بهار و عروسی ِ گنجشکها - فصلی از جلد اوّل رمان « گدُار»

آخر بهار به قصر فيروزه آمد و دوباره موريانه‎ ‎‏‌ها را به جانم ‏انداخت. جيران آتشي به ديدارم آمده بود و من تمام مدّت رو به روي ‏آينه ايستاده بودم و به مردي نگاه مي‌ كردم كه چهره ‌اش زير فشار ‏آرام آرام درهم مي ‌شكست و در برابرم مسخ مي‌ شد. مردي كه هر ‏از گاهي به جلدم فرو مي ‌رفت و به رغم ميل و اراده ‌ام حركاتي از او ‏سر مي‌زد كه از درك و فهم آن عاجز بودم و دچار وحشت مي‌ شدم. ‏مردي كه حضور جيران را در آفتاب ناديده گرفت، بي‌اعتنا از كنارش ‏گذشت، سرش را پائين انداخت و در آن دخمة چرك و بويناك پنهان ‏شد تا ريشش را دو‌تيغه بتراشد، موهايش را با وسواس شانه كند و ‏چندان به اين بهانه بماند و چشم از آينه برندارد تا جيران آتشي با ‏جيپ نظامي برود و همهمة زنداني‌ ها فروكش كند. من اين مرد بيگانه ‏را از مدّت‌ ها پيش در وجودم كشف كرده بودم. مردي كه از من ‏فرمان نمي‌برد ومدام در مواقع حسّاس غافلگيرم مي‌ كرد. به جاي من ‏تصميم مي‌گرفت و دستم را توي حنا مي‌ گذاشت. الهة مصري من، ‏جيرانم، از شوق ديدار بي‌تاب بود، خودش را روي پنجة پاها بالا ‏كشيد و رو به من خيز برداشت و آن مردك عبوس پا روي قلبم ‏گذاشت، نهيبم زد، مهارم كرد و مرا در برابر آينه قرار داد تا خودم را ‏در روشنائي كدر ببينم و عهدم را نشكنم. عهد كرده بودم از خير ‏جيران آتشي بگذرم و او را فراموش كنم. هرچند شب‌ و روزم در ‏خيال و رؤياي الهة مصري مي‌ گذشت و ملال و يك نواختي زندان را ‏به ياد او تاب‌ مي‌آوردم. طرح چشم‌ هاي جيران مرا از آن حصار ‏ساروجي بيرون مي‌برد و زماني خودم را گم مي‌ كردم تا كه آن ‏مردك از راه مي‌رسيد و طرح ها و نقّاشي ‌هايم را پاره مي‌كرد، ‏نامه‌هايش را آتش مي‌زد و لجن به رؤياهايم مي ‌پاشيد: « ديوانگي ‏كافي نيست، صابر؟!» صداي مردك ديلاق، سماجت و لجبازي او، ‏شباهت قريبي به سماورساز داشت. آيا سماورساز در ضميرم رخنه ‏كرده بود؟ جادو شده بودم؟ چرا نمي‌ توانستم مانند روزگار قديم به ‏دنبال دلم بروم؟ مانند روزهائي كه در كنار جيران، زير ساية ‏درخت‌هاي جادة شميران قدم مي ‌زدم و در آواز و ولولة گنجشك ‌ها ‏دنيا و دغدغه‌هاي دنيا را از ياد مي ‌بردم. درآن ايّام سماورساز كمتر ‏موي دماغم مي‌شد. هر از گاهي از تاريكي بيرون مي‌آمد و نقّي مي‌زد ‏و در گرماي نگاه جيران ذوب مي‌شد. جيران چند ماه پس از آن شب ‏زيباي برفي همراه بهار آمد و با هم به عروسي گنجشك‌ ها رفتيم.‏

‏- مي دوني چي دلم مي خواد؟ دلم مي خواد سوار يه قطاري ‏بشم كه تو هيچ ايستگاهي توقّف نكنه، نم‌نم جلو بره و من از پنجره ‏دشت و جنگل و دريا رو تماشا كنم. برم. برم. برم تا به آخر دنيا، ‏آخر، آخر دنيا.‏

فنجان قهوه را با سرانگشت توي نعلبكي مي‌ چرخاند و با ‏صداي خسته و خواب زده‌اي حرف مي‌زد. كنار پنجرة اطاق، پشت ‏ميز نشسته بوديم و آفتاب ملايم صبح از وراي پردة توري مي‌ تابيد. ‏سرتاسر شب خواب به چشمم نيامده بود و در آشپزخانه، در انتظار ‏بيداري جيران خيال بافته بودم و حالا مخم سنگين بود و همه‌چيز ‏مانند رؤياي گنگي به نظرم مي ‌رسيد. كاروانسراي متروك سفيدابي، ‏پياله‌فروشي آفاق‌كچل، گورستان خاموش مسگرآباد و گل ‌عنبر و آن ‏سكوت آزاردهندة آخر شب و بعد حضور ناگهاني جيران و گل‌هاي ‏معلّق خشكيدة روي ديوار. ‏

‏- من از اين شكمبة گاو بيزارم عزيز، بيزار!‏

جيران با صداي بلند فكر مي‌كرد. برخاست، چرخي دور اطاق زد ‏و نگاهي گذرا به گل ‌ها انداخت.‏

‏- همه‌ رو واسة من خريدي؟ طفلك معصوم. ببين چقدر رذلم! ‏تو، تو حتي فراموش نكردي برام قهوه درست كني، يعني، يعني اين ‏قدر منو دوست داري؟ يعني هنوز از اين جور آدم ها تو دنيا پيدا ‏مي شه؟ تو حتّي يه ناخنك به من نزدي.‏

‏- چرا، نشستم و چند ساعت تماشات كردم.‏

برگ گلی را روی پيشانی ام چسباند:‏

‏- طفلك بيچارة من، به چه زني دل بستي!‏

‏- جيران؟

‏- هيس! از اين جا بريم، دلم گرفته. بريم بيرون، بريم به ‏عروسي گنجشك‌ها! ‏

تتمة قهوه ‌اش را سركشيد و نگاهش به راه رفت:‏

‏- اصلا چرا نريم كوه؟ ها؟ يه چادر نقلي، چند تا قوطي ‏كنسرو، ها؟ مي ريم دو‌سه‌روزي چادر مي‌زنيم. نظرت چيه؟ مشكلي ‏برات پيش نمياد؟ مي دوني؟ مي ريم يه جائي كه پاي هيچ بني بشري به ‏اون جا نرسيده باشه. پرت، خلوت، ساكت، كنار يه چشمه اطراق ‏مي‌كنيم. مي دوني چرا؟ چون تو، طفلك معصوم، مثل چشمه پاك و ‏زلالي. اگه بدوني چقدر دوستت دارم. اگه بدوني. ها؟ بريم؟

پروندة بيماري لاعلاج صابر نقره‌فام از همان روزها در ‏بهداري نيروي هوائي ارتش شاهنشاهي ايران تشكيل شد. بيماري و ‏زندان و غيبت! سه روز به بهانة بيماري غيبت كردم. چادر و كفش و ‏كلاه خريدم و عصر بلند، همراه جيران راه افتادم. تا كمركش جادة ‏شميران با تاكسي رفتيم و از آن جا به بعد پياده. با كوله پشتي و ‏كفش كوه و شلوار پاچه كوتاه كوه و تمام دنگ‌ وفنگ دو تا كوهنورد ‏كهنه‌كار! تا دستة گنجشك‌ هاي سرخوش طاق آبي آسمان را چرخ ‏بزنند و روي شاخه ‌هاي درختان چنار كهن سال بنشينند و غوغا به ‏پا كنند، ما به ميدان تجريش رسيده بوديم. جيران جَلد و سبك قدم ‏برمي‌ داشت و هر از گاهي برمي ‌گشت و با مهر به رويم لبخند مي‌زد. ‏

‏- تا حالا كوه رفتي؟ جاّده رو مي‌ شناسي؟

يكي دو باری با سماورساز تا توچال بالا رفته بوديم. ‏

‏- آره، زياد ناشي و تازه‌ كار نيستم.‏

‏- باورت مي شه چند بار به سرم زده تنهائي برم؟ تنهاي تنها؟ ‏

‏- آره، از تو هرکاری برمياد.‏

‏- راستي بگو ببينم تو چرا امروز اين همه كم‌حرف شدي؟ ‏دلواپسي؟ ها؟ از چيزی دلواپسی؟‏

‏- صداقتش هنوز از گيجي درنيومدم، انگار دارم خواب ‏مي‌بينم. باور نمي‌كنم. مي دوني چهارماه، چهارماه تموم هر شب با ‏يه شاخه گل چشم ‌به راهت مي ‌موندم. كم‌كم داشتم نا اميد مي شدم. ‏انتظار نداشتم تو رو دوباره روي كاناپه ببينم. حتّي يه لحظه به ‏كوهنوردي فكر نكرده بودم. دلواپس نيستم. باور كن. حال عجيبي ‏دارم. انگار دنيا رو به من بخشيده‌ن. لابد سعادت و سعادتي كه اين ‏همه ازش دم‌ مي‌زنن، همينه. كوه و درّه كه سهله، من با تو مي تونم ‏تا آخر دنيا برم. اگه اشاره كرده بودي، چمدانمو مي‌بستم و با هم راه ‏مي‌افتاديم. باور مي‌كني؟ حالا مي‌ فهمم كه همة عمرم دنبال تو ‏مي‌گشتم، تو در رؤياهايم پرسه مي‌زدي. روزي كه پيدات كردم، مثل ‏خوابگردها راه افتادم. يادت مياد؟ اگه منو به كام اژدها مي ‌بردي پا ‏

پس نمي‌كشيدم.‏

بعد از چند ساعت راه ‌پيمائي پا سست كرد و در خم راه مالرو ‏با انگشت جائي را نشانم داد كه پاي هيچ بني ‌بشري به آن جا نرسيده ‏بود. باريكه آبي بر گردة صخره مي ‌لغزيد و در آن پائين به بركة ‏كوچكي مي‌ ريخت. عرقچيني سبز با گل‌هاي سرخ‌ و زرد و تكّه ‏الماسي كه زير آفتاب خوش مي‌درخشيد. آفتاب هنوز روي قلّه بود ‏كه ما كنار بركه، در كمركش عرقچين معلّق چادر زديم و من وسايل ‏سفرمان را به داخل چادر بردم و جيران رو به بركة آب دويد و ‏غش‌غش خنديد. چراغ گازي، قوطي‌هاي رنگارنگ كنسرو، نان تافتون، ‏خرما، كنياك و طپانچة آمريكايي. طپانچه را در لحظات آخر با ترديد ‏از جعبة منبت ‌كاري درآوردم، در حوله‌ اي ‌پيچيدم، توي جيب ‏كوله‌پشتي چپاندم و بين راه پشيمان شدم. كم‌ حرفي و دلشورة من ‏به همين خاطر بود. طفره رفتم و بروز ندادم و حالا كه در بهت‌ و ‏سكوت كوهستان تنها مانده بوديم، وجود سلاح قوّت قلبم مي‌داد. در ‏اين خيال بودم كه جيران پي به رازم نبرد و طپانچه از چشم او دور ‏بماند. كيسه‌هاي خواب را پهن كردم و پس از وارسي سلاح، آن را ‏زير كيسه خوابم گذاشتم و از چادر بيرون رفتم. ساية كوه روي بركة ‏آب افتاده بود و جيران پاهايش را به آب خنك سپرده بود و از ‏سرخوشي جيغ مي‌كشيد. جبران مي خنديد و پژواك خندة ‏كودكانه‌اش در كوه مكرّر مي‌شد

‏- آي چه كيفي داره، روح آدم تازه مي شه.‏

آب زلال در طواف ساق پاهاي خوش تراش غزل مي‌خواند و ‏بركة بكر به زمزمه تمامي پيكر او را طلب مي‌كرد. جيران به خواهش ‏و وسوسة آب برهنه شد، ساده و بي پروا برهنه شد و با طبيعت در ‏آميخت. همذات و يگانه شد. مانند دختر دريائي چند بار غوطه خورد ‏و از لذّت و درد ناليد.‏

‏- آی، من پرنده‌م عزيز، گنجشكم. گنجشك‌ ها رو ديدي چه ‏جوري آب‌تني مي‌كنن؟

‏ خنكاي چشمه را دوام نياورد. از آب بيرون آمد. دختر دريائي ‏از آب بيرون آمد و مانند رؤياي ديرينة من در برابرم ايستاد: الهه!! ‏چشم هاي درشت شهلا، گردن بلند، موهاي لخت و سياه و پر پشت ‏كه روي شانه هاي گردش فرو ريخته بودند، پستان هاي كوچك و ‏انحناي ملايم كمر. خوش ريخت و به كمال. الهة مصري! پيكر الهة ‏مصري را گويي ميكل‌آنژ در شوري عاشقانه از عاج سفيد تراشيده ‏بود. لغزندگي عاج و لطافت برگ گل و گرماي آفتاب بهاري را يك جا ‏گرد آورده بود: «بيا!»‏

هواي دلپذير غروب كوهستان، شادابي و لطافت برگ گل، ‏دانه‌هاي درشت شبنم و عشق كه در بركه آواز مي خواند: «بيا!» ‏

صداي دلكش او را از راه دور، خيلي دور، مي شنيدم و آرام ‏آرام به سوي دختر دريائي مي رفتم. مي رفتم تا هستي ام را به پاي ‏او بريزم. مي رفتم تا جسم و جانم را به جيران آتشي تفويض كنم. ‏خودم را تفويض كردم و تا دم آخر در حلقة جادوي چشم هاي او ‏گرفتار ماندم. جادو شده بودم. نمي توانستم چشم از الهة مصري بر ‏دارم. چشم هايش مثل شب اسرارآميز بود و نگاهش مثل موج هاي ‏دريا بازيگوش. با چشم هايش مي خنديد. لابد به بهت و گيجيِ من ‏مي خنديد. مجالم نداد. تكمه هاي پيراهنم را باز كرد. بازو هايش را ‏دورگردنم حلقه كرد. پستان هاي گرد و نرم و نمدارش را به سينه ام ‏فشرد و زيرگوشم به نجوا گفت: «بيا!»‏

گُر گرفتم. خون مثل شراب كهنه در رگ هايم مي دويد و تنم ‏را مي سوزاند. خنكاي آب را احساس نمي كردم. درآغوش دختر ‏دريائي غوطه مي خوردم و دخترك، سر شار از لذت بوسه هاي من ‏خنده- ناله مي كرد:‏

‏- يخ زدم ديوانه!‏

دختر دريائي را بغل زدم و رو به چادر دويدم.‏

‏- نريم توي چادر، نه، رو علف ها!‏

در قصرفيروزه و ديوانه خانه بارها تلاش كردم غروب آن ‏روزي را كه بر بستر علف هاي دامنة كوه در هم آميخته بوديم، ‏نقّاشي كنم. نتوانستم. نمي توانم. نقش زدنِ لحظاتي كه عشق در ذرّه ‏ذرّة وجود آدمي آواز مي خواند، شكار كردن اين حس هاي گريزپا و ‏ثبت كردن آن ها بر بوم نقّاشي ممكن نيست. گمانم رنگ ها از بيان ‏شكوفائي عشق عاجزند. كلمات هم نمي توانند به تمامي آواز و ‏همسرائي دختران دريائي را كه در جانت پژواك مي يابد، بيان كنند. ‏بايد واژه هائي از جنس ابريشم و عطر زعفران و طعم عسل آفريد، ‏آن ها را در برفاب شستشو داد و تبّرك كرد تا شايد راهي به حريم ‏عشق باز كنند. به حريم جان هائي كه بر بستر سبزه ها و گل هاي ‏وحشي در هم حلول مي كردند، در هم گره مي خوردند، يگانه ‏مي شدند و از لذّت و درد به هم مي پيچيدند وزمزمة شيرين آن ها را ‏نسيم با خود به آسمان مي برد. عشق، سر زمين بكر وخيال انگيزي ‏كه تا آن دم نشناخته بودم، ناشناخته بود، آرام آرام از غبار بيرون ‏مي آمد و پرده پرده در منظرم نقش مي بست. عشق با شكوه و ‏زيبايي تمام متجّلي شد و در آغوش جيران شكفت. مثل آدم و حوّا در ‏پايان اوليّن همآغوشي، حيرت زده و ناباور از كشف رازهاي نهفته ‏در وجودمان، به پشت غلتيديم و دخترك سر روي سينه‌ام گذاشت و ‏به هق هق افتاد:‏

‏- كاش مي‌تونستم تا آخر عمر، همين جا، كنارت بمونم. تا آخر ‏عمر سردار زيباي من!‏

شب‌ها آتش روشن مي‌كرديم و تا ديروقت زير نور مهتاب، ‏كنار بركه مي‌ نشستيم و من برايش قصّه مي‌گفتم و جيران سرش را ‏روي شانه ام مي‌گذاشت و گوش مي‌ داد. شب آخر قصّة خودمان را ‏تعريف كردم. ‏

‏- جيران، چرا با من ازدواج نمي ‌كني؟

دست روي لب ‌هايم گذاشت:‏

‏- عزيز دلم، من پرنده‌م، توي قفس دق ميارم.‏

‏- با هم پرواز مي‌ كنيم.‏

‏- طفلك معصوم من، تو اگه منو مي شناختي.آه، به چه زني دل ‏بستي. بريم بخوابيم عزيز، خسته‌م. بريم بخوابيم.‏

بركة آب، ساية درختچه هاي تمشك، دامنة سرسبز و گل‌هاي ‏شقايق و نرگس و خاموشي ابدي كوهستان و هواي دلپذير، جيران ‏سرخوش و بازيگوش و شيفته كه هر دم در جائي مانند عشقه در من ‏مي‌پيچيد، رؤياي زيبائي بود كه عمر كوتاهي داشت. اين همه ‏جلوه‌هائي از زندگي ما بود كه انگار برديوارة حبابي در آفتاب ‏مي‌درخشيد. حبابي كه لاجرم در نفس نسيم مي تركيد و حسرت آن به ‏دلت مي‌ماند تا مدّت‌ ها بعد، با درد و رنج به ياد بياوري و در ‏قصرفيروزه به خودت به‌پيچي: «آتشمار!» سردار زيباي رومي ‏جيران به واقع بام آشنائي بود، بام آشنائي كه اين مرغ وحشي هر ‏بار خسته از پرواز بر آن مي ‌نشست، رمقي مي‌ گرفت و دوباره ‏مي پريد. پر مي ‌زد و مي ‌رفت و هميشه بي ‌خبر بر مي ‌گشت. ‏

‏- چقدر دوستت دارم، واي كه چقدر دوستت دارم. من چقدر ‏رذلم عزيز. رذل! ‏

هربار تسليم مي‌ شدم و همه چيز را در نگاه پاك و بي‌غش او ‏از ياد مي‌ بردم و هستي‌ام را به پايش مي‌ ريختم. در همان روزها ‏جمال ميرزا دوباره به سراغم آمد. بار و بنديلش را بسته بود و آماده ‏سفر بود. نشستيم و تا دم‌دماي سحر صحبت كرديم و با هم قرار و ‏مدار گذاشتيم. پيش زادة شاطر قانع شد. پذيرفت چند روز منتظرم ‏بماند تا با سماورساز تماس بگيرم. در هرحال آخر ماه حركت ‏مي‌كرديم. يك هفته مانده به روز موعود، جيران آتشي خسته از راه ‏رسيد. توي رختخواب افتاد و يك‌ شب و دو روز خوابيد. ‏

