در حاشیه‌ی تبعید

این مقاله نخستین بار در نشریة آرش شماره 41-40 چاپ شد. در آن زمان سردبیر مجلة آدینه، فرج سرکوهی، در سفری به اروپا، مبحث تبادل فرهنگی را به میان کشید و مدیر مسؤل مجلة آرش، پرویز قلیچ خانی نیز به همین مناسبت و به رسم غربیها پرونده ای در شمارة 39- 40 مجله تشکیل داد که در آن چند نفر از اهل قلم تبعیدی در بارة این موضوع مطالبی نوشتند و اظهار نظر‌کردند. باری، گویا مدیر مسؤل آرش، به من دسترسی پیدا نکرده بود و بنا به پیشنهاد ایشان، این مقاله برای شمارة بعدی به رشتة تحریر در آمد.

نسخة دستنویس این مقاله از مدتها پیش گم شده بود، به تازگی دوستی‌ (اسد سیف) محبّت کرد، از آرش فتوکی گرفت و آن را از آلمان برایم فرستاد.

نوامبر ۲۰۱۳ حومة پاریس


در حاشیه ی تبعید

... تا در خویشتن خویش به غلط نیفتم ناگزیرم از چیزهای بی اهمیّت، به ظاهر بی اهمیّت شروع کنم. آخر همین جزئیّات زندگی ام را رقم می زنند و مانند موریانه ها مرا از دورن می جوند و می خورند. شاید دیگران چون من گرفتار این تار عنکبوت نباشند و یا با بند بازی خود را از بند برهانند، امّا من نمی‌توانم. مدام رشته‌های اعصابم مانند سیمهای نازک تار می‌لرزد و این آتشمار، نفرت، روی سینه ام چنبره زده است تا هردم نیشش را به قلبم فرو کند. آرواره هایم را بر هم می فشارم و شعر آن عزیز پاکباخته را زیر لب تکرار می کنم:

« نفرتت مرا ستاره خواهد کرد1»

عشق را دراین دیار پر پرواز نیست، نفرت مرا زنده نگه می دارد. دیری است که دریافته ام که گُل عمرم در آوارگی و سرگردانی گذشته است و بهترین سالها را برایگان از دست داده‌ام. در همة این سالهایِ نکبت تلاش کرده ام تا گم نشوم و از یاد نبرم چرا از سر زمینم رانده شده ام و در این گوشة دنیا و در حاشیة این جامعة بیگانه چکار می‌کنم؟ هنوز مانند زائری خسته بر دروازة این قلعة سیمانی ایستاده ام و راه به جائی نمی برم، تا گلیمم را از آب بیرون بکشم سر بر هر‌سنگ و سفال و دیواری کوبیده‌ام. تا دل بگذارم و به خواری خو بگیرم غروبهای بارانی بسیاری پشت پنجرة اتاقم گریسته ام. نمی توانم، من در این خاک ریشه نمی گیرم. من نه نهال بادامم و نه گل بنفشه که گلدانم را عوض‌کنند. من آن شاخة شکسته‌ام که از ستم بادهای مسموم بر خس و خاشاک می غلتم و دایم در خیال آن درخت تناورم که مدتهاست از آن دور مانده ام. روزگارم در پی کفی نان در ابتذال روزمرگی می‌گذرد. اما تن به ابتذال نمی‌سپارم. در ژرفاهای وجودم آدمکی بزخو کرده است که این را بر نمی تابد. نمی پذیرد و گردن نمی‌گذارد. نه، تا مجالی می یابد، از تاریکی ها بیرون می جهد، ‌کف به لب می آورد و نهیبم می زند. او را با همان چهرة عبوس، زمخت و تلخ به روشنی می بینم، تا به خود بیایم و بند بر پوزه اش بگذارم و مهارش کنم، در پاسخ مسافر خوش پوشی که در صندلی عقب تاکسی ام به راحتی یله داده و پیپ دود می کند، می گوید:

« خیر آقا، من تبعیدی ام»

