آواز ماندگارِ خزر - فصلی از رمان گدار «جلد دوم»

دَرِ دنيا را به رويم قفل کرده بودند و من در زاوية آن اطاقک ‏سيمانی زيچ نشسته بودم، مانند زائری تنها، درمنزل آخر چندک زده ‏بودم وچشم به راه هيچ کسی نبودم. باکم از زخم و درد و‌موريانه‌ها ‏نبود. نه، جانم جدا افتاده بود و مانند کبوتری بام گمکرده، در تاريکی ‏شب پرواز می‌کرد. خيالم از بالای کپرهای مردم جنوب وطنم رو به ‏کوه های البرز پر می‌کشيد، اوج می‌گرفت و دامنه های توچال را دور ‏می زد و به سوی جنگل‌های سرسبز و انبوه شمال بال می‌کوبيد تا به ‏دريای کبود خزر می‌رسيد. در دنيا را به رويم بسته بودند ولی من ‏زمزمه‌های شبانة دريای خزر و ‌صدای خسته و خوابزدة سماورساز ‏را می‌شنيدم. تنها بر کنارة دريا ايستاده بودم، بازوهايم را بغل کرده ‏بودم و به‌زمزمة موج‌ها گوش می‌دادم.

دَرِ دنيا را به رويم قفل کرده بودند و من در زاوية آن اطاقک ‏سيمانی زيچ نشسته بودم، مانند زائری تنها، درمنزل آخر چندک زده ‏بودم وچشم به راه هيچ کسی نبودم. باکم از زخم و درد و‌موريانه‌ها ‏نبود. نه، جانم جدا افتاده بود و مانند کبوتری بام گمکرده، در تاريکی ‏شب پرواز می‌کرد. خيالم از بالای کپرهای مردم جنوب وطنم رو به ‏کوه های البرز پر می‌کشيد، اوج می‌گرفت و دامنه های توچال را دور ‏می زد و به سوی جنگل‌های سرسبز و انبوه شمال بال می‌کوبيد تا به ‏دريای کبود خزر می‌رسيد. در دنيا را به رويم بسته بودند ولی من ‏زمزمه‌های شبانة دريای خزر و ‌صدای خسته و خوابزدة سماورساز ‏را می‌شنيدم. تنها بر کنارة دريا ايستاده بودم، بازوهايم را بغل کرده ‏بودم و به‌زمزمة موج‌ها گوش می‌دادم. نسيم خنکی از روی آب‌های ‏تيرة خزر می‌وزيد و موج‌های بازيگوش روی ماسه های نرم و نمدار ‏ساحل می‌دويدند و کف به لب می آوردند. شب مهتابی، زمزمة شبانة ‏امواج و قصری که گويی خاطره هايش را درخلوت و تنهايی مرور ‏می‌کرد. رؤيا! شمشادهای هرس شده، دور تا دور چند هکتار زمين ‏سبز و درخت‌های نارنج و سروهای مطبّق را محصور کرده بودند و ‏در کمرکش تپّه ويلای سفيد مانند قصرهاي افسانه‌ای جلوه می‌ فروخت. ‏ديوارهای سنگی سفيد، ستون های سفيد وشيروانی‌های اخرايی. بر ‏کنارة راهی شنی که پيچ می خورد و از دامنة تپه بالا می رفت، گل های ‏رنگارنگ کاشته بودند و صف بلند و بی انتهای اين گل ها استخر بزرگ ‏آب را دور می زد و تا پشت ويلا ادامه می يافت. ويلای زيبای مهندس ‏بر کاکل تپّه، رو به دريا ساخته شده بود. چشم انداز تراس و تراس ‏نشينان دريای خزر بود که دورادور می خنديد. لابد آقای مهندس و ‏دوستانش صبحانه و عصرانه را روی تراس صرف می کردند و از ‏تماشای طبيعت لذّت می بردند. لابد اگر حوصله شان سر می رفت تنی ‏به آب می زدند و روی صندلی های راحتی کنار استخر لم می دادند و ‏لبی تر می کردند. سليقه، همخوانی و همسازی آن همه رنگ، تابلوهای ‏چشمگير و گرانقيمت، فرش های خوشرنگ وظريف ايرانی، گلدان های ‏عتيقة زيبا، مبل های چرمی، سنگ های مرمر پلّه ها ... خواب نمی ديدم؟ ‏

‏- چرا ماتت برده؟ مگه تا حالا ويلا نديده بودی؟ ‏

‏- دارم گوش می کنم.‏

‏- يادت باشه نقره فام، به هيچ کسی از ويلا زنگ نمی زنی، ‏گوش می کنی؟ مواظب پيرمرد باغبان و مهمان های مهندس باش! به ‏ويژه با همسايه ها و کسبه زياد گرم نمی گيری و پرحرفی نمی کنی، ‏نباس هيچ کسی به تو مشکوک بشه، تو از دوستان هنرمند مهندسی ‏که برای استراحت به اين جا اومدی. اگه، اگه حوصله ت از تنهايی سر ‏رفت شب ها برو کنار دريا و برای خودت قدم بزن، کتاب بخون، نقّاشی ‏بکش، تلويزيون نگاه کن، استراحت کن. ‏

‏- قيافة آقای مهندس خيلی به نظرم آشنا مياد!‏

گوش های سماورساز ناگهان تيز شد:‏

قاب عکس منبّت را از دستم گرفت و روی کتابخانه گذاشت:‏

‏- مگه اونو جائی ديدی؟‏

‏- نه، گمون نمی کنم، شايد برادرش باشه، شايد اين شباهت ‏کاملاً تصادفی باشه. به هر حال جناب مهندس شباهت قريبی به آرام ‏چُرتی ما داره، به بمب اندازکبير قصر فيروزه، هوشنگ آرام، مهندس ‏الکترونيک نيروی هوائی شاهنشاهی ايران.‏

‏- ببين نقره فام، تو هر چه کمتر قيافه ها و آدم ها رو بشناسی ‏بارت سبک تره. به صلاحته. اسم و قيافة هوشنگ آرام رو فراموش ‏کن. دوستان و آشنايان گذشته رو فراموش کن. اسم و رسم خودتو ‏فراموش کن. تو هيچ کسی رو نمی شناسی، هيچ کس! گوش می کنی ‏رفيق؟ مي دونی پليس کجا ها دنبالت می گرده؟ شهريار، موتورخانة ‏شاطر، پياله فروشی آفاق کچل، خانة اسمال بنا، جادة ری، پاساژ ‏خيابان نادری، کافة خاچيک، قبرستان ارامنه... می فهمی؟ مجبوری از ‏خير ديدن خيلی ها بگذری. ‏

‏- مي گم بهتر نبود اطاقی تو هتل و يا مهمانخانه می گرفتم؟ ‏ها؟ لابد هتل ارزاتقيمت...‏

‏- آره، پيشنهاد بدی نيست ولی هتلدارها و مهمانخانه چی ها ‏موظفند صورت اسامی مسافرها رو آخر هر شب به شهربانی رد ‏کنن. از بنگاهی و مهمانخانه دار بايد حذر کرد. اغلب اين جماعت با ‏ساواک همکاری می کنن. حتّی با اسم وشناسنامة جعلی خطرناکه. من ‏به مهندس تلفن زدم و اونو در جريان گذاشتم.‏

‏- شايد بشه اطاقی از مردم محل اجاره کرد. ها؟ کنار دريا ‏مردم بومی اطاق اجاره مي دن. ‏

‏- فصل تابستون و سفر کنار دريا گذشته، نقره فام!‏

‏- من توجيه و بهانه دارم، نقّاشم، اومدم کنار دريا تا با فراغ ‏خاطر کار کنم. کافيه چند تا بوم و قلم مو و رنگ بخرم. هزينه ای ...‏

‏ ترديد سماورساز او را به سکوت واداشته بود. پرسيدم:‏

‏- تو مطمئنی که پليس اون جا رو زير نظر گرفته؟‏

‏ سماورساز آهی به درماندگی کشيد و شانه هايش را بالا ‏انداخت و گفت:‏

‏- در وضعيّت کنونی من از هيچ چيزی مطمئن نيستم. گوش ‏کن نقره فام، اين تنها امکانی است که ما داريم. فعلاً جائی امن تر از ‏ويلا پيدا نمی کنيم. چند صباحی کنار دريا استراحت می کنی تا من هر ‏چه زودتر ترتيب انتقالتو بدم. ما ناچاريم اون خونه رو تخليه کنيم. ‏جلال دو روزه که به پايگاه بر نگشته و ما هيچ خبری ازش نداريم. اگه ‏دستگير شده باشه...‏