‏- هلاكم عزيز، بيا از اين ولايت بريم. ‏

روي لبة تخت نشستم و دستش را گرفتم، تب داشت. ‏

‏- مي خواي طبيب خبر كنم؟ حالت خوش نيست.‏

‏- خسته‌م ... خسته‌م. مي رم زير دوش. درست مي شه. نترس، ‏واي كه چقدر رذلم. طفلك معصوم، لابد خيلي رنج كشيدي. خدايا، ‏چقدر رذلم. انگار مثل خرس خوابيدم، ها؟‏

برهنه از حمام بيرون آمد، حوله‌اي روي فرش انداخت و دمر ‏زير آفتاب خوابيد. تمنّا ذرات وجودم را مي‌ سوزاند ولي از جايم جنب ‏نمي‌خوردم. جيران به مشت‌ و مال بچة جادة ري عادت كرده بود و ‏بی تابانه منتظر بود .‏

‏- من دارم از اين ولايت مي رم، جيران.‏

دوباره همان مردك ديلاق بيگانه به جاي من حرف زد و ‏صدايش گلوي خشك ‌شده‌ام را خراشيد.‏

‏- نمي خواي امروز مشت ‌و مالم بدي؟

به شانه غلتيد، ساعد دستش را ستون كرد و با چشم هاي ‏نيمه‌باز و خندان خيره نگاهم كرد. پي شده بودم و نمي ‌توانستم از ‏حلقه جادوي چشم‌ هايش پا بيرون بگذارم. سرم را پائين انداختم.‏

‏- آخر ماه مي رم جيران.‏

حولة حمام را به دور كمرش پيچيد، برخاست، سيگاري گيراند ‏و روي لبة تخت كنارم نشست. پنجه به موهايم فرو برد و سرم را به ‏سينه‌ هاي نرم و داغش چسباند.‏

‏- چقدر خودتو عذاب مي دي عزيز، كجا مي خواي بري؟‏

آن روز و روزهاي بعد، جيران آتشي از آپارتمان پا بيرون ‏

نگذاشت. بفهمي، نفهمي تب كرده بود. بي‌ حوصله و زود رنج شده ‏بود. به حرف ‌هايم آوائي گوش مي‌داد، پوزخند مي زد و شانه هايش ‏را بالا مي‌انداخت و انگار آينده و سرنوشت من هيچ اهميّتي برايش ‏نداشت. سر به راه و خانه‌نشين شده بود و حتّي گاهي سري به ‏آشپزخانه مي‌زد و شام مي‌ پخت. هرچه به روز موعود نزديك تر ‏مي‌شديم خاموشي و سكوت جيران عميق ‌تر مي‌شد. گاهي بي‌دليل و ‏بي‌سبب با صداي بلند مي‌خنديد و بنا به عادت قديم شيطنت مي ‌كرد ‏و از سر و كولم بالا مي رفت. ناگهان از شور و شوق مي‌ افتاد و ‏مدّت‌ها پشت پنجره مي ‌ماند و دم بالا نمي‌آورد. نگاهش به راه ‏مي‌رفت. خودش را انگار از ياد مي ‌برد و زيرلب مي‌گفت: « تو هم ‏برو!» نيمه‌هاي شب از خواب بيدار مي‌شد، موهايم را به نرمي دور ‏انگشتش مي پيچاند و سيگار مي‌ كشيد. شب آخر، دم‌دماي سحر ‏خوابم برد و با هق‌هق گرية جيران از خواب پريدم و تا صبح خوابم ‏نبرد. مانند اسب عصاري توي اطاق دور خودم چرخيدم و سيگارم ‏را با سيگار آتش زدم: « نمي تونم!» پي شده بودم. جيران احساس ‏كرده بود كه پي شده ‌ام. لحن صدايش عوض شد.‏

‏- به خاطر من هيچ كاري نكن عزيز.‏

‏- جيران من قول دادم، فردا شب بايد برم.‏

‏- خير پيش. به فكر من نباش، يه خاكي توي سرم مي‌ريزم.‏

موهاي شقيقه‌هايم يك سر سفيد شد تا فهميدم كه ضعف‌هاي ‏آدميزاد انكاركردني نيست. اگر معراج خَركُش اين حكايت را مي‌شنيد ‏مي‌گفت: «كسر آوردي داداش، بي خودي حاشيه نرو!» سماورساز ‏مي‌گفت:‌ « تو هنوز درك درست و عميقي از مبارزه نداري!»پيش زادة ‏شاطر، بعدها در قصرفيروزه مي‌گفت: « تو همه چي رو به پاي جيران ‏آتشي ريختي!» آدميزاد گويي در نگاه و داوري ديگران شكل ‏مي‌گيرد. شخصيّت او حاصل جمع‌ همين داوري‌ ها و قضاوت ‌هاست. ‏چشم‌ هائي كه در همه حال تو را زير نظر دارند و يك دم آرامت ‏نمي‌گذارند و وادارت مي‌كنند رفتارت را اصلاح كني. آدميزاد از كم‌ و ‏كاستي‌ هاي خودش رنج مي‌برد، تا مدّت ها و گاهي تا آخر عمر ‏ضعف‌ هايش را منكر مي‌شود و گردن نمي‌ گيرد. با خودش صادقانه ‏رو به رو نمي‌ شود. گيرم دير يا زود ديگران آن آينه را در برابرت ‏قرار مي‌دهند تا خودت را در روشنائي آفتاب ببيني:‌ « صابر نقره فام، ‏كسر آوردي!» سرتاسر آن شب صداي گوش خراش سماور ساز را ‏مي ‌شنيدم. مثل جنّ از تاريكي ‌هاي ذهنم بيرون مي‌جست و از منظرم ‏كنار نمي ‌رفت. موهايم را چنگ مي‌ زدم و بي رحمانه مي‌ كشيدم. ‏آرواره ‌هايم را برهم مي‌فشردم و راه نجاتي پيدا نمي ‌كردم. ‏نمي‌توانستم خودم را تبرئه كنم. قول‌ و قرارم را زير پا گذاشته بودم، ‏به پاساژ خيابان نادري نرفته بودم، در پايگاه مانده بودم و مدام مثل ‏عقرب به خودم نيش مي‌زدم. از راه رفتن و قدم زدن خسته شدم. ‏روي سكوي سنگي ساختمان تجهيزات پرسنلي نشستم. ساختمان ‏تجهيزات بر گردة تپّه بنا شده بود و از پشت پنجره، از آن جا كه من ‏كز كرده بودم، آشيانه ‌هاي هواپيما در دوردست، زيرمهتاب، مانند ‏هيولاهاي مريّخي به چشم مي‌آمدند. جنگنده‌ هاي فانتوم رو به ‏ديوارة بلند خاكي در رديف‌ هاي منظم صف بسته بودند. ترمينال ‏خلوت بود و خدمه در خواب. پرنده پر نمي‌زد. به هر كجا كه نگاه ‏مي‌كردم، جاي پاي عموسام را مي‌ديدم. به جز خاك سر زمينم همه ‏چيز ساخت آمريكا بود. آمريكائي! چتر و كلاه و عينك و هواپيما. ‏حتّي مايع ضدعفوني كنندة ماسك خلبان‌ها. خلبان و ميكانيسين‌ ها ‏هم ساخت آمريكا بودند. در پايگاه هاي آمريكائي آموزش مي‌ ديدند. ‏با تربيت آمريكائي بار مي‌آمدند و با مجلّة « پلي بوي» آمريكائي به ‏وطن برمي‌ گشتند. اسم‌ هاي فرنگي روي كلاه هاي خلباني‌شان ‏مي‌نوشتند. تجهيزات آمريكائي و بمب‌ هاي آمريكائي را زير بال ‏هواپيماهاي آمريكائي حمل مي‌كردند و در آسمان ايران به زبان ‏آمريكائي با هم تماس مي‌گرفتند. ويسكي بوربون آمريكائي ‏مي‌خوردند و اداهاي يانكي‌ها را تقليد مي‌كردند و « ‏go to bed‏» و ‏‏«سيكستي ناين» ورد زبانشان بود. اطاق خوابشان را به سبك ‏آمريكائي‌‌ها تزئين مي‌كردند. رنگ صورتي، نور قرمز، پوستر زني ‏برهنه كه از آمريكا وارد كرده بودند. آمريكا !آمريكا! پيش زادة شاطر ‏تا پلّة اوّل هواپيماي آمريكائي رسيده بود، عطايش را به لقايش ‏بخشيده بود و حالا لابد در آپارتمان پاساژ خيابان نادري چشم به ‏راهم نشسته بود و من، گروهبان دوّم تجهيزات پرسنلي هنوز روي ‏سكوي سنگي چندك زده بودم و نمي‌ توانستم سنگ ‌هايم را با خودم ‏حق كنم. « ما به فلسطين نمي‌ رسيم!» بهانه مي‌آوردم، طفره مي‌رفتم: ‏‏« ديوانگي‌ست! اسرائيل، صهيونيزم، امپرياليسم، مبارزه در اردوي ‏خلق، جيران آتشي ...» در خودم شكستم. خرد شدم. واقعيّت، واقعيّت ‏روشن سرتاسر شب لگد مالم كرد. وادارم كرد تا خواري و ذلتّم را ‏بپذيرم. نمي ‌توانستم حاشا كنم. ذليل شدم. خرد وخسته و خراب، ‏گيج و منگ، مانند خائني به پاساژ بر گشتم و پاورچين پاورچين از ‏پلّه‌ها بالا رفتم. چشم‌هايم تار بودند و جائي را به روشني نمي‌ديدم. ‏ساك دستي جمال ميرزا نبود. كفش‌هايش نبود. در اطاق نيمه ‌باز ‏مانده بود. جيران كنار سفره، زير آفتاب به شانه خوابيده بود. پيراهن ‏زيتوني رنگ يخه آخوندي مرا پوشيده بود. پاهاي خوش تراش و ‏خوش‌قواره‌اش بيرون افتاده بود. موهاي بلند و لخت و سياهش روي ‏فرش، چين خورده بود. روي داربست ساختمان همسايه، كارگرها ‏دست از كار كشيده بودند و به تماشاي جيران ايستاده بودند. پرده ‏را انداختم. جيران زير لب خرنشي كرد و به پشت غلتيد. سرم ‏واچرخيد. سرم از بي خوابي شبانه مثل سنگ آسيا سنگين بود و ‏انگار ماسه به چشم‌ هايم پاشيده بودند، تخم چشم‌ هايم مي‌سوخت ‏و سوزن‌ سوزن مي‌شد. از ديدن آن همه ريخت و پاش و به ‏هم‌ريختگي دلم آشوب مي‌شد و خيالم به هزار راه مي‌رفت. آن همه ‏بطري خالي آبجو، پخش ‌و پلا،‌ نيم ظرف ودكاي نيمه تمام! تتمة ‏كالباس و گوجه و خيار شور، دو تا استكان كوچك عرق خوري، ‏خرده نان، مورچه‌ها و مگس‌ها ... زانوهايم لرزيدند. روي لبة تخت ‏افتادم. با نالة تخت سيمي، جيران چشم‌ هايش را باز كرد.‏

‏- ديشب خوش گذشت جيران؟‏

نيم‌خيز شد. هنوز مستي از سرش نپريده بود:‏

‏- آخ سرم ... سرم. چرا هوار مي ‌كشي نايب؟ كي برگشتي؟

‏- جمال رفت؟ مي گم جمال رفت؟

‏- دادنكش عزيز، سرم داره مي تركه. من از كجا بدونم؟ خوابم ‏برده. آي سرم. چته؟ چرا بُق كردي؟

‏- جيران؟ من اين پرده‌ ها رو واسة خوشگلي گل ديوار ‏آويزون نكردم. عمله ‌ها رو پشت پنجره نديدي؟ نمايش مي دي؟

بار اولي بود كه صدايم را براي جيران بالا مي‌بردم. تلخ شده ‏بودم. تلخ، تلخ! ‏

‏- بهانه مي‌ گيري. آدم مست كي حواسش به پرده و پنجره ‌ست؟

‏- تقصير تو نيست، عادت كردي برات سوت بزنن. خوشت ‏مياد. خوشگذراني، از هيچ فرصتي نمي گذري.‏

رنگش پريده بود. چشم هاي درشتش در ناباوري وادريده ‏بود. برخاست، تلوتلو خورد، دست به ديوار گرفت و پرده ‌ها را با ‏خشم پس زد.‏

‏- من از آفتاب خوشم مياد نايب. چرند نگو. سرم درد مي‌كنه، ‏حوصلة دعوا ندارم.‏

‏- جيران، سر سفرة من. سر سفره؟ ‏

‏- كولي بازي درنيار نايب. هوارنكش. آسمون كه به زمين ‏

نيومده؟ دو تا استكان عرق با برادرت خوردم. كدوم خوش گذروني؟ ‏طفلي آب دهانشو نمي تونه قورت بده. تنهاش گذاشتي و حالا دق دلت ‏رو سر من خالي مي‌ كني؟

‏- من برادرمو به خاطر تو تنها گذاشتم جيران. ‏

‏- تو انگار خُل شدي امروز؟ چه مرگته؟ به كي كنايه مي‌زني؟ ‏گفتم به خاطر من هيچ كاري نكن. نگفتم؟ حوصلة غرولند و ‏بازخواست ندارم. جيران اگه مي خواست حساب پس بده تا حالا ‏شوهر كرده بود. من مي رم نايب. مي رم تا فردا نگي به خاطر جيران ‏آتشي به هدف و آرزوهات پشت پا زدي. برو جانم، تو هم برو، ‏دلواپس من نباش، من ‌گليم خودمو از آب بيرون مي‌كشم.‏

جلو پنجره، در برابر آفتاب و چشم‌هاي حريص عمله ‌ها برهنه ‏شد. لج كرد و همان جا برهنه شد. پيراهنم را كند، مچاله كرد و روي ‏تخت انداخت. بلوز و دامنش را برداشت و جلو پنجره پوشيد. كليد ‏آپارتمان و اطاقم را از كيفش درآورد، مدّتي جلو دماغم چرخاند و ‏بعد حلقة كليدها را رها كرد.‏

‏- من رفتم نايب. تو هم برو، خير پيش.‏

صداي بسته شدن در اطاق تا مدّت ها توي مخم مي‌ پيچيد. دري ‏كه انگار به روي دنيا بسته شده بود و من پشت در، تنها مانده بودم ‏و احساس مي‌ كردم در هوا، در خلاء معلّقم و تا آخر عمر معلّق ‏مي‌مانم. زير پايم خالي شد، قلبم از جا كنده شد و درد در مهرة كمرم‌، ‏گردنم پيچيد و بغضم تركيد. جيران رفت و من از جايم جنب نخوردم. ‏سنگ شده بودم. مثل ساروج به لبة تخت چسبيده بودم و بي‌صدا ‏اشك مي ‌ريختم. نمي ‌توانستم تصميم بگيرم. مخم از كار افتاده بود. ‏يخ زده بود و حتّي به ياد نمي‌آوردم كي و چطور خودم را به گاراژ ‏شمس‌العماره رسانده بودم و بليط‌فروش ترياكي را از رگ و ريشه ‏مي ‌جنباندم. يخه‌اش را از پشت پيشخوان گرفتم و پيرمردك را بالا ‏كشيدم. داشت قبض روح مي شد. رهايش كردم. فايده نداشت. ‏اتوبوس بندرعباس ساعت هفت صبح حركت كرده بود. جمال ميرزا ‏رفته بود: «مردک احمق!» ‏

جمال رفت و يك سال ‌و نيم بعد، شبي او را در قصرفيروزه ‏ديدم و به راحتي نفس كشيدم. گيرم در اين مدّت عمري بر من ‏گذشت. من هرگز به طلسم و جادو باور نداشته‌ام ولي انگار طلسم ‏شده بودم. عقلم را گم كرده بودم. هر روز كلة سحر، خواب‌آلود، ‏برزخ و كنفت با سرويس نيروي هوائي به پايگاه مي‌رفتم و با ‏ولنگاري، بيهودگي، روزها را به شب مي‌ رساندم و شب ها دوباره با ‏شاخة گل سرخ در انتظار جيران مي‌نشستم وآخرشب واژگونه به ‏ديوار سنجاق مي‌‌ كردم. مشت ‌زني را كنار گذاشتم و پيشخوان كافة ‏خاچيك ارمني را اجاره كردم. مدام مست بودم. هم قطارها « صابر ‏ارمني!» صدايم مي‌زدند. سركار استوار ساخت آمريكا، سرپرست ‏قسمت تجهيزات كه پوستر بزرگي توي اطاق خوابش چسبانده بود و ‏گردن كلفت‌ها را مي‌ برد و روي خودش مي‌كشيد، با ادا و اطوار ‏مي‌گفت: « ای وای عاجز شدم، نقره‌فام از دست تو عاجز شدم!» ‏پريشان حواسي و مستي مدام من با حرفة حسّاسم خوانائي نداشت و ‏به قول سرپرست تجهيزات روزي فاجعه به بار مي‌آورد. سرانجام ‏آن روز ميمون رسيد. در اثر سهل‌انگاري گروهبان نقره‌فام چتر دم ‏هواپيماي شكاري فانتوم عمل نكرد. باز نشد. تورهاي ته باند ‏فرودگاه نظامي هواپيماي معاون فرمانده را مهار كردند. جناب ‏سرهنگ رنگ پريده، خيس عرق به قسمت تجهيزات آمد و همه را ‏غضب كرد. يك هفته بازداشت تمامي پرسنل! يكي از درجه‌هاي روي ‏بازويم را پيش از حكم دادگاه كند و زير چكمه‌هاي برّاق آمريكائي له ‏كرد: « بي‌لياقت، الدنگ!» تمام پايگاه از خبر واقعه مي‌ لرزيد ولي من ‏به ديوار يله داده بودم ودر اين خيال بودم كه جواب مناسبي پيدا كنم ‏

و مثل تف توي صورت جناب سرهنگ بيندازم.‏

‏- اعتبار و عصمت ارتش رو زير چكمة آمريكائي انداختي، ‏جناب سرهنگ.‏

معاون فرمانده دستش را بالا برد و روي پنجة پاهايش بلند ‏شد، شانه از ديوار كندم و سيخ توي چشم هايش نگاه كردم. نمي‌دانم ‏چه چيزي در نگاهم خواند كه مرّدد ماند، رو به سر پرست قسمت ‏برگشت و گفت:‏

‏ - زندان! اين گوساله را بنداز زندان.‏

يك ماه‌ونيم در زندان انفرادي پايگاه آب خنك خوردم و از ‏گرما پوست انداختم. خبر كسر درجه و انتقالم را استوار ساخت ‏آمريكا به زندان آورد و آهي به رضايت كشيد: « از شّر تو راحت ‏شدم نقره فام!» چند صباحي افتخار همكاري با معراج خَركُش را پيدا ‏كردم: « جانمي، هشت گُه مرغي صابر پريد. شديم همدرجه!» معراج ‏با دمش گردو مي‌شكست و در وصف مردانگي آن فرماندة قسمت ‏داستان ها مي‌گفت. سرگرد روحاني، فرماندة موتوري پايگاه نگاهي ‏به قد و بالاي قهرمان بوكس قديمي انداخت، مدتي در مدح و ثناي ‏خودش سخنوري كرد و در آخر سويچ وانت جيمس ساخت آمريكا ‏را تحويلم داد.‏

