آفاق - نقل از مجموعه داستان «ایستگاه باستیل»

خمپاره‌ای در خواب آفاق ترکید‎.‎

پیرزن سراسیمه سر از بالش برداشت و به آسمان بالای سرش ‏نگاه کرد. از سرخی‎ ‎خون و گرمای آتش و تالاب‌های انباشته از اجساد ورم ‏کرده اثری نبود. آن پردۀ‎ ‎هولناکی که سرتاسر شب تن و جانش را در ‏عذاب سوزانده بود، ناگهان پیش چشمش‎ ‎فرو افتاد. نفسش راست شد و با ‏ناباوری خیره خیره به اطرافش نگریست. شب از‎ ‎بیابان رفته بود و آواز ‏خوش کاکلیها همراه نسیم در هوای نازک صبح موج می‌زد‎ ‎و بوی زندگی ‏را بوته به بوته، دشت به دشت می‌برد. زمین بیدار بود و شوری‎ ‎شبنم را ‏ذره‌ذره می‌مکید و آفتاب در پناه تپه ماهورها سرخی شرم به رخسار‎ ‎داشت و خاله آفاق این همه را نمی‌توانست به درستی حس کند‎.‎

هنوز سنگینی آن دست بریده و خون‌چکانی را که سرتاسر شب با ‏خودش راه‎ ‎برده بود، احساس می‌کرد و با شک و تردید خاک نرم کنار ‏خوابگاهش را به آرامی‎ ‎با کف دست می‌کوبید و وردی را از سر عادت زیر ‏لب می‌خواند. نه، هوش و‎ ‎حواسش در پی نماز نبود، نگاهش به راه رفته و ‏خودش را از یاد برده بود. گم‎ ‎شده بود و بی‌مقصود و ناآگاهانه چوب و ‏چلیک توی اجاق می‌ریخت تا آتش را‎ ‎گیرا کند. توبره و بیلچه‌اش را از بیخ ‏دیوار خانه‌بند برداشت و یکدم رو به‎ ‎راه مالرو، بی‌حرکت ایستاد. بیابان و ‏راه خالی بود و او، پایش کشش رفتن به‎ ‎جالیز را نداشت. دلش نخ‌نخ ‏می‌شد و عزایم روی گودی سینه‌اش می‌لغزید و قلبش‎ ‎را بی‌خبر مالش ‏می‌داد و آفاق حتا این را از خاطر برده بود و می‌رفت تا‎ ‎خودش را با ‏بوته‌های خربزه سرگرم کند. چرخی مادرانه دور هر بوته می‌زد و‎ ‎دستی به ‏مهر بر برگهاشان می‌کشید و شاخه‌ای را که باد شبانه تابانده بود‎ ‎صاف ‏می‌کرد و کلوخی روی ساقۀ ترد و نازک‌اش می‌گذاشت و نگاه‌اش را در ‏لابلای‎ ‎برگها و گل‌های زرد و زیبا و پیچک‌ها می‌دواند تا شاید «بارِ» تازه ‏را ببیند.‏‎ ‎زایش هر گل فرزندی بود، فرزندی کوچک به عزیزی «حسنک» ‏که به جبهه رفته بود و‎ ‎کُرک نرم هر هندوانۀ یکشبۀ نورس موی تنک تازه ‏رسته بر چانۀ او... خاله‎ ‎آفاق با یاد پسرش لبخند زد و بی‌اختیار عزایم را ‏در مشت فشرد و خود را‎ ‎یافت: نامۀ ناخوانده‌ای که با دلواپسی توی عزایم ‏گذاشته بود تا هر چه به‎ ‎سینه‌اش نزدیک‌تر باشد. گویی بوی «حسنک» از ‏نامه می‌آمد. اگر چه پیرزن کاغذ را‎ ‎وارونه گرفته بود. اگر چه کلمه‌ها در ‏نگاه‌اش تار و گنگ بودند، ولی او لبخند‏‎ ‎فرزندش را می‌دید و حتا بوی تن ‏گرما زده‌اش را احساس می‌کرد:‏