‏ - من که از خودم انتقاد کردم و ازش عذر خواستم. ‏

‏- گفتم اين نقل و انتقال ربطی به درگيری لفظی شما نداره.‏

‏- تکليف آموزش نظامی بچّه ها چی می شه؟ من، من تازه کارم ‏رو شروع کرده بودم ...‏

‏- ما داريم از منطقه می ريم نقره فام، گفتم خبرت می کنم.‏

‏ از دوستان تازه ام جدا افتاده بودم، پشتم خالی شده بود و دلم ‏به اقامت در آن ويلای خلوت رضا نمی داد. از همان دمی که وارد ويلا ‏شده بوديم و سگ وحشی ناتور پارس کنان به شيشة پيکان ما ناخن ‏کشيده بود، بله، از همان لحظة اوّل به دلم بد آمده بود و دليل آن را ‏نمی توانستم بفهمم. شايد پارس ناگهانی سگ ناتور و دريای ناشناس ‏و آن ويلای خلوت و نا مأنوس و پرت افتاده نگرانم کرده بود که در ‏پناه هر بوته و درختی شبح پليسی را می ديدم. گر چه سماورساز ‏هيچ اشاره ای به وضع روحی من نمی کرد ولی نا گفته پيدا بود چرا و ‏به چه علتّی سر از آن ويلا در آورده بودم. کابوس ها!! هر شب دچار ‏کابوس می شدم و با نعره از خواب می پريدم، سراپا عرق می کردم ‏و مدّت ها در تاريکی نفس نفس می زدم. اوضاع روز به روز متشّج تر ‏می شد. بی خوابی، خستگی و کابوس ها!! مدام عصبی بودم و بی جهت ‏پرخاش می کردم و داد و هوار می کشيدم. همه را عاجز کرده بودم. ‏نه، نمی توانستم خودم را با برنامة آن ها هم آهنگ کنم. رعايت نظم و ‏مقرّرات برايم دشوار بود. برنامة روزانه را رفيق مجيد می نوشت و ‏مريم به ديوار اطاق سنجاق می کرد و می بايد مو به مو و با دقّت اجرا ‏می شد. ورزش سحرگاهی، صبحانة مختصر مرتاضی، مطالعة گروهی، ‏تفسيراخبار و وضعيّت سياسی، مطالعة فردی، کلاس آموزش فلسفه و ‏تاريخ، آموزش نظامی و شناخت و کاربرد سلاح گرم و ساختن مواد ‏منفجره. همان روزهای اوّل سر خوردم. من که تصوّری اسطوره ای ‏از چريک و زندگی چريکی داشتم با کسانی رو به رو شده بودم که ‏کمترين تجربة نظامی نداشتند و تا آن روز حتّی يک گلوله شليک نکرده ‏بودند. دلسرد شدم. می بينی؟ من مدّت ها جودو و کاراته و مشت زنی ‏و تيراندازی و تاکتيک نظامی آموخته بودم، من برای جنگيدن با نظام ‏از ديوانه خانه گريخته بودم و می خواستم در اوّلين فرصت معاون ‏فرمانده و ارباب هايش را به رگبار ببندم ولی مجيد لاغر اندام و عينکی ‏کتاب های قطور انگليسی و آلمانی اش را روی هم می چيد، چهار زانو ‏می نشست و براي ما کلاس اکابر داير می کرد. ماترياليسم ديالکتيک، ‏ماترياليسم تاريخی، دولت و انقلاب و... مريم و جلال سياه يادداشت ‏بر می داشتند و من، به ديوار ايوان تکيه می دادم و دفترچه ام را روی ‏رانويم می گذاشتم و طرح می زدم. من برای اين که تمرگز و آرامش ‏پيدا کنم و مباحث بغرنج و پيچيدة کتاب های مجيد را بفهمم بی اختيار ‏نقّاشی می کردم ولی رفيق می رنجيد، گمان می کرد به مباحث تئوريک ‏او اهميّت نمی دادم. « گوش می کنی کسرا؟» سرانجام پی به رازم برد، ‏دفترچه ام را گرفت، عينکش را مرتب کرد و مدّت ها به طرح هايم خيره ‏شد. در چه خيال بود؟ چرا واکنشی نشان نمی داد؟ تماشای طرح ها ‏مدّتی به درازا کشيد و مجيد لب از لب بر نداشت. به نطرش جالب بود؟ ‏نمی دانم! « نگفته بودی نقّاشی.» نقاش؟ چند طرح سر دستی از خانة ‏محقّر نُقلی، از ايوان چوبی و پيچک ها، باغچه ها و درخت ها زده بودم ‏و هر وقت فکرم گره می خورد و از فهم مطالب عاجز می ماندم، هر ‏بار که آن تشنّج عصبی به سراغم می آمد، چهرة دوستان تازه ام را بر ‏اين زمينه ها نقّاشی می کردم. در طرح های من مريم ريز نقش و شاداب ‏و پر تحرّک، لب باغچه نشسته بود و سبزی می کاشت. مجيد به تيرک ‏چوبی ايوان يله داده بود و به بام های شيروانی کارخانه نگاه می کرد. ‏کارخانة نساجی در همان نزديکی بود و اگر روی ايوان می ايستادی ‏می توانستی از بالای خانه های بی قواره، شيروانی هاي چرک و دود ‏زده اش را ببينی. « اين نقّاشی ها رو پيش خودت نگه ندار، به يه جای ‏مطمئنی پست کن. گوش بده، مگه تا حالا سر کلاس درس ننشستی؟» ‏گفتم که تا نقّاشی نکشم نمی توانم گوش کنم. گفت: « عادت می کنی، ‏کم کم عادت می کنی. تو بيشتر از همه احتياج داری که گوش کنی و ياد ‏بگيری.» بعد دست روی شانه ام گذاشت و با مهربانی گفت: « وضع ‏روحی تو رو درک می کنم، می دونم، ساده نيست.» مريم را به مرگز ‏شهر فرستاد و از داروخانه قرص اعصاب برايم خريد. نخوردم. لج ‏کردم و قرص های آرامبخش را نخوردم. تحقير شده بودم و در ساعت ‏آموزش نظامی از کوره در رفتم و سر مجيد هوار کشيدم: « دست و ‏پا چوبی، گفتم رو شانه غلت بزن، اين جوری، چند بار تکرار کنم؟» ‏تحقير شده بودم، از کم سوادی و آشفتگی روحی خودم شرمسار ‏بودم، هنگام آموزش نظامی بهانه دستم افتاد و به او زخم زبان زدم: ‏‏« بابا لنگ دراز!» نمی دانم. شايد بی دست و پائی و حواسپرتی مجيد ‏خواب و خيال هايم را باطل کرده بود که به او گفتم: « جناب استاد، با ‏اين وصف همه رو به کشتن می دی.» مجيد تا پايان تمرين تحمّل کرد ‏و دم بالا نياورد. دلم به حالش سوخت. از استاد حسابی کار کشيده ‏بودم، بيچاره خيس عرق شده بود. جلسة اضطراری تشکيل داد و از ‏من خواست تا گوشه و کنايه نزنم، توهين و پرخاش نکنم و نظرم را ‏در بارة او با صراحت بيان کنم. گفتم که با آن همه معلومات بايد ‏استاد دانشگاه می شد و يا در گوشة کتابخانه ای می نشست و تحقيق ‏می کرد و رساله می نوشت. چرا چريک شده بود؟ مريم در گوشه ای ‏نشسته بود و حرف های ما را يادداشت می کرد. نوبت به مجيد رسيد. ‏مجيد حدود نيم ساعتی در بارة مبارزه و شيوه های مبارزه و سازمان ‏مخفی سياسی سخنرانی کرد و نتيجه گرفت که من درک مخدوشی از ‏مبارزه دارم و سازمان سياسی را با ارتش و چريک شهری را با ‏رنجرهای بی مخ ارتش عوضی می گيرم. گمانم در همان جلسه بود ‏که به قول مريم صلاحيّت من زير سؤال رفت و دوستانم را از دست ‏دادم. وقتی پايم به ويلای مهندس رسيد و تنها شدم، جای خالی آن ها ‏را احساس کردم. تنها شده بودم و از تنهائی، از خاموشی و خلوتی ‏ويلا می ترسيدم و دلم به اقامت در آن جا بار نمی داد. ‏