‏- مواظب رفتارت باش، شنيدم توي پايگاه عرق مي‌خوري. ‏مواظب باش، من خودم يك پا لات چاله ميدونم.‏

سرگرد روحاني بلندبالا، رشيد و خوش‌قد و قامت بود و ‏مجرّد. يك بار انگار در مجلسي از او پرسيده بودند: « جناب چرا ‏ازدواج نمي‌كني؟» گفته بود: « مگه زن‌هاي رفقا چه عيبي دارن؟» ‏جناب سرگرد لوطي مسلك دو روز مرخصّي به من داد. يك راست به ‏پاساژ خيابان نادري برگشتم. معراج خَركُش، برادر شيري ‌اش را ‏جلو پاساژ پياده كرد. سرپائي دو تا آبجو شمس تگري سر كشيديم ‏و از هم جدا شديم. خاچيك سرش را بيخ گوشم آورد و پچ‌ پچ كرد: ‏‏«طرف چند بار سراغتو از من گرفت، كجائي؟ كم پيدائي؟» جيران ‏آتشي يادداشت كوتاهي نوشته بود و از زير در اطاق به داخل ‏سرانده بود: « سردار زيباي من، دوبار به خانة اميدم آمدم، دوبار دل ‏شكسته و نا اميد برگشتم. مرغ وحشي بيچاره تو، جيران ... آي، چقدر ‏رذلم. ببخش عزيز دلم، اگر تو را نبينم. دق مي‌كنم. مي ‌ميرم ... كجا ‏رفتي؟» نامه را بوسيده بود، جاي سرخاب لب‌ هايش مانده بود. نامه ‏بوي جيرانم را مي‌داد، تا آخر شب آن را مكرّر مي‌خواندم و توي ‏اطاق قدم مي‌زدم. يك بار شرلوك هولمز تلنگري به در زد و از حال‌ ‏و روزم جويا شد. «برادر زاده اش!» را با خودش آورده بود و پسرك ‏پا به ‌پا مي‌ماليد و آدامس مي‌جويد. كراية عقب ‌افتاده را توي پاكت ‏گذاشتم و به دستش دادم و در اطاقم را بستم. گفت: «مارال آمده بود، ‏يك دختر چادري هم آمده بود!» جوابي ندادم. دختر چادري؟ فلك؟! ‏خواهرم آدرس خانه ام را نمي‌ دانست. بلد نبود. لابد جمال ميرزا نامه ‏برايش فرستاده بود؟ تلنگري به تارهاي كشيدة اعصابم خورد و ‏مهرة پشتم تير كشيد. در زندان انفرادي پايگاه گاهي به ياد او ‏مي‌افتادم ولي جيران آتشي جايش را مي ‌گرفت و ذهنم را مشغول ‏مي ‌كرد. يكي دوبار معراج خركش سراغ جمال ميرزا را گرفت و من ‏شانه ‌هايم را به بي‌خبري بالا انداختم. بعدها در دزفول پي بردم كه ‏برايم نامه مفصّلي نوشته و جيران آتشي آن را در حمّام آپارتمان ‏پاساژ خيابان نادري سوازنده بود و دم بالا نياورده: « مردک رذل آب ‏زيركاه!» باری، عصر بلند از پايگاه بر گشتم و او را ديدم كه روي پلة ‏آخر راهرو نشسته بود، سرش را روي زانويش گذاشته بود و مثل ‏بچّه ها هق‌هق گريه مي‌كرد:‏

‏- من شايستة عشق تو نيستم، نايب!‏

از جا پريد و به گردنم آويخت. ‏

‏- كي گفته كه من شايستة عشق تو نيستم؟ ‏

روي تخت افتاد و صورتش را توي بالش فرو برد.‏

‏- چرا با داداش كوچولوت نرفتي؟‏

‏- بگو چي شده جيران؟‏

‏- برو، هرجائي كه مي خواي برو. برو بندر. دست از سر من ‏بردار. چرا منو عذاب مي دي؟ چرا؟ خدايا، چرا نمي تونم فراموشت ‏كنم؟ چرا گرفتارم كردي؟ از جون من چي مي خواي؟ كجا غيبت زد؟ ‏خدايا، خون ‌جگر شدم. مي دوني چند شب روي پله گريه كردم؟ كجا ‏رفته بودي؟ ها؟ کجا رفته بودی؟ مي خواستي منو دقمرگ كني؟ ‏

گمانم همان شب نامة جمال‌ميرزا را كه از بندر فرستاده بود، ‏توي حمام سوزاند و دوري يكي‌ دو ماهه را تا سحر جبران كرد. مثل ‏گربه خنجول مي‌كشيد. ديوانه شده بود. ناله مي‌ كرد. گريه مي ‌كرد. ‏پوست تنم را با دندان مي‌ كند. موهايم را مي ‌كشيد. لب‌هايم را گاز ‏مي‌گرفت، مي‌بوسيد و اشك مي‌ريخت و بي‌ دريغ ايثار مي‌كرد.‏

‏- صابر، صابر، بي ‌تو مي ميرم عزيزم. مي ميرم!‏

‏- جيران، مگه ديوونه شدي؟ ‏

‏- مي دوني عزيزم، اگه يه روزي بچّه‌دار بشم دلم مي خواد ‏پسرم شكل تو باشه، محصول عشق!‏

‏- چرا با من ازدواج نمي ‌كني جيران؟

‏- عزيزم،‌ دوباره شروع نكن، خودت كه جواب منو مي دوني.‏

به پشت غلتيد، دستم را گرفت، نک انگشت هايم را يکی يکی ‏بوسيد و روي پستانش گذاشت:‏

‏- آي كه چقدر رذلم. رذل. مي دوني عزيز، فردا مي ريم شمال، ‏لب دريا، ها؟ موافقي؟

از شمال ايران با يك دنيا خاطره و جيب خالي و يك مشت ‏قرض و بدهكاري برگشتم و دوباره سر از زندان پايگاه درآوردم. ‏شب‌ هايم در كابوس‌ هاي وحشتناكي مي‌ گذشت. جيران آتشي را در ‏باشگاه افسران ديده بودند و روزي معراج به ملاقاتم آمد و از لاي ‏دندان‌ هاي كليد‌شده‌اش غريد: « نذار اين ديوثّا ذليلت كنن، مگه زن ‏قحطيه؟» توبيخ و تنبيه و بازداشت كردن‌ هاي جناب سرگرد روحاني ‏ثمر چنداني نداشت. گروهبان سوّم موتوري، صابر نقره‌فام سر به راه ‏نمي‌شد و مانند زگيلي بر پيكر نيروي هوائي ارتش شاهنشاهي ايران ‏به مرور مي‌خشكيد.‏

‏- جوون، تو مگه با طيب خاطر وارد نظام نشدي؟

منتظر جوابم نماند. برگة انتقالم را امضاء كرد، مهر زد و به ‏دستم داد:‏

‏- رندان سينه‌چاك ستارة سينمارو از چنگت درآوردن؟‏

‏ از پشت ميزش برخاست، روبه من آمد و در دو قدمي ايستاد.‏

‏- جوون، از قديم و نديم گفتن: « از ديوار شكسته و زن سليطه ‏بايد حذر كرد.»‏

‏- بله قربان!‏

پاشنة كفش ‌هايم را به هم چسباندم. سرم را مانند يك نظامي ‏با انضباط بالا گرفتم. جناب يكّه‌ خورد، به پشت ميزش برگشت و ‏سيگار برگي از جعبة منبّت ‌كاري برداشت و گيراند:‏

‏- مرخّصي گروهبان. برو. آفتاب داغ دزفول عقلتو سرجاش ‏مياره. خدا رو چه ديدي؟ شايد ستارة سينما رو اون طرفا پيدا كردي. ‏شنيدم با جناب سرهنگ‌ روي سّد دز قايق‌ سواري مي‌ كنه. سيب ‏سرخ و دست چلاق!‏

در اطاق فرمانده به هشتي كوچكي باز مي‌ شد و مجاور ‏آبدارخانه قسمت موتوري بود. همقطارها جلو پيشخوان ازدحام كرده ‏بودند و با كنجكاوي و در سكوت غير معمول قوم بني ‌هندل انتظارم ‏را مي‌ كشيدند. توده محوي كه گويي در هوا شناور بودند. آن ها را ‏خيلي محو و گنگ ديدم و همهمه‌شان مثل وزوز دسته ي زنبوري در ‏گوشم ‌ريخت. تا مدّتي حتّي به حضور معراج پي نبردم: « نذار اين ‏ديوّثا خوارت كنن!» كنار به‌ كنارم مي‌آمد و از سرشكستگي من عرق ‏مي‌ريخت ومشت به كف دستش مي‌كوبيد: «مي شنفي داداش؟» ‏درمانده بود و كاري از دستش برنمي‌آمد. از خشم خرناسه مي‌كشيد. ‏زير بازويم را گرفت و رو به جيپ نظامي برد. لابد سرگرد روحاني ‏از پشت پنجره ما را مي‌ پائيد و به نيّت معراج پي برده بود كه ‏سربازي را مأمور كرده بود تا مأمورّيت تازه‌ اي به او واگذار كند. ‏برادر شيري‌ام كام ناكام گردن به فرمان فرمانده گذاشت و من تنها ‏به پاساژ خيابان نادري برگشتم و با كفش و لباس روي تخت فنري ‏افتادم. چهل‌وهشت ساعت فرصت داده بودند تا خودم را به ‏كارگزيني پايگاه وحدتي دزفول معرّفي كنم. هزينه سفر بعداً پرداخت ‏مي‌شد و من آه در بساط نداشتم. بدهكاري، همه جا بدهكاري بالا ‏آورده بودم و حتّي خاچيك به اكراه ليوان آبجوي روي پيشخوان ‏مي‌گذاشت و سگرمه‌ هايش را درهم‌ مي‌ كشيد. فرش زير پايم، ساعت ‏مچي و هرچه قيمتي داشتم به گرو رفته بود و فقط جعبة منبّت ‌كاري ‏و طپانچة آمريكائي برايم مانده بود كه هر از گاهي خيال فروش آن ‏وسوسه ‌ام مي كرد. در همين خيال تا نيمه شب به سقف زنجابي ‏اطاقم خيره شدم. آخر شب جعبة منبّت ‌كاري را از روي پيش بخاري ‏برداشتم و صداي مردك ديلاق، سماورساز رعشه بر اندامم انداخت: ‏‏« سقوط مي‌كني نقره فام!» تنم ليچ عرق بود و بند بندم مي ‌لرزيد. ‏انگشت هايم فرمان نمي‌ بردند. پوست گُر گرفتة شكمم از تماس با ‏سلاح برهنه مي‌ سوخت. چندشم مي‌شد. كلاه نظامي‌ام را تا روي ‏دماغم پائين كشيدم و با طپانچه آمريكائي به قصد سرقت مسلّحانه ‏راه افتادم: « سقوط مي‌كني، نقره فام!» تا آن شب دستم به گدائي و ‏دزدي دراز نشده بود. تصّور اين عمل، تصّور اين كه روزهائي به ‏جرم سرقت پشت ميله‌ هاي زندان بگذرانم و خبر در محلّة جادة ري ‏پخش شود و به گوش شاطر و همسايه‌ها برسد، پيشاپيش عذابم ‏مي‌داد. آن شب بيش تر از تمامي عمرم رنج بردم. راه نمي‌ رفتم، قدم ‏نمي‌زدم، در گرداب مي چرخيدم. نقشه‌اي، طرحي براي سرقت ‏نداشتم و با ننگ آن، ننگي كه گريبان گيرم شده بود كلنجار مي‌رفتم و ‏مستانه تلوتلو مي‌خوردم و حتّي به ويترين‌ هاي جواهر فروشي نگاه ‏نمي‌كردم. دم‌دماي سحر به جادة ري رسيدم و از محلّه قديمي سر ‏درآوردم. بي خوابي وخستگي، خيالات درهم‌ و برهم كه مثل دود توي ‏مخم مي ‌پيچيد، گرسنگي، تشنگي و طعم تلخ سيگار كه بيخ گلويم ‏ماسيده بود، ذهنم را مختل كرده بود. حيرت‌زده، كنار نهر ايستاده ‏بودم و كاروانسراي سفيدابي را پيدا نمي‌ كردم. هراس برم داشت. ‏چشم‌هايم را ماليدم و خيره به دور‌ و ‌برم نگاه كردم. نبود، كاروانسرا ‏نبود. زميني مسطّح و بولدوزري كه در آن گوشه سياهي مي‌زد، ‏همين! جنازة پوسيدة كاروانسراي سفيدابي را از زمين برداشته ‏بودند. مخ سنگين و خستة من تا چند لحظه از درك و باور آن عاجز ‏بود. تعادلم را به هم مي ‌زد. احساس كردم زير پايم خالي شده، خالي ‏شد. سرم گيج رفت. نشستم، كنار نهر نشستم و مدّت‌ها به جاي خالي ‏دكان نانوائي شاطر خيره ماندم. باطري سازي وارطان مكانيك، ‏شيشه‌بري الماس، خرّاطي عموياور، دالان‌ و دالاندار. نه، هيچ اثري ‏از آن‌ها نمانده بود. كجا رفته بودند؟ نشاني خانه پدرم را حتّي ‏نمي‌دانستم. از آن ها بي‌ خبر بودم. پيرمرد چه كار مي‌كرد؟ چه كار ‏كرده بود؟ هنوز كلّه به تنور مردم مي‌ كوبيد و پول ترياكش را از ‏آتش در مي‌آورد؟ جان و رمقي برايش مانده بود؟ فلك؟ خواهرم؟ در ‏چشم هاي وحشت زدة خواهرم پي به روز و روزگارم بردم. لباس ‏نظامي چرك و چروكيده، موهاي چرب و ژوليده، ريش دو روزه، ‏خسته، بي خواب و بيزار. فيل درمانده و خواب زده، فيلي كه در خواب ‏به سرزميني برگشته بود، به جائي برگشته بود كه مانند نوري بي ‏رمق در تاريكي ذهنش سوسو مي ‌زده و ناخودآگاه غرايزش او را به ‏اين سو رانده بودند و حالا كه صداي آشناي خواهرش را مي‌شنيد، ‏آرام‌آرام به ياد مي‌آورد كه سرتاسر آن شب قوزي دختركي را ‏مي‌ديده كه روي بالكن، كنار چراغ بادي، چشم به راهش نشسته بود. ‏خانه، مأمن، پناهگاه، جائي كه در كنه ضمير هر انساني، هر حيواني ‏وجود دارد و در هنگام خطر به آن مي ‌انديشد. باري، سرزمين ‏كودكيم را، خانة ما را ويران كرده بودند و من خاموش و بي ‌صدا ‏اشك مي‌ ريختم.‏

‏- مي ‌بيني خان داداش؟ مي‌بيني؟

خواهرم فرشته بود! زيبائي خواهرم يك جور زيبائي روحاني ‏بود. معصوميّت و مهري كه در چشم‌ هاي نجيبش موج مي‌زد، حجب و ‏حيائي كه در رفتار و گفتارش بود، حالت نگاه، پوست روشن و ‏گونه‌هاي سرخ و نوراني كه چارقد خوشرنگ زرشكي آن را قاب ‏گرفته بود، كت و دامن ساده و گشاد و بلند، جوراب كلفت و كفش‌ هاي ‏كتاني، گويي قديسي بود كه در تاريك روشني سحر به معبد مي‌رفت، ‏به كارخانة بلورسازي. خواهرم در آن سوي نهر چركاب، روبه رويم ‏ايستاده بود. خواهرم در روشنائي سحري به قدّيسي شباهت داشت ‏كه از آسمان براي نجاتم به زمين آمده بود. از نهر آب پريدم. ‏خواهرم پر كشيد. دست به گردنم انداخت، پيشاني‌ام را بوسيد. ‏دستمالي از كيف دستي‌اش درآورد و نم چشم ‌هايم را گرفت.‏

‏- بريم پيش بابا؟ دنبال خونه‌مون مي‌گردي؟ كوبيدن خان ‏داداش. مي‌بيني؟ كاروانسرا رو كوبيدن ... مي‌بيني؟

صورتش را ميان دست هايم گرفتم و بوسيدم.‏

‏- چقدر لاغر شدي آبجي؟ داري مي ري كارخونه؟ كلّة سحر؟‏

‏- خوابم نمي‌برد، امروز زودتر راه افتادم. دلم شور مي‌زد.‏

‏- معراج خبر آورد؟‏

‏- بله، به شاطر گفت كه تبعيدت كرده‌ن، به دزفول منتقل شدي. ‏مي خواستم امشب بيام بت سر بزنم. دلم طاقت نمي‌آورد. ديشب تا ‏صبح جلو چشمم بودي.‏

صدا در گلويش گره مي‌ خورد و هر دم بغض مي‌كرد. لابد ‏مي‌خواست بگويد: « چي به سر خودت آوردي خان داداش؟» نگفت. ‏

‏- به من مي گي لاغر شدم. خودت چي؟ يه پرده گوشت به تنت ‏نمونده خان داداش!‏

اولاد نرينة هاجركلانتر لابد ساية خواهرم را هر روزه راه ‏مي‌برد و آن روز حضورش تصادفي نبود. گرچه تلاش مي‌كرد با آن ‏ادا و اطوار مسخره و الكن بفهماند اتّفاقي ما را از دور پائيده و به ‏سراغم آمده. فلك گره به ابرو انداخت و چند قدمي فاصله گرفت و ‏زيرلب به تلخي سلامي كرد و رويش را برگرداند. معراج از جيپ ‏نظامي پياده شد، كلاهش را برداشت و سيخ ايستاد.‏

‏- مي خواستم سر راه بيام پاساژ، گفتم، گفتم شايد ‏‎…‎

پاكت مچاله و قلنبه ‌اي را توي جيب شلوارم چپاند.‏

‏- گفتم شايد احتياج پيدا كني. اگه گذرم اون طرفا افتاد، حتماً ‏ميام سراغت.‏

پريد پشت فرمان و مانند گوريل قوز كرد.‏

‏- دو ثانيه صبر كن معراج، اومدم.‏

فلك در حاشية نهر چركاب قدم مي‌زد و چشم از پشت پاهايش ‏بر نمي‌داشت:‏

‏- داداش، نمي‌ خواي احوالي از بابا بپرسي؟

بهانه آوردم و طفره رفتم:‏

‏- داغونم آبجي. سرفرصت، داغونم، روي پا بند نمي شم. با ‏

معراج بر مي‌ گردم. غروب، بعد از كار يه تك پا بيا پيشم. حتماً بيا. ‏

مي خوام باهات حرف بزنم. قربونت آبجي، تا غروب.‏

‏- كجا بيام؟ بيام خونه‌ت؟

خانه؟ نه جانم، بگو مسجد! ‏

دم غروب با صداي فلك از خواب پريدم و در نگاه او پي به ‏روز و روزگارم بردم. خواهركم را در آن اطاقي كه مثل مسجد برهنه، ‏سرد و غم‌انگيز بود تنها گذاشتم و سراسيمه به حمام خزيدم. مدّتي ‏زير دوش آب خنك ماندم تا كسالت و خمودي و خواب از سرم پريد. ‏ريشم را تراشيدم. موهايم را شانه زدم. پيراهن و شلوار تميزي ‏پوشيدم و رفتم تا خواهرم را به يك فنجان چاي و چند بيسكويت ‏بيات مهمان كنم. فلك كنار پنجره، روبه ديوار ايستاده بود و به آن ‏عكس سياه و سفيد قديمي نگاه مي‌كرد. جمال ميرزا، جُرّة بانمك سياه ‏چرده دست به گردنم انداخته بود و در گوشة راست، تل خربزه و ‏هندوانه‌هاي گنديده به چشم مي‌ خورد و نيم رخ منيره خانم كه به ‏كنجكاوي سر برگردانده بود و لبخند مي‌ زد. چندسال از آن روزگار ‏مي‌گذشت؟ راستی چه زود گذشته بود آن همه سال و ماه و حالا ‏خواهرم گريه در گلو مي‌ گفت:‏