از صدای خشدار و لحن گزندة خودم یکّّه می خورم، می دانم که دوباره بند را به آب داده ام، بعدها، در ایستگاه های چشم به راهی و انتظار به این واکنش می اندیشم، می خواهم بدانم چرا، چرا هر بار با سماجت و بی‌اختیار این کلام جادوئی را تکرار می‌کنم؟ مگر نه این‌است که قصد انکار این وضعیّت را دارم؟ مگر نه این است که در پی احراز هویّتی هستم که از من گرفته اند؟ گویی در این واژه قدرتی نهفته است که غبار روح و زنگار ابتذال و چرکاب تحقیر و حقارت را می‌زداید و آن سنگ سنگین قبر را از روی سینه‌ات بر می‌دارد تا به راحتی نفس بکشی و‌گردنت را راست بگیری و از یاد ببری که دمی پیش آن مرد پیپی، سکّه ای به انعام کف دستت گذاشته و از سر رحمت و تفقّد به رویت لبخند زده است. تا از یاد ببری که دستت یکدم در تردید رد کردن سکة مسین لرزیده و سرانجام کراهت مجاب واقعیّت شده و در‌این جدال درونی چیزی در تو شکسته است، آری، همین جزئیّات به ظاهر بی اهمیّت روزگار مرا رقم می زنند و سوهان بر اعصابم می سایند و انگار تمام روز بر لبة شمشیر برهنه قدم بر می دارم و شب، شب در آینه خودم را باز نمی‌شناسم. شب، سرتاسر شب انترناش لکنته‌ای در کاسة سرم خرناسه می کشد و دم به دم ناقوسهای کلیسا توی گوشهایم زنگ می زنند. تا سحر چند بار با اضطراب از خواب می پرم و به عقربه های شبنمای ساعت نگاه می‌کنم و صدای طپش قلبم را آشکارا می شنوم. سر بر بالش می گذارم و هر بار از خودم می پرسم در این دیار چه می کنی؟ چه چیزی مرا به زندگی پیوند می زند؟ به چه امیدی زنده ام؟

سخن از جزئیّات گفتن آیا نشانة فرسودگی و نازکدلی است؟ نه، سر نالیدن و شکوه کردن ندارم. حرف دلم را تکرار می کنم. بگذار دیگران هر نامی که می خواهند بر آن بگذارند. من برای سیر و سیاحت به این جا نیامده‌ام تا از بدی هوا و آسمان خاکستری بنالم. من این سر زمین را برای زندگی بهتر و آسایش بیشتر انتخاب نکرده ام تا از روزگار سخت و دشوار شکوه کنم. نه، سختی‌برایم چندان بیگانه نیست، من از سخت‌آباد می آیم. بر خاک سوختة وطنم مارهای سیاه خالداری می خزند که از خوفشان به دهان اژدها پناه آورده ام. روی سخنم با آن کسانی که دم از «مهاجرت» و «غربت» می زنند نیست، مهاجرت مقولة دیگری است و جایش در این مقال نیست. اما من نه غریبم و نه مهاجر! می دانم که تنها نیستم، ما بسیاریم، بی‌شمار، اگر هنوز زنده مانده ایم و سر پا ایستاده ایم برای همین معناست: «تبعید!». حضور ما در تبعید با سرنوشت وطنمان گره خورده است و به عنوان‌روشنفکر تبعیدی هویّت یافته‌ایم. هیچ بهانه ای نمی تواند و نباید این این هویّت را لوث و این مرز سرخ را مخدوش کند. واژة تبعید بار فرهنگی و سیاسی مشخصی‌دارد و بناگزیر تمام رفتار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی روشنفکر تبعیدی در همین راستا توجیه می شود:

«باده ی خاص خورده ای

نقل خلاص خورده ای

بوی شراب می زند

خربزه در دهان مکن 2»