‏- چند صباحی اين جا استراحت کن تا من برگردم.‏

‏- تو کی بر می گردی؟

‏- تلاش می کنم تا آخر هفنة آينده بر گردم.‏

‏- اگه اتّفاقی افتاد چی؟ کجا پيدات کنم؟

‏- تو صف نماز جماعت مسجد شاه! ‏

‏- داری سر به سرم می ذاری؟ ‏

‏- نه نقره فام، خانة خدا امن ترين جاهاست. اگه حادثة غير ‏منتظره ای رخ داد قرار ما توی صف آخر نماز جماعت. منتها ته ريش ‏و جليقه و تسبيح يادت نره. نخند، دارم جدی حرف می زنم. ‏

‏- مسجد شاه؟ اگه پليس منو شناخت، چی؟

‏- نبايد زنده به دست پليس بيفتی، هرگز! ‏

انگشت لاغر و لرزان سماورساز مانند لولة طپانچه به طرفم ‏نشانه رفته بود: « سيانور!»‏

کدام سيانور؟ روز در گيری مجال بلعيدن سيانور را پيدا نکرده ‏بودم. تير خورده بودم، زخمی و زنده دستگير شده بودم تا در زاوية ‏آن مقبرة سيمانی بنشينم و به زمزمه های دريای خزر گوش کنم، به ‏صدای حزن انگيز ماندگار خزر! در دنيا را به رويم بسته بودند ولی ‏من هنوز کاکل سفيد موج های بازيگوش را زير مهتاب ملايم نيمه شبی ‏می ديدم. دنيا، دنيای من پشت پلک هايم نقش بسته بود. خروش دريا، ‏آواز ماندگار زابلی را از راه دور می شنيدم: «برای تو خواندم!» تا که ‏چشم بر هم می گذاشتم تصويری از تاريکی بيرون می جهيد و خيالم ‏را با خودش می برد.‏

‏- دوست شما خيلی گوشت تلخه، آقا.‏

‏- دوست من با سگ و زن و شراب و ترياک مياني خوشی ‏نداره، تارک دنياست.‏

‏_ خوشتاب نيست، گوشت تلخه، آقا!‏

‏- تو نبايد بچة اين طرف ها باشی.‏

‏- خير، غريب اين ولايتم. اهل زابلم.‏

‏- سگت اهل کجاست؟‏

‏- نترس ، ببری به شما آسيبی نمی رسانه.‏

ناتور سياه چردة زابلی ناشتا خميازه می کشيد و چشم هايش ‏پر آب می شد. خمار بود؟ هوا که روشن می شد سگش را در زير زمين ‏ويلا زنجير می کرد، تفنگ دولول شکاری را گل ديوار می آويخت و ‏رو به آبادی راه می افتاد.‏

‏- يک سری به منزل می زنم و زود بر می گردم. با من که ‏امری، فرمايشی نداری؟

‏- منزل؟ مگه منزلت توی آبادی ست؟‏

‏- منزل ما نزاره آقا، تنهاست. غريبی می کنه!‏

روزهای بارانی با هم روی تراس می نشستيم واز هر دری ‏حرف می زديم، به هم خو گرفته بوديم و آن مرد سياه چرده و درشت ‏استخوان زابلی همدل و همزبانی يافته بود و گاهی با من درد دل ‏می کرد. گويا سال ها پيش برای کار در مزارع پنبه از زابل به گرگان ‏آمده بود و درخاک خطة شمال دامنگير شده بود. آشنائی او با مهندس ‏شباهنگ به همان سال ها بر می گشت. ناتور زابلی با آن خوی نرم، ‏طبع ملايم و درستکاری جايش را در خانوادة شباهنگ باز کرده بود. ‏ارباب پنبه کار پير گرگانی سفارش او را به پسر کرده بود و مهندس ‏شباهنگ ويلای نوسازش را به شيران زابلی سپرده بود: «شيران؟!» ‏بله، شيران! غرض روزگار به ميل ومرادشان می گذشته تا روزی که ‏آن مطرب گيسو بلند گذارش به ويلا می افتد و زن هوائی می شود و ‏به قول شيران يوغ می تاباند:‏

‏- بله آقا، زنک خيال مطربی به سرش افتاد و خدا از ما رو بر ‏گرداند. سرت را درد آوردم آقا؟

‏- بگو شيران، خيالت تخت باشه، من دهن لق نيستم.‏

‏- می بينی آقا؟ زن جماعت گوده و قرساق نداره، همين که ‏مجيزی بشنوه... بله آقا مجيز می گفتند و خانم يادش می رفت که ما ‏نوکر اين خانواده ايم. هر چه می گفتم زن، جای خودت بنشين، جای ‏ما کنار اين ها نيست، چه فايده؟ کو گوش شنوا؟ می بينی؟ عاقبت ‏گرگ زاده گرگ شود، دختر آدم مطرب... زبانم لال، بيچاره به رحمت ‏خدا رفته، پشت سر مرده نبايد حرف زد. بله، بنده جسارت نمی کنم، ‏همة دوستان آقای مهندس نجيب و محترم وبا سوادن، غرضم به آن ها ‏نيست. منظور که خوشخدمتی هم حد و حدودی داره. منزل ما رعايت ‏آبرو و حيثيّت شوهرش را نمی کرد. کنار مطرب زلفی می نشست و ‏آواز می خواند. خودمانيم آقا، شما، شما غيرتتان قبول می کند که ‏عيالتان برای غير دف بزند وآواز بخواند؟ انصاف بده، قبول می کند؟

‏- من هنوز زن نگرفتم، مجرّدم.‏

‏- مواظب باش با زن کجتاب ازدواج نکنی برادر! ماندگار ‏کجتابی می کرد و روز به روز زبانش درازتر می شد، دهن به دهن ‏من می گذاشت و مدام بهانه می گرفت و درشت حرف می زد و هر بار ‏جگرم را می سوزاند. منم از کوره در می رفتم: « خوشرقصی می کنی ‏اولاد مطرب!» بالأخره اختيار از کفم رفت. زدم آقا: «خوش رقصی، بی ‏ناموسی!» زدم آقا، خدا خودش از سر تقصيراتم بگذره. با زنجير زدم ‏و ناکارش کردم. علاجی نداشتم، منزلم را از ويلا بردم. بردم و براش ‏اطاق کرايه کردم، گيرم بی ثمر. منزل ما از آن روز نزار شده، التفات ‏می کنی؟ جلو دارش نيستم. پشت پنجره کز می کنه و برای خودش ‏آواز می خوانه، می شنوی؟ صداش تا آن سر دنيا می رسه. ‏

همسر ناتور زابلی، در حاشية آبادی، در آن کلبة توفالی از ‏تنهايی دق آورده بود و طلاق می خواست: « مهرم حلال و جانم آزاد!»‏

‏- غرض ما روزگار نداريم آقا.‏

‏- چرا دست زنتو نمی گيری و بر نمی گردی ولايت شيران؟‏

‏- تا ببينم. قسمت آقا، قسمت!‏

‏ قسمت؟ کدام قسمت شيران؟ در اين دنيا چيزی را بين ما ‏قسمت نمی کنند. سهم ما گلولة داغی است که شبانه شليک می شود: ‏‏« سوختم شيران، سوختم» لابد اگر سگ ناتور زبان می داشت مانند ‏همسرش ناله می کرد: « سوختم شيران، سوختم.» تو چی صابر؟ دم ‏آخر چه کسی را صدا خواهی زد؟ گل عنبر؟ خديجه؟ يا جيران؟ چرا ‏به ماندگار فکر می کردم؟ چرا از کنار جنازة جيران می گذشتم و در ‏برابر زن بلوچ می ماندم؟ ‏

