جهاد، جنایت و جهان‎ ما

کشتار روزنامه نگاران و کاریکاتوریستهای «چارلی هبدو» در پاریس، بار دیگر خشم و ‏نفرت انسانهای ‌آزادیخوا کشور ‌فرانسه و دنیا را علیه بنبادگرایان مسلمانان و بدوی برانگیخت و همه ‏به همدلی و همدردی فریاد بر آوردند:‏

‏«ما همه چارلی هستیم» ‏

اگر با این شعار دردی درمان می‌شد، من نیز که از ایران و حکومت اسلامی‌گریخته‌ام، ولی ‏روی کاغذ و در شناسنامه‌ام مسلمان‌ام و عمری‌است که نام امام سوم شیعیان را یدک می‌کشم، من ‏نیز «چارلی» هستم، چارلی! ... ایکاش چارة درد به همین سادگی بود. ‏

این‌ درد مشترک همة آزادیخواهان دنیا و به ویژه مردم ایران است. مردم ایران، اهل و ‏فرهنگ و هنر ما تا به امروز قربانیها داده‌اند و سالهاست که با اینگونه فاجعه ها و جنایتها آشنایند. ‏ترورهای سازمانیافتة دولتی برون مرزی و قتلهای زنجیره‌ای نمونه‌ای‌کوچک از جنایاتی‌است که ‏عمال، مزدوران و آدمکشان به اصطلاح «جمهوری اسلامی!!!» در این سالها مرتکب شده‌اند. این ‏مزدوران دوره دیده و حرفه‌ای‌که با خونسردی تمام آدم می‌کشند، جوانان را از بالای پلها و باروها، ‏به پائین پرت می‌کنند، زنها و دخترها را چاقو می‌زنند و به روی آنها اسید می‌پاشند، اجزائی جدائی ‏ناپذیر از پیکرة حکومتی‌‌اند که مدعی ‌است پایه‌هایش بر احکام الهی استوار شده‌است و با امام زمان ‏ارتباط دارد و از او دستور و الهام می‌گیرد. روح الله خمینی، رهبر و بنیانگذار حکومت اسلامی و ‏مرجع تقلید مسلمین، بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد، با یک چرخش قلم، حکم اعدام چند هزار نفر از ‏بهترین فرزندان این مرز و بوم را صادر کرد‌ و به شکستن قلمها، بستن روزنامه‌ها و قتل دگر ‏اندیشان فتوا داد. در دنیائی که هنوز این گونه فتواها مانند «امر الهی» بی‌هیچ پرسشی اجرا می ‏شوند، امنیّت جانی در هیچ کجای کرة خاکی ما، برای هیچ انسان آزادیخواهی وجود ندارد و ‏نخواهد داشت. در‌جهانی‌که جنایت با احکام الهی تطهیر می‌شود و جنایتکارها پاداش و اجر دُنیَوی ‏و اُخرَوی می‌گیرند، اگر همه آزادیخواهان دنیا در یکدم چارلی هبدو بشوند، آنها را باک و پروائی از ‏این همبستگی نیست و ککشان حتا نخواهد گزید. نه، برای آنها خون کُفّار مباح است و باید ریخته ‏شود. شاید مسلمانانی باشند که از شادی پیروزی فریاد نکشند، ولی در دل ناخرسند نیستند. ‏