‏«می‌گن خیلی گرمه اون طرفا، جنازه‌ها یه روزه می‌گندن.»‏

میلی باطنی او را وا می‌داشت تا از خوانده شدن نامه طفره برود. ‏می‌ترسید‎ ‎اما نمی‌خواست قبول کند که می‌ترسد. با خودش روبرو نمی‌شد. ‏خود را به‎ ‎فراموشکاری می‌زد و با لاقیدی، پیری را بهانه می‌آورد تا تن ‏ندهد. هراس‎ ‎داشت از باز شدن نامه. بارها قصد کرده بود راه بیفتد و به ‏آبادی برود.‏‎ ‎بارها تا نیمه راه رفته بود و برگشته بود و حالا آرزو داشت تا ‏هیچ‎ ‎تنابنده‌ای از این سو گذر نکند. بگذار زبان نامه بسته بماند. دل‌اش به ‏خوانده‎ ‎شدن‌اش بار نمی‌داد. زیر لب گفت:‏

‏«حتماً یه کسی گذرش به اینطرف می‌افته.» ‏

با بیزاری این فکر را از خود راند و دست به بیلچه‌اش برد تا ‏شاهریشه‌ای را‎ ‎که از خاک بیرون افتاده بود خاک بدهد و با پنجۀ را لگد ‏کند. هر بار که به‎ ‎کاری مشغول می‌شد خودش را از یاد می‌برد و با نامه تا ‏آن دورها می‌رفت و‎ ‎برمی‌گشت. مدتی بود که خاک گلوی بوتۀ خربزه را ‏لگد می‌کرد. نمی‌توانست‎ ‎نگاهش را از بوته‌ها بکند. چنین قصدی نداشت. ‏او حتا در خیال جالیز نبود. با‎ ‎همۀ دلبستگی‌ای که به محصولش داشت. ‏آن را از یاد برده بود و این را چه کسی‎ ‎باور می‌کرد؟ آفاق که هر بوته را ‏تک‌تک می‌شناخت، از خردی می‌شناخت، آفاق‌که دم به دم با آن‌ها زیسته ‏بود و با هر جوانه جوانه زده بود و با هر پیچک‏‎ ‎گره خورده بود، آفاق که ‏نبض‌اش در رگ هر برگ می‌زد، به یکباره چنان شده بود‎ ‎که دیدن این ‏بوته‌ها حتا ملول‌اش می‌کرد‎.‎

‏« پیر سگ شل.»‏

در نگاه بهت زدۀ آفاق اشک ساقۀ شکسته بود و پوست نازک تازه ‏جویده شدۀ خربزۀ‎ ‎دیم و رد پای همان آشنای قدیمی، روباه، بیل‌اش را با ‏غیظ به زمین کوفت و کنار‎ ‎بوتۀ مثله شده زانو زد:‏

‏«دله ‌دزد ضعیف‌کش!»‏

به تَلِ سیّد نگاه کرد. دور بود و او به چشم‌اش نمی‌دید که اینهمه ‏راه پای پیاده‎ ‎برود و دم قال روباه کاهدود کند و به انتظارش بنشیند و با ‏ارجن کمرش را‎ ‎بشکند. همان کاری که پارسال «حسنک» کرد. آه کشید ‏و چشم از افق برداشت:‏

‏« حسنک، حسنکم...»‏

اما حسنک نبود. او با قشون رفته بود به مرز‎.‎

به سایۀ خانه‌ بند برگشت. کتری روی اجاق جوش آمده بود. یک ‏پَر چای ریخت و بر‎ ‎درگاه نشست و تکیه‌اش را داد به دیوار و خودش را ‏رها کرد. حتا توبره‌اش را‎ ‎از شانه وا نگرفت. آن را از یاد برده بود. کندۀ ‏زانوهایش را قدری بغل گرفت و‎ ‎چانه‌اش را روی آینۀ زانو گذاشت و به ‏همان‌حال ماند. چیزی را نمی‌توانست‎ ‎دنبال‌ کند. خیال‌اش از او ‏می‌گریخت، فکرش از او رم می‌کرد و او باز تنها‎ ‎می‌ماند و حیرتزده و ناباور. ‏کتری از جوش افتاد آتش خاموش شد و آفاق از جا جنب نخورد. مار ‏مولکی از جرز‎ ‎دیوار دوید و یکدم خیره خیره به تماشایش ایستاد. بیخ ‏دیوار مورچه‌ها رج‎ ‎بسته بودند و بی‌دغدغه و مدام راه هر روزۀ خود را ‏می‌رفتند. زیر آفتاب داغ،‎ ‎خرخاکی‌ها، کفشدوزها، چرت می‌زدند و پوست ‏سفید ماری که بر بوتۀ خاری پیچیده‎ ‎بود همراه تفباد تکان می‌خورد و ‏آفاق چشم از جای پای روباه که روی خاک نرم‎ ‎خوابگاه مانده بود بر ‏نمی‌داشت‎.‎