‏- اگه بدوني روزي كه اون جا رو كوبيدن چه حالي داشتم.‏

دست روي شانه‌اش گذاشتم و موهايش را بوسيدم.‏

‏- دلت خيلي براش تنگ شده، ها؟

‏- من تا امروز اين عكس رو نديده بودم. مال چند سال پيشه؟

قاب منبّت را از گل ميخ برداشتم و به دست خواهرم دادم.‏

‏- تازگي از جمال ميرزا خبر نداري؟‏

چشم های خواهرم از حيرت وادريد:‏

‏- خبر؟! مگه جمال برات نامه نمي‌نويسه؟

نامه‌هاي جمال به دستم نمي ‌رسيد و بعدها، در دزفول فهميدم ‏چرا جيران مدام به او بد و بي راه مي‌ گفت و دم از نامه‌ پراني مردكة ‏

آب زيركاه مي‌ زد: « رذل آب زير كاه!»‏

‏- گوش مي ‌كني خان داداش؟ هنوز تو بندر چشم به راهه.‏

‏- چشم‌ به راه كي؟ من؟ مگه چند وقته از تهران رفته؟

‏- درست پنج‌ ماه و نيمه كه جمال رفته بندر. دو ماهه كه ما ‏اثاث‌ كشي كرديم ولي شما انگار از هيچي خبر ندارين. نمي دونين ما ‏زنده‌ايم يا مرده. بگو چي شده خان داداش؟ چرا مردم اين همه پشت ‏پسرشاطر حرف مي‌زنن؟ بالأخره مي خواي چكار كني؟

جعبة منبّت ‌كاري را از روي پيش‌ بخاري برداشتم. كَرَم اولاد ‏نرينة هاجر كلانتر طپانچة آمريكائي را نجات داده بود. كََرَم معراج يا ‏شبح سماورساز؟ نمي‌دانم. نمي‌دانم چرا سراسيمه و دستپاچه بودم ‏تا هرچه زودتر آن را از خودم دور كنم. براي چه روزي؟ هنوز توي ‏ذهنم روشن نبود. هنوز به مرگ معاون فرمانده فكر نكرده بودم ولي ‏احساس مي‌كردم روزي به طپانچه احتياج پيدا مي‌كنم. تا آن روز يك ‏سال ‌و اندي مانده بود.‏

‏- بگير، تا دوباره وسوسه نشدم اين امانت رو برام نگهدار.‏

فلك جعبه را از دستم گرفت، سبك ‌وسنگين كرد و روي لبة ‏تخت فنري نشست. نگاهي گذرا به گل‌ هاي خشكيده و واژگونه، ‏شيشه‌هاي گرد گرفتة پنجره، خرت‌ و پرت ‌هاي پخش‌ و پلا انداخت و ‏سرگشته و ناباور و محزون لبخند زد. روي روزنامه ‌هاي كف برهنة ‏اطاق جلو پاي خواهرم زانو زدم.‏

‏- حالا بگو فلك، هرچه دل تنگت مي خواد بگو. سرتا پا گوشم. ‏نترس آبجي، نمي‌ رنجم. خان داداش سزاواره. انگشت‌ نما شده، بابا ‏رو خون جيگر كرده، جمال ميرزا رو قال گذاشته، قرض بالا آورده، ‏جام و كاپ‌هاي افتخاراتش رو توي زباله ‌دوني ريخته، كسر آورده، ‏به آمال و آرزوهايش پشت پا زده. مي‌بيني؟ فايده ‌اي نداره آبجي. ‏دست خودم نيست. از اختيارم خارجه، ناخوشم، بيمارم، الدنگم. بگو، ‏

دلواپس نباش. طاقت ميارم، بگو آبجي!‏

‏- برادر من ناخوش و الدنگ نيست. من امروز نيومدم شما رو ‏سرزنش كنم.‏

‏- به من نگو شما، آبجي!‏

‏- چشم خان‌داداش، ديگه نمي گم. از خواهرت به دل نگير. راه ‏سوّمي وجود نداره. من خيلي فكر كردم. خيلي. «يا به قهر و غصّه ‏راضي شو، يا جگربند پيش ديو انداز.» راه سوّمي وجود نداره. خودتو ‏ضايع مي‌كني. نفله مي شي. من برادرمو مي شناسم. كلّه شق و ‏سمجه، بدپيله‌ست، خوش‌قلبه، خوش‌ذاته، حسّاسه، زودرنجه ولي ‏بي‌بتّه و الدنگ نيست. آره، به بي راهه افتاده. ‏

‏- بگو شدم قاطر توپخونه، چرا ابا مي‌كني؟

‏- آخه خان داداش، ارتش شما چه دسته‌گلي به سر مردم زده؟ ‏تازه من كه به تو نگفتم قاطرتوپخانه. با جمال حرفم شد. از زبونم ‏پريد. منظورم تو و جمال نبود. قسم مي‌خورم.‏

‏- بگو آبجي، دارم گوش مي ‌كنم، بگو.‏

‏- از من رنجيدي خان داداش؟ ها؟ تو كه مثل بابا خيال ‏نمي‌كني زنٍ‌ پا شكسته‌م و حق ندارم در اين جور مسائل دخالت كنم؟

‏- بابا حواسش نيست. نمي‌بينه كه تو اونو اداره مي‌كني. من كه ‏كور نيستم. تو جور ما رو كشيدي و داري مي كشي. تو از بچّگي تن ‏به كار دادي و شبانه درس خوندي. كدوم زن پا شكسته؟ اگه به ‏خواهرم اعتماد نداشتم، اگه تو رو نمي شناختم كه اين جعبه رو ‏پيشت امانت نمي ذاشتم. مي دوني چي توش گذاشتم؟

فلك در جعبه را برداشت و نگاهي به شكلات‌ هاي زر ورقي ‏انداخت و عامرانه گفت:‏

‏- امانت، امانته. مثل تخم چشمم ازش مواظبت مي كنم.‏

فلك دست به يخة پيراهنش فرو برد و كاغذ تاشده‌اي را بيرون ‏

كشيد و به دستم داد:‏

‏- گفتم شايد بخواي براش نامه بنويسي.‏

نشاني مسافرخانه بندر و آدرس شاطر را جمال ميرزا با خط‌ ‏خوشي پشت پاكت نامه نوشته بود. از نامة جمال اثري نبود. لابد ‏فلك آن را توي سينه‌ بند، جائي نزديك به قلبش پنهان كرده بود.‏

‏- به خيال تو جمال بي راهه نمي ره؟ به بي راهه نيفتاده؟

كتمان نمي‌كنم. در برابر خواهرم سراسيمه بودم.‏

‏- مي خواي جدّي با هم حرف بزنيم؟ آبجي رو قابل مي دوني؟

‏- آره، به شرطي كه خان‌داداش ‌رو نصيحت نكني. فهميدی؟ ‏حوصله پند و اندرز ندارم.‏

‏- خواهرت خوش نداره يك مو از سرت كم بشه، حتّي يك ‏موي گنده. گوش مي‌ كني صابر؟ تو از جونم برام عزيزتري ولي ...‏

‏- بگو، بگو آبجي. به گوشم. ولي چي ...؟

‏- مادر هميشه مي‌ گفت حرف هاي فلك از دهنش گنده ‌تره. ‏بيچاره مي‌ دونست كه اين جور حرف ها تاوان سنگيني داره، ‏مي‌ترسيد. منم مي ‌ترسم ولي چاره ‌اي نيست. توي اين خراب شده ‏اگه بخواي انسان باشي بايد تاوان پس بدي. رومن‌رولان مي ‌نويسه: ‏‏« رنج بكش، بمير ولي انسان باش!» زندگي شيرينه، يك بار، فقط يك ‏بار نصيب آدم مي شه. مي خوام بگم اگه قراره زندگيمونو نفله كنيم ‏دست كم به خاطر يه چيز با ارزش ...‏

‏- پيش زادة شاطر برات نوشته كه دارم زندگيمو تباه مي‌كنم؟

نگاه فلك مانند کبوتری بام آشنا چرخي دور اطاق زد و روي ‏صورتم نشست: ‏

‏- نيازي به نامه‌ هاي جمال ميرزا نيست. من خودم چشم دارم.‏

حرف حق به مذاق هيچ كسي خوش نمي‌آيد. روبه پنجره رفتم ‏و پيشانيم را به شيشه چسباندم.‏

‏- قرار بود نصيحتم نكني آبجي؟ يادت رفت؟‏

فلك پي به رنجيدگي عميق خان‌داداش برد. كوتاه آمد. از جا بر ‏خاست، جعبه منبّت‌ كاري را زير بغلش گرفت، قاب عكس قديمي را توي ‏جيب كت خاكستري ‌رنگش گذاشت و پا به راه ايستاد. پايان گفتگو! ‏فنجان هاي چاي روي ميز، كنار بطري‌ هاي خالي آبجو از ياد رفته ‏بودند، سرد شده بودند. مگس‌ها دور بشقاب بيسكويت ‌ها پر مي‌زدند ‏و وزوز مي‌كردند. تمام! همه‌چيز ختم غائله را اعلام مي ‌كرد. استوار ‏كشميري تلنگري به در زد و مانند بزغاله مار آفتاب زده اي از لاي ‏در گردن كشيد. دلواپس كراية عقب‌ افتاده بود. همراه فلك تا پاگرد ‏راه‌ پله رفتم. خواهرم دست به نرده گرفت و رو به من برگشت.‏

‏- بالأخره چي صابر؟ داداش؟ مي خواي بري دزفول و تا آخر ‏عمرت به خاطر يك زن هرزه عرق بخوري؟

كلام خواهرم نيمه كاره ماند. حضور شرلوك هولمز مانع شد. ‏در اطاقم را بي خبر باز كرد و چشمك زد: «مارال؟!»‏

‏ مثل بام پوسيده روي شرلوک هولمز خراب شدم:‏

‏- قاطر توپخانه، قاطر توپخانه!‏

‏ صدايم در راهرو خلوت و تاريك طنين انداخت. شرك‌هولمز ‏از ترس به ديوار چسبيد: « قاطر توپخانه!» اسكناس هاي فرزند نرينه ‏هاجر را از جيب شلوارم درآوردم، گردن باريك شرلوك هولمز را ‏گرفتم، دهانش باز ماند و چشم هايش از وحشت در حدقه چرخيد. ‏اسكناس‌ها را مچاله كردم و توي دهانش چپاندم:‏

‏- بخور مردك هرزه، بخور. صابر كلاه بردار نيست. بخور. ‏بخور قاطر توپخانه!‏

او را كشان‌ كشان تا دم در اطاقش بردم و پرتش كردم.‏

‏- به كي چشمك‌ مي‌زني قرمساق؟ به خواهر من؟ نكبت هرزه، ‏بتمرگ. تا من از اين خراب شده نرفتم از جات جنب نخور. اگه دوباره ‏

سر راهم سبز بشي هلاكت مي‌كنم.‏

در اطاق شرك هولمز را بستم. قفل كردم و كليد را روي ميز ‏سرسرا انداختم. نيمه هاي ‌شب، روي تخت مسافرخانه ذرّه ‌ذرّه به ‏ياد آوردم و ديدم كه تتمّة وسايل خانه‌ام را براي شرلوك هولمز جا ‏گذاشته‌ام. تخت فنري، تشكـ، پتو، ظرف و ظروف آشپزخانه، ميز و ‏صندلي. فقط لباس ها و قاب عكس جيران و كفش ‌هايم را در چمدان ‏چيده بودم و سراسيمه از پلّه‌ ها سرازير شده بودم. شرلوك هولمز ‏زنداني بود و كليد در زندان روي ميز! جهنّم! يادم رفته بود قفل را ‏سر رفتن باز كنم. حال غريبي داشتم. در و ديوار آن اطاق آشنا، ‏گل‌هاي خشكيده و پژمرده روي‌ سينه‌ ام فشار مي‌آورد و نفسم به ‏سختي بالا مي‌آمد و آخرين كلام خواهرم تا مغز استخوانم را ‏مي‌سوزاند: « يك زن هرزه!» لج كردم و به خيابان خط و كوچه ‏رجبعلي بزاّز نرفتم. به شاطر، به پدرم سر نزدم. شب را در ‏مسافرخانة بالاي گاراژ شمس‌العماره به صبح رساندم و تا سحر ‏روي پشت بام قدم زدم و سيگار كشيدم. به جنوب تبعيدم كرده ‏بودند و من به بوي جيران آتشي به آن سو مي ‌رفتم؟ جيران آتشي ‏همه جا در سراب داغ آن سرزمين سوخته مي ‌لرزيد ويك دم از منظرم ‏كنار نمي‌ رفت. نشاني مسافرخانة جمال ميرزا را مدّتي زير دندان، ‏مثل ‌آدامس جويدم و به خيابان تف كردم. بي راهة من به بندر ختم ‏نمي ‌شد. اين بي راهه به رغم ميل من تا ديوانه‌ خانه ادامه مي ‌يافت و ‏در قصرفيروزه به آخر مي‌ رسيد. در قصرفيروزه گاهي گذشته‌ام را ‏به ياد مي‌آوردم و هيچ توجيهي براي رفتارم نمي ‌يافتم. بارها و ‏بارها به افسانة آواز دخترهاي دريائي، افسون صداها و گمراه شدن ‏كشتي‌ها و تلاشي آن‌ها انديشيده بودم و بازهم مي انديشيدم و راه ‏به جائي نمي‌بردم. چند سال به دنبال سراب دويده بودم؟ همين قدر ‏مي‌ دانم كه هيچ كار ديگري از من ساخته نبود. راه راست و كج راهه ‏و بي راهه برايم مطرح نبود. بوتة خاري كه در چرخش سرسام‌آور ‏گردبادي مي‌چرخد، مجالي ندارد تا به راه و بي راهه بينديشد. ‏پروانه‌اي كه شيفته درآتش شمع مي ‌سوزد به مرگ فكر نمي‌كند. همة ‏اين داوري ها به كساني تعلّق دارد كه در حاشيه‌ و بركنار نشسته‌ اند و ‏به دلسوزي سر مي‌ جنبانند وآه مي‌كشند. ژاندارم‌ هايي كه در ذهنت ‏حضور دارند و مدام نق به دلت مي‌زنند: « سقوط مي‌كني نقره‌فام، تباه ‏مي‌شوي نقره‌فام!» نه جانم. هنوز سقوط نكرده بودم و مثل آدم ‏سالم واكنش نشان مي‌دادم. در همان روزهاي اوّل بو بردم و فهميدم ‏كه نظامي جماعت منفور اهالي بومي آن ولايت بودند و هرگز با لباس ‏نظامي به شهر نرفتم. يك ماهي در خانه‌ هاي سازماني پايگاه با دلچركي ‏ماندم. فضاي ملال‌آور آن سلول ‌هاي مدرن كه دود حشيش و ترياك ‏و سيگار در جرم ديوارها رسوخ كرده بود، شب ‌نشيني‌هاي مكرّر، ‏لطيفه ‌هاي وقيح ومستهجن، قماربازي و شرط بندي، زندگي يك ‏نواخت و بي‌رنگ و بو و كسالت بار با مزاج من سازگار نبود. جان و ‏روحي در اين زندگي نبود و غرايز، به شكل چندش‌آوري شكوفا ‏مي‌شدند و در نهايت همة گفت گوها به زير شكم و شكم مي ‌انجاميد: ‏‏« زرشك‌پلو داريم امشب، بريم با هم سيخي بزنيم!» به حاشية خلوت ‏شهر پناه بردم و خانه‌ اي كلنگي و قديمي را با همقطاري كرايه كردم. ‏تبعيد مضاعف! همقطارم اهل موسيقي بود و همة نوارها و صفحه‌ هاي ‏قديمي و جديد را با خودش از مركز آورده بود. بلندبالا، سرخ رو و ‏خجالتي بود. تا لب از لب بر مي‌داشت، صورتش مثل انار سرخ مي‌شد:‏

‏- نقره‌فام، ديروز جات خالي بود. زنكه از راه رسيد، به هواي ‏خريد اونو آوردم بالا، مجالش ندادم تغار ماستشو زمين بذاره. تقلاّ ‏مي‌كرد. بوركه‌ شو از پوزه‌ ش ور داشتم. يا حضرت عبّاس، چه ‏چشمائي، غزال دشت! التماس كرد. زار زد. فايده نداشت. حريفم نشد. ‏رامش كردم. با زور رامش كردم و پريدم روش! دستامو گذاشتم رو ‏دنبه‌ش. جات خالي، چه دنبه‌اي! چنان فشارش دادم كه قولنجش ‏شكست و آه از نهادش در اومد!‏

‏«قاطر!» رنگ از رخ همقطارم پريد. چنان نعره‌ اي كشيدم كه تا ‏چند روز بعد خنجره‌ام مي سوخت.‏

‏- قاطر توپخانه، قاطر، حيوان!‏

لگدي به گرامافون زدم، صداي دلكش خفه شد.‏

‏- من فردا برمي‌ گردم قاطر، اگه گورتو گم نكرده باشي با ‏مشت و لگد ميندازمت تو كوچه. ‏