دوران سختی را از سر می گذرانیم. شکست انقلاب و بر باد رفتن آن همه آرزوها، فرو ریختن دیوارها و معبدها خیانتها و اشتباهات فاحش، سردرگمی‌ ها و ندانم‌ کاریها احراب و گروه‌های سیاسی را از اعتبار انداخته‌اند، جسارتها و شلحشوریها خاموش شده اند و بازار چانه زدنها گرم است. دوران، دوران فترت سیاست است و رونق فعالیّت های فرهنگی. فرهنگ! جماعتی چنان این واژه را با غلظت تمام تلفّظ می کنند که گوئی سیاست یک مقولة فرهنگی نیست. چنین «فرهنگی!» که از سیاست روی گردان‌است و آن را خوار می شمارد، امروزه قبای مندرسی است تا بسیاری خود را در آن بپوشانند و از حاشیة روزگار بی خطر بگذرند. من به چنین فرهنگی گرایش نداشته ام و ندارم و هرگز دلال و سوداگر آن نخواهم شد. در سر‌زمینی که مردم را چنان به چهار میخ کشیده اند که حرف روز مرة آنها رنگ و بوی سیاسی دارد و تار موی زنان به سیاست پهلومی زند، فرهنگ چطور می تواند در خلوت خویش زیج بنشیند و در آسمان تیره به دنبال ستارة بخت خود بگردد؟ هر چند انگار هستند هنوز کسانی که با چنین فرهنگی از آب می گذرند بی آن که نعلشان تر بشود.

فرهنگ در معنای وسیع و عام آن، ماّدی و معنوی، با انسان زاده شده، با انسان رشد کرده و با انسان شکوفا و شکوفاتر خواهد شد. تاریخ نشان می دهد که علیرغم نیروهای باز دارنده، فرهنگهای ملل مختلف بر هم اثر گذاشته اند و از هم تأثیر پذیرفته اند و بالیده اند. گمان نکنم جز تاریک اندیشان و متحجرین کسی مخالف این روند منطقی و معقول باشد. مراودة فرهنگی میان بسته‌ترین جوامع و در سخت‌ ترین شرایط انجام گرفته و باز‌هم انجام می‌گیرد. گیرم آنچه میان روشنفکران مترّقی و پیشرو داخل و خارج ایران رخ می دهد نتوان تبادل فرهنگی و مراودة فرهنگی نامید. چرا که ما حامل دو فرهنگ مختلف نیستیم، شاید اگر آن را رابطة فرهنگی بنامیم درست تر و دقیق تر باشد. اما در شیوه و راه این رابطة فرهنگی جای حرف و سخن است. نکته همینجاست. به گمان من، فرهنگ و رابطة فرهنگی نباید بهانه ای شود تا بسیاری از چیزها را از یاد ببریم و هویّت‌خودمان را به عنوان‌روشنفکر تبعیدی فراموش‌کنیم. ما ایرانیان مقیم خارج از کشور نیستیم. بگذار هر چیزی را به نام خودش بنامیم. ما انسانهای تبعیدی هستیم که در حد توان و امکاناتمان فرهنک و هنر خلق می‌کنیم. داوری در بارة کیفیّت آثار فرهنگی و هنری را که تا به امروز انجام گرفته به آیندگان وا می گذارم، امّا کمیّت این آثار چنان چشمگیر است که هیچ آدم منصفی نمی‌تواند نادیده از کنارش بگذرد. نگاه کنید به تیراژ نشریات، ماهنامه ها، فصل نامه ها، به شمار رمانها، قصّه ها و شعرها، به آثار‌ تاریخی، اجتماعی، سیاسی، فلسفی و روانشناسی، به روزنامه ها، به تأتر، سینما و رادیوها، سمینارها‌و ... چنین تلاشی پیگیر در تمام زمینه‌ها واقعاً شگفت انگیز و قابل تحسین است . گیرم خلق فرهنگ و هنر و ابلاغ و نشر آن دو امر کاملاً جداگانه و دو وظیفة متفاوت است. وظیفة هنرمند ‌و خالق فرهنگ پس‌از‌ خلق اثر هنری به آخر می‌رسد، هیچ هنرمند اصیلی پیش از اتمام کارش به نشر و جای نشر و شیوة نشر اثرش نمی‌اندیشد، بی‌شک اگر‌چنین خیال خامی در‌گوشة ذهنش جا خوش‌کند به مروز مقیّد می شود. پذیرفتن «قید»، هر قیدی به کار هنرمند آسیب می رساند. پذیرفتن قید یعنی سازش، یعنی سازگاری. این روند بسیار کند و بطئی است و مانند زنگار سلاح او را آرام آرام می خورد و آن را کُند می کند. این راه به توجیه سانسور می رسد و پذیرفتن قواعد بازی آنها. تن دادن به شرایط تحمیلی‌حاکمیّت برای روشنفکر تبعیدی یعنی نفی ‌هویّت خویش، بهائی سنگین برای کاری بسیار بسیار ناچیز. من بارها از خودم پرسیده ام چرا‌ روشنفکر و هنرمند تبعیدی در این مضحکه شرکت می‌کند؟ چه چیزی سبب می شود تا خیالش به سوی طرح «هنر مجاز»، کم خطر و «قابل‌چاپ» در نشریات «مستقل» ایران پر بکشد؟خودش را آگاهانه سانسور کند؟ مگر حاکمیّت مجاز و غیر مجاز را از هم تفکیک نمی کند؟