‏«ماتم گرفته‌ای خاله آفاق؟»‏

کی بود؟ صدای بیابان یا باد؟ صدا را نشناخت. به نامه نگاه کرد و ‏زیر لب گفت:‏

‏«چه می‌دونم. دست و دلم به کار نمی‌ره امروز.»‏

آسمان غبار گرفته بود و زمین در تب و گرما می‌سوخت و او حال ‏خودش را‎ ‎نمی‌فهمید. نه، او، خاله آفاق، هرگز اینهمه بیقراری و بیتابی ‏درونی را به‎ ‎یاد نداشت. او که سال‌ها به تلخکامی و رنج خو کرده بود و ‏قناعت را از کویر و‎ ‎آسمان آموخته بود و رزق‌اش را با خوشه‌چینی و کلّه ‏به تنور زدن خورده بود. او‎ ‎که همۀ عمر روی گلیم نخ‌نمایش در سایۀ ‏خانه‌بند همکنار بیابان با بادها‎ ‎همنشین و با زمزمه‌های گنگ صحرا همنوا ‏بود، او را چه باک از تنگدستی و‎ ‎تنهایی؟ نه، در او چیزی، بندی، رشته‌ای ‏

از هم گسیخته بود که نمی‌دانست‎ ‎چیست؟

‏«آی خدا، دلم!»‏

آفتاب بالا آمده بود. زمین و زمان در سراب شناور بود. بوته‌های ‏خشک خار و‎ ‎خلوار و اسپند، خانه‌بندهای قوزی و پراکنده در سینۀ دشت، ‏آن مردی که با‎ ‎الاغ‌اش در کوره راه دامنۀ ماهور می‌رفت. کوه‌های آبی ‏دور، همه و همه در سراب‎ ‎گویی دود می‌شدند و به هوا می‌رفتند. آفتاب ‏خاک را برشته می‌کرد، سایه‎ ‎کم‌کم عقب می‌نشست. خورشید، آن کورۀ ‏گداخته و آویخته از طاق آسمان، آتش فرو‎ ‎می‌ریخت. کاکلی‌ها به‌زیر سایۀ ‏بوته‌های اسپند خزیده و جیک نمی‌زدند و بر‎ ‎رخسار آسمان هیچ خطی و ‏شکنی نبود. صاف و بی‌خش، تفباد گونه‌ها را حتا در‏‎ ‎سایه می‌سوزاند. ‏زمین را انگار هراس برداشته و خاموش و رام بود. سکوت،‎ ‎ابدیّت، و آن‌جا، ‏در راه مالرو، بر دامنۀ تپه‌های سرخ، هر سیاهی که می‌جنبید،‎ ‎هر بوته‌ای ‏که می‌لرزید، هر سایه‌ای که می‌لغزید حسنک خاله آفاق بود که به‎ ‎سوی ‏جالیز می‌آمد. صدای پایش را می‌شنید. قدم بر خاک نرم می‌گذاشت و ‏غبار‎ ‎بر می‌خاست. کلاه‌اش را بالا زده، دستمال ابریشمی‌اش را به دور ‏گردن پیچانده و‎ ‎دوان دوان به اینسو می‌آمد:‏

‏«نگفتم که زود بر می‌گردم، ننه.»‏

‏«ننه بلاگردونت‎.‎‏» ‏

‏«ببین، همۀ جوونا و نوجونا دارن می‌رن، پای دین و ایمون در ‏میونه ننه، چرا گریه می‌کنی؟ راضی نیستی برم جبهه؟«‏

‏« تکلیف محصول چی می‌شه، پنجاه من بذر تو بیابون خدا ‏پاشیدی، اگه امسال آسمون کرم کنه...»‏