‏ - تو هر شب با کفش و لباس می خوابی، آقا؟‏

‏ - ماندگار؟‏

از ماندگار و آن چشم های درشت و سرمه کشيده گريخته بودم ‏و به زير زمين پناه برده بودم، چشم های درشت و سرمه کشيده ای ‏که هر بار از پشت دايره به من خيره می شدند خون در رگ هايم گُر ‏می گرفت. چشم هائی که مثل شب عميق و پر راز و رمز بودند و تو ‏را به خود می خواندند: بيا! ماندگار سراپا شور و عشق بود و مانند ‏قاصدکی بر بال بادها می رفت. زن بلوچ هيچ اعتنائی به مهمان های ‏مهندس و لبخنده های آن ها نداشت. بگذار پی به راز نگاه هايش ‏ببرند و به همدلی و با شيطنت پچ پچه کنند. چه باک؟ حالا که عشق ‏نازل شده قدومش مبارک باد. گوئی به پيشواز عشق دف می زد. دف ‏بر سر انگشت های ماندگار می رقصيد و ملودی های بکر بومی ناله های ‏تار « مطرب گيسو!» بلند را محو می کرد، صدای وحشی و طبيعی ‏ماندگار در دستگاه موسيقی مجلسی نمی گنجيد، موج بر می داشت، ‏می خروشيد و ديوانه سر از حصار تنگ بيرون می زد. تار و تار زن ‏خجلت زده خاموش شدند، پچ پچه و زمزمة مهمان ها و همنوائی زير ‏لبی زن ها خاموش شد. خاموشی، خاموشی سنگين معابد! همه واله و ‏مجذوب، خاموش نشسته بودند وبه زن بلوچی خيره شده بودند که ‏گوئی حسرت و اندوه سال ها را ماهرانه در حنجرة طلائی اش تحرير ‏می کرد. زنی ريز نقش، نازک اندام و سياه چرده که از ديار بادهای ‏سوزان و رنج های کهنه می آمد، زنی که از اقليمی دور دست می آمد ‏و گوئی نسبش به رقاصه های معابد هند می رسيد وآوازه خوانی ‏برايش فريضه بود، زنی که جوانی هايش به يغما رفته بود و اينک جور ‏و ستم روزگار را در مجلس بزم روشنفکران ايرانی چهچهه می زد و ‏دم به دم در آوازش تجّلی می يافت. تجّلی! شور و رنج و عشق در ‏آواز ماندگار بلوچ تجلی يافته بود. صدای گرم و گيرای ماندگار همة ‏غم های خفتة آدمی را بيدار می کرد. جادو می شدی، سحر می شدی، ‏رعشه بر اندامت می افتاد و خوش داشتی تا ابد زير درخت سروی ‏بنشينی، روی ماسه های نمدار و علف های شبنم زده بنشينی و خودت ‏را به دست اندوهی نرم و بی پايان بسپاری، اندوه و رنجی که گوئی ‏از ورای قرون می آمد و مثل چشمه ای زلال در رگ هايت جاری می ‏شد. تاب نياوردم، درخشش چشم های درشت و زيبای زن بلوچ را ‏تاب نياوردم، چشم هائی که از پناه دف به من لبخند می زدند. با لبخند ‏شيرين ماندگار جوانه ها می شکفتند و من رويش جوانه های تازه ‏عشق را احساس می کردم و به خودم نهيب می زدم: «صابر!» چرا؟ من ‏که شب ها بی خواب و آواره می شدم و به هوای آواز ماندگار به ‏آبادی می رفتم. همة شبگردی های من به کوی ماندگار ختم می شد. ‏دوباره دل به سياه چشمی باريک اندام باخته بودم؟ نه. نه؟ پس چرا ‏شب ها تا سحر بيدار می ماندم و به سقف اطاق خيره می شدم؟ دو ‏باره عاشق شده بودم؟ از کابوس ها هراس داشتم؟ چرا، چرا سر ‏بريدة کسرا مدام در خواب هايم می چرخيد؟‏

‏- تو هر شب با کفش و لباس می خوابی؟‏

ماندگار مثل سايه به اطاقم خزيده بود، معذّب ايستاده بود و ‏ريشه های چارقدش را می جويد. شرم؟ چه کسی گفته بود که: « شرم ‏برای زن مثل عطراست برای گُل؟» چه کسی ترجمة اين شعر را برايم ‏خوانده بود؟ کسرا؟

‏- مگه تو بر نگشتی به آبادی، ماندگار؟‏

سکوت! چشم های ماندگار می گفت که نرفتم. پيش تو ماندم.‏

‏- ديگه سر و صدای مهمونا نمياد. خوابيدن؟ ‏

‏- مهمان های مهندس دعوا گرفتن و همه شان رفتن.‏

‏ مهمان های مهندس شباهنگ تا دم دمای صبح بحث می کردند. ‏شب ها تا سحر در گوشه ای می نشستم و به گفتگوی آن ها با دقت ‏گوش می سپردم. دنيای تازه ای بود، حرف های تازه ای بود و آدم های ‏تازه ای که برای اوّلين بار می ديدم. استاد اقتصاد سياسی دانشگاه ‏تهران که مدام به قهقهه می خنديد و در بارة لومپن و لومپنيزم سخن ‏می گفت و مسألة عمده اش ذهنيت مذهبی، خرافاتی و عقب ماندة تودة ‏مردم ما بود و می پرسيد چگونه می توان با چنين مردمی انقلابی ‏سوسياليستی را به انجام رساند؟ و مهمتر ازآن، جامعة سوسياليستی ‏را ساخت؟ اگر، اگر انقلابی رخ می داد تغيير افکار و باورها و اعتقادات ‏مردم کاری بود کارستان. ما به يک خانه تکانی و شستشوی درست ‏و حسابی احتياج خواهيم داشت. استاد جوان و شاداب با نويسندة ‏معاصر هم عقيده بود و آخوند ها را که نقشی در توليد نداشتند لمپن ‏می دانست. نويسندة معاصر که حواسش مدام به دنبال آتش مقدّس ‏بود و به هر مستمسک و بهانه ای حرف را به منقل می کشانيد و مدام ‏سراغ شيران را می گرفت. هنر پيشة سرشناس تأتر که گاه و بي گاه ‏مزّه می انداخت و دوستانش را از خنده روده بر می کرد و دل روی ‏دل نويسنده می گذاشت: « از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل!» ‏شاعری عصبی مزاج که با ترياک ميانة خوشی نداشت و شعر های پر ‏شور و انقلابی می خواند و هميشه بحث ها را به چريک ها و مشی ‏مسلحانه می کشاند و در جواب نويسنده که مخالف خشونت بود و ‏می گفت که مردم ما نيازی به قهرمان بازی و ماجراجوئی ندارند، هوار ‏می کشيد: جناب، آن هائی که آدمی را از بستر زندگی اجتماعی و ‏موقعيّت تاريخی اش جدا می کنند و بعد به داوری رفتار او می نشينند، ‏کلاهبردارند. آن ها زمينة اجتماعی را در غبار فرو می برند و به طور ‏مجرّد با اين مفاهيم بر خورد می کنند. نه جانم، دادگاه خلق ما به ازای ‏دادگاه نظامی است. وقتی چند افسر عالي رتبة ارتش حق دارند روی ‏کرسی قضاوت بنشينند و با اشارة انگشت ولينعمتشان حکم اعدام ‏صادر کنند، چرا آن ها که برای احقاق حق مردم می جنگند مقابله به ‏مثل نکنند و دادگاه خودشان را نداشته باشند؟آن ها برای حکمرانی به ‏سر نيزه تکيه کرده اند و چريک ها برای نا فرمانی سلاح بر داشته اند. ‏قهر انقلابی جناب نويسنده! در جنگی اعلام شده هيچگاه هيچ سربازی ‏را به خاطر کشتن دشمن تروريست و قاتل نمی نامند. شاعر عصبی ‏انگار از زبان من حرف می زد. مهندسی که کتاب سرماية مارکس را ‏به تازگی دوره کرده بود، از شادی در پوست نمی گنجيد و سراسيمه ‏و دستپاچه بود و به کسی مجال حرف زدن نمی داد. بحث ها هر بار ‏به جدل می کشيد و با اشارة زن ها، ماندگار دف را بر می داشت و...‏

‏- شيران کجاست؟‏

‏- خانه، کنار منقل، با آن آقای نويسنده!‏

‏ چرا مات و مبهوت مانده بودم؟ چرا؟ من زن و زندگی را ‏نمی شناختم و مدام حيرت می کردم. پی به نيّت ماندگار برده بودم و ‏خيالم را نمی توانستم مهار کنم. نه! خيال من شب ها در هوای زن ‏زيبای بلوچ می چرخيد. خيال من بارها مانند عشقه در زن پيچيده ‏بود و او را سرا پا برهنه کرده بود و روی تخت خوابانده بود. خيال ‏من پيشاپيش عقل و دست هايم حرکت می کرد و مجال انديشيدن ‏نمی داد. کتمان نمی کنم، دوباره غافلگير اميال و غرايزم شده بودم و ‏تمنّای تصرف زن بلوچ در دلم ريشه دوانده بود. شب ها تا ديروقت با ‏خودم کلنجار می رفتم ولی هرگز پيشقدم نمی شدم. کافی بود دست ‏دراز می کردم و آن ميوة رسيده را از شاخه می چيدم. بارها با حسرت ‏خيره می ماندم و دستم به چيدن دراز نمی شد. حتّی زمانی که ميوه ‏پيش پايم افتاد خم نشدم و آن را از زمين بر نداشتم. حال زار او را ‏می فهميدم و هيچ کمکی نمی کردم و دستی زير بالش نمی گرفتم تا ‏آن همه رنج و عذاب نمی کشيد و ناشيانه تقّلا نمی کرد تا توجيهی ‏برای حضورش بتراشد:‏

