارت عضویّت‌اش به مأمور کهربائی اطلاعات نشان داده بود که آنهمه مورد عزّت و احترام آن‌ها قرار گرفته بود. باری، مأمور با دست به صندلی خالی اشاره کرد و به خیرالله گفت: «بفرمائید»

« خیر، خیر، سر پا راحتم جناب!»

مأمور کیسة پلاستیکی را با دو انگشت از روی میز برداشت و جلو چشم خیرالله گرفت. طپانچه، تنگة پاره و پوکه توی کیسه بود:

« شما این سلاح رو دیروز دست خانم پازندی دیدین؟»

خیرالله سری بتأیید تکان داد، مأمور رو به من برگشت و پرسید:

« خانم، چرا و به چه نیّتی این سلاح رو بردین به ویلا؟»

« مگه رانندة آقا به شما نگفته؟ از جناب خیرالله بپرسین، ایشون راز دار، محرم و مورد اعتماد ولینعمتش بود، بپرسین کی آدمکش‌ها رو به ‌اون بالا برد، کی راه ویلا رو به اونا نشون داد، بپرسین، بله، ازش بپرسین، این نمک به حروم از همه چی خبر داره!»

« خانم، شما می‌دونستین که آقای پازندی چپ دست بود؟»

« از راننده بپرسین، خیرالله چندبار از آقا سیلی خورده، می‌دونه»

« شاید، ولی شما از این موضوع خبر نداشتین، چون طپانچه رو توی دست راست مقتول گذاشتین، اشتباه کردین، کسی‌‌‌که چپ دسته با دست راست توی شقیقه خودش شلیک نمی‌کنه.»

« آقا، کشفیّات داهیانة خودتونو به بازپرس‌گزارش بدین، منو باز داشت کنین، ولی دست از سرم بر دارین!»

« شما به قصد قتل نریمان پازندی این سلاح رو از تهرون به ویلا بردین، مأموریّت داشتین، به ما دروغ گفتین، برین، برین اونجا حقیقت رو

با منقاش از حلقتون بیرون می‌کشن»

« خیرالله، مگه تو حقیقت رو به این آقایون نگفتی؟»

« من به وظیفه‌ام عمل کردم خانم، به کسی دروغ نگفتم»

« می‌‌دونم، می‌دونم، من در‌ خوشخدمتی تو شکی ندارم خیرالله، تو در‌ حق من و آقا سنگ تموم گذاشتی!»

مأمور آگاهی پوشه و کیسة پلاستیکی را برداشت و راه افتاد:

« جناب سروان فرستاده واسة شما ساندویچ وکوکا بخرن»

چند‌ ساعتی در بازداشتگاه کلانتری بلا‌تکلیف و به انتظار نشستم، در این مدّت جناب سروان خوش قد و بالا هراز گاهی تا پشت میله‌ها آمد، سری به دلسوزی و همدردی جنباند، لبخندی زد و بر گشت.

« پتیاره، هرزه، هر جائی، قاتل، قاتل، قاتل...»

تازه چرت ام برده بود که با صدای آشنای ثریا از جا پریدم، جناب سروان زیر بازوی او را گرفته بود و می‌کشید، ثریا به میله‌ها لگد می‌کوبید و کف از دهان می‌ریخت: « قاتل ... قاتل ... قاتل ...»

بیوة نریمان را بسختی به اتاق افسر نگهبان بردند، به من دستبند زدند، روی صندلی عقب جیپ، میان دو مأمور اطلاعات نشاندند و خیرالله کنار راننده نشست و گفت: «بریم!»

.

فصلی از رمان آماده ی چاپ « خونِ اژدها»