‏« خدا رو چی دیدی، شاید، تا سر محصول برگشتم! گفتم: زود ‏برمی‌گردم ننه. تازه به گنـدم دیم که نمی‌شه دل بست، مگه پارسال یادت ‏

رفته؟ رو زمین سوخت و‎ ‎خوراک کاکلیها و چغوکا شد.»‏

چه‌گرم بود هوا و چه کُند می‌آمد حسنک. می‌آمد و دور می‌شد. ‏دور، به دوری‎ ‎سالی که با بسیجی‌ها رفته بود و هر روز، در سراب باز آمده ‏بود. در سراب، ... بیابان پر از سراب بود و آسمان پر از کلاغ. لکه‌های سیاه ‏و نحس بر‌ دامن‎ ‎حریر لاجوردی. دور، خیلی دور، در ژرفاهای آسمان‎.‎‏..‏

‏«خداوند بنده‌های صالحشو امتحان می‌کنه، خاله آفاق»‏

‏«ولی حاج آقا، خدا گواهه که همۀ عمر کله به تنور زدم و پامو از ‏راه راست...»‏

‏« خاله آفاق‎... ‎خاله آفاق، ما خودمون گناهامونو نمی‌بینیم.»‏

‏« حسنک با نون سر تنوری بزرگ شده حاج آقا...»‏

‏« قرب و عزتش در عوض، نزد پروردگار بیشتره. به دلت شک نیار ‏خاله آفاق.»‏

‏« آخه این بچه جنگ کردن که بلد نیست. تازه امسال پشت ‏لبش سبز کرده، قرار بود دختر کل‌مراد رو براش نومزد کنیم.»‏

‏« به‌اش یاد میدن خاله آفاق، همۀ امت مسلمان باید یاد بگیرن. ‏به جوونا یاد میدن چه جوری بجنگن.»‏

‏« من، من نوجونمو به تو می‌سپرم، حاج آقا. اونو به تو می‌سپرم.»‏

‏«خیالت راحت باشه خاله آفاق، پسرت صحیح و سالم بر می‌گرده. ‏خیالت راحت باشه، اون برمی‌گرده.»‏

آفاق چشم از کلاغ‌ها گرفت و به سایه خزید و با خودش گفت:‏

‏« هنوز زیاد تشنه نیستن... حالا حالاها دور می‌زنن.»‏

کرخت شده بود. میل به هیچ چیز نداشت. نه تشنه بود و نه ‏گرسنه، هیچ. گویی‎ ‎الواری بر امواج مردۀ دریا. بیابان فراخ، آسمان عمیق و ‏باز برایش تنگ و‎ ‎کوچک بود. یک مشت استخوان پوک در عظمت بیابان ‏برهوت نمی‌گنجید و خودش را‎ ‎تاب نمی‌آورد و به جایی هم راه نمی‌برد. ‏کجا باید می‌رفت؟ کجا می‌توانست‎ ‎برود؟ با چه چیز روزهای بلند تموز را ‏به شب برساند؟ دوخت و دوز؟ وصله روی‎ ‎پینه‌زدن؟ اما رخت را گویا ‏نمی‌توان بر تن دوخت. شگون ندارد. باید نظامی‎ ‎کهنۀ فاستونی را کند و ‏دامن پیرهن را روی زانوهای خشکیده کشید و سوزن زد. خیال برهنه ‏شدن، احساسی آشنا ولی گنگ و زنگار گرفته را در او بیدار کرد. طعم ‏خوش شب‌های مهتابی روی نرمۀ خرمن گندم و رجب! حظ کهنه خیلی ‏زود در سراب‎ ‎لرزان بیابان حل شد و تنها داغی شرم بر گونه‌هایش ماند و ‏قامت خمیدۀ گل‎ ‎آفتابگردان در نگاهش. این به عین رجب بود در سالی ‏که خرد و شکسته و ناقص از‎ ‎بندر برگشته بود. خموده، خرد و پیر، با آن ‏شیارهای گود افتادۀ پیشانی و‌گوشۀ چشم‌ها که حکایت از بیگاری‌ها و درد ‏و رنج بسیار داشت. رو به مرگ داشت،‎ ‎چند سال دربدری ولایت غربت، ‏گرما، شرجی و کار در دریا، او را از درون مانند موریانه‎ ‎خورده بود. رو به ‏مرگ داشت رجب. گویی بوته‌ای که در آفتاب داغ حاشیۀ کویر از‎ ‎کم آبی ‏کم‌کم بخشکد.‏