همقطار خجالتيٍ من بار و بنديلش را بست و رفت و من در آن ‏خانة كلنگي تنها ماندم. غروب‌ ها در كوچه و پسكوچه‌ ها پرسه ‏مي‌زدم و روزهاي تعطيل سر به بيابان و دشت مي‌ گذاشتم و گاهي، ‏بر گردة ماهوري دورادور به تماشاي اهالي بومي مي‌نشستم. ‏زن‌هاي سياهپوش و پا برهنه با بوركه‌هاي چرمي سياه كه در سراب ‏مي‌لرزيدند. روي سر اين زن ‌ها، مجمعة بزرگي قرار داشت كه ‏كاسه‌هاي ماست را چند طبقه مي‌ چيدند و جلد راه مي ‌رفتند تا در ‏شهر بفروشند. لابد همقطار من يكي از همان‌ ها را به شوق پول كلان ‏فريفته بود كه چشم هايش از خوشي مي‌درخشيدند و كف به لب ‏مي‌آورد: «حيوان!!» لابد به همين جهت اهالي شهر به مردان مجرّد ‏ارتشي اطاق اجاره نمي‌دادند و نفرت در نگاهشان موج مي‌زد. ‏شرمسار و سر به زير از نگاه اهالي مي‌ گريختم و آرام‌آرام، دور از ‏شهر و پايگاه، ذهن و خيالم متوجّة دنياي تازه ‌اي مي ‌شد و بيماري ‏قديمي، نقّاشي عود مي ‌كرد و نيروي ناشناخته و دروني مرا به سوي ‏كپرها مي‌كشاند. سرانجام روزي سر از روستائي درآوردم. عكس ‏گرفتم و با پيرمردي نيمه‌كور و چفيه به سر، جلو كپرش چاي شكري ‏خوردم و دم غروب چند تا طرح از بچّه ها كشيدم. هفتة بعد، عكس‌ها را ‏برايشان بردم و با هم دمخور شديم. دنياي اين مردم هيچ سنخيّتي با ‏پايگاه ما نداشت. فانتوم شكاري كجا و خرلنگ و بزهاي گرگرفته ‏آشناي من كجا! كومه‌ هاي تپيده، كپرهاي حصيري و پوسيده، ‏خموده، حشم لاغر و لاجون، بچّه‌هاي پا برهنه، سياه سوخته، نزار و ‏زن‌ هائي كه به جز سياهي گويي هيچ نشاني از زنانگي نداشتند. ‏بوركة چرمي سياه، عباي سياه، پاهاي كبره بسته و آفتابسوخته و ‏خلخال‌ها. زندگي محقّر و مختصر، همه ‌و همه زمينة گسترده ‌اي بود ‏كه جنگنده‌ هاي ساخت آمريكا پايگاه مدرن ما بر آن جلوه مي كرد و ‏فخر مي ‌فروخت. من از يك نواختي ملال آور، ابتذال، بيهودگي و تباهي ‏فرار مي كردم و در اين سو، در ميان مردم بومي نيز غريبه بودم و ‏بيشتر از پيش نا اميد و مأيوس مي‌شدم. ترس و تسليم اين مردم، ‏سخت كوشي، صبر و تحمّل و قناعت آن‌ها، آرامش و سكون ابدي ‏آن‌ها، بي‌ خبري و بي‌تفاوتي آن‌ها خلقم را تنگ مي‌كرد. اين مردمي كه ‏كسرا و سماورساز به خاطرشان سنگ به سينه مي‌زدند، اين مردم ‏حتّي با بمب‌هاي آن مردك ديلاق هم از خواب بيدار نمي ‌شدند. آن‌ها را ‏دسته‌دسته كوچ مي‌دادند، آشناي مرا هم كوچ دادند و مدام مي‌گفت: ‏‏« خدايا، رضايم به رضايت!»‏

‏- مختار، حالا كه خدای بزرگ دست به كمرش گرفته و ‏خاموشه، خودت بجنب.‏

‏- زائر، چوب خدا صدا نداره!‏

دست‌ هايي در پشت ‌پرده با مهارت تار مي‌تنيد، با سفته‌بازي، ‏سند سازي، دوز و كلك، تهديد و ارعاب زمين ‌هاي بومي‌ ها را از ‏دستشان درمي‌آورد و در اختيار شركـت مي ‌گذاشت. هر روز ‏كاميون‌هائي مملو از مردم بهت‌زده مغموم و دلگير از جادّه ‌هاي ‏خاكي، در گرد و غبار، رو به خانه‌ هاي لانه ‌زنبوري پيش ساخته ‏مي‌رفتند و نظام رو به دروازه ‌هاي تمدّن بزرگ چهارنعل مي‌تاخت و ‏من در اين دنيا سرگردان و سردرگم مانده بودم و هر روز بيشتر از ‏روز پيش توي لاكم فرو مي ‌رفتم. همقطارها، قوم بني‌ هندل ‏روزگارشان را با لودگي مي‌گذراندند و آخر هفته دسته‌جمعي به ‏اهواز مي‌رفتند و يا سري به كوت‌ عبداله مي‌ زدند و در كپر كولي‌ ها ‏خوش گذراني مي‌ كردند و داستان هائي از آن ‌جا با خودشان ‏مي‌آوردند تا هفته‌اي دور هم بنشينند وبا نقل و وصف آن هرزگی ها و ‏لودگي ها قاه ‌قاه بخندند.‏

‏- جان مولاحالي كردم كه مپرس. عمو نقره‌فام، دوباره سرخ ‏شدي؟ بابا، مردكة كولي جاكشه، زن ‌و دخترهاشو وادار مي كنه برا ‏مهمونا برقصن. اگه سركيسه رو شل كني بت حال مي دن. فهميدی؟ ‏باهات می خوابن، تو تا حالا با دختركولي خوابيدي؟ آتشماره ‏لامصب. يه شب با ما بيا، خودت مي‌بيني.‏

منزوي شدم. شب‌ها در آن اطاقك توخالي، تنها در گوشه‌ اي ‏كز مي‌كردم و نم‌ نمك عرق مي ‌خوردم، طرح مي ‌زدم، روزنامه ‏مي‌خواندم و هر بار نيمه‌ كاره از پنجره پرت مي ‌كردم توي حياط: ‏‏« خود فروش ها، قلم به مزد ها!» به مرور خود گوئي عادتم مي‌شد. با ‏صداي بلند خودم را و ديگراني كه وجود خارجي نداشتند، مخاطب ‏قرار مي‌دادم: « قلم به مزدهاي بي‌شرف!» كم‌ وكاستي‌ها، ضعف ‌ها و ‏نواقصم را به روشني و در تابش آفتاب داغ جنوب مي‌ديدم ولي هيچ ‏قدمي براي رفع آن ها برنمي‌داشتم. آچمز مانده بودم. آچمز! از ‏رخوت و سستي و بي ‌ارادگي‌ام، از وجود ذيجود خودم بيزار بودم و ‏از ليچار گفتن دريغ نمي‌كردم: « كفتار، مثل لاشة كفتار داري ‏مي‌گندي، كثافت!» در پايگاه، همقطارها مرا بارها ديده بودند كه با ‏انگشت روي هوا خط مي كشيدم و با صداي بلند به آدمي نامرئي و ‏ناپيدا ناسزا مي‌ گفتم. اسمم سر زبان ها افتاده بود. به هر كجا كه پا ‏مي ‌گذاشتم، از هر جائي عبور مي‌كردم، پچ ‌پچه در مي ‌گرفت. ‏آبدارخانه قسمت موتوري پايگاه،‌ پاتق كساني بود كه اخبار و اسرار ‏مگو را با هم رد و بدل مي‌كردند. فلاني با همسر فلاني روي هم ‏ريخته، گماشته جناب سروان كُندة شهلا خانم را كشيده. زن زيباي ‏سرگرد دوباره با معشوقش فرار كرده و جناب هار شده. قايق ‏معاون فرمانده روي سّد پشتك زده. سر گروهبان پيكان دست دوّمي ‏خريده، موتورش توي جادة اهواز - دزفول سوخته، مي‌بيني؟ بنگاهي ‏جماعت قورباغه را رنگ مي‌كند و به جاي فولكس واگن مي‌فروشد. ‏ماشين، ماشين آلماني! بي- ام ‏‎–‎وي فرمانده را سياحت كرديد؟ ‏ماماني، عروس! ستارة سينما را ديديد؟ الله اكبر، محشر كبراست! ‏سيب سرخ و دست چلاق! تو هم رفتي و ماشين خريدي، لادا بشقاب ‏پرنده لادا نمي ره تو دنده! لادا ... ستاره سينما؟ ها؟ چی گفتي؟ گفتی ‏جيران آتشي.‏

‏- هيس طرف داره مياد. درز بگير.‏

‏- كي؟ صابر ارمني؟ طفلي ... قاطي كرده.‏

‏- همه ش زير سر ستارة سينماست، انگار اونو قر زدن.‏

همة پايگاه به صابر نقره‌فام، قهرمان قديم مشت‌ زني نگاه ‏مي ‌كرد. درآن خانة قديمي و كلنگي آينة سالمي باقي نمانده بود. هر ‏بار چشمم در آينه به خودم مي‌ افتاد با مشت به پوزه ‌ام مي ‌كوبيدم ‏و آينه‌ مي‌شكست: « نكبت!» آينه هاي شكسته خواري و درماندگيم را ‏مكرّر مي‌كردند. آدم ‌گريز شدم. از اشتها افتادم. به جز عرق و سيگار ‏ميل به هيچ‌ چيزي‌ نداشتم. دخترك مانند طناب دار به گردنم گره ‏خورده بود و آرام‌آرام جانم را مي‌گرفت. به دلم برات شده بود ‏دوباره او را مي ‌بينم. شب ‌ها تا دير وقت پشت ‌پنجره چشم‌ به راهش ‏مي ‌نشستم. چند هزار شب به انتظارش نشستم؟‏

‏- چقدر عذاب كشيدي عزيزم، چقدر عذابت دادم.‏

کی برگشته بود؟

مست و منگ وگيج مانند آدم های سرما زده، خشكم زده بود و ‏

نمي‌توانستم از جايم جنب بخورم. نور بي رمق لامپ از پشت سر بر ‏جيران مي‌ تابيد. چهره ‌اش در سايه قرار داشت و انگار در مه شناور ‏بود. صدايش درمخم مكرّر مي‌ شد. گويي در كوهپايه فرياد مي‌كشيد.‏

‏- عزيزم، عزيز دلم!‏

‏ خودش را به پايم انداخت. موهايش را به دور دستم پيچاندم ‏و او را از زمين كندم. صداي جيران بريد. صدايش از وحشت بريد و ‏مانند كبوتري گرفتار شاهين پرپر زد، تلوتلو خورد و بيخ ديوار به ‏پشت افتاد. سقف توفالي اطاق دور سرم چرخيد واژگونه شد و ‏زرداب تا راه گلويم بالا آمد و كامم مثل زهرمار تلخ شد. هيچ چيزي ‏در جاي خودش بند نبود. كج و مج مي ‌شدند و حالم را بيشتر به هم ‏مي‌زدند. جيران روي زمين مي‌ خزيد. روي سينه ‌اش نشستم، كندة ‏زانوهايم را روي بازوهايش گذاشتم و گلويش را دو دستي گرفتم. ‏گردن باريك و زيباي جيران، گرماي پوست لطيفش را زير انگشتانم ‏احساس كردم و نگاهم در نگاهش گره خورد. قلبم تير كشيد. به رغم ‏ميل باطني ‌ام گلويش را در چنگم فشردم. سرخي چهره ‌اش آرام‌آرام ‏به كبودي گرائيد، واداد و ديگر پاشنه به زمين نكوبيد. ترسي كه او را ‏به تقلاّ واداشته بود، جايش را به تسليم داد. چشم ‌هايش پر شد و ‏اشك از گوشة چشم هايش سرريز كرد. لب‌ هايش در اداي كلامي ‏لرزيدند و صدائي از گلويش بيرون نيامد. مرگ در دهان و بيني من ‏خرناسه مي‌كشيد. مرگي كه بارها براي او آرزو كرده بودم به جان ‏خودم افتاده بود. همراه او و در كنار او داشتم مي‌مردم. تشنّج دم ‏‏‌مرگ تمام وجودم را لرزاند. رها كردم. به سرفه افتادم. عق زدم. چند ‏بار عق زدم تا نفسم دوباره راست شد. سينه ‌ام تير كشيد. به شانه ‏غلتيدم. جيران چهار دست ‌و پا رو به يخچال مي خزيد. چشم ‌هايم را ‏بستم تا شايد چرخش اشياء آرام بگيرد. صداي جيران از راه دور، از ‏ته چاه مي‌آمد. صدائي شكسته و آسيب‌ديده.‏

‏- چرا منو نكشتي نايب؟‏

بطري آب را سر كشيد و تتمّة آن را روي صورت و سر و ‏گردنش ريخت و سرفه كرد:‏

‏- تا من نميرم از دستم خلاص نمي شي نايب.‏

‏ نيم‌خيز شدم. بازويش را گرفتم و او را تا روي بالكن كشاندم. ‏تعادلش را از دست داد، دست به نرده چوبي گرفت، دور خودش ‏چرخيد و روي پلّه‌ هاي سمنتي غلتيد و جغدي در بام خانه جيغ ‏كشيد. برگشتم. مثل گراز وحشي خرناسه مي‌ كشيدم و جائي را ‏نمي‌ديدم. هوار مي‌كشيدم، تلوتلو مي‌خوردم و مشت به در و ديوار ‏مي‌كوبيدم، مشت می کوبيدم و هوار می کشيدم:‏

‏- برو جيران، از اين جا برو. برو ديگه هيچ وقت برنگرد.‏

جغد روي ديوار خرابه، در دل تاريكي شيون مي‌ كرد و ‏ناله‌هايش جگرم را مي‌خراشيد. زنجره‌ ها در باغچة خانه آواز مداوم ‏و هرشبه را مي‌خواندند و زني در شب، روي پلّه گريه مي كرد و من ‏بي حال و بي‌ رمق روي تخت افتاده بودم و پوزه به بالش فرو برده ‏بودم و از گرما عرق مي ‌ريختم و نفس‌نفس مي‌زدم. هق‌هق جيران ‏بند نمي‌آمد ودلم نخ‌ نخ مي‌شد. هوا دم داشت و شرجي نفسم را پس ‏مي‌زد. برخاستم، پيراهنم را كندم و نيمه برهنه به حياط رفتم. شهر ‏خاموش بود و ستاره‌ها در آسمان مه گرفته مي‌ چرخيدند. پاي شير ‏آب، لب حوض نشستم و شيلنگ آب ولرم را روي سرم گرفتم. ‏جيران پاورچين پاورچين رو به حوض مي‌آمد، حضورش را در ‏بناگوشم احساس كردم. پاشنة كفش‌هايش در شن ‌ريزه‌ هاي كف ‏حياط فرو مي ‌رفت. سرانگشت هايش روي دستم لغزيدند. شيلنگ آب ‏را گرفت و آن را به شاخة درخت انار گره زد و چنگ به موهايم فرو ‏برد. سر انگشت‌هايش روي گردن و كتف‌ هايم به نرمي سر خوردند ‏پوست سرم كش آمد و لرزشي خفيف به زير پوستم ‌دويد:‏

‏- تو كي آدم مي شي عزيزم؟ ‏

شيلنگ آب را از شاخة درخت آويخت. روي لبة سمنتي حوض ‏نشستم و زانوهايم را بغل گرفتم. جيران در برابرم برهنه شد. نور ‏بي رمقي از پنجره مي‌تابيد و انحناي دلكش اندام به قوارة او، زير ‏ريزش آب و نور چراغ، رؤياي زيبائي بود كه به كابوس‌ هايم خاتمه ‏مي‌داد. دستم را گرفت و روي پستان هاي ترد و نمدارش گذاشت. ‏زير گلويم را بوسيد و به زمزمه گفت:‏

‏- عزيز دلم، چقدر عذابت دادم، چقدر رنج كشيدي.‏

دوباره تسليم شدم. جيران سرش را روي سينه‌ام گذاشته بود ‏و آهسته و بي صدا اشك مي ريخت.‏

‏ - من غير از تو كسي رو ندارم عزيزم، باور كن. هرجا بري، ‏پيدات مي‌كنم.‏

جيران مانند قاصدكي سرخوش و رها با هر نسيمي مي‌ رفت و ‏هرگز به عاقبت و مقصد سفرش فكر نمي‌كرد. مي‌رفت و هربار خسته ‏و بيزار از رفتارش بر مي‌ گشت. دوباره برگشته بود.‏

‏- بيا عزيزم، بيا گذشته ‌ها رو فراموش كنيم. جبران مي‌كنم. به ‏خاك مادرم قسم جبران مي‌كنم. حرف بزن عزيزم. بگو كه هنوز ‏دوستم داري. بگو، بگو عزيزم.‏

‏ پاكت سيگارم را از لب طاقچه برداشتم، مچ دستم را گرفت.‏

‏- نمي ذارم ناشتا سيگار بكشي.‏

آفتاب روي ديوار گچي و چرك افتاده بود. آفتاب از برهنگي و ‏فقر اطاقم پرده برداشته بود و جيران با حيرت و نا باوري به دور و ‏برش نگاه مي ‌كرد. خاموش شد. بهتش برد. انگار تازه چشم باز ‏كرده بود و واقعيّت زندگي و روزگارم را مي‌ديد.‏

‏- من نمي دونستم اين همه از آمريكائي جماعت بدت مياد.‏

شانه ‌هايم را بغل گرفت و پستان هايش را به كتفم چسباند.‏

‏- ها، چرا از آمريكائي‌ جماعت بدت مياد؟

در آن دم از وجود ذيجود خودم بيشتر از هركسي بيزار بودم. ‏

‏- نمي خواي حرف بزني؟ آخه چرا اين همه خودتو عذاب مي دي؟ ‏من كه زن عقدي تو نيستم، چرا اين همه رو من تعصب داري؟ اون ‏يارو، با سه تا قپّة روي شونه هاش، با آن همه يال و كوپال. آخه تو...‏

مثل عشقه به دور بدنم پيچيد و زير گوشم زمزمه كرد.‏

‏- ديوونة من، عزيزم، غير از تو هيچ كسي مزة عشق جيرانو ‏نچشيده، چرا نمي‌ فهمي؟ ها؟ چرا نمي‌فهمي كه من عاشقم، عاشق ... ‏

تسليم شدم. تسليم شدم و جيران همة وجودم را تصّرف كرد.‏

‏- نمي خوام، نمي‌خوام تو رو از دست بدم جگرم، دوستت دارم. ‏هيچ كسي نمي تونه تو رو از من بگيره. طرف بي خودي نامه پروني ‏مي كنه. جاي تو اين جاست، اين جا، توي بغل جيران.‏

از تخت بيرون پريد. تا به پشت پنجره برسد، زير پوشش را ‏پوشيد. موهاي آشفته‌اش را با حركتي ملايم به پشت سرش ريخت و ‏روبه آفتاب، به تماشاي باغچه‌ هاي حياط ايستاد. گل ‌هاي وحشي ‏خود رو، علف ‌هاي هرز، بوته ‌هاي گوجه‌ فرنگي، درهم‌ وبرهم ‏باغچه‌ها را پر كرده بودند. همه‌ چيز با آن خانة كلنگي ويرانه خوانائي ‏داشت. همه چيز متروك مانده بود و لابد با مرگ پيرزن كر و لال ‏صاحبخانه در هم مي‌طپيد. پيرزن زمينگير بود و در زيرزمين مانند ‏جغدي رو به پنجره كز مي‌ كرد و چشم‌ به راه زني مي ‌ماند كه ‏روزي دوبار برايش غذا مي‌آورد و زيرش لگن مي‌ گذاشت. پيرزن در ‏خواب‌هاي آشفتة من هميشه حضور داشت. گاهي نيمه‌ هاي شب از ‏خواب مي‌ پريدم و پاورچين پاورچين از پلّه‌ها پائين مي‌ رفتم و از ‏پنجرة كوچكي كه به كف حياط باز مي‌شد سرك مي ‌كشيدم. پيرزن ‏طاقباز روي تشك افتاده بود. لامپ كم‌ نوري چهرة خاكستري رنگ و ‏موهاي سراسر سفيدش را روشن مي ‌كرد. لامپ زير زمين شب‌ و ‏روز مي‌سوخت. آن نور بي رمق و تك‌ سرفه‌ هاي گاهگداري پيرزن ‏تنها نشانه‌ هاي حيات بودند. بي ‌شك جيران در آن بيغوله دوام ‏نمي‌آورد. هرچند سر از پا بي‌خبر، شاد و خندان از پلّه ها پائين دويد ‏و با چند شاخه گل وحشي برگشت و روي سينه ‌ام انداخت.‏

‏- محشره‌ به ولله. باهاس به باغچه‌ ها برسيم عزيز. يه دستي ‏به سر و گوش خونه بكشيم و يه كمي خرت‌ و پرت بخريم. مي دوني، ‏پنجرة آشپزخانه رو به رودخونه باز مي شه. واي، خداي من ‏محشره، محشر. ‏