‏- آمدم تفنگ شيران را بر دارم.‏

شيران و تفنگ بهانه بود! ‏

ماندگار نيتّش را در لفاف حرف های بی ربط می پوشاند تا ‏غرورش لطمه ای نبيند. غرور؟ بله، غرور! ساده نبود. حيله ها بايد در ‏کار می کرد تا همان چند قدم را می پيمود و پاورچين پاورجين به ‏زير زمين می آمد. من چه کردم؟ زن بلوچ از ترس زنجير دانه درشت ‏شيران به من پناه آورده بود و شکوه می کرد. مگر اين همه بهانه نبود؟ ‏بهانه ای می بايست تا شبانه زنی به خلوت مردی بخزد و در انتظار ‏واکنش او پا به پا بمالد:‏

‏- همه ناگهانی رفتند، خانه خالی شد، دلم گرفت، گفتم شايد...‏

لبخندی زد و قدم جلو گذاشت:‏

‏- هر شب تو می آمدی زير پنجره، امشب من...‏

مگر من هر شب برای ديدن نيمرخ اساطيری ماندگار خزر ‏نمی رفتم؟ شبی چندين بار از زير پنجرة او می گذشتم و هر بار زير ‏درخت نارنج به تماشايش پا سست می کردم. ماندگار پی به شبگردی ‏های من برده بود و بی سبب کنايه نمی زد. حالا که همه چيز از پرده ‏بيرون افتاده بود چرا کار را يکسره نمی کردم؟ از چه کسی واهمه ‏داشتم؟ چرا زانوهايم می لرزيدند؟ لابد رنگم پريده بود، گيج شده ‏بودم و کلامی به خاطرم نمی رسيد. جوانی، تنهائی، سال ها زندان و ‏دوری و محروميّت، در اين سال های اخير مدام تنها بودم و سر ‏انگشتانم دکمة پستان زنی را نوازش نکرده بود، سال ها با زنی در ‏نياميخته بودم، از بوی ماندگار که پای تخت زانو زده بود سر مست ‏شده بودم. زنی دل باخته و شيدا که آمده بود و پناهی می جست. ‏کولی عاشقی که سرتاسر شب در خيال چنين دمی پر شور و ديوانه ‏سر آواز خوانده بود و هر بار با لبخند ترانه اش را به من پيشکش ‏کرده بود. به کجا می رفتم؟ من از دنيای زن بلوچ چه می فهميدم؟ ‏خيانت؟ وجدان؟ فقر و تنگدستی؟ دنيا قديم است و عشق قديم تر از ‏دنيا. نه صابر، نه، فقر ودارائی همة رفتار و کردار آدميزاد را توضيح ‏نمی دهند. آدميزاد موجود غريبی است نه. ماندگار تسليم فقر نشده ‏بود. ماندگار در برابر جوانی و زيبائی زانو زده بود. لب های تبدار و ‏پر تمنا و دهان کوچکش در عطش بوسه ای نيمه باز مانده بود. آن ‏چشم های شهلا و نجيب، آن چشم ها همه جا مرا را می جستند. گيسو ‏رها کرده بود و چشم از من بر نمی داشت. به کجا فرار می کردم؟ ‏مگر شب ها در طلب او شانه به شانه نمی شدم؟ مگر اندام او را بارها ‏در خاطرم مرور نکرده بودم؟ مگر طرح اندام برهنة او را در دفترچة ‏کاهی نکشيده بودم؟ پس چرا به خودم دروغ می گفتم؟ کتمان نمی کنم. ‏خوش داشتم دامنش را آرام آرام و با ناز بالا می زد تا جای کبود ‏دانه های زنجير را روی پوست ترياکی رنگش می ديدم. صدای کوبش ‏قلبم را می شنيدم. کامم خشک شده بود و مسحور و بی اراده حرکت ‏انگشت ماندگار را دنبال می کردم. سر انگشت ماندگار روی نرمی ‏رانش می لغزيد، لبة دامن گشاد و گلدارش را نرم نرمک بالا می برد و ‏از درد لب می گزيد. کجائی صابر؟ چرا دستم را مانند مار گزيده ها ‏پس کشيدم و از جا جستم؟ خيالم تا کجا ها رفته بود که ناگهان از ‏جا پريدم؟ گرمای حضور معطّر آن زن زيبا و طنّاز بلوچ مرا تا کجاها ‏برده بود؟ تا کجاها؟

‏- تخم شمر با زنجير کبابم کرد. می بينی؟

نه، نه، جائی را نمی ديدم. بايد چند بار مژه می زدم تا آن ‏آبنوس خوشتراش از غبار بيرون می آمد.‏

‏- تب کردی؟ چرا می لرزی؟ ‏

دست روی پيشانيم گذاشته بود و با مهر نگاهم می کرد و ‏لبخند می زد. لبخندش محزون بود.‏

‏- خدا گواهه، خدا خودش گواهه که من گناهی ندارم. مهرت ‏به دلم افتاده. چکار کنم؟

‏- ماندگار من، من ...‏

‏- امشب برای تو آواز می خواندم. نشنيدی؟ امشب فقط برای ‏تو می خواندم. برای تو ...‏

‏- بر گرد ماندگار، چرا تنهائی به ولايت بر نمی گردی؟

گفتگو به بی راهه افتاد. ماندگار دامنش را رها کرد و مدّتی سر ‏در گم و ناباور به چشم هايم خيره شد:‏

‏- چه کنم؟ طلاقم نمي ده، طلاقم نمی ده که بر گردم ولايتم.‏

‏- آخه چرا با شيران لج می کنی که با زنجير کتکت بزنه؟‏

‏-چه خوش خيالی آقا، چه خوش خيال. لابد باور کردی که من ‏کجتابی می کنم؟ ها؟ شيران خودش می گفت تا نانمان آجر نشده برو ‏برای مطرب ها آواز بخوان. خدا به سر شاهده خودش می گفت و بعد ‏با زنجير به جانم می افتاد. بله، با زنجير کتکم می زد و می گفت: « زنکة ‏پتياره چرا خوش رقصی کردی؟ می گفت: « چرا هنگام خواندن قر و ‏غمزه می آمدی؟» ملتفتی آقا؟‏

‏- نمی فهم، مگه شوهرت ناخوشه؟‏

‏- خير، شيران ناخوش نيست، هراس داره مبادا مهمان های ‏مهندس برنجند و ازکار بيکارش کنند.آدم معتاد محتاطه، جان شيران ‏به ترياک بسته ست، من که گناهی ندارم. چکار کنم؟ بخوانم کتک ‏می خورم، نخوانم کتک می خورم. شيران به همه بد بين شده. شيران ‏بيست سالی از من بزرگتره، زر خريد گيرآورده، دشنام می ده، کتکم ‏می زنه. من که آشنائی در اين ولايت ندارم که به آن ها پناه ببرم، ‏غريبم، غريب اين ولايتم ...‏

تفنگ شيران را از گل ديوار برداشتم وبه دست ماندگار دادم. ‏شکست. توی خودش شکست. راه افتاد و زير لب گفت:‏

‏- چرا با پای خودم آمدم که خوارم کنی؟‏

‏- نه، ماندگار...‏

ماندگار عاشق ناگهان گم شد، تفنگ را به شانه اش انداخت:‏

‏ - لابد نمک گير شيران شدی؟ ها؟ نان و نمک؟ ها؟ من اگر ‏فروشی بودم شيران تا حالا به صد نفرم فروخته بود. باکش از نان و ‏نمک هم نبود.‏

بال آستيش را گرفتم و گفتم:‏

‏- گوش کن ماندگار،من نامزد دارم من در وضعی نيستم که... ‏

‏- لازم نيست. فهميدم. زبان به کام بگير، يک دم گوشت را به ‏من بسپار. اشتباه کردم، بله، اشتباه از بلخ بر می گردد. منتها خيال ‏نکن تو نجيبی و ماندگار بلوچ نانجيب.‏