آفاق، کوزۀ آب را پای‌ِگل آفتابگردان ریخت. اما گل سر از گریبان ‏بر نداشت و‎ ‎کمر راست نکرد. خفّت عاجزی و دلتنگی دق مرگش کرد. دق ‏مرگ شده بود و حالا از‎ ‎او، از رجب تنها خطی محو، تصویری ناخوانا و ‏طنین خشدار صدایی برایش‎ ‎مانده بود. نگاه به بیابان می‌کرد، رجب را ‏می‌دید و حسنک‌اش را که به بابایش‎ ‎برده بود، دماغ پخچ، تاب چشم چپ ‏و گردن کوتاه و شانه‌های پهن و فرو افتاده،‎ ‎گوش به پچپچۀ باد می‌سپرد. ‏تنها همان صدا را می‌شنید. صدای رجب را که‎ ‎خشدار و دورگه بود: ‏

‏« خودم را به آب و آتش زدم تا پسرمون مثل ما گدۀ در خونۀ ‏مردم نشه.»‏

و از آب عاجز و سرشکسته بیرون آمد و در تاریکی اتاقش، از ‏تنهایی و درد مرد‎.‎

‏« اووی... توی اونهمه سال، باد در خونمونو باز نکرد... آی پدر ‏نداری بسوزه.»‏

نگاه در سراب لرزان می‌کرد. لبخند مردۀ رجب را می‌دید و قامت ‏خمیدۀ گل‎ ‎آفتابگردان و تصویری که از او دور مانده بود. دور و غبار گرفته. ‏مانند بوی‎ ‎نرمۀ خرمن گندم. بوی بیابان سحری. مانند همان لبخندی که ‏مدام در هوا معلق‎ ‎بود و او، تنها، تنها در بیابانی خالی نشسته بود و آن ‏فاستونی کهنه را بر زانو‎ ‎گذاشته، خیالش را نخ می‌کشید. ‏

با صدایی بلند گفت:‏

‏«تار و پودش پوسیده، دیگه عمرشو کرده»‏

دوختنی را کنار گذاشت و دنبۀ سرش را به دیوار تکیه داد و ‏پلک‌هایش یکدم بر هم‎ ‎افتاد. دیگر زمانش رسیده بود که جاجیم‌اش را به ‏سایۀ خانه‌بند بکشاند و چرتی‎ ‎بزند. گیرم که دلتنگی و دلواپسی کلاغ‌ها، ‏سنگینی خواب را از چشم‌اش می‌پراند. پلک می‌زد، می‌لرزید، از جا ‏می‌پرید، عزایم را توی مشت می‌فشرد و چرت می‌زد‎ ‎تا که سایۀ خانه‌بند ‏پهن شد و با نسیم خنک عصر خواب‌اش برد یا نبرد. به هر‌حال شب در راه ‏بود و روشنایی روز، کم‌کم از بیابان و دشت می‌پرید و غروب با‎ ‎پرواز آن ‏کلاغ پیری که به سوی تکدرخت دامنۀ کوه پرواز می‌کرد، از راه‎ ‎می‌رسید‎.‎

غروب بود و هوا دم‌دار. جالیز مرده بود و انگار رشتۀ زندگی روی ‏قلب آفاق‎ ‎گره خورده بود و او، امّا گریه‌اش نمی‌آمد. زمان لخت و سنگین ‏می‌گذشت و دل‌اش‎ ‎کم‌کم داشت ورم می‌کرد و به قفسۀ سینه‌اش فشار ‏می‌آورد. چپقی چاق کرد. از‎ ‎ورای دیوارۀ نازک دود روباهی را دید که از ‏آبریز جالیز می‌گذشت، نیم خیز شد و‎ ‎خیره نگاه کرد. روباه شل بود. همان ‏آشنای قدیمی که خارپشتی را با ضربه‌های‎ ‎مداوم و یکنواخت و بازیگوشانۀ ‏دم بلندش رو به سرچشمۀ قنات می‌غلتاند و‎ ‎می‌برد. چشم‌هایش را بست و ‏زیر لب گفت:‏