مشکل اینجاست. روی سخن ما با کیست؟ ‏

حتا اگر معجزه‌ای رخ دهد و شبانه روح چارلی هبدو به کالبد همة ما بدمد، این همانی، ‏روی کسانی که هنوز در عصر رمه - شبانی زندگی می‌کنند و با شمشیر اسلام و به فرمان قرآن ‏گردن می زنند و هر جنایتی را با آیه های از کتاب مقدس توجیه می‌کنند، هیچ تأثیری نخواهد ‏داشت، این ابراز همدری و ابراز خشم و نفرت، این فریادهای آزادی‎ ‎خواهی شاید چند روزی ما را ‏ارضا و آرام کند و به داغدیدگان فاجعه تسلی ببخشد، ولی‌‌از این‌ فراتر نخواهد رفت‌ و گرهی‌ از‌ کار ‏فرو بستة دنیا نخواهد گشود. دنیای وارونة ما، بحرانی و بیمار است و میلیونها و میلیونها مردم فقیر ‏و تنگدست سالهاست‌که از این بحران عمیق رنج می‌برند و «جهادیستها» از میان‌همین مردم ‏محروم و لگد مال شده بیرون می آیند. ویروسهای این بیماری اگر چه ازدیرباز شناخته شده‌اند، ‏ولی جان سخت اند و آنها که به درمان و چارة این درد می‌اندیشند، قدرتی ندارند. کسانی که ‏اهرمهای‌قدرت را در دنیا به دست گرفته‌اند و این‌‌گردونه را به دلخواه خویشتن خویش می‌چرخانند، ‏پروائی ندارند از این‌که چند کشور را در خاورمیانه در مدّت کوتاهی ویران کنند و مردم آن منطقه ‏را به خاک سیاه بنشانند. دولتمدارانی‌که در برابر دوربین‌ها اشک تمساح می‌ریزند، رذیلانه مار در ‏آستین می‌پرورند، باد می‌کارند و در کنج عافیت بر کنار می‌مانند تا مردم دنیا توفان درو کنند و ‏مانند تمام دورانهای تاریخ تاوان جنایتهای آنها را پس بدهند. به گمان من حتا اگر نیمی ‌از ‏جمعیّت کرة زمین‌ درجنگها و فجایعی از اینگونه از میان بروند، به شرطی‌که به «سرمایه» لطمه‌ای ‏نخورد، اگر چه به غمخواری ‌آه و ناله سر می‌دهند، ولی‌چشم بر‌همه چیز فرو می‌بندند و به دروغ، ‏دغل، ریاکاری، فریبکاری ادامه می‌دهند. جنگها، جنایات، کشتار‌ و فجایعی از این دست نتایج ‏سیاستهای دولتهائی است که نوکر و دست نشاندة سرمایه‌اند و یا دولتهائی‌که با ادعاهای ‏سوسیالیستی در برابر «سرمایه» و لیبرالیسم هار تسلیم شده‌اند، زانو زده‌اند، سپر انداخته‌اند ‌و ‌عنان ‏و اختیار را به دست سرمایه داران داده‌اند. آسیاب سرمایه از آغاز با خون می‌چرخیده‌است و با خون ‏می‌چرخد. کتمان ‌این حقیقت دشوار است، این دولتها دم از آزادی و دمکراسی می‌زنند، ولی‌گوش ‏به فرمان و خدمتگزار سرمایه‌اند و در ‌این راه، مطبوعات و خیل روشنفکران مزدور و خود فروخته ‏چهرة آن را بزک می‌کنند، رسانه‌های گروهی و روزنامه ها که اغلب مایملک و ابواب جمعی سرمایه ‏دارانند افکار عمومی را با مهارت و رذالت می‌سازند و جهت می‌دهند و خاک به چشم مردم ساده ‏دل می‌پاشند. جنگها، جنایات و‌ فجایع تاریخی معاصر مایة بقای سرمایه و ادامة حیات سرمایه ‏داران بوده‌اند و خواهند بود. دولتهائی‌ که سر‌خشت می‌نشینند، تروریست می‌زایند و سالها به ‏بهانه‌های مبارزه با تروریسم، دروغها و ادعاهای واهی ، برای تقسم دوبارة ثروت دنیا با هواپیماهای ‏بی‌ ‌سرنشین بمب بر سر مردم بی‌پناه می ریزند، آنها که با جنگ افروزیها، چرخ زرادخانه‌های ‏سرمایه داران را می‌چرخانند مسبب و عامل‌ اصلی‌ اینگونه فجایع اند. این دولتها جانی و جنایتکارند ‏و جهانی که در برابر این جنایتها سکوت می کند، تبدار و بیمار است. ‏

راستی روی سخن ما با کیست؟

اعتراض به انتگریستهای مسلمان، به فناتیکها، به قشریون و دفاع از آزادی بیان بی‌حصر و ‏استثناء شایسته و بایسته است و جای خود دارد، ولی دراین مبارزه، روی سخن ما با کیست؟ با ‏طالبانها، با داعشها، با جانوران ماقبل تاریخ؟ آیا آنها گوش شنوا دارند؟ اگر بشنوند که ما ‏آزادیخواهیم و در‌این راه از جان و جیفة خود می‌گذریم کوتاه می‌آیند و صلح می‌کنند؟ آنها نیز از ‏جان و جیفة خویش می‌گذرند تا «حقّانیت خویشتن خویش» را به‌جهان ثابت کنند. دست به ‏انتحار سیاسی می‌زنند، کامیکاز می‌شوند و خود را آگاهانه و با طیب خاطر می‌کشند تا دشمن‌ را ‏نابود کنند، دشمن، بله، دشمن! پرسش اینجاست: ‏

چه‌کسانی و چرا به این دشمنیها، به این کینه و نفرتها دامن زده‌اند و دامن می‌زنند تا ‏حریف ضعیف، خوار و تحقیر شده به تلافی، دست به جنایاتی چنین دهشتناک بزند؟ راستی این ‏جانوران مخوف و منفور از کجا، از کدام مغاک تاریک بیرون آمده‌اند؟ این گروه های پراکندة ‏تروریستی و فناتیک، آیا آن پادزهری نبوده اند و نیستند که صاحبان سرمایه و دولتهای خدمتگزار ‏آنها زمانی که ضرورت داشت، بنا به مصلحت سیاسی، در لابراتوارهای خویش برای مقابله با ‏نیروهای ترقیخواه‌ و آزادیخواه تولید کرده‌اند؟ پادزهری که به دملهای چرکی و عفونی تبدیل ‏شده‌اند و جهان ما را تبدار و بیمار کرده‌اند. مذهب آیا همیشه ابزاری کارآ برای مقابله با اندیشه‌های ‏مترقی، با آزادی نبوده است. از آغاز تا به امروز چه کسانی و چه دولتهائی این ابزار و این تیغ تیز و ‏بُرّنده را به کار برده‌اند و به کار می‌برند؟ چه کسانی و چه دولتهائی و چرا این جانوران مخوف و ‏منفور را از خواب بیدار کرده‌اند و از غار‌اصحاب کهف بیرون ‌آورده‌اند؟ ‏