‏ - من کی گفتم که تو نا نجيبی؟‏

‏ - حق داری مرد مقبول، تو هنوز جوان و زيبائی ولی من ‏جوانی ام را پشت سر گذاشتم ... نه، چرا دروغ بگويم. تو مرا به ياد ‏نامزدم انداختی. می بينی؟ در جوانی نامزدی داشتم که مثل افراسياب ‏رشيد و مثل يوسف مصری زيبا بود. هفده ساله بودم و در هوايش ‏مثل بلبل مستان چهچهه می زدم. زمانه وفا نکرد. نامزدم در جنگ با ‏امنيّه های دولتی تير برداشت و ماندگار بيوه شد. اين نامرد هزار رنگ ‏چاچولباز از راه رسيد و دو تا نخل و يک جوال آرد گندم به بابام داد ‏و افسارش را به گردنم انداخت. مفتی صاحبم شد. آواره ام کرد. ‏نامرد! از آن سال ها به هيچ کسی دل نبستم. بله، دلم با عادل مرد. دل ‏مرده بودم تا تو را شبانه در کوچة آبادی ديدم و مهرت به دلم افتاد. ‏گفتم که تا خيال کج نکنی. ماندگار بلوچ پا سبک و هرزه گرد نيست. ‏عقلم را باختم و با پای خودم آمدم که... سزاوارم، سزاوارم.‏

‏- ماندگار، کجا رفتی ماندگار؟ ‏

‏ از پی ماندگار بيرون دويدم. زن بلوچ، تفنگش را حمايل شانه ‏کرده بود و از سينه کش تپه بالا می آمد و سرش را می جنباند:‏

‏- مهمان آمد، چه مهمانی. زن بيچاره خونريزی داره، گمانم ‏وضع حمل می کنه، کاش خانم دکتر نرفته بود. ‏

ماندگار ساده دل! مهمان های نا بهنگام مهندس برای خوش ‏گذرانی و يا وضع حمل به ويلا نيامده بودند. خيال باطل! دختر جوان و ‏پريده رنگ حامله نبود، مريم ريزنقش ساروی زخمی شده بود و خون ‏دامن پيراهن مردانه و پاچة شلوار گشاد نظامی و کتانی هايش را ليچ ‏انداخته بود. دستی به شکمش گرفته بود و خون از لای انگشت هايش ‏می جوشيد و بر شن ريزه های کف گاراژ می چکيد و گله به گله لک ‏می انداخت. دختر زخمی از گردن مجيد آويخته بود و به سختی قدم ‏از قدم برمی داشت. ناله نمی کرد، دخترک لبش را به دندان گرفته بود ‏و ناله هايش را زير دندان می جويد.‏

‏- مريم؟! ‏

مريم ريزه لبخند بی رمقی زد و به سرفه افتاد. از کدام ولايت ‏می آمدند؟ سماورساز به من گفته بود که از شهر ساری رفته بودند. ‏نرفته بودند؟ چرا دم دمای سحر به آن جا پناه آورده بودند؟ لابد از ‏اقامت موقّتی خانم دکتر خبر داشتند؟ مگر کاری از دست خانم دکتر ‏نيمه مست ساخته بود؟ وسايل جرّاحی داشت؟ دختر زخمی بايد جرّاحی ‏می شد و پارگی شکم و پهلويش بخيه می خورد. چرا به بيمارستان ‏نرفته بودند؟ بيم دستگيری؟ بيم پليس؟ احمق، اگر بيم پليس نمی بود ‏به ويلای مهندس نمی آمدند. کجا در گير شده بودند؟ پليس در تعقيب ‏آن ها نبود و دير يا زود سر از ويلا در نمی آورد؟ رد گم کرده بودند؟

‏- کاش خانم دکتر اين جا بود.‏

‏ ماندگار جلو دويد، زير بازوی دختر زخمی را گرفت، کمک ‏کرد و او را با احتياط روی تخت خواباند، زانو زد و دکمه های پيراهن ‏مردانة او را باز کرد و دست مريم را از روی زخم بر داشت:‏

‏- يا قمر بنی هاشم، تير خورده! ‏

مجيد رو به من بر گشت، دانه های باران روی شيشه های ‏عينکش نشسته بود. نگاهش هنوز تلخ و کدر بود.‏

‏- غير از شما دو نفر چه کسی اين جاست؟ ‏

عينک و باران و گلوله!‏

‏- نه، هيچ کس!‏

‏ - الکل، عرق، ويسکی چيزی دم دست هست؟‏

‏- الکل طبّی نه ولی ودکا و ويسکی، پيدا می شه.‏

از پلّه ها بالا دويدم، بطری ودکای مراغه را از يخچال آشپزخانه ‏بر داشتم. ملافه؟ ملافه ها را ماندگار اطو می کشيد و توی کمد حمام ‏می چيد. شايد الکل سفيد هم روی ميز توالت خانم پيدا می شد. برای ‏شستن زخم آب جوش هم لازم بود. سر راه گاز آشپزخانه را روشن ‏کردم و با شتاب از پلّه ها پائين رفتم. ماندگار پای تخت زانو زده بود ‏و با سر آستين عرق پيشانی دختر زخمی را می گرفت:‏

‏- طاقت بيار خواهرم، الان طبيب خبر می کنم!‏

مريم رو به ما برگشت، لب های خشکيده و بی خونش به لبخند ‏بی رمقی باز شد:‏

‏- آب، برام يک ليوان آب بيار. مجيد، آب.‏

‏ مجيد ليوان ودکا را به لب های دختر زخمی نزديک کرد:‏

‏- بخور، يه جرعه بخور.‏

‏- آب، تشنه م، آب مجيد!‏

‏ - زخم خانم کاری است ارباب، الکل افاقه نمی کنه، غمت ‏نباشه خواهر، الان طبيب خبر می کنم.‏

‏ ملافه را به دست ماندگار دادم و گفتم:‏

‏ - آخه اين وقت شب طبيب کجا پيدا مي شه؟‏

‏ - خانة ملا حسن شکسته بند ديوار به ديوار خانة ماست. ‏بيا، همراه من بيا مرد جوان.‏

‏- کجا؟ آخه شکسته بندی چه ربطی به جرّاحی و طبابت داره ‏ماندگار؟ ديوانه شدی؟

‏- ملا حسن شکسته بند از همه چی سر رشته داره.‏

رو به مجيد چرخيد و به زاری گفت:‏

‏- ارباب، با اين همه خون ريزی خانم تا سحر تلف مي شه، ‏اجازه بده طبيب خبر کنم.‏

‏- دست نگهدار خانم. دوستمان رفته دنبال دکتر جرّاح.‏

‏ سگ ناتور زابلی پارس می کرد و ماندگار بلوچ کنار تخت مريم ‏بی تابانه پا به پا می شد:‏

‏- ببری بی سبب پارس نمی کنه ارباب...‏

‏ مريم سرش را به سختی بلند کرد و آهسته گفت:‏

‏- مجيد، شايد جلال با دکتر بر گشته.‏

‏ مجيد دست روی شانه ام گذاشت و شمرده شمرده گفت:‏

‏- ما مجبوريم رفيق مريم رو اين جا بستری و معالجه کنيم. ‏ممکنه اين کار چند روزی به درازا بکشه. نمی خوام کسی به حضور ‏او پی ببره. فهميدی کسرا؟ دکتر جرّاح امشب چشم بسته مياد و چشم ‏بسته بر می گرده. گوش کن کسرا...‏

‏- کجا درگير شدين؟ سماورساز ...‏

‏- تو هنوز ياد نگرفتی گوش کنی؟‏

گلوله ای در هوای مه گرفته و بارانی شليک شد و حرف مجيد ‏نيمه کاره ماند. سگ ناتور زابلی زوزة دردناکی کشيد و به رنجموره ‏افتاد. ماندگار تفنگش را سر دست گرفت و بيرون دويد. از پله ها بالا ‏پيچيدم و برق سالن و آشپزخانه را خاموش کردم. شب به آخر ‏رسيده بود و دريا آرام آرام از تاريکی بيرون می آمد. باران ريزی ‏می باريد و دانه های باران بر جام پنجره می لغزيدند و سروهای ‏مطبّق اشک می ريختند: ببری! لاشة بَبری در شيب راه شنی افتاده بود ‏و زنجموره هايش بريده بود. ماندگار بيهوده گلو جر می داد و رو به ‏بَبری می دويد و سر و دست می جنباند. تک تيری در هوای بارانی ‏ترکيد، دو لول شکاری از دست ماندگار پريد، زن بلوچ دور خودش ‏چرخيد و زير درخت نارنج به شانه غلطيد:‏