اگر این خیال خام به باور عمومی تبدیل شود اسف بار خواهد بود. هنرمند و روشنفکر تبعیدی، با پذیرش تبعید، هرگونه تحمیل، قید، سانسور، مجاز و غیر مجاز را انکار کرده تا در آزادی تمام بیاندیشد و خلق کند. این چشمه اگر بجوشد، آب زلال راه خود را از میان صخره ها باز خواهد کرد، اثری اگر ارزش و اصالت داشته باشد، مانند ذرّات نور منتشر می‌شود. اندیشه‌ای اگر به قلم آید چون آفتاب به خرابه‌ها حتا خواهد رفت. نگران چه هستیم؟! فراموش شدن؟! از یاد مردم رفتن؟! فراموشی، آری، دوران سختی‌است، زمین‌را از زیر پای ما دزدیده‌اند، مردم‌را از ما گرفته‌اند، در هوا، در خلاء معلق مانده ایم، اما، اما اگر هنر مندی نتواند این فراموش شدگی را برتابد و نام خود را بر سر هر بام خرابه ای فریاد کند کارش به رسوائی می کشد

سخن از تحریم و قهر نیست. هنرمند برای هنرپذیر می نویسد و می آفریند، برای مردم، ولی آیا هنرپذیران، مردم در این میانه وظیفه ای ندارند؟ آخر مردم ما می دانند که بخش بزرگی از روشنفکران ایران در تبعید بسر می‌برند وتبعیدیان آنها را از آثارشان محروم نکرده‌اند، این تحریم و سانسور از جانب حاکمیّت اعمال شده و می‌شود. راه مبارزه با سانسور نیز ارسال آثار «قابل چاپ» به ایران نیست. چنین فراورده های از آب گذشته‌ای نشانة حیات و زنده بودن ما نیست. ما زمانی زنده ایم و زنده می‌مانیم که بتوانیم هویّت خود را به عنوان هنرمند تبعیدی حفظ کنیم. ما نباید حیات دو گانه‌ای داشته باشیم، ما جزو دوزیستان نیستیم، چرا مرزها را مخدوش می‌کنیم؟ چرا به جای سامان دادن هنر و ادبیّات تبعید، تعمیق و شکوفائی آن، مدام در پی روزنه ای هستیم تا از آن عبور کنیم؟ چرا خود را می‌تراشیم و می سائیم تا ازاین رخنه بگذریم؟ دیواری از سنگ و ساروج در برابر ما ایستاده‌است، افق پیدا نیست، تنها مانده ایم، صدایمان در برهوت تکرار می شود، می دانم، این واقعیّت روزگار ماست. سایر ملل نیز این دوران را تجربه کرده‌اند و راه عبور از این دیوار را یافته اند. نمونه های زیادی وجود دارد. مردمی که دروران سیاه دیکتاتور و اختناق را از سر گذرانده اند و برای چاپ و نشر آثار ممنوعه راه های مناسبی یافته اند. این امر دیگری است که هنرمند می‌تواند در آن دخیل باشد و یا نباشد. درست در همین جاست که به یاد رسولان‌فرهنگی می‌افتم و کسانی که تلاش می‌کنند مثلاً رابطة فرهنگی‌ما قطع نشود. ترفندهائی که آن سردبیر این و یا آن نشریه می زند تا اثری از هنرمندی تبعیدی درایران چاپ کند نامش مراودة فرهنگی نیست، مغازلة فرهنگی است. حالا که سخن از فرهنگ است و مبارزة فرهنگی بگذار صریح و صادقانه با آن برخورد کنیم. مبارزة فرهنگی در زمانی که آدمخواران حیات فرهنگی ما را به خطر انداخته اند کاری است کارستان. این مبارزة فرهنگی که ملاّها از آن به نام «تهاجم فرهنگی» یاد می کنند در ذات خویش یک مبارزة سیاسی است، نوعی مقاومت است، این مقاومت می‌تواند در در هنر و ادبیّات تبعید تشخص ‌یابد و در ایران به «هنر و ادبیّات مخفی و زیرزمینی» بدل گردد و همة آثار «غیر مجاز» هنرمندان «تبعیدی» و «در بند» را در بر گیرد. اگر چنین چشم اندازی را برای آیندة خود رسم‌کنیم و در راه تحقق بخشیدن به این اندیشه تلاش کنیم همة ما از این خرده‌کاریهای بی اهمیّت خلاص می‌شویم. از تنهائی به در می‌آئیم نیروهایمان آزاد می شود، بند از زبانمان بر می‌داریم و انبوه هنرمندانی‌که زیر تیغ سانسورند به ما خواهند پیوست. آری، حتا اگر نگران ابلاع و نشر آثار خود هستیم چارة کار را باید در جای دیگر جستجو کنیم و دراین سّد رخنه نیاندازیم. چرا‌که ویرانی و پوسیدگی آرام آرام و خشت به خشت آغاز می شود و روزی ناگهان خانه بر سرما فرو می ریزد.