‏ روی سخن ما با کیست؟ با این جانوران مخوف و منفور؟ ‏

قصد ندارم ترورها و رفتار وحشیانة مسلمانهای فناتیک و قشریون را توجیه‌کنم. جنایت به ‏هر بهانه و مستمسکی رخ دهد قابل توجیه و بخشیدنی نیست. حتا اگر خدا و یا به نام خدا آن را ‏مرتکب شده باشند. دفاع از آزادیها و از جمله آزادی بیان بی‌حصر و استثناء نیز امری مسلم است. ‏انسانها در دنیا، به ویژه در کشوری مانند فرانسه تا آزادی را به دست آورند، قربانیها داده اند و ‏لاجرم فرانسویها که دو قرن پیش انقلاب کبیر را تجربه کرده‌اند، قدر آزادی را بهتر می‌دانند، ‏هشیارند و یکدم از حفظ و حراست آن غافل نمی‌شوند. حضور بی شمار آنها در خیابانها و ابراز ‏همدری آنها با قربانیان فاجعه اخیر و ترور کور مسلمانهای متعصب گواه این مدعاست. این بار‌ بام ‏خانة همسایه خراب نشد، بام خانة آنها فرو ریخت و خون سرخ آزادیخواهان و روزنامه نگاران را بر ‏سنگفرش کوچه و از نزدیک دیدند. این بار خبر ‌قتل و جنایت از راه دور نبود، در همین نزدیکیها و ‏بیخ گوش‌آنها اتفاق افتاد. بله، خبر راه دور متفاوت‌است، ما خبر راه دور را به دشواری باور می‌کنیم ‏و در نتیجه تأثرات و واکنشهای ما متفاوت است. ما در این گوشة دنیا، دور از مصائب و تیره روزی ‏مردمی‌زندگی می‌کنیم‌ که در‌ این چند دهة اخیر هستی‌ خود را از‌ کف داده‌اند. میلیونها انسان ‏کشته و زخمی شده‌اند و هزاران هزار نفر بی خانمان و آوارة چهار گوشة دنیا. ‏

ارقام و آمار فجایع سالهای اخیر هول‌انگیزند. ‏

این مردم از جنگهای بی‌معنائی‌که به آنها تحمیل کرده‌اند و از فجایع ناشی از این جنگها ‏رنجها برده‌اند و رنجها می برند، در فلسطین، افغانستان، ‌سوریه، عراق، لیبی و... میلیونها انسان خانه ‏خراب شده‌اند، در‌آفریقا و در خاور میانه، هر بار فاجعه‌ای به مراتب هولناکتر و دلخراش‌تر از فاجعة ‏پاریس رخ می‌دهد و هربار عزیزان این مردم در خاک و خون می‌غلتند، ما این‌ صحنه‌ها را بر صفحة ‏روزنامه‌ها و تلویزیون می‌بینیم و در روزمرگی ‌زندگی فراموش می‌کنیم. نه، این فجایع از حد خبر ‏فراتر نمی‌روند. خبر خانه‌خرابی مردم مانند خبر سوانح و حوادث پیش‌پا افتاده‌ای ‌است که هر روز ‏گوینده‌های رادیو و تلویزیون با خونسردی و بی تفاوتی به عرض ببیندگان می‌رسانند. این مردم، ‏سالها است که به خاطر تحریمها و جنگها، هرج ومرج، اغتشاش و آشفتگی‌اوضاع، در ‌فقر و مسکنت، ‏در شهرهای و دهکده‌های ویران شده، در خانه‌های تپیده، بی‌ آب و برق، در زمستان و در تابستان، ‏در سرما و گرما، با کمبود غذا و دارو، و بدون کمترین امکانات، بدون هیچ گونه امنیّت جانی و مالی ‏به زندگی غمبار خویش ادامه می‌دهند و ما هراز گاهی از راه دور، خبرها را می‌شنویم و از یاد ‏می‌بریم که آنها با مرگ و نیستی همسایه اند. با مرگ و فاجعه!‏