‏- سوختم شيران، سوختم!‏

مجيد به سالن آمده بود و پشت سرم نفس نفس می زد:‏

‏- تو چيزی نمی بينی؟ از کدوم طرف شليک کردن؟‏

‏- سوختم شيران، حسرت به دل از دنيا رفتم خدايا، سوختم!‏

باران سحری و هوای گاوگم و ابری چشم اندازم را کور کرده ‏بود. همهمة گنگی از آبادی می آمد و در خروش مداوم امواج دريا ‏محو می شد. زن بلوچ هنوز می ناليد و باران مثل دم اسب می باريد ‏و شمشادهای خيس کناره جادة شنی زير نور مهتابی ها برق می زدند. ‏اگر کسی مختصر تجربه ای از تاکتيک جنگی می داشت شمشادهای ‏دامنة تپه را را ناديده نمی گرفت. شايد، شايد به همين خاطر ناگهان ‏احساس کردم سايه هائی در پناه شمشادها می لغزيدند و پشت خم ‏پشت خم رو به بالا می آمدند.‏

‏- تو چيزی نمی بينی؟‏

‏- شمشاد ها، پشت شمشاد ها.‏

‏- به ما خيانت شد، لو داد بی شرف!‏

چه کسی لو داد؟ مجيد روی پاشنة پا چرخی زد و با شتاب ‏از پله ها سرازير شد. به کجا می رفت؟ بارها از سماورساز و کسرا ‏شنيده بودم که چريک زنده به دست پليس نمی افتد. شنيده بودم که ‏چريک گلولة آخر را برای خودش نگه مي دارد. ولی مريم سلاح نداشت. ‏سيانور؟ مجيد؟ نه، اين کار از آدمی مثل مجيد ساخته نبود. شايد اگر ‏سماورساز به جای او بود کار را با دختر زخمی يکسره می کرد ولی ‏مجيد ... چند پلّه از پی او آهسته آهسته پائين رفتم و در نيمه راه پا ‏سست کردم. محيد انگار با خودش حرف می زد و صدای مريم به ‏گوش نمی رسيد. برگشتم. حتّی از تصور آن صحنه مهره های پشتم ‏می لرزيد. لابد مريم ريز نقش ساروی به زير تخت خزيده بود و با ‏ملافه و پتوی کهنه استتار کرده بود و چشم های وحشت زده اش روی ‏لولة مسلسل دستی رفيق همرزمش دو دو می زد. لابد مجيد بالشی ‏روی صورت مريم زخمی می گذاشت، رو بر می گرداند و چشم بسته ‏شليک می کرد. بر گشتم. ناله های جگر خراش ماندگار بريده بود. زن ‏بلوچ حسرت به دل از دنيا رفته بود و مرگ، مرگ در کمينم نشسته ‏بود. به ديوار چسبيده بودم و انتظار می کشيدم. مرگ! دو باره با ‏مرگ رو به رو شده بودم و اين بار به خواهرم فکر می کردم. به فلک ‏نقره فام. چهرة چريکة زخمی از خاطرم پاک شده بود و به جای او ‏خواهرم فلک را می ديدم. خيس عرق بودم و دلم می خواست به زير ‏زمين می رفتم و مطمئن می شدم. آن دختری که روی تخت در خونش ‏غلتيده بود، خواهرم نبود؟ ها؟ دخترشاطر کجا بود و چرا خيالش اين ‏همه عذابم می داد؟ ‏

‏- به هر حال جان سالم به در نمی بره! ‏

‏- می خوای چکار کنی؟‏

‏ صدا در گلوی مجيد شکست.‏

‏- محاصره شديم، مريم ... مريم...‏

دست دراز کردم تا مسلسل دستی را از او بگيرم. داد کشيد:‏

‏- مگه ديوانه شدی؟ ‏

رعدی در دل آسمان ترکيد، جام شيشه فرو ريخت و صدای ‏مجيد در غرش مداوم رگبار مسلسل تکه تکه شد.‏

‏- منتظر... چی... هستی؟

به ديوار چسبيده بودم، مثل تابلو به ديوار چسبيده بودم و ‏نمی توانستم تصميم بگيرم. ويلای زيبای مهندس شباهنگ را شبانه ‏به رگبار بسته بودند و از هر سو گلوله بر در و ديوار می باريد و ‏خاک و خاشاک بر سر و صورتم می پاشيد و من سراسيمه به دنبال ‏سيانور جيب هايم را می گشتم و چيزی نمی يافتم. مجيد از پلّه ها بالا ‏پيچيد و در پا گرد دو باره هوار کشيد: ‏

‏- منتظر چی هستی کسرا؟ چرا فرار نمی کنی؟‏

‏- مريم، من مريم رو با خودم می برم.‏

‏- کجا می بری؟ قبرستون؟‏

‏- مجيد. تو تنها حريف اونا ...‏

‏- اگه دير بجنبی ...‏

تتمة حرفش را رگبار مسلسل روبيد و به گوشم نرسيد. بی ‏فايده بود، ماندنم بی فايده بود. بايد هر چه زود تر می رفتم و جانم ‏را نجات می دادم. هيچ کاری از دست من ساخته نبود. مجيد به طبقه ‏بالا رفته بود و گويا از پنجره شليک می کرد. صدای مسلسل يک دم ‏خاموش شد. از جا کندم و به زير زمين دويدم. مريم روی تخت به ‏پشت افتاده بود، دستش آويزان بود. دخترک با چشم های بی فروغ ‏به سقف نگاه می کرد. سؤالی بی جواب در چشم هايش يخ بسته بود ‏چرا؟ چرا؟ زانو زدم و با کف دست پيشانی اش را لمس کردم. پيشانی ‏مريم هنوز گرم بود. دهانش نيمه باز مانده بود و رشته خونی از ‏گوشة لب ها تا زير چانه و گردنش لغزيده بود. بيهوش شده بود؟ مرده ‏بود؟ به همين سادگی؟ ‏