دوران دهشت انگیزی را تجربه می‌کنیم، این روزگار می تواند در آثار ما انعکاس‌یابد چنانکه تا کنون در بسیاری زمینه‌ها کم و بیش انعکاس یافته و به ثبت رسیده است. وظیفة هنرمند تبعیدی باز آفرینی این دورة کم نظیر در حیات ملّت ماست. چرا باید نگران تبادل فرهنگی باشیم؟ در عصری که بی‌اهمیّت ترین حادثه ها در کوتاهترین زمان در چهار‌ گوشة جهان به گوش مردم می‌رسد، چطور می تواند حوادث فرهنگی و هنری- اگر حادثه ای باشند- به دست فراموشی سپرده شوند؟

به گمان من جنگ و گریز روشنفکران و هنرمندان داخل کشور نشانة قدرت آنهاست، شیوه هائی که آنها بر می گزینند تا دوران اختناق را تاب آورند ناشی از واقعیّت آن جامعه است، اما همین شیوه ها نرمش و انعطاف برای روشنفکر تبعیدی نشانة ضعف و آغاز انحطاط است. برای ما که چماقی بالای سرمان نیست چنین نرمشی سبب خواهد شد تا از وظایفمان فاصله بگیریم و در خویشتن خویش به غلط افتیم و هویتمان را از یاد ببریم. من نیز از فراموشی و فراموش شدن بیزارم، اما حاضرم تا ابد از یادها بروم، ولی هیچ چیزی را فراموش نکنم. آنقدر بیزارم که حتا آب دهان خونی‌ام را پیش پای آنان تف نخواهم کرد. من از اخلاق سیاسی دم نمی زنم، اما از اخلاق انسانی که می توانم سخن بگویم. از کشته های ما پشته ها ساخته‌اند و این جویبار خون هنوز نخشکیده است، نسلی از بهترین فرزندان این آب و خاک را از دم تیغ گذرانده اند و فرهیخته‌های ما را با شنیع ترین وضعی از دار آویخته‌اند، چرا فراموش‌کنیم؟ چرا وسمه بر ابروی کور بکشیم؟ چرا چهرة آن عفریته را بزک کنیم؟ چرا توهم ایجاد کنیم؟