راستی روی سخن ما با کیست؟ ‏

در همة این سالها، دنیای تبدار و بیمار ما هر روز و هر شب، بر سر میز شام و ناهار ‏می‌نشیند و خاموش و بی‌تفاوت رنج‌‌ و درد این مردم را تماشا می‌کند، آهی از سر تأسف می‌کشد، ‏دستمال سفره را به گوشه‌ای پرت می‌کند و پی‌کار و بار خویش می‌رود. این لختی و بی‌تفاوتی از ‏تکرار فجایع جانگداز ناشی شده‌است و انگار طبیعی به نظر می رسد. اگر گاهی جماعتی در پاریس ‏و یا شهرهای بزرگ دیگر به خیابان می‌ریزند و تظاهرات می‌کنند، به خاطر نگاه درمانده، مبهوت و ‏ناباور آن‌کودک مجروح فلسطینی نیست که نمی‌داند چرا مادرش در برابر چشمان‌اش تکه تکه شده ‏است، چرا سقف خانه‌شان فرو ریخته است و چرا کسی نیست که او را از زیر آوار بیرون بیاورد، به ‏خاطر کودکان پابرهنه و گرسنة عراقی نیست که مانند‌گربه‌ها و سگها، توی زباله‌ها به دنبال غذا ‏می‌گردند، برای مردم فقیر افغانستان و‌کابل ویرانه نیست که در برف و سرمای استخوانسوز ‏زمستان، ساعتها درصفهای طولانی نان‌ پا به پا می‌مالند ‌و سرانجام دست خالی ‌از در نانوائی به خانه ‏بر می‌گردند و شب خبر می‌شوند که عزیزی دیگری را در‌ انفجار دیگری در پایتخت از دست ‏داده‌اند. شهری‌که بعد از سالها جنگ و بمباران، به قلعه‌ای متروک و ویرانه بیشتر شباهت دارد تا ‏شهر کابل. نه، اینهمه خبر راه دور‌ است، آنها اگر کشتاری عظیم و حادثه ای اینچنین هول‌انگیر رخ ‏ندهد که به حیرت و ناباوری از خانه بیرون بریزند و با شاخه‌های گل یاد قربانیان جهل و خرافات را ‏عزیز بدارند، به کار و بار خویش مشغول و سرگرم اند و نمی توانند همه روزه، عزادار دنیائی باشند ‏که خون از پیکرش می چکد. نه، آنها هر ازگاهی در خیابانها به راه می‌افتند و به درستی و به حق ‏شعار می‌دهند که چرا بیکار شده اند، چرا سهم کمتری‌‌ از ثروت ملی نصیب کارگران و کارمندان ‏می‌شود، چرا‌ کارخانه‌ها را می‌بندند، چرا این کارخانه‌ها را از اروپا به کشورهای ‌فقیر منتقل می‌کنند ‏و یا هر چهار سال یکبار، درمیتینگها، به طرفداری نامزدهای انتخاباتی در خیابانها و میدانها گلو جر ‏می‌دهند تا بعد از چهارسال دوباره پی ببرند که با انتخاب رئیس جمهور جدید که با طمطراق شعار ‏تغییر و تحول ریشه ای و رادیکال در‌جامعه می‌داد، هیچ تغییری در وضع مردم حاصل نشد. بیکاری ‏بیشتر شد، مردم فقیر فقیرتر شدند و اهل حشمت و دولت پولدارتر. نه، خبرهای راه دور دست و ‏فجایع و مصائب اگر چه ابعاد وحشتناکی دارند، ولی خبر راه دور‌اند و از راه دور بوی خون به مشام ‏ما نمی‌رسد ‏

راستی روی سخن ما با کیست؟ با نهادها و سازمانهای بین‌المللی؟

واکنشهای نهادهای بین‌المللی نیز شرم‌آوراست. این نهادها از محتوا تهی و مضحکه ‏شده‌اند، این نهادها اگر کارآئی می‌داشتند، تجاوزهای آشکار رخ نمی داد، جنگ اسرائیل و فلسطین ‏سالها پیش خاتمه یافته بود و مردم آن منطقه بیش از پنجاه سال زیر بمباران رنج نمی‌بردند، این ‏نهادها اگر توانائی و کارآئی می‌داشتند، اگر قدرتهای بزرگ حرف آنها را می‌خریدند، اگر، اگر جانب ‏حق و حقیقت را می‌گرفتند، در جهت صلح و امنیّت جهانی حرکت می‌کردند، جنگ آمریکا و عراق ‏هرگز شروع نمی‌شد، بوش عراق را بمباران نمی‌کرد و اعدام صدام، ویرانی عراق و تحقیر عربها و ‏مسلمانها به فاجعه نمی‌انجامید. ‏

آن سردار فاتحی که در‌‌آن زمان با شادی و قهقهه زنان بمباران بغداد را به چراغانی شب ‏نوئل تشبیه می‌کرد و از قربانیان آن چراغانی هیچ حرفی نمی‌زد، غافل بود از این‌ که با قتل هر‌ ‏انسانی، دانة کینه و نفرتی در دلها کاشته می‌شد و این‌کینه و نفرتها در دلهای ستمدیدگان کم‌کم ‏به چرک می‌نشستند و به انتقام می‌اندیشیدند. انتقام، انتقام‌ از دشمنی قوی و قدر قدرت که تا بن ‏دندان مسلح بود و به فکر تسخیر دنیا افتاده بود. در این میانه جاهلانی که از عصر رمه - شبانی به ‏یادگار مانده بودند، «پاد زهرهائی» که درلابراتوار آمریکا ساخته شده بودند، از این نفرت و کینه‌ها و ‏از دلهای چرکین سود می‌جستند تا با غرب و یا به تعبیر خمینی، با « شیطان بزرگ» و ‏‏«شیطانکها» به مقابله و محاربه برخیزند. این گروههای فناتیک اسلامی در آن منطقه، مصر، عراق، ‏ایران و پاکستان و و ... ریشة صد ساله و آبشخور مشترک دارند. اخوان‌المسلمین و سید جمال‌الدین ‏اسد آبادی، سید قطب، روح الله خمینی همه، از دیرباز رؤیای بر قراری حکومتهای اسلامی‌ و از این ‏رهگذر اتحاد مسلمانان در برابر غرب و برقراری امپراطوری اسلامی را در سر می‌پروراندند. رویائی ‏که به یاری آمریکا‌ و غرب و ایجاد گروههای بنیاد گرای اسلامی، به کابوس مردم دنیا بدل شد. آنها ‏ناسیونالیستهای عرب و حکومتهای آنها را ‌که مخل بودند، به مرور زمان، یکی بعد از دیگری به ‏تزویر ساقط کردند و به‌جای دمکراسی و آزادی، ویرانی، هرج و مرج، اغتشاش و فقر و فلاکت به ‏ارمغان بردند. این دولتها اگر چه فاسد شده بودند، اگر چه هیچ نیروی مترقی و آزادیخواهی را ‏تحمل نمی‌کردند و زندانها را از این افراد انباشته بودند، ولی‌ با مدنیّت و دنیای مدرن بیشتر خوانائی ‏داشتند و ازاین لحاظ با بنیادگراهای اسلامی قابل مقایسه نبودند. ‏