گل‌ها را برداشتم و به چشم‌ هايش كه از شوق كودكانه‌اي ‏مي‌درخشيد، نگاه كردم.‏

‏- من با تو چه كار كنم جيران؟‏

‏- بكش! منو بكش عزيزم، راه ديگه‌اي وجود نداره.‏

مرگ جيران دردي از من دوا نمي‌ كرد. نتوانستم، نمي‌توانستم. ‏اين گره كور با سرانگشت هيچ كس باز نمي ‌شد. زندگي با جيران ‏عذاب مدام بود و دور از او سرگشته و گم بودم و با عرق كشمش ‏مخم را مختل مي‌كردم كه گذر ايّام را احساس نكنم و تنهائي‌ام را ‏تاب بياورم. به تنهائي عادت نكردم. نمي‌گذاشت عادت كنم. سر زده ‏مي ‌آمد و چند روزي مي‌ ماند و باز ... ‏

به باغچه‌ها رسيد. از بازار گل خريد و در باغچه ‌ها كاشت. ‏كمد لباس، گليم، تخت و روتختي و پرده ‌هاي توري و لوستر و ميز و ‏چند صندلي. چمدانش را از هتل آورد و لباس ‌هايش را مرتب چيد. ‏آينه‌هاي شكسته را عوض كرد و وقتي به حضور آن پير زن محتضر ‏پي برد، ناگهان رنگش پريد، سرش را روي ميز گذاشت و تا آخر شب ‏هق‌ هق گريه كرد:‏

‏- مي ‌ترسم نايب، من از اين جنازه مي ‌ترسم. خدايا، اين جا ‏كجـاست؟ خانـة ارواح؟ بيا از اين جـا بريم، من تنهائي تو اين بيـغوله ‏

زهره‌ ترك مي شم.‏

تا به خودم بجنبم و خانه‌ اي پيدا كنم، جيران بي ‌رد شد. ‏دوباره سر از قايق‌ هاي سّد دز درآورد و باشگاه افسران نيروي ‏هوائي. بقّال سركوچه مي‌گفت: « خانم سوار يه بنز شيك شده بود، ‏راننده‌ش سرباز بود! خانم با بنز رفت سركار جان! » بقّال سركوچه ‏به معراج هم گفته بود: « زنش گذاشته رفته، بيچاره دايم مسته!» ‏بعدها فهميدم معراج براي خواستگاري فلك به دزفول آمده بود، گيرم ‏تا آخر شب عرق خورديم و سراز پا بي‌خبر برگشتم و نفهميدم كي ‏معراج رفته بود. در زندان قصرفيروزه، شايع كرده بودند كه پشت ‏فرمان جيپ مست بوده‌ام. مزّلف، شمشاد مزّلف شايع كرده بود ولي ‏من آن روز مست نبودم. مي‌ دانستم جيران در هتل چهارستارة اهواز ‏لنگر انداخته، معاون فرمانده و مستشار آمريكائي به منطقه آمده ‏بودند. سركار استوار ايوّبي، سرپرست موتوري تا زهرش را به من ‏بريزد، گروهبان سوّم موتوري نقره‌فام را با جيپ تازه ‌نفس ‏آمريكائي در اختيار آن‌ها گذاشت: « بت افتخار دادم، نقره‌فام!» ‏افتخار سركار استوار اين بود كه پانصد تومن از جناب سرهنگ ‏مي‌گرفت و براي بچّه‌ هايش وسايل بازي پلاستيكي كنار دريا را به ‏مفت مي‌خريد و تتمّه ‌اش را به جيب مي ‌زد. مفتخر بود كه جناب ‏سرهنگ به او فرمان مي‌داد و به نام کوچک صدايش مي‌كرد.‏

‏- چيه سركار استوار؟ ها؟ قراره برم كودكشي؟ كودآمريكائي؟ ‏يا کود شيميائي؟

بازپرس مدّعي بود كه من از قبل قصد خودكشي داشته‌ ام. با ‏خواندن گزارش‌ها و سوابق درخشانم به اين نتيجه رسيده بود كه در ‏نيمه‌راه ترسيده‌ام و خودم رانجات داده ‌ام. اشتباه مي‌كرد. خيال ‏خودكشي با نيّت قتل آن‌ها، در يك دم به سرم افتاد. در آينة جيپ ‏نگاهشان كردم. سرخ و سفيد و پروار. سردماغ! با هم به زبان ‏آمريكائي حرف مي‌ زدند. كم ‌و بيش مي ‌فهميدم. بحث نظامي نبود. ‏گويا براي بررسي منطقه آمده بودند و صحبت ‌ها دور كشاورزي ‏مكانيزه، مهاجرت و كوچ روستائي‌ ها و زمين و آب دور مي‌زد. چون ‏هربار معاون فرمانده به كاميون‌ هائي كه اهالي روستاها را بار زده ‏بودند و كوچ مي‌دادند، اشاره مي ‌كرد و براي مستشار آمريكائي ‏توضيح مي‌داد. از دشت، آرام آرام بيرون مي‌ رفتيم و به كوهپايه‌ ‏مي رسيديم و به مرور لحن و سخن‌ آن ها تغيير كرد و نام هتلي به ‏ميان آمد و دختري كه شب در انتظار آمريكائي بود. مستشار ‏آمريكائي از تصّور شبي كه پيش‌ رو داشت، قاه‌ قاه مي‌خنديد و با كف ‏دست به نرمي ران معاون فرمانده مي‌كوبيد و ادا و اطوار درمي‌آورد ‏و مي‌گفت چطوري در رختخواب « شيرجه!» خواهد رفت و چه آتشي ‏به پا خواهد كرد. يكي دو بار اسم جيران به گوشم خورد. جيران ‏آتشي از آن بيغوله، از خانة ارواح گريخته بود و لابد كنار استخر ‏هتل لميده بود و با ني ليموناد خنك مي‌ خورد. جيران روي تخت ‏افتاده بود و آن لاشة عظيم پيه و چربي و بلغم مانند گراز خرناسه ‏مي‌كشيد وآتش به پا مي‌كرد. جيران پشت پنجرة هتل نشسته بود و ‏تنهائي ويسكي مي‌خورد، سيگار مي‌ كشيد و به خرناسه مستشار ‏آمريكائي گوش مي‌كرد. جيران از جلو چشمم كنار نمي ‌رفت. هر جا ‏كه نگاه مي‌كردم، روي تپّه ‌ها، كنار جادّه، زير درخت‌ ها جيران را ‏مي‌ديدم. گوش‌هايم دم ‌به‌دم سنگين ‌تر مي ‌شدند. سرم باد مي‌ كرد و ‏صداي آن ها را به سختي و از راه دور مي شنيدم و خشم‌ و نفرت مثل ‏ماري در كاسة سرم تخم مي‌گذاشت و خيال مرگ ذرّه‌ ذرّه نطفه ‏مي‌بست. قتل! همة كابوس ‌ها و آن همه خواب هاي پلشتي كه ديده ‏بودم، پرده پرده از منظرم مي‌گذشتند و كم كم به ياد مي‌آوردم كه آن ها ‏را بارها وبارها در رؤياهايم كشته‌ام، به هزاران شكل و شيوه ‏كشته‌ام، زجركش كرده‌ام. با نيش چاقو. شرحه شرحه و بعد جنازه ‌ها ‏را به بيابان برده ‌ام و زير آفتاب داغ رها كرده ‌ام تا كركس‌ ها ‏چشم‌هايشان با منقار از حدقه بيرون بكشند. خون سياه وغليظ آن ها ‏در تمام كابوس‌ها وخيالاتم جاري بود و حالا رو به مرگ مي‌ تاختم. ‏تا به بالاي گردنه برسيم تنم ليچ عرق شد. نفسم به شماره افتاده بود ‏و قلبم داشت از حلقم بيرون مي ‌پريد. قلبم در تنگناي سينه‌ام ‏نمي‌گنجيد. مي‌ رفتم تا خودم را با آن ها يك جا نفله كنم. جيپ پر ‏درآورده بود و معاون فرمانده ساكت شده بود. دست روي شانه ‌ام ‏گذاشت: « گروهبان!» كاروان ماشين‌ هاي نظامي از ما عقب مانده ‏بودند. در آينة جلو نگاهم به سرهنگ افتاد. گرماي نفسش را پشت ‏گردنم احساس كردم. سرخي گونه ‌هايش را هراس ليسيده بود. ‏رنگش مثل ميّت بود. شانه ‌ام را به سختي چنگ زد: « گروهبان!» ‏صداي معاون فرمانده در قيژقيژ چرخ ‌هاي جيپ مست و ديوانه، در ‏نالة شن‌ريزه ‌هاي جادة مارپيچ له شد. دير شده بود. بهار، آسمان ‏پاك و شفاف، آفتاب ملايم، انحناي زيباي تپّه‌ ها و مخمل سبز درّه ‌ها ‏و شقايق‌هاي وحشي نيز حيوان سركش درونم را آرام نكردند. جدال ‏نيروي حيات و وسوسة مرگ يك دم بيشتر دوام نياورد. غريزة زندگي ‏دوباره به من خيانت كرد. دستم بي ‌اختيار روي دستگيرة در جيپ ‏آمريكائي چرخيد. كي تصميم گرفته بودم و كي مغزم فرمان داده ‏بود؟ نمي‌دانم. به ياد نمي‌آوردم. از سقوط جيپ فقط چرخش آسمان ‏و خرد شدن شيشه و درختي كه در هوا واژگونه شده بود، به خاطرم ‏مانده. پرت شدم بيرون و ملاجم به صخره خورد، جمجمه‌ام تركيد و ‏دنياي رنگي و زيبا در تاريكي فرو رفت. معاون فرمانده در گزارش ‏رسمي نوشته بود: « رانندية ما پيش از اين كه به درّه سقوط كند، از ‏در جيپ بيرون پريد!» كاروان نظامي ‌ها، گروهبان نقره‌فام را بي ‏هوش و زخمي روي خاك ريز و خيلي دور، دور تر از جيپي كه در ‏آتش مي‌سوخته، پيدا كرده بودند. بعدهاچندين و چند روايت مختلف ‏از واقعه به گوشم رسيد تا بتوانم در خلوت آن تكّه‌ ها را به هم ‏بچسبانم ودر ذهنم حك كنم. تا باور كنم دچار كابوس نشده بودم و ‏سانحه در خواب ‌هايم اتّفاق نيفتاده بود. در آن روزها مدام خيال ‏مي‌بافتم. مغزم خسته و بيمار بود و گاهي مرز واقعيّت و رؤيا به هم ‏مي‌ريخت و به روشني نمي‌ دانستم فلان ماجرا را خواب ديده بودم و ‏يا به درستي اتّفاق افتاده بود. اين روند تا ديوانه ‌خانه ادامه داشت و ‏در زندان قصرفيروزه، زنداني‌ها عاصي شده بودند و خودم را به آن ‏سلّول قناس تبعيد كرده بودم و در تنهائي روزگار مي‌ گذراندم. در ‏زاوية نيمه تاريك سلّول زيج مي‌نشستم و به درختي كه درآتش ‏مي‌سوخت خيره مي ‌ماندم. درختي واژگونه كه در آتش مي‌سوخت. ‏درخت و درّه و دستي كه در هوا چيزي را مي‌ جست و نمي‌يافت. ‏مردي كه روي خاك ريز افتاده بود و به من شباهت داشت. از تماشاي ‏آن صحنه، از يادآوري آن لرزم مي‌ گرفت. پتوي سربازي را روي ‏سرم مي‌كشيدم. زانوهايم را زير شكمم جمع مي‌كردم. گره ‏مي‌خوردم و آن لرزش دروني رهايم نمي ‌كرد. قرص‌ هاي مسكن ‏كرختم مي كرد. لمس و لخت و بي حال چرت مي‌ زدم و هر بار با ‏لرزشي چندش‌آور از جا مي ‌پريدم. مدام مانند آونگي ميان خواب و ‏بيداري نوسان مي‌كردم. خواب نبود. خواب ‌هايم رنگ باخته بودند. ‏اگر خواب به رنگ شب باشد و بيداري به رنگ آفتاب، خواب‌هايم، ‏زندگيم خاكستري بودند. چيزي ميان سياهي و سفيدي. همان جائي ‏كه درك و دريافتش دشوار است و مغز آدمي مانند ماري كه تابش ‏آفتاب صبحگاهي بيدارش كرده باشد، لخت و سنگين است. به سختي ‏مي‌جنبد و فرمان مي‌دهد. من اين حالت را خوب مي ‌شناختم. هرم ‏آتش صورتم را مي‌سوزاند و به خودم مي‌ گفتم خواب مي‌ بينم. ‏صداي طبل و شيپور در كاسة سرم مكرّر مي‌شد. جماعتي برهنه، ‏سراپا برهنه، قدم آهسته مي ‌رفتند و آرام آرام از دامنة تپّه بالا ‏مي‌آمدند و در هرم آتش، مانند اشباحي در سراب مي ‌لرزيدند. جيران ‏بر بام صخره ‌اي بلند ايستاده بود و باد با موهاي بلندش بازي ‏مي‌كرد و سرخوش مي‌خنديد و خون شقيقه‌ ام روي سنگ ريزه‌ها ‏مي‌چكيد. آتش زبانه مي‌ كشيد. بوي چوب و برگ سوخته، چوب تر، ‏بوي گوشت جزغاله شده، بوي دود را نسيم از ته درّه مي‌آورد. دود ‏كلاف در كلاف از لابه لاي شعله‌ هاي آتش مي‌جوشيد، بالا مي‌رفت. ‏بالاتر و بعد در سينة آسمان تُنَك مي‌شد و من مانند جنازه افتاده ‏بودم. دست و پا مي‌زدم، تلاش مي كردم دست ‌و پا بزنم و خودم را ‏بالا بكشم. نمي‌توانستم. اعضاي بدنم فرمان نمي ‌بردند. به اختيارم ‏نبودند. مردان برهنه، با ريتم دستة موزيك، انگار در خلاء قدم ‏برمي‌داشتند و دم به‌ دم نزديك تر مي ‌شدند. غولي پشمالو از ميان ‏دستة موزيك بيرون دويد، شيپورش را به ته درّه انداخت. ‏دست‌هايش را دور دهانش گرفت و نعره كشيد.‏

‏- در سرازيري قبر لنگه كفشتو جا نذاري، دوّم صلوات رو ‏بلندتر بفرست!‏

جنازه‌ام در تاريكي رها شد. تا ته تاريك چاله غلتيدم و سيل ‏شن‌ و ماسه روي سينه‌ام، سرم، پاهايم فرو ريخت. زبانم در دهانم ‏نمي‌ چرخيد تا فرياد بكشم. شن‌ و ماسه روي قبرم مي ‌ريخت و غول ‏برهنه هنوز نعره مي‌كشيد.‏

‏- لال ازدنيا نري، براي شادي روح داويد دول متّكا، سوّم ‏صلوات رو بلند تر بفرست.‏

به ته قبر پريد و ماسه‌ ها را از روي دهانم كنار زد. نفسم ‏راست شد. چشم ‌هايم را باز كردم. معراج كنارم نشسته بود و مانند ‏گوريل نجيبي نگاهم مي‌ كرد. صداي مارش نظامي از راه دور مي‌آمد. ‏يك، دو، طبل بزرگ زير پاي چپ. معراج زماني به زندان قصر ‏فيروزه آمد كه همه ديوانگي صابر نقره فام را باور كرده بودند. گر ‏چه بازپرس دوبار مرا به ديوانه خانه فرستاده بود ولي تا روز آخر، ‏با شك و ترديد از پشت عينك ذرّه ‌بيني وراندازم مي ‌كرد. ‏

‏- ديوانگي از مرگ نجاتت نمي ده گروهبان!‏

چشم‌هاي ورقلمبيدة بازپرس شكم كلفت مثل چشم گربه الف ‏داشت. پلك‌هاي سرخ متوّرم، مژه‌ هاي سوخته، گردن كوتاه، غبغب ‏آويزان، پيشاني كوتاه و موهاي زبر و سيخ ‌سيخ، مثل جوالدوز و ‏نگاهي كه مانند زمهرير سرد بود و تا مغز استخوانم رسوخ مي ‌كرد ‏و خون در رگ‌ هايم يخ مي‌ بست. بازپرس عنكبوت پيري بود كه با ‏مهارت، حوصله و بردباري تار مي‌تنيد و در كمين و در انتظار طعمه ‏مي‌نشست. هربار با او رو به رو مي ‌شدم عرق سرد به پشتم ‏مي‌نشست و احساس خفگي مي‌كردم. صداي رگه‌دارش مانند سمباده ‏اعصابم را مي‌سائيد و دلم ضعف مي ‌رفت. هربار نيم ساعتي مرا ‏سرپا نگه مي داشت، پرونده‌ام را ورق مي ‌زد و سر پرگوشتش را ‏مي‌جنباند و هميشه از دروازه‌ اي وارد مي‌شد كه انتظارش را نداشتم.‏

‏- كمال جرجاني چه نسبتي با تو داره، گروهبان؟

عينك ذرّه ‌بيني ته استكاني‌اش را با سرانگشت به بالا خيزاند و ‏خاموش و خيره نگاهم كرد. زانوها و كمرم درد گرفته بود. نوك ‏بيني‌ام عرق كرده بود و مي‌خاريد. دست‌ هايم بسته بود. صندلي را ‏به سختي جلو كشيدم. نشستم وآهنگ « گل سرخ!» ويگن را با سوت ‏زدم. اسم دائي كمال را در پرسشنامه ركن دوّم، روزهاي امتحان ‏ورودي از قلم انداخته بودم. برادر ناتني گل‌عنبر، آدمي كه بعد از ‏كودتا جلاي وطن كرده بود از پروندة گروهبان صابر نقره‌فام سر ‏درآورده بود. چرا و چگونگي‌اش را نمي‌ دانستم ولي احساس ‏مي‌كردم « عنصر مشكوكي!» به دام بازپرس افتاده، عنصري كه ‏تارهاي نامرئي او را به مردي وصل مي‌كرد كه در گذشته، مخل ‏اوضاع و نظام بوده و گويا سر و گوشش مي‌ جنبيده و از ترس شاه ‏

پرستان غيور جان و جيفه‌اش را برداشته بود و از ولايت رفته بود.‏

‏- ميمون‌بازي درنيار گروهبان، جواب بده.‏

‏- آن گل سرخي كه دادي.‏

با ته خودكار روي شيشة ميز مي‌كوبيد و چشم از من بر ‏نمي‌ داشت:‏

‏- كمال جرجاني، ‌كمونيست وطن‌فروش.‏

‏- در سكوت خانه پژمرد!‏

شرح مختصر زندگي خيانت‌بار و ننگين آن وطن‌فروش را در ‏ميان ترانة ويگن خواند و نتيجه گرفت: ‏

‏- گرگ‌زاده عاقبت گرگ شود. ‏

من ديوانه بودم و نمي‌ بايد منطق و استدلال او را مي‌ فهميدم. ‏با پنجة پوتين به بدنة ميز بازپرس مي ‌كوبيدم و زير لب آواز ‏مي خواندم. برگة ديگري از لاي پرونده برداشت و مرور كرد.‏