‏- به هر حال جان سالم به در نمی بردی، خواهرکم.‏

صدای خودم را نشناختم. صدايم رگه دار و بغض آلود شده ‏بود. احساس می کردم جنازة خواهرم را درآن زير زمين جا می گذارم ‏و فرار می کنم. وسايلم را بر داشته بودم و پا به راه دم در ايستاده ‏بودم و نمی توانستم چشم از دخترک مجروح بردارم. رگبار مسلسل ‏از جايم کند، به خودم آمدم، کپسول سيانورم را زير زبانم گذاشتم و ‏رو به تاريکی دويدم. شيب ملايم تپّه را مار پيچ می دويدم و رو به ‏درختچه های انبوه خيز بر می داشتم. مجيد نهيبم کرده بود و من مثل ‏شکار گريخته بودم و دور از تير رس گلوله ها، توی نهر آب، در پناه ‏بوته های تمشک و درختچه های وحشی بز خو کرده بودم و دلم به ‏رفتن رضا نمی داد. نمی دانم چرا احساس سرباز ترسوئی را داشتم ‏که به دشمن پشت کرده بود، سرباز ترسوئی که لاشه اش را با خفّت ‏و خواری به جلو می کشاند. ترديد؟ بله، به درستی رفتارم شک کرده ‏بودم و با صدای ترکيدن هر گلوله بر می گشتم و از لای بوته ها ‏سرک می کشيدم: مريم! هر چه در دامنه تپّه بالاتر می رفتم بوته ها و ‏درختچه ها انبوه تر می شد و سرعت نهرآب بيشتر. شب به آخر ‏رسيده بود و آسمان و کوه و جنگل در تودة ابر و مه فرو رفته بود و ‏باران بی امان می باريد. از نهر آب بيرون آمدم و درختی را در آن ‏دور های دور نشان کردم. اگر خودم را به بالای درخت می رساندم ‏می توانستم ويلای زيبای مهندس شباهنگ را زير نظر بگيرم. رو به ‏تک درخت دامنة تپه می دويدم که ناگهان رعدی ترکيد و انفجار مهيبی ‏زمين و هوا را لرزاند و پژواکش در کوه مه گرفته مکرر شد. ختم ماجرا! ‏دود غليظی از پشت شمشادهای کنار جادة شنی بالا می رفت و مرغان ‏دريائی بر فراز ويلای مهندس پر می کشيدند و وحشت زده شيون ‏می کردند و رو به دريای کبود می رفتند. دريا و مه آسمان و باران ‏جنگل در هم آميخته بودند و طبيعت، اين پير بی خيال و بی دغدغه به ‏راهش ادامه می داد و باکش از ترکش خمپاره و رکبار مسلسل ‏موجودات دو پای روی زمين نبود. باران بر چهره ی اساطيری و ‏زيبای ماندگار دريای خزر می باريد و خون و حسرت اورا می شست ‏و به خاک می برد. مريم ريز نقش چريک خاک می شد و از خاکش ‏بنفشه می روئيد و مجيد در قلب دوستانش به خاک می رفت و دريای ‏خزر همچنان می خروشيد و می خروشيد و مرغان دريائی بر آسمانش ‏پرواز می کردند و ما نبوديم. بودن؟ کاش می توانستم آن دم بودن ‏را به تصوير می کشيدم و در گوشة کاغذ ثبت می کردم. انگار از ما ‏همين نقش ها و تصاوير به جا می ماند. واقعاً می ماند؟ من اگر نقّاش ‏می شدم يادگاری از من روی زمين باقی می ماند؟ چرا تمام روز زير ‏باران قدم زدم و سر انجام برگشتم تا در کنار سماورساز بجنگم؟ ‏سرم پر از صدای انفجار گلوله بود و ذهنم مسخّر و مسحور طبيعتی ‏که در برابرم آغوش گشوده بود، هزاران طرح و رنگ در خيالم نقش ‏می بست و در همين حال نيروئی ناشناخته و درونی مرا به سوی ‏سماورساز می راند. من همه چيز را در هر موقعيّتی به شکل تابلو و ‏تصوير و رنگ می ديدم و حتّی مفاهيم انتزاعی را تا درک و هضم کنم ‏در خيالم نقّاشی می کردم و آن ها را دو باره می آفريدم. ذات و زبان ‏و زندگيم خط و رنگ و نور بود و با رنگ و خط می انديشيدم و هرگز ‏نمی توانستم گريبانم را از چنگ اين ناخوشی رها کنم. چرا تا شب ‏زير باران ريز پائيزی، روی برگ های زرد و ارغوانی و نارنجی قدم ‏زدم و سر انجام راهم را کج کردم؟ راه ديگری برايم وجود نداشت؟ ‏راه من به ميدان تير چيتگر ختم می شد؟ بارها با مرگ رو به رو شده ‏بودم ولی هرگز باورنکرده بودم که مرگ، سر انجام مانند جانوری ‏غريب در برابرم خواهد خسبيد و با دو چشم سفيد نگاهم خواهد کرد. ‏مرگ را باور نمی کردم. جوانيم مجال نمی داد. جوانی با مرگ بيگانه ‏است. جوانی سرشار از زندگی است و مرگ را به بازيچه می گيرد. ‏پيری از مرگ هراسان است و به هر شاخة شکسته ای می آويزد و ‏من، آرزو داشتم هرگز به آستانة پيری نرسم. از پيری و درماندگی ‏بيزار بودم، بيزار. از خواری و ذلت بيزار بودم. مگر به همين خاطر ‏بر نگشته بودم تا غرورم را ارضا کنم؟ تا خوار و سر شکسته و ‏زبون در حاشية زندگی پرسه نزنم؟

‏- ديوانگی نکن پسرم!‏

کاش می شد با پند واندرز آدم ها و دنيا را عوض کرد. ‏

روز ها و روزها در کوی و برزن و بازار می چرخيدم و زير ‏لب با خودم حرف می زدم. کدام ديوانگی؟ مردم ما قرن ها نصيحت ‏شنيده اند و زندگی همچنان به راه خودش رفته است. زندگی؟ منبرها ‏کهنه و سائيده شده اند و زبان ها مو در آورده اند و بازار هنوز ‏همان است که بود و حمّال ها هنوز در ازای سکّه ای عرق می ريزند و ‏طی قرن ها و قرن ها کالاهای گرانبهای اهل دولت و ثروت را جا به ‏جا می کنند و ظهرها در ساية گاری های لکنته و ديوار پوسيدة ‏مسجدی تکّه نانی را سق می زنند. نه صابر! دنيا هنوز قديم است و در ‏بر همان پاشنة قديمی می چرخد. می بينی؟ دوره گردهائی که از آن ‏سوی تاريخ می آيند و گرسنگی را جار می زنند. گداهای ژنده پوش ‏و معلولينی که انگار از عهد دقيانوس روی پلّه های مساجد نشسته اند ‏و لب های بی خون و تناس بسته شان به دعائی ناتمام می جنبد. بوی ‏کهنه و سگ جانی که در شبستان مساجد ميهن ما می چرخد و سر ‏گيجه می آورد. اورادی که نخ نما شده اند و مانند رؤياهای ديوانه ای ‏در هم می پيچند و راه به جائی نمی برند. احاديثی که بوی شير شتر ‏و موی بز و ريگ های روان صحرا می دهند و ذکر مصائبی که هرگز ‏به آخر نمی رسند. تعزيه خوانی و عزا داری و سينه زنی. اشک و آه و ‏ناله و آن سر بريده ای که از صحرای سوزان کربلا تا دور افتاده ترين ‏روستا ها بر سر نيزه می رود و هرگز خون آن گلوی بريده خشک ‏نمی شود. مردمی که در زمانة اصحاب کهف سنگ شده اند، به خواب ‏رفته اند و مانند خوابگردها قدم بر می دارند. می آيند و با نگاه گم و ‏گيج در آب چرک و کثيف پاشوره وضو می گيرند و در صف نماز ‏جماعت خواب شير برنج و ذغال می بينند. همه غايبند و فکر و ‏خيالشان در گير چيزی است که هيچ ربطی به حضور آن ها در نماز ‏جماعت ندارد. زندگی؟ اين زندگی مانند جوز پوکی خالی است. همه ‏چيز از درون پوکيده و سياه شده ولی پوستة جان سخت آن هنوز پا ‏بر جاست. عادت! عادت کرده اند که پای منبر بنشينند و به روزگار ‏سياه خودشان گريه کنند. هيچ، هيچ چيز تازه و نوی در اين تکرار ‏ملال آور وجود ندارد. هيچ پرسشی پيش نمی آيد، پاسخ همة سؤال ها ‏از پيش داده شده. مردم ما از روی نسخه هائی زندگی می کنند که ‏قرن ها پيش تجويز شده، شستن اين نسخه ها کار ساده ای نخواهد ‏بود. تغيير؟ بله، بايد از جائی شروع کرد. از کجا؟ من از کجا شروع ‏کرده بودم و به کجا رسيده بودم؟ کجا بودم؟ چه می کردم؟ کجائی ‏نقره فام؟ توی صف نماز جماعت مسجد شاه؟ تو که سال ها پا به ‏مسجد نگذاشته بودی؟ سيانور، مسجد شاه و شپش ها!‏

‏- طاعت قبول!‏

صدای آشنائی زير گو شم به پچ پچه می گفت:‏

‏- چقدر لاغر شدی رفيق؟‏

لاغر؟ چند شب زير باران پياده راه رفته بودم؟ روزها در پناه ‏درختی، صخره ای، تخته سنگی گز می کردم و سر لک چرت می زدم ‏و شب ها راه می افتادم تا خودم را به مسجد شاه برسانم و مثل جنازه ‏بيفتم. کوه و دشت و درّه و جنگل را پياده گز کردم تا کم کم به ريخت ‏و قيافة گداهای ژنده پوش دم مسجد شاه در آمدم و بی هيچ غم و ‏دغدغه‌ ای با آن ها بُر خوردم. کف پاهايم تاول زده بود، ريشم بلند ‏شده بود، لباس هايم چرک و پاره شده بود، چشم هايم خانه کرده بود ‏و توی حدقه دو دو می زد، زير زبانم از تماس مداوم کپسول سيانور ‏زخم شده بود و آزارم می داد و باز در خيالم، از خودم و روزگارم ‏طرح می زدم و به ديوار خاطرم ميخ می کردم. من اين طرح ها و ‏تصاوير را هرگز فراموش نخواهم کرد، هرگز! آن ها را با خودم به ‏گور خواهم برد. پائيز و جنگل باران خورده و ابهت و عظمت کوهی ‏که تمام رمقم را گرفته بود و صدای زنی که هر از گاهی در گوشم ‏زنگ می زد: آواز جانگداز ماندگار خزر.‏

‏ ‏