باری، آنها با تلاشی این دولتها ثبات منطقه نفت خیز خاورمیانه را بر هم زدند و در این ‏سالها خرابیهائی به وجود آوردند که حتا در صدسال آینده قابل ترمیم، تعمیر و بازسازی نخواهند ‏بود. اینهمه فجایعی است که ما خبر آنها را از راه دور می‌شنویم و هنوز نمی‌دانیم نسلی که در میان ‏خون و خاک و خرابی با کینه، نفرت و خشونتِ مدام بزرگ می‌شود، نسلی که سالها است با صدای ‏انفجار از خواب می‌پرد، در کوچه‌ها و خیابانها روی خون تازه راه می‌رود، با هراس‌ از کنار جنازه‌های ‏مثله شده می‌گذرد و با خون روی دیوار شعار می‌نویسد، آری، این نسل جوان و میانه سال در بارة ‏آمریکا و غرب، در بارة دنیا چگونه می‌اندیشد و چه افکاری در سر دارد. این نسل دیر یا زود از خود ‏خواهد پرسید که چرا خانه‌اش را خراب کرده اند و کدام دولتها باعث و بانی خانه خرابی او بوده‌اند. ‏حقیقت روزی از پرده بیرون خواهد افتاد و آن روز به گمان من، همة آنها واکنشی عقلانی نشان ‏نخواهند داد، خشم و خشونت در مدتی نه چندان طولانی باز تولید می‌شود و در کشورهائی‌که ‏دولتها متلاشی شده اند، هرج و مرج حاکم شده و هیچ نظم و ثباتی در هیچ کجا وجود ندارد، در‌ ‏کشورهائی که‌ حکومتهای آنها همة احزاب مترقی و نهادهای دمکراتیک را سالها پیش از میان ‏برداشته‌اند و راه و مفری باقی نگذاشته‌اند، در این کشورها، جوانانی که بی‌کس و کار و بی‌خانمان ‏مانده‌اند و آینده‌ای پیش رو ندارند، جوانانی‌که تحقیر شده‌اند و سرشار از کینة کور، انزجار و نفرتند، ‏جوانانی که نامتعادل، بیمار و دچار بحران‌ روحی‌اند، جوانانی که مفری می‌جویند تا خشم و اعتراض ‏خود را فریاد کنند، به سادگی‌‌ جذب گروه‌های بنیاد گرای اسلامی می‌شوند. این جوانان که زمینة ‏ذهنی مذهبی دارند و اغلب با سختی و ذلّت بزرگ شده‌اند و با خشونت و شرارت چندان بیگانه ‏نیستند، تحت تأثر تبلیغات موجوداتی قرار می‌گیرند‌که گوئی‌ از غارها بیرون ‌آمده‌اند، در‌عصر رمه - ‏شبانی و احکام بدوی منجمد شده‌اند، موجوداتی که دنیای متمدن را نمی‌فهمند، آزادیها را بر ‏نمی‌تابند و با شمشیر گردن می‌زنند. این جوانان محروم، شکست خورده و رانده شدة مسلمان، در ‏خاورمیانه، در آفریقا و در اروپا نیروی ذخیرة گروههای‌ بنیادگرا، ارتجاعی و فناتیک اسلامی‌اند، آنها ‏از میان این جوانان سرخورده، ولگرد، بیکار و بی آینده سربازگیری می‌کنند، آنها را در اردوگاهها ‏آموزش و تعلیم می‌دهند و به مأموریت و به جهاد می فرستند. ‏

روی سخن ما با کیست؟ با جهان اسلام؟

این جماعت در دنیا پراکنده‌اند، جهان اسلام آنها مرزی نمی‌شناسد و به ایران ما محدود ‏نمی شود. این جماعت به هیچ ملتی تعلق ندارند، آنها امت‌اند. این «امت مسلمان» که انعطاف ‏ناپذیر و با این دنیا ناسازگار‌است، در چرخه و چنبرة تمدن گیر افتاده است و از سر استیصال به ‏روی آزادیخواهان و کسانی‌ که جهل و خرافة او را به سخره می‌گیرند، وحشیانه ناخن می‌کشد. این ‏‏«امت مسلمان»، بعد از سقوط آخرین خلیفه در بغداد، بعد از قرنها دوباره در ایران قدرت سیاسی را ‏تصاحب کرده است، ولی‌فقیه بر مسند خلافت تکیه زده و بعد از قرنها با همان شیوه‌ها و شگردهای ‏محمد حکومت می‌کند. این حکومت مظهر و تجلی خشونتی‌است که در ذات اسلام نهفته است، ‏اسلام قرنها پیش در شبه جزیرة عربستان، به رهبری محمد، با جنگ، قهر و خشونت، آیه به آیه و ‏قدم به قدم نضج گرفت و به مرور زمان به قدرتی سیاسی و مذهبی تبدیل شد و حکومتی براساس ‏احکام و شرایط زیستی آن مردم شکل‌گرفت. خشونتی‌ که در میان قبیله ها، عشیره‌ها و طایفه‌های ‏بیابانگرد و بدوی عرب حرف آخر را می زد، به دین اسلام راه یافت و در ‌‌تار و پود آن تنیده شد. ‏آیه‌های قرآن که گویا هر‌ کدام به مناسبتی و در موقعیّتها و شرایطی خاص بر محمد نازل شده گواه ‏این مدعاست. جهاد یکی از الهامات الاهی پیامبر مسلمانان‌است. محمد جهاد را به عنوان تکلیف ‏شرعی و وظیفة دینی مسلمانان مقرر کرد. از نظر او مجاهد کسی بود که در راه گسترش اسلام ‏شمشیر می‌زد و از غنائم جنگی و از حوریان بهشتی سهمی می برد. کافر‌کشی و غزوات را محمد با ‏جهاد توجیه می‌کرد و مجاهد در دنیا و‌آخرت پاداش می‌گرفت، محمد، به کاروانها شبیخون می‌زد، ‏شبانه با صحابه به روستاهای جهودها و مردم بی‌گناه یورش می‌برد و آنها را که با او سر جنگ ‏نداشتند، بی‌رحمانه کشتار می‌کرد، اموال‌ آنها را به غنیمت و زن و فرزندانشان‌را به ‌اسارت می‌برد. ‏پیروان او، امیرالمومنین‌ها تا قرنها بعد بر این نمط رفتار می‌کردند و تا به امروز براین شیوه رفتار ‏می‌کنند. آیت الله محمدی تا کندی پشیمان است که چرا زنان دشمنان را به غنیمت نگرفته اند.‏