‏- همه روان پزشك‌ ها و روان كاوها رو بايد فرستاد ‏تيمارستان. احمق‌هاي كلّه‌پوك!‏

برخاست و مدّتي رو به پنجره و پشت به من ايستاد.‏

‏- ديوانه نيستي گروهبان!‏

دست ‌و دل بازپرس به كار نمي ‌رفت. از همان لحظة اوّل ‏تصميمش را گرفته بود و از سر بي ميلي برگه‌ هاي بازجوئي و ‏گزارش‌هاي افراد مختلف را از پرونده برمي ‌داشت، سرسركي نگاهي ‏مي‌ انداخت و باز بر مي‌ خاست و از پنجره به بيرون خيره مي‌ شد.‏

‏- از ارتش اخراج نمي شي گروهبان، تا تاوان پس ندي از نظام ‏اخراج نمي شي. آره، اعدامت می کنن.‏

بايد تا آخر راه ديوانگی می رفتم و درنگ نمی کردم.‏

‏- سيگار خدمتتون نيست آقاي بازپرس؟ هوس سيگار كردم. ‏چه آفتاب قشنگي. دختر ارمني عاشق آفتابه، آفتاب!‏

برگشت، سينة دست ‌هايش را به لبة ميز گرفت، خم شد و ‏پوزه‌اش را جلو آورد.‏

‏- خيال كردي بيمارستان ارتش فاحشه‌خونه‌س؟ لات بي‌سر و ‏پا، چرا، چرا كون برهنه مثل يابو دنبال پرستار راه افتادي؟‏

‏- سيگار جناب، يه نخ سيگار. به من گفتن كه مرده م، توی درّه ‏مرده م، مگه هنوز نمردم؟ زنده‌م؟ سيگار، يه نخ سيگار آقاي نكير و ‏منكر ... يه نخ سيگار.‏

جناب سرهنگ مجاب نمي‌ شد. گويا رفتار و كردارم چندان به ‏ديوانه ‌ها شباهت نداشت. به ديوانگي فكر نكرده بودم. با ديوانه‌ها ‏سر و كاري نداشتم و هنوز نمي‌ دانم كي و چرا اين خيال به سرم ‏افتاد. چه كسي به جاي من تصميم گرفته بود؟ به ياد نمي‌آوردم كي ‏برهنه شده بودم و چرا در اطاق بيمارستان آواز مي ‌خواندم. گويا در ‏آمبولانس هم آواز مي‌خوانده‌ام. جلو آينه ايستاده بودم و خودم را ‏نمي‌شناختم. عمّامه بسته بودم. رنگ‌ و رويم مثل مردة از گور ‏گريخته بود. شيارهاي خون روي پيشاني و گونه‌ هايم خشكيده بود. ‏تنبان به پا نداشتم و پرستار پير مثل سياهگوش جيغ مي‌كشيد. با ‏مشت به پوزة جنازه‌اي كه در آينه ماتش برده بود، كوبيدم. رگ ‏دستم بريد و خون به ديوار شتك زد. پرستارها فرار كردند و ‏پيرزنك، مدام تكرار مي‌ كرد: « ديوانه‌ست، ديوانه شده!» بذر ديوانگي ‏را همان پير زن منحوس پاشيد و مغز بيمار و خستة من كه گويا به ‏درماندگي در پي راه چاره ‌اي بوده، اين تخم هرز را جذب مي‌ كند تا ‏مرا از مخمصه نجات بدهد. به قول روان شناس‌ها همة اين ‌ها در ‏ناخودآگاه من اتّفاق افتاده بود. و يا به قول جمال كاروانكش: « آدم ‏اوّل فرار مي‌كنه و بعد مي‌ترسه!» نمي‌دانم، به هرحال در آينة شكسته ‏صدها چهرة كج‌ و معوج، صدها چشم لوچ را مي‌ديدم كه آرام‌آرام به ‏من نزديك مي‌ شدند. تا به خودم جنبيدم، از پشت شانه ‌ها و دست‌ ها ‏و پاهايم را گرفتند، مهارم كردند و روي تخت خواباندند. دهانم را با ‏چسب بستند و پير زن پرستار با آن سرنگ بلند دامپزشك ‌ها، مثل ‏ميرغضب بالاي سرم ايستاد. همو گزارش كرده بود كه كون برهنه ‏دنبالش مي‌دويده ‌ام و قصد داشته‌ام به او تجاوز كنم.‏

‏- پري بلنده آقاي نكير؟ هر مردي چشمش به اون عفريته بيفته ‏اشتهاش كور مي شه.‏

بازپرس لبخند ناخواسته را زير دندان جويد و آخرين تيرش ‏را رها كرد:‏

‏- جيران آتشي همه ‌چي رو گفته و اقرار كرده گروهبان، ‏بي خودي حاشيه نرو.‏

پاهايم را جفت كردم و به لبة ميز بازپرس كوبيدم. دروغ ‏مي‌گفت، با صندلي به كف اطاق غلتيدم و دژبان‌ها مثل جن حاضر ‏شدند. بازپرس با حركت دست آن ها را مرخص كرد. دست‌ هايم از ‏پشت با دستبند بسته بود. به پهلو افتاده بودم و سرماي دلچسب ‏موزائيك‌ها شقيقه ‌ام را خنك مي‌كرد. بازپرس آرام‌آرام بالاي سرم ‏آمد و پوزة كفش براقّش را روي شانه ‌ام گذاشت، زانويش را خم كرد ‏و مرا با يك حركت تند به پشت انداخت و دوباره به سرجايش ‏برگشت و با خونسردي ميزش را مرتب كرد.‏

‏ - بلائي سرت بيارم گروهبان كه چموشي يادت بره. زبانتو باز ‏مي‌ كنم، وادارت مي ‌كنم مثل بلبل چهچه بزني.‏

‏ واکنش آدم ديوانه، احساس درد و تحقير و بی اعتنائی؟

‏- آقاي نكير و منكر، من خوابيده نمي تونم آواز بخونم. يه ‏نخ سيگار. اي كه از كوچة معشوقة ما مي‌ گذري، باخبر باش كه سر ‏مي‌شكند ديوارش.‏

‏ بازپرس درمانده بود و به روي مبارك نمي‌آورد. عاجز شده ‏بود. بازجوهاي ارتش را هم عاجز كرده بودم و گزارش همان ها، ‏خون را در رگ‌هاي جناب سرهنگ به جوش آورده بود. بازجوها با ‏كيف و كراوات، شق‌ و رق مي‌آمدند و دو تا صندلي در دو طرف ‏تخت بيمارستان مي‌ گذاشتند و مي ‌نشستند تا به حرف‌هاي گروهبان ‏نقره‌فام گوش كنند و شرح واقعه را از زبان او بشنوند. محض ‏احتياط، دست هايم را با دستبند به ميله تخت مي‌ بستند و پرستارها ‏دورادور به تماشا مي ‌ايستادند.‏

‏- تا دست هامو تكون ندم زبونم نمي‌چرخه، نمي تونم.‏

‏- گروهبان نقره‌فام.‏

‏- نمي شناسم، آدمي به اسم نقره‌فام نمي‌شناسم. گمونم مرده، ‏مگه نمرده آبجي؟ آبجي، بيا ملافه‌ رو كنار بزن، جواب همة سؤال‌ها ‏رو نوشتم، زير ملافه‌ست. باور بفرمائين جناب، خيلي فكر كردم، به ‏حرف هاي شما فكر كردم. نوشتم، زير ملافه‌ست!‏

افسر جوان رکن دوّم ملافه را كنار زد و خندة پرستارها زير ‏اطاق طنين انداخت.‏

‏- ملاحظه مي‌فرمائين؟ حسن دلاّك اريب بريده، آخه پير شده ‏بود و دستاش مي ‌لرزيد. ‏

‏- لات بي‌سر و پا. لات، لات بي ‌سر و پا!‏

لات بازي من بازپرس را به اشتباه نمي انداخت. خودم را بيشتر ‏از او عذاب مي داد. هرچند در گزارش بازجوها چيز دندان گيري نبود ‏و ناخن بازپرس به جائي بند نمي‌شد ولي پير مرد با تجربه بود و شّامة ‏تيزي داشت و مثل سگ بو مي‌ كشيد.‏

‏- گروهبان، همه چيز به روشني گزارش شده. تو به خاطر ‏فرار از كيفر خودتو به ديوانگي زدي. ارتش ما مي ‌پذيره كه گروهبان ‏سوّم موتوري نقره‌فام ديوانه‌ست. چون هيچ فرد عاقلي جرأت و ‏جسارت نداره جيپ ارتش رو به درّه پرت كنه. در اين مورد خاص ‏من با معاون فرمانده هم عقيده‌ هستم: «گروهبان سوّم موتوري صابر ‏

نقره‌فام ديوانه‌ست!»‏

روز آخر، پيش از اين كه به بيمارستان مركز منتقلم كنند، ‏دژبان‌ها مرا به اطاق معاون فرمانده بردند. به زحمت نيم خيز شد. ‏پرستارها بالشي زير شانه‌هايش گذاشتند. چشم‌ هاي معاون خانه ‏كرده بود. زير چشم‌ هايش هنوز كبود بود و با آن گردنبند سفيد، ‏موهاي كوتاه خاكستري كه از زير باند پيچي بيرون زده بودند، بدون ‏لباس نظامي و اهن و تلپ و قپّه و ستاره، مضحك و رقت ‌انگيز

بود. صدايش به سختي بيرون مي آمد.‏

‏- گروهبان، مثل سوسك زير پا لهت مي‌كنم.‏

بازجوها وعدة تيرباران مي‌دادند. معاون فرمانده مي‌ خواست ‏زير چكمه لهم كند و بازپرس مي‌گفت.‏

‏- مي‌ فرستمت به جائي كه عرب ني‌ انداخت.‏

زمين خورده بودم و ارتش شاهنشاهي روي لاشه‌ام رژه ‏مي‌رفت و لگدمالم مي‌ كرد.‏

‏- بيا جلو گروهبان، دراز بكش گروهبان.‏

دست‌ و پايم را مي‌بستند، با تسمه به تخت مي ‌بستند و آن ‏دستگاه كوفتي را مثل هشت‌پا روي سرم مي‌ گذاشتند. سُم‌ هاي ‏پلاستيكي آن جانور را چرب مي ‌كردند و جا به ‌جا، روي سر ‏تراشيده، پيشاني و شقيقه‌هايم مي‌چسباندند و آن جماعت سفيد‌پوش، ‏ارواح بي ‌روح، دور تخت حلقه مي‌زدند و عزرائيل دستور مي‌داد. ‏برق از تنم عبور مي‌كرد، مانند صرعي‌ها از جا كنده مي‌شدم، در هوا، ‏بين زمين و آسمان مثل آذرخش آتش مي‌گرفتم، مي‌لرزيدم، مخم ‏شعله‌ور مي‌شد و جرقّه ‌ها از چشم‌ هايم بيرون مي‌ جستند. كاسة ‏سرم شكاف برمي‌ داشت و موريانه‌ ها از شكاف جمجمه ‌ام هجوم ‏مي‌آوردند تا وقت ‌و بي‌ وقت مخم را در خلوت بجوند و نيش بزنند. ‏اطاق شوك الكتريكي بوي غسّالخانه، بوي كافور، بوي مرگ مي‌داد و ‏سفيدي در و ديوار، لباس‌ها، چراغ ‌ها وآن دستگاه كوفتي تهوّع‌آور ‏بود. پزشك ودستيارانش را انگار از برف يخ زده تراشيده بودند و ‏چشم‌ هايشان مثل تيلة شيشه ‌اي، مثل چشم عروسك بود و هيچ ‏حسّي در آن‌ها ديده نمي ‌شد. اسب نعل مي‌زدند. برق ذهنم را روشن ‏كرد. به خودم آمدم. قرص‌ها را، آن همه قرصي كه مشاعرم را از ‏كار مي‌انداخت، لمس ‌و لختم مي ‌كرد و مانند برّه ‌اي به قربانگاه ‏مي‌ فرستاد، نخوردم. مقاومت كردم. با زور نتوانستند مرا به تخت ‏ببندند. عاجز شدند. لگد مي ‌پراندم و ليچار بارشان مي‌كردم.‏

‏- قرمساقا، مخم مثل ساعت سويسي ميزون كار مي‌كنه. ‏قربان، به پاگونتون قسم، اين دستگاه لامروّت زنگار اونو پاك كرده. ‏مي خواي آئين‌ نامة دادرسي ارتش رو از حفظ براتون بخونم؟‏

آدمك يخ زدة برفي از جايش جنب نخورد.‏

‏- بيا جلو گروهبان، دراز بكش گروهبان!‏

‏- من ديوونه نيستم، چرا نمي ‌فهمي؟ مخم تكون نخورده. من ‏از همة شما عاقل ترم.‏

‏- آدم عاقل تن به معالجه مي ده.‏

‏- علاج من شوك الكتريكي نيست قربان، دارم فلج مي شم.‏

‏- تو پزشكي يا من؟‏

‏- نعلبندي، تو پزشك نيستي، نعلبندي، نمي ذارم برق به مغزم ‏وصل كني، نمي ذارم.‏

به آن دستگاه مجهّز و به آدم‌هائي كه انگار جزئي از همان ‏دستگاه پيچيده بودند، تف انداختم و از هوش رفتم و نمي‌دانم كي، در ‏اطاقي كه ديوارهايش پلاستيكي و نرم بود چشم باز كردم. دهانم ‏خشك بود و مخم مي‌ سوخت و موريانه‌ها نيش مي‌زدند. در نيمه راه ‏ديوانگي دوباره عقل به سرم آمد، ترس ديوانگي هشيارم كرد. ‏اعصابم فرسوده و ناسور شده بود و با كمترين صدائي وحشت زده ‏از جا مي ‌پريدم و به خودم نهيب مي زدم: « عاقل باش جانم، آرام ‏باش جانم!» اشتباه كرده بودم و بايد برمي‌ گشتم. ديوانگي را نيمه ‏كاره رها مي ‌كردم و برمي گشتم. گيرم قانع كردن آن ها آسان نبود. ‏مسئول تيمارستان، آدمي مهربان و خوش ‌قلب بود و مدّت ‌ها به ‏استدلال هايم گوش مي‌داد و لبخند مي‌زد: « تا ببينم جانم!»‏

‏- پدرجان، به جاي معالجه موريانه‌ ها رو توي مخم ريختن، من ‏ديوونه نيستم، قسم مي‌خورم.‏

‏- مي‌فهمم جانم، مي‌فهمم. تا ببينم شوراي پزشكي چه نظري ‏مي ده. تا ببينم!‏

پيرمرد داغديده، بعدها فهميدم پسرش را اعدام كرده بودند، ‏پيرمرد از روي خيرخواهي به بخش ديوانه ‌هاي بي‌آزار منتقلم كرد. ‏استاد به پيشوازم آمد و خوش‌آمد گفت: « فرزند!» مهندس راه‌ و ‏ساختمان بود. خپله، چاق و پاچه به كون نزديك! شسته‌ رفته لباس ‏مي‌پوشيد، عينك پنسي مي‌زد و ظاهراً به ديوانه‌ ها هيچ شباهتي ‏نداشت. پرچانه بود و مانند سماورساز مدام حرف مي‌زد. زير ساية ‏بيد مجنون، روي نيمكت مي‌نشستم و استاد مي‌رفت بالاي منبر. دنيا ‏توي مشتش بود. گاهي جلو نقشه مي‌ ايستاد. چشم ‌هايش را مي‌بست ‏و كشوري را كه اسم مي‌بردم با انگشت نشانم مي‌داد. به سرنوشت ‏كمربند سبز و ممالكي كه اين كمربند را مي‌ساختند. علاقة شديدي ‏داشت: « موقعيّت استراتژيك، فرزند. كمونيزم رو مهار كرده‌ن.» ‏جغرافياي سياسي و اقتصادي كشورهاي همسايه، تاريخ و تاريخ ‏ايران را مثل كف دستش مي‌شناخت و وقايع تاريخي‌ را به شيوة ‏خودش تجزيه و تحليل مي‌كرد: « ما از قافلة تمدن عقب مانديم فرزند، ‏انقلاب مشروطيّت منحرف شد.» انجمن تبريز، ستارخان و باقرخان و ‏علي مسيو و ديگران را استاد به من شناساند. خياباني، پسيان و ‏سردار جنگل و حيدرعمواوغلو و ديگران را! ‏

‏- فرزند، تو بايد نامة سردار جنگل به لنين رو بخوني تا بفهمي. ‏

با شيفتگي به درس استاد گوش مي‌دادم. تا روزي كه تيغ زير ‏گلويم نگذاشت، باور نكردم عقل استاد گاهي پاره‌ سنگ بر مي ‌داشت. ‏استاد شَق‌ و رَق جلو آمد و با نزاكت پرسيد:‏

‏- فرزند، اجازه مي دي ريشتو بتراشم؟ ‏

استاد پوست صورتم را جابه‌جا خراشيد و كند و تيغ زير ‏سيبك آدم ماند.‏

‏- مگس ‌ها رو بايد كشت فرزند. دنيا پر مگس شده.‏

غروب همان‌روز، روي نيمكت كنارم نشست و هيچ اشاره ‌اي ‏به زخم ‌ها و باندپيچي‌ گلويم نكرد.‏

‏- كجا بوديم فرزند؟ كلنل محمّدتقي‌خان پسيان؟ بله، داشتم ‏مي‌گفتم. بله، كجا بوديم؟ ‏

دست روي گلويم گذاشتم، رنگ استاد پريد. درس را نيمه ‌كاره ‏رها كرد. برخاست و با مگس ‌كش توي جادة شني به راه افتاد. ‏برگشتم، جيران در كنار پرستاري ايستاده بود. سرتا پا سياه ‏پوشيده بود. استاد راهش را كج كرد: « مگس!» استاد چشم ديدن ‏هيچ زني را نداشت و جيران دورادور ايستاده بود و بي ‌صدا اشك ‏مي‌ريخت. سرش را روي شانه پرستار پير گذاشت و با هم رو به ‏ساختمان آجري ‌رفتند. سرپرستار، زن آبله‌رو و زشتي كه شب ‌ها ‏در گوشه‌اي روي صندلي مي‌ نشست و بافتني مي‌بافت: « خرمگس!» ‏استاد در برابرخرمگس كرنش مي‌كرد و با احترام مي‌‌گفت: « سركار ‏عليه، بانوي بزرگوار!» ولي تا چشم او را دور مي‌ديد، زير گوشم ‏زمزمه مي‌كرد:‏

‏- فرزند، ديشب خرمگس مانع شد به همسرم تلفن بزنم.‏

اسم زن استاد نرگس بود و مهندس راه و ساختمان مگس‌ها را ‏به جاي نرگس مي ‌كشت و تف روي جنازه مي‌انداخت و با پوزه پا ‏لگد مالش مي‌كرد. هرشب گوشي تلفن را برمي‌ داشت و مدّت‌ ها به ‏نرگس خانم ليچار مي‌گفت. پرستار پير گوشي را با زور از دست ‏استاد درمي‌آورد.‏

‏- آقاي مهندس، چند بار بگم؟ كسي پشت خط نيست. نرگس ‏خانم تشريف بردن شمال.‏

‏- مگه كوري، مهندس كجا بود؟ مي خوام به دوستم تلفن بزنم.‏

سر پرستار ميله بافتني‌اش را از روي موزائيك برداشت. قانع ‏نشده بود. چون انگار هيچ كسي به جز مهندس سراغ تلفن نمي‌رفت. ‏شمارة سماورساز را گرفته بودم، گوشي را برداشت و ساكت ماند.‏