نه! هنوز آنقدر عقل و هوش به سرم مانده که فرهنگ و تبادل فرهنگی را تا این حد نزول ندهم و قصّه خوانی و شعر خوانی آن عزیزان را که در هفت آب مقدس تطهیر شده‌اند و چاپ چند شعر بی رمق و داستان کمرنگ را در نشریات ایران تبادل فرهنگی بنامم. چنین نامی بر این رویدادهای مثلاً فرهنگی کمی‌ سنگین و بی مسماست. این واژه ها انگار زمانی معنائی داشته اند. دو سه سالی است که مفرّی ایجاد شده تسمه ها را کمی شل کرده اند و انگشت شماری از هنرمندان و روشنفکران به دیار فرنگ می آیند و چند صباحی نفسی می کشند. خوش آمدند، قدمشان بر سر چشم. اما هنرمندی که همه جا لاک هراسش را بر پشت دارد و مدام جانب احتیاط را نگه می دارد تا مبادا از مرز مجاز پا فراتر نگذارد و حتا در محافل حصوصی با پچ پچه سخن می گوید، جز انتقال همین هراس چه دست آوردی دارد؟ پر و بال او را چیده‌اند و در‌این ولایت قدرت پرواز ندارد. یک سینه حرف و سخن دارد‌ولی مهر از لبش بر نمی‌دارد. به راستی این هنرمندان می‌توانند رسولان فرهنگی باشند و ارتباط بر قرار کنند؟ آیا این کار انجام گرفته؟ می آیند و با نگاهی شتابزده و توریستی از کنار ما و مسائل ما می گذرند و می روند و تصویری کج و کوله و مسخ شده ای از «ایرانیان مقیم خارج» به سوقات می برند. نام این رخدادها تبادل و مراودة فرهنگی نیست، خود را فریب ندهیم، آنان که بر اریکة قدرت تکیه زده اند ما را به مرگ گرفته اند تا به تب رضا داده ایم:

«دور است سَرِ آب در این بادیه، هشدار

تا دیو بیابان نفریبد به سرابت3»

نه، باور ندارم که آنان کاروانسالاران قافلة فرهنگند که به دیار فرنگ سفر می کند. بگذار هر پدیده ای را به نام خودش بنامیم و اذهان را مغشوش نکنیم. من هنوز اصالتی در اینکار نمی بینم. غرضم تحریم آنها نیست، زبانم لال، بلکه با مژگان خاک راهشان را جارو می‌کنم و بر سر چشم جایشان می دهم. اما آنگاه که مدّعی می شوند و « توقّع» ایجاد می کنند، می‌گویم آمدی عزیز، ولی باری از دلم بر نداشتی. آری، کمترین کار، کمترین توقّع این بود که خبر حیات ما را با خود به وطن می بردید. آری، ما زنده ایم و تا به اینجا برسیم راه دراز و پر سنگلاخی را پیموده ایم. جایِ پایِ خونین ما هنوز بر صخره ها باقی مانده است. مردم ما سزاوارند از این امر با خبر شوند و بدانند بر ما چه رفته است. این بخشی از تاریخ معاصر مردم ماست که روشنفکران تبعیدی و هنر مندان تبعیدی آن را با خون دل نگاشته اند و می نگارند. تبعیدیان با شوق و رغبت بسیار همة آثار آنها را ورق می زنند و در جریان تولیدات فرهنگی و هنری شان هستند و سایة مردم را قدم به قدم راه می برند. آمد و شد روشنفکران و هنرمندان داخل باید‌چیزکی به این ارتباط یکسویه بیفزاید تا معنا و اصالت پیدا کند و گرنه گلچین کردن «اثری قابل چاپ» و تمهید چاپ و نشر آن مشکل ما را حل نخواهد کرد. ضرورت ارتباط فرهنگی دیر زمانی است که احساس شده است، تحقق بخشیدن به این امر مسألة اساسی ماست. اگر باور کنیم که مردم به خواب ابدی فرو نرفته‌اند دغدغه‌مان کمتر خواهد شد. این گرهی است که فقط با سر انگشت مردم باز می شود. کما این که این انگشتان هنرمند آرام آرام به کار افتاده اند. بگذار زمانی که این دیوار ساروجی فرو می‌ریزد مردم ما را از صدایمان باز شناسند: این صدای کسی است که آزادی و سعادت مرا فریاد می کرد. آه، این شاعر جوانی بود که درتبعید در گذشت، اما تا زنده بود می سرود:

« ... من اگر به بیابان بدل شوم

شهروند شما نخواهم شد4»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیر نویسها:
۱- سعید سلطانپور
۲- مولوی
۳- حافظ
۴- کمال رفعت صفائی