‏ آمده‌است که سلطان محمود غزنوی، در سال اگر هزار کافر را نمی‌کشت آرام نمی‌گرفت و ‏از پا نمی نشست و به کافر کشی معروف و مفتخر بود. با اینهمه نباید اهداف پلیدی که در سایة ‏اسلام گستری پنهان شده ‌بود و پنهان شده است نادیده گرفت و طلاها، جواهرات و ثروتی را که هر ‏‏‌بار و با هر لشکر‌کشی و کافرکشی از هندوستان به ایران می آورد فراموش کرد. زر و زور دو واژة ‏سحرآمیزند و علت العلل جنگها. جنگهای صلیبی را که نزدیک به دو قرن به درازا کشید، مسیحیان ‏دلرحم بنا به دعوت پاپ و به بهانة بازپس‌گیری‎ ‎اورشلیم‎ ‎و‎ ‎سرزمین‌های مقدس‎ ‎از دست‎ ‎مسلمانان ‏آغاز کردند و اهداف و اغراض سیاسی را به مردم نگفتند. در سالهای آخر، این «مومنان» کودکان را ‏به جنگ می‌بردند و در ‌راه به بردگی می‌فروختند. اسلام پناهان‌ایران نیز در غارت ثروت مملکت و ‏مال اندوزی‌گوی سبقت را از سلطان محمود غزنوی ربوده‌اند، در حقیقت برای حفظ همین موقعیّت ‏ممتاز و دفاع از منافع مادی، نیاز به بهانه‌های معنوی و به آدمکشی و آدمکش دارند و در این راه از ‏احکام اسلام، جهاد و فتوا کمک می‌گیرند. اگر صلیبیان اجر دنیوی می بردند و توسط پاپ مورد ‏تکریم قرار گرفته و آمرزیده‌ می‌شدند، بنیاگرایان مسلمان و مسلح، جهادگران نیز در این دنیا و آن ‏دنیا اجر و پاداش می‌گیرند. بی‌جهت نیست که ‌در‌ فرانسه به مسلمانانی‌که مرتکب اینگونه جنایتها ‏می‌شوند «جهادیست» می‌گویند. جهاد را محمد امین، پیامبر مسلمانان و مؤمنین برای دنیای ما به ‏یادگار گذاشت تا قرنها بعد از او، در قرن بیست و یکم، در‌کشوری مانند ایران، موجودی به نام «ولی ‏فقیه» اختیار مرگ و زندگی مردم ما را در دست داشته باشد و به کشتار چند هزار انسان آزادیخواه ‏و دگر اندیش «فتوا» بدهد و درکشوری مانند فرانسه، دو «جهادگر!!» با شقاوت تمام روزنامه نگاران ‏را به رگبار ببندند و در خیابان و فروشگاها مردم بی‌گناه را بکشند.‏