‏- منم، نقره‌فام. الو، گوش مي‌كني؟

‏- آقاي مهندس، خواهش مي‌كنم. اگه دست از سر اين تلفن ‏برنداري. خواهش مي كنم ...‏

‏- انگار ديوانه شدي والده؟ كدوم آقاي مهندس؟ چرا پرت و پلا ‏مي گي؟ من مهندس نيستم ...‏

‏- آقاي مهندس، خواهش مي‌كنم.‏

‏- نقره‌فام، نقره‌فام، اسم من صابر نقره‌فامه. چرا پنبه‌ رو از ‏گوشات درنمياري؟

‏- چه فرقي مي كنه آقا؟ هوار نكش. بيا بريم، بريم توي بخش. ‏بريم آقا. برات ميوه و آجيل آورده‌ن، اون خانم خوشگل برات آورده. ‏نامزدت، جيران خانم.‏

‏- جيران خانم نامزد من نيست خرمگس، بذار تلفن بزنم.‏

پيرزن بازويم را گرفته بود و التماس می کرد:‏

‏- فرداشب آقاي مهندس، ديروقته، فرداشب تلفن بزنين. بايد ‏بخوابين. دير وقته.‏

شب‌ها، تا دير وقت خواب به چشمم نمي‌آمد. مرد ميانه ‌سالي ‏كنار تخت من مي‌خوابيد و شب‌ ها شلوارش را پائين مي‌كشيد، قلوه ‏

سنگي از زير بالشش برمي ‌داشت و روي آلتش مي‌كوبيد.‏

‏- خاك توي سرت. خاك توي سرت، بيدارشو ديگه!‏

گاهي خيس عرق از خواب مي‌ پريدم و مردك اخته را بالاي ‏سرم مي‌ ديدم. قلوه ‌سنگ به دست، مانند آدم ‌هاي خوابگرد، گيج و ‏منگ، به زير شكمم نگاه مي‌كرد. دم‌دماي سحر آن مرد نيمه‌ كور و ‏لوچ تخت‌ آهني‌اش را به دنبال خودش مي‌كشيد، يابويش را به ‏سرچشمه مي‌برد، حيوان را به آب خوردن يله مي‌داد و خودش كنار ‏تخت مي‌ ايستاد، سوت مي‌زد و سر پا روي موزائيك ‌ها مي‌شاشيد. ‏يل مازندران با آن سبيل‌ هاي چخماقي، لب‌هاي عنّابي و تر وتازه، ‏سينة فراخ و كمر باريك همراه مردان قبيله قدم مي‌زد، امر و نهي ‏مي‌كرد و با صداي بلند مي‌ خنديد. سر ميز غذا مردان قبيله در دو ‏سوي او مي‌نشستند و صندلي ‌ها خالي مي‌ ماند و هر روز جنجال به ‏پا مي‌كرد كه چرا براي مردان غيور او كاسه و بشقاب روي ميز ‏نمي ‌چيدند؟ چرا مهما ن نوازي را از عشاير ايران ياد نمي گرفتند؟

‏- همشيره نمي ‌بيني كه من تنها نيستم؟ مردان غيورم را ‏نمي‌بيني؟ مردان غيور من ...‏

جوانك چشم زاغ و موبور به گريه مي‌افتاد.‏

‏- خان ببخش، ديشب دوباره با مادرم همخوابه شدم. ‏

استاد مگس‌ كش را بر مي داشت:‏

‏- دنيا پر از مگس شده. عنايت مي ‌كني فرزند؟

به تنگ مي‌آمدم. موريانه ‌ها از خواب بيدار مي‌ شدند نفرت ‏لايه‌لايه روي قلبم رسوب مي ‌كرد. آن دالان نمور و تاريك انگار ‏انتهائي نداشت و هيچ كورسوئي نبود. كورمال كورمال از دخمه‌ها ‏مي‌گذشتم و به هركجا كه پناه مي‌بردم مهندس راه و ساختمان، ‏استاد، با مگس‌كش پيدايم مي ‌كرد. تا او را از سر واكنم، حرف جيران ‏آتشي را پيش مي‌ كشيدم. زن سياهپوشي كه اجازه گرفته بود و ‏روزهاي جمعه به محوطة تيمارستان مي‌آمد و دورادور مي ‌ايستاد و ‏بي ‌صدا اشك مي ‌ريخت. رگ خواب استاد را پيدا كرده بودم. ‏دلتنگي‌هايم را با او قسمت مي‌ كردم و هر زمان حوصله‌ ام سر ‏مي‌رفت، پر سيمرغ را آتش مي‌ زدم. استاد دمش را روي كولش ‏مي‌گذاشت و مي‌رفت. استاد تنها مونس و همدم من در آن ديوانه خانه ‏بود. گاهي برايش دانه مي‌ پاشيدم. دام مي ‌گذاشتم. زماني با ترديد به ‏حرف ‌هايم گوش مي‌داد:‏

‏- فرزند، هدف ويران‌كردن نيست. هدف تغيير بنيادي در ‏ساخت جامعه‌ست.‏

‏- استاد نفرت، نفرت منو زنده نگه داشته، مي‌فهمي؟

‏- فرزند، بايد آگاهي اجتماعي‌ رو جانشين نفرت و انتقام جوئي ‏شخصي كرد. شناخت فرزند، شناخت! ملتفتي؟ تو آنارشيستي، بله، ‏آنارشيست.‏

‏- انگل‌ هاي جامعه و زباله‌ها رو بايد سوزوند.‏

مرغ استاد يك پا بيشتر نداشت و زير بار نمي‌رفت:‏

‏- سوزاندن كافي نيست فرزند، جامعه و آينده رو نمي شه با ‏كينه و نفرت ساخت.‏

روزي هرچه در چنته داشتم و همة جزوه‌ هائي را كه دربارة ‏سوسياليزم و كمونيسم خوانده بودم با خشم و صداي گرفته بالا ‏آوردم تا در برابر استاد كه لولهنگش آب بر مي‌داشت، كوتاه نيايم و ‏سپر نيندازم. آسمان و ريسمان را به هم بافتم. مهندس راه و ‏ساختمان با دقّت گوش داد و روي لبة نيمكت نشست:‏

‏- مي ‌بيني فرزند؟ مي‌ بيني كه من حق دارم. شيفتگي تو به ‏سوسياليزم، انتظار تو از سوسياليزم مثل چشمداشت مسلمين از ‏امام زمان است. تو چشم به راهي تا روزي سوسياليزم پا در حلقة ‏ركاب بكنه و يك شبه ريشة ظلم و بي عدالتي رو از زمين در بياره. تو ‏هنوز نمي فهمي كه بدون مردم، بدون يك جنبش اجتماعي نيرومند هيچ ‏كاري نمي شه كرد. اختناق سياسي رو با گلوله نمي شه از ميان برد. ‏آگاهي طبقاتي، آگاهي فرزند. ‏

‏- پشم ‌و پيلة شما ريخته، سال هاست منتظرين تا آگاهي از ‏آسمون نازل بشه. جناب استاد، تا مردم آگاه بشن بايد مبارزه كرد. ‏با دست خالي نمي‌ تونيم به جنگ اژدها بريم استاد. تو و امثال تو از ‏صداي گلوله مي‌ترسين. بايد اين سكوت، اين رعب و وحشت رو ‏نابود كرد، چرا متوّجه نيستي؟

چنگ به موهايش انداخت و مدّتي خاموش نگاهم كرد. انگار از ‏آشفتگي درونم خبر داشت. انگار مي‌ دانست كه كسر آورده بودم و ‏براي جبران رجز مي‌ خواندم. زيرلب براي خودش زمزمه كرد:‏

‏- مبارزه، مبارزه، واژة زيبائي است. زيبا! سال هاست كه اين ‏واژه به گوشم نخورده. مبارزه، آري، كينه ‌كشي نه! تو اين دو مفهوم ‏رو با هم قاطي مي‌كني. خشم تو از نظام فاسد و پوسيده، از انگل‌ها و ‏زباله‌ها شايستة تحسينه. گيرم نفرت تو از افراد لطمه مي‌زنه. بله ‏لطمه مي‌ زنه. مرگ مستشار آمريكائي و حتّي قتل جناب سرهنگ ‏معاون فرمانده دردي از مردم دوا نمي‌ كنه. نمي دونم، شايد تو حق ‏داري. شايد صداي تركيدن گلوله چرت آدم ها رو پاره كنه. ‏نمي دونم. فرزند، دنيا دنيا پر از مگس شده، مگس! خسته‌م فرزند. ‏خيلي خسته‌م. قرار بود آخر ماه مرخص بشم. نمي دونم، من كه ‏آزارم به كسي نمي ‌رسه؟ مدّت‌ هاست که از همه چي دست كشيدم، ‏ها؟ چرا مرخصّم نمي‌ كنن؟

استاد با پشت خميده، شانه‌ هاي لاغر و تكيده، زير درخت ‏نارون ايستاده بود و مگس‌كش پلاستيكي را بالا برده بود. به جاي ‏موهاي تُنَك خاكستري و هميشه پريشان او، ده ها برگ كتاب روي ‏سرش در باد ورق مي‌ خورد و كلمه ‌ها، پروانه‌ هاي ريز و درشت در ‏لا به لاي اوراق و دور سر استاد پرواز مي‌كردند. اين طرح را در ‏تيمارستان كشيده بودم. هنوز پايم به زندان قصرفيروزه نرسيده بود ‏و نمي‌دانستم با ديوانه‌ هاي ديگري سر و كار پيدا خواهم كرد و در ‏آن سلّول قناس يخ زده و برهنه منزوي خواهم شد. تاب تحمّل هيچ ‏كسي را نداشتم. روزگارم در انزوا وتنهائي مي ‌گذشت. در مه شناور ‏بودم. راه گمكرده و سرگردان! درد مجالم نمي‌داد تا راهي را به ‏روشني ببينم و خودم را نجات بدهم. به نجات فكر نمي‌ كردم. چرخ ‏گوشتي مدام توي مخم كار مي‌ كرد و هر صدائي مانند جام شيشه در ‏گوش هايم مي‌ تركيد و خرده‌ شيشه‌ ها رشته ‌هاي اعصابم را از هم ‏مي‌دريدند. زمستان بود و همة زنداني ‌ها به خانقاه پناه برده بودند. ‏سرما بي‌داد مي‌ كرد و زندان بخاري نداشت. جُل ‌و پَلاسم را به ‏سلّول قناس بردم. اهل خانقاه از حمله‌ هاي ناگهاني و ناله‌هاي ‏شبانه‌ام به تنگ آمده بودند. لودگي هاي شمشاد بي‌پاگون، بيشتر از ‏موريانه‌هاي مخم عذابم مي‌داد. جان و رمقي برايم باقي نمانده بود. ‏روي مقوّاهاي چند لاية گوشة سلول مچاله مي‌شدم، زانوهايم را زير ‏شكمم جمع مي‌كردم، سرم را مثل لاك‌پشت لاي شانه هايم فرو ‏مي‌بردم و از سرما سگ لرزك مي ‌زدم. شمار روز و شب و هفته و ‏ماه از دستم به در رفته بود. گمانم در همان روزها شاطر و خواهرم ‏به ملاقاتم آمدند و چند طاقه پتو و بالش برايم آوردند. پيرمرد روي ‏لبة نيمكت سرلك نشسته بود. كت‌ و شلوار نيمدار و گل ‌و گشادش به ‏تنش گريه مي‌كرد. پالتو سربازي نخ‌ نمائي روي شانه انداخته بود و ‏سيگار مي‌ پيچيد. برف گله ‌به ‌گله روي شن ‌ريزه ‌هاي محوطة ‏بازداشتگاه يخ زده بود و من زير پتوي چرك سربازي مي‌ لرزيدم و ‏سر به‌ زير قدم مي ‌زدم.‏

‏- تو كه يك پرده گوشت به تنت نمانده پسرم. ملتفتي چه كار ‏مي‌كني؟ چكار مي كني صابر؟

لب و چانه‌ام به اختيارم نبود. آرواره‌ هايم را برهم فشردم و ‏كنار شاطر نشستم.‏

‏- دارت مي‌زنن پسرم. تو با ارتش طرف نيستي با آمريكا ‏طرفي. گفت اگه پارتي نتراشيم دارت مي‌زنن.‏

‏- آدم ديوونه رو دار نمي‌ زنن بابا.‏

‏- نمي خوام دوباره به ديوونه‌ خونه برگردي صابر. ديگه ‏طاقت ندارم، ديگه طاقت ...‏

‏- من ديوانه نيستم بابا!‏

‏- ايكاش ديوانه بودي ... ايكاش ديوانه بودي. فلك، دخترم تو ‏بگو. بگو كه سمبة اونا پر زوره. پاي قتل درميونه. قتل يه گردن كلفت ‏اجنبي. ملتفتي صابر؟

‏- دروغ مي گن بابا، چرا حرفاي اونا رو باور مي‌ كني؟ تصادف ‏شده، يه تصادف صاف وساده. نگران نباش، درست مي شه. نمي‌ خوام ‏جلو اين قرمساقا كرنش كني. فهميدي؟

‏- من هر چه كردم به خاطر تو كردم پسرم، جناب سروان ...‏

‏- جناب سروان، جناب سروان. از خير حاجي لك‌لك بگذر بابا. ‏اين مردك به خاطر چيز ديگه قاب تو رو دزديده.‏

‏- چه اشكالي داره پسرم؟ مگه نان گندم براي بچة يتيم حيفه؟ ‏خواهرت به ساية سر احتياج داره. چه كسي بهتر از جناب سروان؟‏

‏- برگرد شهريار بابا. عروسي فلك ربطي به قضيّة برادرش ‏نداره. مي خواي شيربها بگيري؟ ها؟ جناب سروان كفتر تو گلوي چاه ‏مي ‌گيره؟ برو به كارت برس بابا. ها، برو قلقلي بكش ... تا حالا ‏هرچقدر گردن كج كردي كافيه. كافيه.‏

‏- خان داداش؟‏

‏- ديگه به ملاقات من نيا آبجي. فهميدي؟ ‏

نيمـه ‌كاره به زندان بر گشتـم وافتـادم. پيـرمرد دل شكستـه و ‏

رنجيده رفت و خيالم را با خودش برد. لابد فلك او را تا ميدان گمرك ‏همراهي مي‌كرد و به مدرسه بر مي‌ گشت. پيرمرد كنار جوي آب ‏سيگاري مي ‌گيراند و رو به قهوه‌ خانة مهدي سياه راه مي‌افتاد. ‏ديزي تك ‌نفره‌اي سفارش مي‌داد، در گوشه خلوتي مي‌ نشست، ‏نايلون شيرة ترياكش را از قوطي كبريت درمي‌آورد، دل انگشت‌ها را ‏با نوك زبان تر مي‌ كرد و به اندازه يك ماش، با دقّت مي‌بريد، گلوله ‏مي‌كرد و به ته حلقش مي ‌انداخت و دو تا استكان چاي داغ پشت سر ‏هم سر مي ‌كشيد تا آب دماغش بند مي‌آمد، درد استخوان واگذارش ‏مي ‌كرد و اشتهايش باز مي‌شد. مهدي سياه لابد سراغي از پسرش ‏صابر مي‌گرفت و شاطر مي‌ گفت: « پسر من با آمريكا طرفه آمهتي!» ‏سال‌ها پيش، كنار جنازة نبي داغ، رفيق قديمي‌اش هم گفته بود: ‏‏«گلوله‌هاي آمريكائي عزيز ما رو كشت!» مهدي سياه از هم پياله‌هاي ‏ايّام جواني شاطر و نبي‌دبّاغ بود كه روز پانزده خرداد جان سالم به ‏در برده بود و در خفا دندان جر مي‌داد: « ممد دماغ، كون ليس ‏آمريكا!» شاطر دل ‌ودماغ نداشت. در برابرش داري قد علم كرده بود. ‏حلقة طناب دار در انتظار فرزندش تاب مي‌خورد: « به نجات صابر ‏اميدي ندارم آمهتي!» صداي او را از راه دور مي‌شنيدم و كنار به ‏كنارش قدم مي‌زدم. لابد دم غروب به شهريار مي‌رسيد، از اتوبوس ‏اتوتوّكل پياده مي ‌شد و از ميان موزار و كرت ‌هاي خشكيده و يخ ‏زده ميان‌بر مي ‌زد. سيگارش بي ‌جهت گوشة لبش دود مي ‌كرد. با ‏حواس پرتي كُمچَك‌ها را از اين جا و آن جا برمي‌ داشت و پاي اجاق، ‏كنار حوض موتورخانه، روي هم مي‌ چيد. رو به آفتاب، بيخ ديوار ‏سرلك مي‌نشست و حرف هاي تلخ پسرش را به ياد مي‌آورد و اشك ‏از گوشة چشم‌ هايش مي‌ جوشيد. آي مردك الدنگ پيرمرد را ‏چزاندي! دشت متروك، زمستان، تاپ‌تاپ مداوم موتور آب و ‏پيرمردي تنها كه همة درخت ‌هاي روبه رويش را به شكل چوبة دار ‏مي‌ديد. حق داشت. حالا كه صابر نقره‌فام ديوانه نبود مي‌ بايد در ‏دادگاه نظامي حاضر مي‌شد، محاكمه مي‌ شد و تاوان پس مي‌ داد. ‏گيرم دوباره سر و كارم به دارالمجانين افتاد و باز از ديوانه‌ها به ‏قصرفيروزه پناه بردم و چشمم به جمالٍ پيش زادة شاطر روشن شد. ‏ميرزاي زندان از همان روز اول به فكر فرار افتاد. خبرة اين كار بود ‏و به قول خودش يك عمر مدام فرار كرده بود: « بايد از تيمارستان ‏فرار مي‌كردي صابر!» جمال نمي‌ دانست و نمي ‌توانست بفهمد كه آن ‏روزها چرخ گوشتي مدام توي مخم مي‌چرخيد و فكر و خيالم را چرخ ‏مي‌كرد و موريانه ‌ها يك دم آرامم نمي‌ گذاشتند. جيران هر هفته به ‏تيمارستان مي‌آمد و من با دخترك همكلام نمي‌شدم. به او پشت ‏مي‌كردم. روزي سرپرست بخش نامه‌اي به دستم داد. دست خط ‏جيران آتشي را شناختم: « عزيزدلم تو ديوانه نيستي. بيا عزيزم، بيا ‏با هم به عروسي گنجشك‌ ها برويم.»‏

‏- مي بيني جمال؟ عروسي گنجشك‌ها. اگه بدوني چقدر هوس ‏كردم تو جاّدة شمرون قدم بزنم.‏

جمال ميرزا به کنايه گفت:‏

‏ - خدا رو چه ديدي داداش، شايد به آخر عروسي رسيديم.‏

آخر بهار بود و هوا گرم. زير ساية درخت‌ هاي نوسال چنار ‏راه مي ‌رفتيم. گنجشكي از ميان شاخه ‌ها پر زد و كنار سنگ پاشويه ‏پر و بالش را در آب شست: « من گنجشكم عزيز، گنجشك!»‏

‏ جمال ميرزا صداي جيران را كه در كوهپايه مكرر مي‌شد ‏نشنيد ونشناخت. برگشت. حيرت زده نگاهم كرد و به راهش ادامه داد. ‏