‏« مرگ موش، علاجش مرگ موشه.»‏

روباهی سم خورده، زوزه‌کشان در میدان نگاه آفاق فرو غلتید و ‏خون قی کرد و‎ ‎روباه شل اما، دورادور، در تاریکی خسبیده در پناه بوتۀ ‏خار، آتش چپق او را‎ ‎می‌پائید. شب دراز بود و آفاق بی‌گمان نمی‌توانست تا ‏سحر خواب را بر‌خودش‎ ‎حرام کند، تا کی می‌توانست روی جاجیم بنشیند ‏و در نور ستاره‌ها به بیابان و‎ ‎دشت و جالیز نگاه کند؟ شب هر دم تاریکتر ‏می‌شد و بیابان زمزمۀ وهم‌انگیزش‎ ‎را ساز می‌کرد. از هر گوشه صدایی ‏می‌آمد. زنجره‌ها گه‌گاه می‌خواندند و‎ ‎شب‌پره‌ها، بی‌صدا و چندش‌آور، از ‏فراز سرش پرواز می‌کردند و صدای شبانۀ نسیم‎ ‎زیر گوش بوته‌های اسپند، ‏برای او، برای خاله آفاق شکوۀ صدای حسنک بود از‎ ‎غربت و از راه دور، از ‏سختی جنگ در صخره‌ها و تپه کتل‌های ولایت غریب و بیم‎ ‎مرگ که با ‏زوزۀ هر گلوله از بیخ گوش‌اش می‌گذشت. صدای او را انگار از درون‎ ‎عزایم ‏می‌شنید. نامه را توی مشت چلاند و دو باره توی عزایم گذاشت و به ‏گردنش‎ ‎آویخت. کاش جرأتش را می‌داشت و راه می‌افتاد و در خانۀ ‏آشنایی را در آبادی‎ ‎می‌کوفت و نامه را می‌داد تا برایش بخوانند. راستی ‏چرا «سالار» نماند و‎ ‎نامه را نخواند؟ چرا پا به فرار داشت و حتا با او ‏همکلام نشد؟ چرا هنوز‎ ‎نامه را نداده، دهنۀ قاطرش را کشیده بود و ‏بی‌هیچ حرف و سخنی رفته بود و او‎ ‎را حیران و سرگردان گذاشته بود؟ و ‏حالا، پیرزن هر چه بیشتر به یاد‎ ‎می‌آورد، هراس‌اش بیشتر می‌شد و خود ‏را بیشتر می‌باخت و حتا از نگاه کردن به‏‎ ‎کلمه‌ها بیم داشت و دل آسوده ‏بود که کسی از این سو گذر نخواهد کرد. بیابان‎ ‎خالی بود و در آن دورها، ‏

کورسویی خاموش و روشن می‌شد. نشانی از آبادی‌های‎ ‎کلوخی و کور‎.‎

‏« غم دنیا تمومی نداره آفاق.»‏

زانو از سر دل‌اش برداشت و برخاست و چلیک و چوب را برداشت ‏و رو به جالیز رفت.‏‎ ‎برای تاراندن روباه. ضربه‌های ناگهانی، چنان طنین ‏مهیبی داشتند که پیرزن‏‎ ‎به وحشت افتاد. صدا، صدای طبل جنگ بود در ‏گوش آفاق. جنگ صحرای کربلا. بوی‎ ‎خون و مرگ از آن می‌آمد. بند دل ‏آفاق پاره شد. دست از طبل زدن برداشت. کام‌اش‎ ‎خشک شد و مانند ‏مترسکس بی جان بر جای ماند. از خودش، از شب پرستاره، از صدای ‏چلیک به هراس افتاده بود. بوته‌های خربزه، سیاهی هر سنگ و‎ ‎کلوخی در ‏نگاه‌اش بزرگ و کوچک می‌شد و جان می‌گرفت و مانند روباهی درشت ‏هیکل و‎ ‎شل دم می‌جنباند‎.‎