راستی روی سخن ما با کیست، با جمهوری اسلامی؟

باری، اگر ‌چه جمهوری اسلامی‌ ایران ام‌الفساد و آینة تمام قدی است که می‌توان چهرة ‏کریه تروریسم را در آن مشاهده کرد، اگر‌ چه «ولی فقیه» و رهبر سیاسی- مذهبی شیعیان ایران، ‏مدعی رهبری جهان‌اسلام است، اگر چه آدمکش حرفه‌ای تربیت می‌کنند و حکومت با اعدام، ‏ارعاب، ترور و صدور فتوا به حیات‌اش ادامه می‌دهد، ولی همة این حشرات الارض از زیر عبای ‏خامنه‌ای بیرون نمی‌آیند، نه، شماری از این «جهادیستها!!» در‌کشورهای اروپائی، مانند فرانسه به ‏دنیا آمده‌اند، اغلب درحومة شهرهای بزرگ، در خانواده های فقیر و تنگدست مسلمان و مهاجر ‏بزرگ شده‌اند، مهاجرینی ‌که از آفریقای گرسنه، از مستعمرات قدیمی اروپا و از سایر کشورهای ‏فقیر مسلمان و غیر مسلمان به دنبال‌کار آمده‌اند و به مرور زمان درکشورهای اروپائی ماندگار ‏شده‌اند. نسل اوّل این مهاجرین اغلب‌ کارگرهائی بودند که از الجزایر، مراکش و تونس آمدند و ‏خرابیهای جنگ جهانی‌دوم را طی سالها دوباره ساختند. این نسل مسلمان و کم سواد و اغلب ‏بی‌سواد، برای‌حفظ هویت اسلامی خویش به مساجد پناه برد و اگرچه بناچار با اروپائیها حشر و نشر ‏داشت، ولی‌جذب فرهنگ و تمدن غرب نشد و از هر حیث درحاشیة جامعه باقیماند. نسل دوم که ‏دراروپا به دنیا آمده بود و دراین خانواده ها بزرگ می‌شد، با این بحران هویّت رو به رو بود و اگر از ‏استثناها بگذریم، به رغم امکانات موجود، تحصیل رایگان و کمکهای‌اجتماعی، به خاطر موقعیّت ‏طبقاتی، اجتماعی و فرهنگی نازل خانواده ها، فراتر از دنیای آنها نرفت و اغلب جائی مناسب و در ‏خور در جامعه پیدا نکرد. این نسل که در خاک بیگانه به دنیا آمده بود، تا مدتها به شهروندی ‏پذیرفته نمی شد و بحث خاک و خون سالها مطرح بود و این معضل‌تا آنجا که من خبر دارم در ‏کشور فرانسه هنوز حل نشده است و نژاد پرستها از خون‌دم می‌زنند و حتا نسل دوّم مهاجرین را ‏فرانسوی نمی‌دانند. راستهای‌افراطی فرانسه به ویژه روی مسلمانها که شمار آنها‌گویا به پنج میلیون ‏نفر می‌رسد، حساس‌اند و مردم را از اسلامیزه شدن جامعه می ترسانند و آنها را مسبب بیکاری ‏می‌دانند و شعار فرانسه برای فرانسویها را مدام تکرار می‌کنند. بحرانهای دوره‌ای سرمایه داری و ‏بیکاری روز افزون آرای این احزاب فاشیستی را روز به روز بالاتر می برد و آنها با رذالت و آگاهانه ‏کینه، نفرت و هراس از بیگانه را در میان مردم دامن می‌زنند و انگشت اتهام را به سوی مهاجرین، ‏به ویژه مسلمانها نشانه می‌روند. آری، نسل دوم در این فضای متشنج و تحقیرآمیز بزرگ شده است ‏و علت عدم موفقیّت خود را تبعیض و بیگانه ستیزی‌کشور میزبان می‌داند. نسل دوم و محروم ‏مهاجرین‌ که مانند نسل اوّل شغلی مناسب و بنیة مالی نداشته است، به مرور زمان از دل شهرها به ‏حاشیه و حومه رانده شده، درساختمانهای بی‌ریخت و بیقواره‌ای که دولتها به همین نیّت ساخته‌اند ‏و اجارة آپارتمانها چندان سنگین نیست، سکنا‌ گزیده و کم کم «گتوها» به وجود آمده‌اند، گتوهائی‌ ‏که اهالی آن به امان خدا رها شده‌اند، جوانان ولگرد و بیکار برای تأمین زندگی مواد مخدر ‏می‌فروشند، دله دزدی می‌کنند، مدام با پلیس و نیروهای امنیّتی در گیرند، اگر به تنگنا بیفتند و یا ‏کسی نفله و دستگیر شود، به تلافی ماشین‌ آتش می‌زنند و ‌پلیس از ترس به این «گتوها» نزدیک ‏نمی‌شود. کودکانی که در‌ این‌گتوها به دنیا می‌آیند، تا به جوانی برسند، اگر به زندان نیفتند، لابد ‏پدر و مادرها به میمنت نذر و قربانی‌می‌کنند. این جوانها و نوجوانها در همة راه پیمائیها حضور ‏دارند. همانها شیشه‌های فروشگاهها لوکس پاریس را می‌شکنند و اگر مجالی بیابند و فرصتی ‌دست ‏دهد، مغاره ها را غارت و چپاول می‌کنند. روزنامه نگارها این جوانها و نوجوانها را «‏‎ casseurs‏» ‏می‌نامند که فارسی آن برابر «خرابکارها» است. خرابکارها، پس تظاهرات، اغلب هر چه بر سر راه ‏می‌بینند می شکنند، خرد و خراب می‌کنند و یا به آتش می‌کشند. آنها خشم و نفرت خود را نسبت ‏به جامعه‌ای‌که به آنها تعلق ندارد و در برابر آنها احساس مسؤلیّت نمی‌کند، بروز می‌دهند. من این ‏جوانها را، خشم و نفرت آنها را، در دوران انقلاب بهمن از نزدیک دیدم، اکثر آنها در حومة تهران، ‏در خارج از محدوه، در زورآبادها و در زاغه‌ها زندگی می‌کردند و غروبها، پیاده، سواره، خاک آلود و ‏سیاه از دودة لاستیکهائی‌که آتش زده بودند، به حومه ها بر می‌گشتند و در راه شعار می دادند. ‏حکومت این جوانان معترض و خشمگین را اراذل و اوباش می‌نامید و جامعه شناسها آنها را که در‌ ‏کودکی همراه خانواده از روستا مهاجرت کرده و در شهر جذب بازار کار نشده بودند، به لقب لومپن ‏پرولتاریا مفتخر می‌کرد، جماعتی ‌که در هر کجای دنیا که باشند، به سادگی جذب قدرت، هر ‏قدرتی می‌شوند و در خدمت هر نیروی فاشیستی و ارتجاعی قرار می‌گیرند. گیرم تفاوت جوانان و ‏نوجوانان جنوب شهر و حومه ‌های شرقی تهران با حومه های شمال شهر پاریس در نوع مهاجرت ‏آنهاست، مهاجرت از ده به شهر با مهاجرت به کشوری بیگانه علتها، تفاوتها و عوارض مختلفی‌دارد، ‏عارضة مهاجرت به کشوری بیگانه ‌بحران هویّت‌است و مزید بر علّت. جوانی ‌که در کشور بیگانه، ‏خاک و خون، و هویّت ندارد و به‌ آگاهی طبقانی نیز نرسیده‌است، این جوان عاصی اگر مسلمان ‏باشد در پی احراز هویّت، به تنها عنصر فرهنگی که به ‌طور غریزی می‌شناسد، به مذهب متوسل ‏می‌شود و تا جامعه او را جدی بگیرد، تا به چشم بیاید، در دینداری افراط می‌کند و اگر جنگنده و ‏مبارز باشد به گروههای افراطی و بنیاد گرای مسلمان می‌پیوندد، در کنار آنها قرار می‌گیرد و مسلح ‏می‌شود، اینک دین اسلام خاک، خون و هوّیت اوست، خدا، قرآن و محمد تجلی این هویت‌اند و ‏اینهمه، او را از دیگران متمایز می‌کند و زخمهای روحی، خواریها و تحقیرهائی‌که سالها متحمل ‏شده، التیام می‌بخشد. این جوانها بی تردید مؤمن به معنای متعارف آن نیستند، اغلب آنها شاید ‏اصول دین را نشناسند و نتوانند قرآن بخوانند و بفهمند، نه، آنها از دین اسلام مفهوم دیگری را ‏مراد می‌کنند. اسلام به آنها هویّت می‌بخشد و به همین دلیل کسانی‌که «مقدسات» و مظاهر هویّت ‏او را به سخره می‌گیرند، با قساوت و شناعت به قتل می رساند. ‏

اگر از استثناها بگذریم، در‌میان این جهادیستها یک نفر از خانواده‌های پولدار و بورژوا، حتا ‏از خانوادة متوسط و مرفه شهری پیدا نمی‌شود. در‌فرانسه، تا به امروز تمام جهادیستهائی که کشته ‏و یا دستگیر و زندانی شده اند، در خانواده‌های فقیر عرب و مسلمان به دنیا آمده، اغلب از نسل دوم ‏مهاجرین عرب بوده‌اند. جوانان با هوش و با استعدادی که به خاطر مشکلات مالی، ترک تحصیل ‏کرده‌اند، و اغلب یکی دوبار به زندان افتاده اند. زندانهای کشور فرانسه از این جوانها انباشته است و ‏جا ندارد، هر ماه شماری از این جوانها به سوریه می روند تا در جنگ مقدس شرکت کنند، هر روز ‏در اردوگاههای بنیادگراها « جهادیست» تربیت می کنند، فرانسوا هلند، رئیس جمهور فرانسه، در ‏کنیسه، به عزاداری و همدردی کنار نتانیاهو می نشیند و دست او را برادرانه می‌فشارد، در بعضی از ‏دبیرستانهای فرانسه، شماری ‌از محصلین معترض یک دقیقه سکوتی را که به احترام قربانیان اعلام ‏می شود، رعایت نمی‌کنند، شماری انگشتها را به شکل هفت (‏v‏) بالا می‌برند‌که نشانة پیروزی است ‏‏(‏‎ vitoire ‎‏) و داستان هنوز و همچنان ادامه دارد.‏

راستی روی سخن ما با کیست؟

با رهبرانی که اشک تمساح می ریزند، فرسنگها از مردم فاصله دارند و فردای عزاداری و ‏راهپیمائی عظیم همبستگی، در ‌پشت پرده، آشکار و پنهان، بنا به مصلحت سرمایه، سیاستهائی را ‏دنبال می‌کنند که هرگز به صلح نمی‌انجامند و به کینه نفاق و نفرت دامن می زنند. جنگ و کشتار ‏ذاتی و سرشتی دولتها و نظامهائی‌است که این رهبران ریاکار و دغلباز در رأس آنها قرار دارند و ‏ترور و تروریسم زائیده و نتیجة سیاستهای ضد مردمی‌آنها است، گیرم آنها هرگز حقیقت را به مردم ‏نمی‌گویند. هرگز. جهان ما به صلح، عدالت و آزادی نیاز دارد، صلح! جنگ در هر گوشه و کنار دنیا ‏رخ دهد، دور یا نزدیک، عوارض‌آن دامن همه را خواهد گرفت. انسان جان جهان ما و هدف هستی ‏بر روی این کرة خاکی است، انسان و انسانیّت مقدم بر همه چیز است، به باور من، تا زمانی که ‏دولتها وجود دارند، تا زمانی‌که دولتها این‌ حقیقت را نادیده می‌گیرند و به سرمایه خدمت می‌کنند، ‏بشریّت روی عدالت، آرامش و صلح را نخواهد دید.‏

حسین دولت آبادی‏
۱۲ ژانویه ۲۰۱۵ حومة پاریس