‏«بدترکیب.»‏

چلیک را انداخت و به خانه‌بند برگشت و روی جا افتاد و نامه را ‏از عزایم‎ ‎درآورد و در نور ستاره‌های کویر نگاه کرد. خط کور بود و او کور و ‏شب‌کور و‎ ‎دنیا کور. چپقی چاق کرد ولی نتوانست به تمامی بکشد. ‏دهن‌اش پر آب شد. خاکستر‎ ‎چپق را نیمه کاره تکاند. نسیم تند شبانه ‏جرقه‌های آتش را پرپر کرد‎.‎

‏« آخ! »‏

سیاهی شب مانند گور سنگی بر سینۀ استخوانی آفاق افتاده بود ‏و او میل به‎ ‎گیرا کردن فانوس نداشت. چراغ به چه کارش می‌آمد؟ هان؟ ‏هنگام خواب بود. صدایی توی سرش پیچید. صدایی آشنا: سربگذار و ‏بخواب آفاق... سر بگذار و‎ ‎بخواب، در جالیز، چیزی برای دزدیدن نمانده و ‏در نامه چیزی برای اینهمه‎ ‎دلنگرانی نیست. پسرت را به جنگ برده‌اند... به ‏جنگ... به جنگ...‏

او هرگز جنگ ندیده بود. بمب و تانک و خمپاره را نمی‌شناخت. ‏از جنگ دور بود و‎ ‎در دود و آتش جنگ می‌سوخت. از تیررس گلوله و ‏آتشبار دور بود و تنش هر دم‎ ‎از ترکش خمپاره پاره پاره می‌شد، از مرز ‏خیلی دور بود، اما صدای شلیک‎ ‎توپخانه را می‌شنید انگار، صداهای مهیبی ‏که خواب نازک و سبک او را می‌دراند‎ ‎و هر دم از می‌جهاندش. پلک‌هایش ‏بر هم افتاد: سربازها، تفنگ بر سر دست میان‎ ‎کوه و کمر سینه خیز ‏می‌رفتند و هردم فرو می‌غلتیدند و در خون غرقه می‌شدند و‎ ‎خون سرخ بر ‏صخره‌های سیاه شتک می‌زد. گوشت و استخوان متلاشی می‌شد. زمین‏‎ ‎بوی مردار می‌داد و کفتارها به هر سو می‌دویدند و روباهی درشت هیکل و ‏شل از‎ ‎صحنه می‌گریخت. حسنک به پشت افتاده بود. قرص صورتش همه ‏خونی بود و چشم‎ ‎تابدارش به درشتی چشم گوساله‌ای ذبح شده، در حدقه ‏از حرکت مانده، شیشه شده‏‎ ‎بود و روباه شل زخم گلویش را لیس می‌زد و ‏خون او را می‌خورد‎.‎

‏« آی خدا... حسنکم... حسنکم.»‏

خفاشی انگار زیر گوش آفاق جیغ کشید. بندبندش از هول لرزید ‏و از خواب پرید، چشم دراند تا شاید میان تاریکی‌ها چیزی را ببیند. روباه، ‏هراسان گریخته بود‎ ‎و حالا نه چندان دور، در آبکندی بز خو کرده، او را ‏می‌پائید. پیرزن خش‌خش‎ ‎پاها و سیاهی پشمالویی را به یاد می‌آورد، ‏می‌خواست فانونس‌اش را گیرا کند،‎ ‎ولی نامه، که مانند کبوتری سفید و ‏چرکمرد در نفس نسیم پرپر می‌زد، او را‎ ‎منصرف کرد. برخاست، عرق ‏پیشانی‌اش را با پشت دست گرفت، هنوز انگشت‌هایش‎ ‎می‌لرزیدند و به ‏فرمانش نبودند. به دیوار خانه‌بند تکیه داد تا از پا‎ ‎نیفتد، گویی می‌خواست ‏جگرش را از سینه بکند، با دو دست، از دو گوشۀ کاغذ‎ ‎گرفت و آنرا سر تا ‏پا درید، تا زد و دوباره از هم درید و به یاد سپرد و رو‎ ‎به آسمان فریاد زد:‏

‏«دروغه... دروغ می‌گن... پسرم زنده‌س... حسنکم زنده‌س.»‏

و در آسمان، هفت ‌برادران تابوت پدرشان را به گورستانی ناپیدا ‏می‌بردند...‏